آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۱ اکتبر ۱۸ ، ۲۳:۱۲ 1104
  • ۰۵ سپتامبر ۱۸ ، ۲۰:۲۴ 1078
  • ۰۳ سپتامبر ۱۸ ، ۲۲:۳۶ 1076
  • ۳۰ آگوست ۱۸ ، ۲۲:۳۰ 1072
  • ۲۸ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۲۵ 1070
  • ۲۷ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۵۳ 1069
  • ۱۵ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۳۶ 1057
  • ۱۳ آگوست ۱۸ ، ۲۳:۰۵ 1055
  • ۳۰ جولای ۱۸ ، ۲۱:۴۴ 1041
  • ۲۴ جولای ۱۸ ، ۲۳:۱۴ 1035

۱۶ مطلب در نوامبر ۲۰۱۵ ثبت شده است

۲۳:۱۸۲۵
نوامبر

فردا عید شکرگزاری ست و یکی از مهمترین تعطیلات رسمی آمریکا محسوب میشه. همه جا رنگ شادی موج می زنه. خونه ها رو با چراغ و دسته های گل تزیین کردن، خیابونا واسه آخرین خرید عید شلوغ شدن چون فردا حتی فروشگاه های شبانه روزی هم یه ساعتایی تعطیل خواهند بود تا کارکنانشون بتونن در کنار خانواده جشن بگیرن. توی فروشگاه، هر صندوقدار یه زنگ، از اینایی که معمولا بابانوئل داره، کنار دستش گذاشته. صورت حساب رو که میده دستت ازت می پرسه می خوای به خیریه در تهیه ی بسته های غذا برای بی خانمان ها و فقرا کمک کنی یا نه؟ قیمت هرکدوم از بسته های غذا روی یه کاغذ روی میز صندوقدار نوشته شده؛ از 4 دلار شروع میشه به بالا. هر کس بخواد به هر میزانی کمک کنه، صندوقدار زنگش رو به صدا درمیاره تا همه بفهمن اینجا، در این لحظه، یک نفر چیزی رو به دیگری بخشیده. امروز پشت سر هم صدای زنگ می اومد! با صدای زنگ صندوقدار دست می زدن و بقیه توی صف ابراز احساسات می کردن. انگار توی یه جشن بزرگ عمومی باشی. هیچ الزام یا شرم حضوری نبود. ممکن بود جلویی کمک کنه و نفر پشت سریش نخواد، اصلا مهم نبود؛ مهم اینه که زنگ ها بلند به صدا دربیان، اینکه برای چه کسی باشه اهمیتی نداره.

صندوقداری که خریدای ما رو حساب می کرد بسیار خسته اما از همیشه خوش اخلاق تر بود. گوشش از سر و صدا درد می کرد چون علاوه بر اینکه مرتب صدای زنگ و تشویق می اومد، امروز یه خانم دیگه از کارکنان فروشگاه هم کنار دستش وایساده بود و واسه اینکه کارا سریعتر انجام بشه خریدا رو توی کیسه میذاشت و بعد کمک می کرد توی چرخ دستی بذاری، این خانم همکار بسیار پر انرژی بود و مرتب صدای بابانوئل، هو هو هو، از خودش در می آورد که همه چیز رو پر انرژی تر و شادتر می کرد.

هر چند امروز از نگاه های بعضیا خوندم که می گفتن توی غریبه تو فروشگاه ما چیکار می کنی؟ اما اینقدر شادی از همه جا سرریز می کرد که حتی غریبه ها هم ازش سهمی داشتن.

آزاده نجفیان
۲۱:۵۵۲۴
نوامبر

امروز بعد از مدتها با دوستی روی اسکایپ صحبت می کردیم. اون هم دانشجو است و داره در ممالک خارجه تحصیل می کنه. گفت داره در مورد نشانه شناسی مطالعه می کنه تا مقاله ای بنویسه. نزدیک بیست دقیقه در مورد نشانه شناسی، منابع، روش کار و رویکردها حرف زدیم. خیلی لذت بخش بود. با خودم فکر می کنم مدتهاست که از اون چیزی که واقعا هستم فاصله گرفتم. یادم رفته بود زمانی ذهنم فقط یه دریافت کننده ی منفعل نبود، یادم رفته بود زمانی واقعا از مغزم کار می کشیدم، در حد مرگ! هر چند اینجا بیکار و بلااستفاده نیستم اما همه ی اون چیزی هم که هستم نبودم. فضا و آدمای جدید منو مقهور خودشون کردن. یادم رفته بود منم زمانی در سطح و طبقه ی خودم کم و بیش آدم علمی ای بودم، مفید، موثر... . دلم برای حرف زدن درباره ی ادبیات فارسی تنگ شده، یه بحث گرم و طولانی به زبان فارسی با کسایی که می دونن چی میگی و می فهمم چی میگن. دلم واسه ی معلم بودن تنگ شده. دلم برای سوال هایی که ذهنم رو به چالش می کشیدن و واسه پیدا کردن جواب باید دوباره خودم رو مرور می کردم، واقعا و عمیقا تنگ شده... .

آزاده نجفیان
۲۲:۳۲۲۳
نوامبر

اینقدر خسته ام که به سختی می تونم تایپ کنم. دیشب آقای همسایه ی بالایی، همون که کلیدش در رو باز نمی کرد، اسباب و اثاثش رسیده بود و از ساعت 11 شب تا 4 صبح دقیقا بالای سر ما مشغول اثاث کشی به معنای واقعی این کلمه بود. فکر کنم نزدیک 5 بود که از خستگی غش کرد و منم بالاخره تونستم بخوابم. دیشب تمام مدت با خودم خیال می کردم الان میرم و از توی حموم تی رو میارم و محکم می کوبم به سقف و بهش می گم: go to bed crazy man. اما این کار رو نکردم. فقط هی فکر کردم فکر کردم و فکر کردم. به چی؟ به اینکه چطوری ته چین درست کنم! محمد همیشه میگه تو خیلی به غذا درست کردن فکر می کنی، به جزئیاتش، به مراحلش و به شکل نهایی اش؛ واسه همینم هست که با اینکه بار اولیه که غذا رو می پزی اما انگار سالهاست داری این کار رو می کنی! راست می گه. من خیلی فکر می کنم. جای این همه فکر کردن که نتیجه اش شد یه ته چین فوق العاده، باید تی رو برمی داشتم و باهاش آقای همسایه رو ساکت می کردم؛ شاید الان از شدت خستگی رو به مرگ نبودم.

آزاده نجفیان
۲۲:۴۴۲۲
نوامبر

بیشتر خونه موندن به این معنی ست که کار خونه ی بیشتری هم باید انجام بدی؛ مخصوصا وقتی یه دانشجوی گرفتار و درس خوان توی خونه داری. تعطیلات عملا از فردا شروع میشه و ما هنوز در آخرین لحظات تعطیلات آخر هفته هستیم اما از همین الان یه کم احساس کسالت می کنم! عادت به تو خونه حبس بودن ندارم. تازه متوجه شدم یک ماه دیگه از فرصت استراحتی که به خودم داده بودم بیشتر نمونده و باید هر چه زودتر برگردم سر نوشتن رساله. حتی یک چهارم از یک چهارم کتابایی که قرار بود توی این مدت سه ماهه ی استراحت بخونم رو نخوندم. دیروز بعد از مدتها جنس دوم سیمون دوبوار رو شروع کردم. یادمه اولین باری که نیت کردم کتاب رو بخونم کلاس دوم دبیرستان بودم اما بیشتر از دو صفحه نتونستم برم جلو! این اتفاق چند بار دیگه هم تکرار شد اما دیروز بعد از خوندن 60 صفحه بدون وقفه از کتاب، متوجه شدم انگار بالاخره زمانش رسیده که این کتاب برای من خوندنی و تقریبا فهمیدنی بشه. ترجمه گاهی دست اندازهایی در فهمیدن ایجاد می کنه اما در کل بسیار ترجمه ی روان و خواندنی ای شده. نگاه علمی و موشکافانه ی دوبوار رو به زن دوست دارم و با خوندن هر جمله سعی می کنم دوبوار رو در شرایط نوشتن این کتاب تصور کنم.

خلاصه اینکه پارادوکس بامزه ای که در عین حالی که داری زعفرون آب می کنی تا ته چین درست کنی، جنس دوم بخونی! زن بودن رو بخاطر این پارادوکس های دردناکش دوست دارم.

آزاده نجفیان
۲۱:۱۶۱۹
نوامبر

من با ساعت غذا خوردن آمریکایی ها مشکل دارم! ساعت ناهار اینجا بین 11-2 و ساعت شام بین 5-8 عصره. تا وقتی که خودتی و خودت، هر ساعتی که دوست داشته باشی و هر جا که دلت بخواد می تونی غذا بخوری اما امان از وقتی که مهمونی دعوتی. اونوقت باید در ساعتی غذا بخوری که بدنت عادت نداره. دو حالت در این شرایط اتفاق می افته: یا سیر می ری مهمونی و مغبون برمی گردی یا اینقدر گشنه ای که جلو چشمات رو خون گرفته و به غیر از غذا نمی تونی به هیچ چیز فکر کنی! من همیشه دچار مورد اول بودم اما اینبار با خودم گفتم بیا مورد دوم رو امتحان کنیم. پس بدون خوردن صبحانه به مهمونی Thanksgiving کلاس زبان رفتم. قرار بر این بود که آمریکایی ها بوقلمون و مخلفاتش رو بیارن و ما هم غذاهای مخصوص شهر و کشورمون. من که قورمه سبزی پخته بودم. مالا، دوست هندی ام، صبح زود اومد دنبالم چون بدون ماشین نمی تونستم غذا رو این همه راه بکشم و ببرم. موقعی که دم در منتظر رسیدن مالا بودم، احساس کردم یک دفعه یه چیزی از پام بالا رفت. برگشتم و دیدم سگ مهربان آقای همسایه است که به من حمله کرده! از ترس نصف شدم. آقای همسایه عذرخواهی کرد و گفت سگام چون یک دفعه شما رو دیدن شوکه شدن و حمله کردن، طوری نیست. خلاصه اینکه روزمون رو گشنه و با همچین استرسی که کلی انرژی و کالری می سوزونه شروع کردیم.مهمونی ساعت ده تازه شروع می شد. یک ساعت سرکلاس نشستیم و تمرین حل کردیم. بعد همگی به سالن رفتیم که میزها رو واسه گذاشتن غذا چیده بودن. تا بی نهایت غذا و شیرینی بود. انگار همه ی مردم دنیا روی سه تا میز جمع شده باشن. اما این خوشحالی دیری نپایید چون معلوم شد قبل خوردن غذا قراره سرود بخونیم! چیزی در حدود نیم ساعت هم به سرود خوندن گذشت تا بالاخره... غذا! بوقلمون، سیب زمینی شیرین، سس کرانبری و پای سیب بسیار خوشمزه بود و بعد... دریایی از غذا انتظار ما رو می کشید. فقط همین رو بگم که در آخر مراسم چیزی از قورمه سبزی من باقی نمونده بود!

سلام به تعطیلات یک هفته ای عید شکرگذاری!

آزاده نجفیان
۱۶:۴۱۱۸
نوامبر

غروب پاییزیه قرمز و زرد قشنگیه. از اینجا که من نشستم همه چی با یه نور نارنجی و آبی پوشیده شده و آسمون ابریه. دو ساعت پیش چنان سیلی از آسمون می اومد که نمی خواستم بذارم محمد بره دانشگاه؛ از ترس اینکه تو این بارون شدید اتفاقی براش بیفته. اما الان همه چیز به طرز عجیبی آروم و قشنگه. لای پنجره رو باز کردم تا هوای پاییزی حالم رو بهتر کنه. بوی قورمه سبزی ای که تازه پختم و داره خنک میشه همه جا پیچیده. گاهی وقتا با خودم فکر می کنم یعنی این منم؟ خود خود منم؟ این دختری که قورمه سبزی می پزه، واسه خونه خرید می کنه، مرتب هر کم و زیادی رو چک می کنه تا چیزی از تعادل خارج نشه و از همه عجیب تر خیلی دقیق و با وسواس از یک «مرد» مراقبت می کنه، واقعا منم؟ چقدر باورش سخته برام. یادمه وقتی تازه عقد کرده بودیم و در تب و تاب جمع و جور کردن و اومدن بودیم و من با هزار و یک دلهره و نگرانی معقول و نامعقول دست و پنجه نرم می کردم، یه بار به راضیه گفتم چقدر می ترسم. چقدر از مسوولیتی که پیش روم وحشت دارم و می ترسم از پسش برنیام. یادمه فقط یک جمله گفت؛ بجای هزاران نصیحت یا سوال و جواب، فقط یک جمله گفت:«ما از پسش براومدیم، تو هم برمیای!» فکر می کنم راضیه خوب منو میشناخت، خیلی بهتر از خودم. حالا که چند ماه از زندگی مشترکمون می گذره می بینم تا اینجا که خوب از پسش براومدم، امیدوارم از این به بعد هم همینطور باشه.

آسمون داره کم کم صاف میشه. لعنتی! عجب غروب قشنگیه!

آزاده نجفیان
۲۱:۲۱۱۷
نوامبر

اینجا اتوبوس سوار شدن یه فرایند کاملا متفاوت و گاهی به نظر من آزاردهنده است. از اونجایی که بیشتر مردم از ماشین شخصی استفاده می کنن، اتوبوس به جز صبح زود و حوالی عصر، بسیار خلوته. حتی توی ساعت های شلوغ هم همیشه جا واسه نشستن هست، گیرم ته اتوبوس.

توی ایران بجز معدودی از آقایون کسی با راننده ی تاکسی و به ویژه راننده اتوبوس حرف نمی زنه. حرف زدن خانوما با راننده اتوبوس اصلا تعریف نشده چون پیامدهای بدی ممکنه داشته باشه. اصولا راننده ها به بنی هندل معروفن که سلوک و زبان مخصوص به خودشون رو دارن و همیشه به ما گفتن با بنی هندل دهن به دهن نشین که پشیمون میشین. از جنبه های طبقاتی و بی انصافانه بودن این حرف که بگذریم، در بسیاری موارد دیده شده که این ضرب المثل درست از آب دراومده متاسفانه و نتیجه اش، بخصوص در موردی که مسافر خانم بوده، به قول ما و دیگران، به پررو شدن راننده ختم شده! 

اینجا کاملا برعکسه. موقع ورود باید به راننده سلام کنی و به حوالپرسیش مودبانه جواب بدی، موقع پیاده شدن هم راننده توی آینه چک می کنه که کی پیاده میشه و تو باید ازش تشکر کنی. البته هستند کسانی که این کار رو نمی کنن اما تعدادشون کمه و این رفتار دور از ادب اجتماعی معمول تلقی می شه.

از طرفی، توی اتوبوس ممکنه هرکسی که فکرش رو بکنی یک دفعه با تو شروع به صحبت بکنه و تو باید مودبانه و با لبخند به حرفاش گوش بدی و واکنش های به موقعی از خودت نشون بدی. 

سلام و احوالپرسی با راننده رو دوست دارم چون بهم حس امنیت و احترام می ده و وقتی یه راننده رو هر روز هفته یک ساعت مشخص ببینی، آشنایی آرامش بخشی داره که با اون ترس از پررو شدن راننده ها در ایران اصلا قابل مقایسه نیست. اما با حرف زدن با غریبه ها توی اتوبوس راحت نیستم. شیراز هم که بودم معمولا دوست داشتم تو حال خودم یه گوشه ساکت بشینم تا به مقصد برسیم چه برسه به اینجا که با این لهجه ی غلیظ جنوبی به سختی می فهمم طرف چی میگه چه برسه به اینکه بخوام واکنش درست از خودم نشون بدم یا مجبور شم به سوالش جواب بدم.

این راحت بودن با غریبه ها از یه قرارداد اجتماعی نانوشته میاد که میگه باید خوش اخلاق باشی و به همه احترام بذاری. همه مستحق احترام و البته لبخند هستند، فرقی نمی کنه دارن به تو خدماتی رو ارائه می کنن یا فقط برای دقایقی با تو همسفرن. به عنوان یک شهروند تو موظفی اجتماعی و خوش اخلاق باشی، موقعیت و حال و روزت در درجه دوم اهمیت قرار دارن.

کم نیستند صحنه هایی که از سوار شدن به اتوبوس یادمه و مصداق واقعی احترام و خوش اخلاقی درشون به وضوح مشخص بوده. مثلا امروز صبح خانم مسنی که پیدا بود احتمالا باید از بی خانمان ها باشه، سوار شد. یک دفعه شروع کرد به حرف زدن با بقیه. من ساکت نگاه می کردم و خدا خدا می کردم منو مورد خطاب قرار نده چون حتی یه کلمه از حرفاش رو هم نمی فهمیدم. دوتا آقای پشت سری من که هر روز مثل من ساعت مشابهی می رن سر کار و به همین واسطه با هم دوست شدن، به حرفای این خانم غریبه گوش می دادن و مودبانه جوابش رو می دادن. از مکث بین جواب ها و لحن حرف زدنشون معلوم بود که واقعا دلشون نمی خواد حرف بزنن یا به حرفای اون بنده ی خدا گوش بدن اما در کمال صبوری ادامه می دادن. این کار درسته که نفعی واسه ی اونا نداشت و شاید حتی کمی آزاردهنده هم بود اما در عوض خانم مسن خوشحال بود که برای چند دقیقه هم که شده هم صحبتی پیدا کرده. 

اینکه در قبال دیگران مسوولی، حتی اگه یه لبخند یا گوش شنوا باشه، از جمله چیزهاییه که باید خیلی تمرین کنم تا یاد بگیرم.

آزاده نجفیان
۲۲:۲۸۱۶
نوامبر

اینجا با مفهوم جدیدی از مهمونی آشنا شدم: potluck. این شیوه از مهمونی و پذیرایی کاملا برعکس ماجراییه که در ایران اتفاق می افته. در این شیوه، میزبان فقط هماهنگ کننده ی برنامه است یا در نهایت مکانی رو برای دورهمی در اختیار مهمانان قرار میده اما آوردن غذا با خود شماست! برخلاف ایران که وقتی به مهمونی دعوت میشی می تونی خوشحال باشی که «حداقل» یک وعده غذای مجانی افتادی، اینجا وقتی دعوتت می کنن تازه اول مصیبته که چی بپزم؟ چقدر درست کنم؟ چطوری ببرم؟ و... . البته از انصاف نباید گذشت که این شیوه ی مهمونی دادن خوبی های خودش رو داره. اول اینکه نگران این نیستی که میزبان بدبخت از شدت پخت و پز و تمیزکاری جان به جان آفرینی تسلیم کنه، دوم اینکه تنوع خوراکی ها دستت رو واسه انتخاب باز میذاره و در نهایت هرچقدر هم که بخوری یا بخوای آخر مهمونی با خودت ببری هیچ کس نه تنها شاکی نمیشه، بلکه همه استقبال می کنن چون خالی شدن ظرف غذای تو در آخر مهمونی به این معناست که دست پختت مورد توجه قرار گرفته!

این شیوه به اندازه ی کافی برای من عجیب هست، چه برسه به اینکه دوستی منو به dipping party هم دعوت کنه! توضیح این نوع از مهمونی کمی سخته چون معنی کردن کلمه ی dip در این بافت واسه من سخته. خلاصه و ناشیانه اش این میشه که فرو کردن چیپس یا بیسکویت در چیزهایی مثل سس یا ماست یا امثالهم را dipping گویند. پس با توجه به این تعریف چند زبانه، من به مهمونی عجیبی دعوت شده بودم.

دوست و همکلاسی ژاپنی من، سواکو (sawako) دختری است بسیار هنرمند و علاقه مند به آشپزی ملل. سواکو تنها یک علاقه مند نیست، بلکه در آشپزی خلاقیت هم به خرج می ده. جمعه پیام داد که دوشنبه ناهار دعوتید به مهمونی ای که شرحش چند سطر قبل رفت. اول فکر کردم که باید potluck باشی اما گفت خودش قراره انواع سس ها رو توی خونه تهیه کنه و ما فقط می تونیم هر چی که دوست داریم با سس بخوریم، مثل میوه و چیپس، با خودمون بیاریم.

مخلَص کلام اینکه امروز ناهار چیپس و سس خوردیم، البته سس هایی شیرین با طعم های ابتکاری مختلف، مثل سس بادام زمینی، سس نارگیل و پسته، سس آرتیشو و... . جمع کوچیکی بودیم که گرم صحبت شدیم درباره ی سرزمین های دورمون، آداب و رسوممون، علایق و دلتنگی هامون، پس زیاد دقت نکردیم چی و چقدر خوردیم. هوا سرد بود اما بازار حرف گرم بود و چه چیزی مهم تر از این برای یه دورهمی لازمه؟

آزاده نجفیان
۲۳:۲۵۱۳
نوامبر

آخر هفته ها به استراحت و آشپزی برای بقیه ی روزهای هفته می گذره. تصمیم گرفتم کسالت و تنبلی رو کنار بذارم و برای شروع، این هفته با ذوق و برنامه ریزی بیشتری غذا بپزم. پس دستور پخت دو تا غذای جدید رو درآوردم و از چهارشنبه مقدماتشون رو فراهم کردم. خورشت کرفس بسیار خوشمزه تر از اونی شد که انتظارش رو داشتم. امیدوارم مرغ پرتقالی هم که در دستور پخت غذای روز یکشنبه است به همین خوبی بشه.

امروز یه مستاجر جدید واسه آپارتمان بالایی امون اومد. خدا خدا می کردیم آدم ساکتی باشه و مثل قبلی اذیتمون نکنه. نیم ساعت پیش که محمد واسه بردن آشغال بیرون رفته بود، آقای همسایه رو سرگردون توی راه پله دیده بود. گویا کلید، در خونه رو باز نمی کرده و آقای همسایه نصف شب توی سرما بیرون معطل مونده بود. محمد آدرس واحد مسوول مجتمع رو بهش داده بود و برگشته بود خونه. از اونجایی که میخواست دوش بگیره بهم گفت در رو باز نکنم و خودش پرید توی حموم. ده دقیقه پیش آروم درمون رو زدن. مردد بودیم باز کنیم یا نه؟ بالاخره نصفه شبه و احتمال داره هر کسی پشت در باشه. از طرفی نمی دونستیم اگه بازم آقای همسایه باشه چیکار می تونیم براش بکنیم؟ دلم واسه مرد بیچاره بدجوری می سوخت. بالاخره محمد در رو باز کرد، کسی نبود. رفت بیرون دنبالش. چند دقیقه گذشت و هیچ صدایی نمی اومد. دلم شور افتاده بود. در رو باز کردم و صداش زدم، جواب داد من بالام، نگران نباش. شنیدم در بالا باز شد و صدای پای محمد از راه پله اومد. با خنده در و باز کرد و گفت:«قفلای اینجا قلق داره.» قسمت جالب ماجرا اینجاست که همسر قهرمان من با الهام از جوکی که امروز براش خونده بودم تونسته بود مشکل آقای همسایه رو حل کنه. رو واتساپ جوکی برام اومده بود که توش به طعنه و طنز از دوره های آموزشی ویژه ی آقایان نوشته بود. یکی از کلاس های فشرده ای که قرار بود برای آقایان برگزار بشه این بود: یادگیری چگونگی پیدا کردن چیزها؛ ابتدا نگاه کردن به جایش و بعد زیر و رو کردن خانه! محمد گفت وقتی آقای همسایه رو سرگردون توی راه پله دیدم که مسوول مجتمع در رو به روش باز نکرده بود و هیچ کس رو توی نشویل نداشت که امشب رو پیشش بمونه، یاد این بخش جوکت افتادم و به خودم گفتم بذار یه بار دیگه امتحان کنیم، شاید خوب نگشتیم! و به این ترتیب به محض اینکه کلید رو می چرخونه در باز میشه و بعله. نتیجه ی اخلاقی این داستان اینه که : جوک ها هم می تونن آموزنده باشن اگه شنونده عاقل باشه.

آزاده نجفیان
۲۳:۵۸۱۲
نوامبر

روزهای پنج شنبه باید واسه کلاس یه مقاله یا خبر به انگلیسی بخونیم و گزارش بدیم. کلا کار بسیار خسته کننده و آزادهنده ایه. اینکه باید هی بگردی و بگردی تا یه چیز تازه در عین حال کوتاه و ساده واسه ارائه پیدا کنی واقعا مزخرفه. سر کلاس به گروه های شش تا هفت نفره تقسیم می شیم و هر گروه مهمان یک آمریکاییه تا به حرف زدنمون نظارت کنه و غلط هامون رو بگیره. هر چند روند کار بسیار بیخوده اما یه فرصت بی نظیره برای تقویت حرف زدن و البته اعتماد به نفسمون. خلاصه اینکه امروز خانمی به گروه ما ملحق شد که نزدیک به هفتاد سال سن داشت. زنی مهربان با چشمهایی به غایت آبی و موهایی سفید و کوتاه بود. یکی از خانم های گروه ما که چینی ست، از هفته ی قبل این خانم رو به یاد داشت و شنیده بود که گفته یه دختر چینی داره. پینگ از خانم ایکس پرسید چطور همچین چیزی ممکنه؟ خانم ایکس اول کمی مکث کرد، بعد گفت این دختر چینی رو به فرزند خواندگی پذیرفتن. بعد پقی زد زیر گریه! نمی دونم در لحظه چه اتفاقی افتاد اما یه دفعه همه چی عوض شد. نمی دونستیم مشکل چیه و با این زبون الکن نمی شد دلداریش داد. فقط یادمه دست خانم ایکس رو محکم گرفته بودم و منم گریه می کردم. خانم ایکس نگران دختری بود که می دونه با اونا متفاوته، می دونه پدر و مادری داره که اونا نیستن و... خانم ایکس غمگین از اتفاقاتی بود که باعث شده بود این دختر کوچولو روزی عضوی از خانواده اش بشه و اتفاقات تازه اون دختر رو که حالا بعد از سال ها به شکل مرگباری عاشقشه، ازش دور کنه. راستش مطمئن نیستم همه ی اون چیزی رو که خانم ایکس گفت کامل و درست فهمیده باشم اما از یه چیز مطمئنم: بعضی دردها رو از ورای کلمات میشه احساس کرد، با همه ی وجود، تا مغز استخون؛ فرقی نمی کنه به چه زبونی حرف بزنی... .

هوا داره سرد میشه. بادهای سرد و بی رحمی می وزن.

آزاده نجفیان
۱۵:۰۳۱۱
نوامبر

شد سه ماه! به همین زودی سه ماه از اومدن ما به آمریکا و زندگی مشترکمون گذشت. مثل یه چشم به هم زدن بودن. یک سال پیش این موقع به خواب هم نمی دیدیم همه ی خیالپردازیا و آرزوهامون برای زندگی مشترک به حقیقت بپیونده؛ اما خدا خواست و شد. 

سه ماه پیش، وقتی تازه رسیده بودیم و هنوز حتی خونه امون رو تحویل نگرفته بودیم، یه شب گفتم من به خودم یه هفته وقت دادم. اگه توی این یک هفته تونستم این محیط جدید رو تحمل کنم و تنم اینجا رو پس نزد، می مونم؛ در غیر این صورت با اولین هواپیما برمی گردم. محمد ساکت گوش می داد. اشکان با خنده و طعنه گفت:«یک هفته؟» با قاطعیت جواب دادم: «آره، یک هفته!»

یک هفته شد دو دهفته، دو هفته شد یک ماه... تا امروز که سه ماه رو پر کردیم و وارد ماه چهارم شدیم. خیابونا دیگه مثل روز اول ترسناک به نظر نمی رسن، آدم های توی اتوبوس و خیابون به اندازه ی آدم های توی اتوبوس و خیابون شیراز غریبه ان و اینجا هم سختی ها و آسونی ها خاص خودش رو داره.

اما یه چیزی هست که فکر کنم کمبودش رو هرگز هیچ چیز دیگه در عالم نمی تونه برام جبران کنه: هیچ کس اینجا، توی خیابون یا مغازه ها یا اتوبوس، به فارسی حرف نمی زنه هر چند هنوز همهمه های دور طنین امیدوارنه ی آوای زبان فارسی رو دارن...!

آزاده نجفیان
۲۰:۳۵۱۰
نوامبر

نمایشگاهی درباره ی هنر اسلامی واسه من ممکنه چه جذابیتی داشته باشه؟ وقتی نمایشگاه مثه یه موزه ی کوچیک توی یه شهر دورافتاده ی ایران باشه، مسلما هیچی! البته در بین اون همه کاسه کوزه ای که سعی کرده بودن با ذوق جمع کنن یه فرش عجیب می درخشید؛ فرشی که تولید پاکستان بود و به جای طرح های همیشگی اسلیمی، شکارگاه عجیبی رو به تصویر می کشید که حیوانات غیرواقعی توش در حال شکار بودن و دور تا دور فرش نقش دو تا شیطونک با شاخ و پوزه بود! انگار این فرش عجیب، برخلاف فرش های دیگه، بیشتر نمایشگر جهنم بود تا بهشت.

به هر حال شانس با من یار بود و انتهای نمایشگاه هنر اسلامی به نمایشگاه طرح های میکلانژ باز می شد! نفسم بند اومد وقتی ورودی این بخش رو دیدم. باورم نمی شد دارم طرح هایی رو می بینم که میکلانژ خودش، با دستای خودش، کشیده اتشون. اکثر طرح ها مربوط به ساختمون هایی بود که معماری اش به عهده ی میکلانژ بود به جز گل سرسبد نمایشگاه که تصویر ناتمامی از مدونا و پسرش بود. با اینکه طرح تا اتمام فاصله ی زیادی داشت و فقط خطوط اولیه اش رسم شده بود اما مسیح بسیار زنده و قابل لمس بود، در حالی که مشغول خوردن شیر از سینه ی مریم بود.

طبقه ی بالای موزه خوشبختانه مخصوص هنر مدرن بود با موضوع انسان و هر آنچه که به انسان مربوط میشه؛ از جسم تا روح. آینه ای که وقتی از پهلو بهش نگاه می کردی تصویر جمجمه توی پس زمینه اش دیده میشد واقعا ابتکاری بود. در عین حالی که خودت رو در آینه می دیدی، چیزی رو که در آینده بهش تبدیل می شدی رو هم می تونستی همزمان ببینی. یه تابلوی بزرگ هم بود که همه اش با بال های پروانه ها درست شده بود. سازنده اش جوری طرح رو سامان داده بود و قرینگی رو رعایت کرده بود که آدم دچار خطای دید می شد و احساس می کرد تصویر داره دایره وار حرکت می کنه. 

یه بخش از نمایشگاه رو هم اختصاص داده بودن به فیلمای شیرین نشاط. توی تاریکی می نشستی روی نیمکت و سه تا فیلم به ترتیب نمایش داده میشدن. حس خوبی بود، یه دفعه، توی اون کنج تاریک، از دنیا و هیاهوی بغل گوشت می بریدی و غرق فیلم می شدی.

کلاس رو دودر کردن عواقب خاص خودش رو داره اما کلاس و درس همیشه هست، تجربه های تازه همیشه ممکن نیستن.

آزاده نجفیان
۱۱:۱۹۰۹
نوامبر

بارون میاد. بعد از یک هفته تحمل شرجی و استنشاق آب، بالاخره مثل دم اسب داره بارون میاد. کلاس بخاطر تصادف معلم کنسل شده، محمد سرما خورده و خونه مونده و من اینجا پشت میزم نشستم و دارم این کلمات رو پشت هم ردیف می کنم. اینقدر کسلم که احساس می کنم به صندلی چسبیدم! حتی تصور اینکه بتونم بلند شم و کاری رو شروع کنم دور از ذهن به نظر میرسه. هیچ وقت آدم سحرخیزی نبودم. عموما صبح ها بداخلاقم و دلم می خواد تنها باشم. نمیدونم چرا؟ شاید بخاطر اینکه همیشه در صبح بیدار شدن اجباری بوده که منو ناراحت می کرده. دلم می خواد تا هر وقت که می تونم توی رختخواب بمونم. مهم نیست خوابم می بره یا نه، همین که مجبور نباشم از رختخواب بیام بیرون کافیه. غلت زدن توی تخت رو دوست دارم، اینکه با چشم بسته با پاهام بگردم و جاهای خنک ملافه رو پیدا کنم، طاق باز با پاهای چهارزانو بخوابم، با انگشتام رو لبه یا پشتی تخت ضرب بگیرم و آهنگای من درآوردی بزنم، موهام رو گره بزنم... همه ی این عملیات سرخوشانه ی صبحگاهی یه آسودگی خاطری می خواد که در طول سال شاید چند روز بیشتر دست نده. حالا فکر کن زمستون باشه، بارون بیاد، آسوده خاطر باشی و صبح شده باشه، مناسک صبحگاهی چه حالی میده.

آزاده نجفیان
۰۱:۰۵۰۸
نوامبر

یه انرژی ای در روزهای تعطیل هست که فرقی نمی کنه کجای دنیا باشی، همه جا مشترکه! این انرژی در عصر روزهای تعطیل تعبیه شده؛مثه یه فنر می مونه که در سرتاسر روز تعطیل داری هی فشارش می دی، هی فشارش می دی، هی فشارش می دی... بعد وقتی به آخر روز نزدیک می شی، وقتی هوا کم کم داره تاریک میشه، فنر با استفاده از انرژی ذخیره شده ی حاصل از فشار، پرتاب میشه و بومب...! بعدازظهر عصر تعطیل انفجار همه ی اون انرژی مثبته که در طول روز جمع کردی: با بیشتر خوابیدن، غذای خوشمزه خوردن، ول گشتن... با رفتن خورشید همه اش رنگ می بازه و یه حس مبهم کسالت و دلهره برات باقی می مونه. اما یه فرق اساسی  ای که تعطیلی آخر هفته ی اینجا با ایران داره اینه که اینجا تعطیلات آخر هفته داریم. یعنی درسته که دو بار حس تخلیه ی انرژی روز جمعه رو موقع غروب تجربه می کنی اما شنبه شب، وقتی به این فکر می کنی که فردا هم تعطیله، با انرژی مضاعفی دوباره سراغ فشار دادن فنر مذکور می ری و... .

با اینکه تعطیلی آخر هفته ی اینجا جمعه نیست اما من به این تعطیلی، با اینکه دو روزه، میگم جمعه. جمعه فقط یه روز توی تقویم شمسی نیست، برای من یه مفهومه، یه نماد، یه حس مبهم اما مشترک. جمعه ها رو دوست دارم هر چند از فشار دادن فنر هیچ راه گریزی نیست.

آزاده نجفیان
۱۲:۰۱۰۴
نوامبر

قدم می زنم. پیاده رو پر از برگ های زرد و بزرگ ماگنولیا است که خزان کردن. از اون روزهاییه که سد خاطرات گذشته برداشته شدن و گذشته بی رحمانه بهم هجوم آورده. با خودم می گم: یعنی میشه یه روزی برسه که همه ی این خطرات بد و آزاد دهنده رو فراموش کنم؟ میشه روزی بیاد که این تلخی ته حلقم رو هر بار که زبون رو تو دهن می گردونم، احساس نکنم؟... درست همین موقع یه خانم بسیار مسن توی پیاده رو ظاهر شد. سرتا پا بنفش پوشیده بود! یه بارونی بلند بنفش با یه کلاه پر دار بنفش که کج رو سرش گذاشته بود. با واکر راه می رفت، آروم و خمیده. نزدیکتر که شد دیدم باید بیش از 80 سال سن داشته باشه، با یه قیافه ی خسته و چروکیده. از کنارم که رد می شد به خودم گفتم با چه امید و حوصله ای توی این روز گرم و بارونی که هوا اینقدر گرفته و ناامیده، زده بیرون؟ وقتی داشته هن و هن آماده میشده، با چه انگیزه ای فکر کرده چی بپوشه و لباساش رو چطور ست کنه؟ چقدر بنفش انتخاب خوبیه واسه یه ظهر پاییزی غم انگیز... بعد یادم به گفتگوی فرانی و زویی* افتاد. زویی تعریف می کنه که یه بار که داشتن برای رفتن به برنامه ی رادیویی بچه های نابغه حاضر می شدن، سیمور بهش می گه که کفشاش رو هم واکس بزنه. زویی اعتراض می کنه که برنامه رادیوییه و کسی کفشاش رو نمی بینه. سیمور می گه: برای خانم چاقه، بخاطر خانم چاقه واکس بزن....



*رمان فرانی و زویی، نوشته ی دی.جی. سلنجر

آزاده نجفیان
۲۲:۴۶۰۳
نوامبر
یادمه یکی از اولین آموزه هایی که قبل از ورود به مدرسه مامان بارها و بارها باهام کار کرده بود این بود که دختر سر به زیری باشم و تو خیابون به صورت آدم ها خیره نشم. دختر باید سرش رو بندازه پایین، از یه گوشه آروم بره و بیاد. اولین چیزی که اینجا به شدت متعجبم کرد این بود که سر به زیر بودن تو خیابون هیچ معنایی نداره! همه به تو لبخند می زنن، اگه عطسه کنی بر می گردن و میگن: bless you و عجیب تر اینکه ممکنه یک دفعه، بدون هیچ منظوری، حالت رو بپرسن! این احوالپرسی معناش این نیست که تو یا چگونگی احوالت برای این غریبه های خوش اخلاق ذره ای اهمیت داره، بلکه معناش اینه که اینجا تعریف ادب با سرزمین تو فرق می کنه. اینجا ادب به معنای سکوت و سربه زیری نیست، خیلی وقتا به معنای مشارکت مودبانه و فعاله حتی اگه به یک احوالپرسی ظاهری ختم بشه.
امروز صبح یه پسر جوون تو خیابون جلوم رو گرفت، دست بندش رو که صورتی رنگ بود بهم نشون داد و گفت این دستبد صورتی نشانه ی سرطانه. بعد به لباسم اشاره کرد و گفت: you are pink. در عین حالی که بسیار متعجب شده بودم خندیدم و رد شدیم.
دارم کم کم یاد می گیرم از این غریبه های فعال نترسم!
آزاده نجفیان