آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776
  • ۳۱ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۲۸ 770
  • ۲۹ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۰۴ 768
  • ۲۷ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۲ 767
  • ۲۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۰ 763
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746

۱۶ مطلب در دسامبر ۲۰۱۵ ثبت شده است

۱۸:۴۵۳۱
دسامبر
حدود 5 ساعت مونده به تحویل سال نوی میلادی، سال 2016. امشب همه در مرکز شهر جمع میشن تا آتش بازی رو تماشا کنن و سال جدید رو با شادی و شادخواری شروع کنن. امشب بی نهایت سرده اما برخلاف پارسال خبری از برف نیست به همین خاطر تجمع کنندگان کمتر از باد سرد زجر می کشن.
برام خیلی جالبه که اتفاقاتی داره درست بغل گوش ما می افته که زیاد به ما ربطی نداره! اصلا واسه ام بی معنیه که چطور ممکنه سال در یه همچین زمان بی مناسبتی عوض بشه. چطور میشه توی این سرما تغییر زمان رو احساس کرد؟ توی تقویم میلادی فصل ها مثل تقویم خورشیدی مشخص و مهم نیست، نه اینکه مهم نباشه، حد و مرزش مشخص نیست. تقویم خورشیدی خیلی وابسته به طبیعت و فصل هاست، همه ی تغییرات زمانی مشخص و خط کشی شده است، تو گذر از زمستون به بهار یا از بهار به تابستون رو با چشم هات می بینی واسه همین وقتی سال داره عوض میشه، به معنای واقعی کلمه ی «تحویل» پی می بری اما سال نوی میلادی... سال نوی میلادی توی چله ی زمستونه، سرد و خشک. این یک ماه مدام از خودم پرسیدم که چرا ما واسه نوروز این همه چراغونی نداریم؟ الان احساس می کنم چراغونی کریسمس و سال نو، قراره نبود شکوفه و جوونه ی درختا رو جبران کنه، این همه چراغ قراره شبهای طولانی زمستون رو کوتاه تر و گرم تر کنه تا «تحویل» سال آسون تر بشه.
ما قراره چیکار کنیم؟ هیچی! مثل همه ی این شب ها دو نفری فیلم می بینیم، واسه هم جوک می خونیم، سوپی رو که به افتخار شب سال نو درست کردم و پای شکلاتی که به بهانه ی جشن گرفتن خریدیم می خوریم و احتمالا در رختخواب گرم و نرم به شکل زنده آتیش بازی سال نو رو در قلب نشویل دنبال می کنیم!

آزاده
۱۹:۲۷۳۰
دسامبر

یکی دیگه از چیزهایی که هنوز ما رو به تعجب میندازه، دوندگان خستگی ناپذیر آمریکایی هستند! بدون اغراق، در همه ی ساعات روز و بعضی از ساعات شب، در هر نوع هوایی که بتونید تصور کنید: از آفتابی مرگ آور تا بارون سیل آسا و طوفان و در همه ی روزهای هفته حتی تعطیلات شکرگزاری، کریسمس و سال نو، عده ای از همشهریان آمریکایی ما با حداقل لباس ممکنی که شرایط جوی بهشون اجازه می ده، در حال دویدن هستند. هیچ محدودیت سنی یا جنسیتی در کار نیست. اشکان می گه این آدما معتاد به دویدن هستن و اگه یه روز این کار رو نکنن خمار میشن و حالشون گرفته است. خوب که دقت می کنم می بینم راست می گه. آخه چطور ممکنه توی سرمای منفی چند درجه یا بارون سیل آسا یه نفر با یه تی شرت و شلوارک در حال دویدن باشه؟ ماهیت جنون آمیز این کار وقتی برای ما بیشتر روشن شد که شب کریسمس که هیچ کس توی خیابون نبود و حتی یه سوپری یا فست فود برای رضای خدا هم باز نبود اما ما در حال چرخ زدن تو خیابونا و حال کردن با چراغونی بودیم، توی یکی از خیابونای فرعی بدون چراغ، یک نفر داشت می دوید! من که با دیدنش وحشت کردم. محمد و اشکان می خواستن از ماشین پیاده بشن بگیرن بزننش و ببرنش بندازنش تو خونه اش! اینجا کسی تو خیابون قدم نمی زنه اونطوری که ما ساعت ها خیابون گردی می کردیم. پیاده رو ها ساخته شدن برای دوندگان کوشا و عزیز. آمریکایی ها اگه بخوان قدم بزنن میرن پارک یا جاهایی که مخصوص قدم زدن طراحی و ساخته شده، پیاده رو محدوده ی حفاظت شده ی دونده هاست. با اینجور آدمای کوشا و معتادی ما الان همشهری هستیم، بله.

آزاده
۲۰:۳۱۲۷
دسامبر

من هیچ وقت از اون دخترایی که همیشه دامن می پوشن نبودم! در واقع باید بگم من اصلا دامن نمی پوشم. اینکه علت این موضوع چیه، بحث دراز دامنی (!) است که نیاز به ریشه شناسی روانشناختی و جامعه شناختی داره و من قصد ندارم به تبارشناسی این رفتارم بپردازم اما همین رو می دونم که شلوار پوشیدن امتیازات زیادی برام داشته و داره. اولین و مهمترینش اینه که لازم نیست مراقب راه رفتن، نشستن و ست کردن پیرهن باهاش یا پوشیدن جوراب یا جوراب شلواری آزاردهنده که مرتب نخ کش و پاره میشه باشم. شلوار برام آزادی عمل می آورد و این تنها چیزی بود که مهم بود.

طی سالهای اخیر، همون دلایلی که در برهه ای از زمان باعث از رونق افتادن پوشیدن دامن شده بودن، دوباره روی کار اومدن. از خیلی از دوستها و آشنایان مرتب می شنوم که میگن دامن پوشیدن نشانه ی زنانگی ست و نپوشیدن دامن و لباس های زنانه نشان از اختلالات روانی طولانی مدت داره و... . نمی تونم بگم من به چیزی تحت عنوان لباس زنانه یا مردانه اعتقاد ندارم چون حرف بی اساسیه اما از یک چیز مطمئنم اونم اینه که بیش از لباس به اون شخصی که لباس رو پوشیده اهمیت می دم. یعنی ممکنه یک لباس وقتی توی کمد یا مغازه آویزونه برای من حکم یک شی خنثی یا معمولی رو داشته باشه اما وقتی یک نفر همون لباس رو می پوشه تازه اونجاست که به نظرم همه چیز معنا پیدا می کنه: طرح، رنگ، هماهنگی و شاید حتی جنسیت!

همیشه آدم های خوش لباس و خوش تیپ رو تحسین کرده و می کنم. آدم هایی رو می شناسم که با نوع لباس پوشیدنشون هارمونی تازه ای در رنگ و طرح ایجاد می کنن و حتی رنگ های متضاد هم روی تنشون زیبا و مکمل به نظر می رسه. به تجربه فهمیدم که این درخشندگی و خوش لباسی از نوع لباس پوشیدن یا طرح لباسا یا رنگ و جنسشون نمیاد، از اعتماد به نفس و اطمینان اون آدم در لباس پوشیدن میاد واسه همینم هست که با اینکه از قانون های رایج تبعیت نمی کنن همچنان خوش لباس و خوش تیپ به نظر میان. من اون حس آزادی و برافروختگی پنهان شده در اون لباس رو با حسرت تحسین می کنم.

این چند ماه، بارها و بارها، از خودم پرسیدم که چرا من نمی تونم راحت لباس بپوشم؟ اون موقع که ایران بودم بهانه این بود که خیلی از لباس ها ممکنه عبور از خیلی از خط قرمزها باشه و پیش داوری هایی رو به همراه داشته باشه اما الان چی؟ بعد به خودم میگم شاید مسئله برام همون بحث حجاب و پوشیدگی باشه اما بازم می بینم من هیچ وقت آدمی نبودم که بخوام از بدنم برای خودنمایی استفاده کنم؛ این موضوع ربطی به اعتقادات مذهبی ام نداره. خوب که فکر می کنم می بینم اون حس رهایی و اعتماد درونی که به لباس رنگ و زندگی می ده هیچ وقت در من نبوده یا اجازه ی حیات پیدا نکرده. لباس همیشه یه چیز خنثی بوده برای من که بتونم ازش رد باشم تا به کارای دیگه ام برسم اما این روزها که آدما رو تو خیابون می بینم که راحت و گاهی شلخته اما خوشحال و درخشان لباس می پوشن از خودم می پرسم چطور میشه این بار از لباس رد شد اما همچنان درخشان موند؟

آزاده
۲۱:۳۱۲۴
دسامبر

معمولا چندان از سفرهای ناگهانی و بدون برنامه خوشم نمیاد اما دیروز عصر ناگهان تصمیم گرفتیم بزنیم به جاده و بریم ممفیس رو ببینیم. ممفیس بزرگترین شهر ایالت تنسی ست که حدود سه ساعت و نیم با نشویل فاصله داره. ممفیس پایتخت باربیکیو در آمریکاست و شهر الویس پریسلی هم بوده. زیاد حوصله ی سفرنامه نوشتن رو ندارم پس فقط چند تا نکته و اتفاقی که توی این سفر نظرم رو به خودش جلب کرد می نویسم:

یکی از چیزهایی که در موزه ها به شدت منو مرعوب و مجذوب می کنه، لباس افراد و مشاهیر. وقتی که فکر می کنم این لباس قبلا تن مثلا رضا شاه بوده، یک دفعه همه چیزی توی ذهنم زنده میشه و اون آدم رو در حال انجام کارهای مهم توی اون لباس می بینم. موزه ی الویس که در واقع خونه ی بزرگ و مجللشه، جاهای دیدنی و چیزهای عجیب و غریب زیادی داشت اما دو جا منو میخکوب کرد: وقتی لباس سفید عروسی پرسیلا، همسر الویس، رو دیدم و وقتی وارد اتاق لباس های عجیب و غریب و مشهور الویس شدیم که کلی زرق و برق داشتن. یه شکی توی دلم بود که امکان نداره این لباسا واقعی باشن و از دهه ی هفتاد تا حالا دست نخورده باقی مونده باشن. احتمالا اصل نیستن و مدل اون لباسا ساخته شدن. توی همین فکرا بودم که رسیدم به اون لباس آبی آسمونی الویس که یه عالمه زرق و برق روشه و یه شنل کوچیک آبی هم بهش وصله. زانوی شلوار نخ کش شده بود؛ خیلی جزیی و نامحسوس اما رد نخ کش شدن پیدا بود. یهو احساس کردم خودشه! این لباس واقعا همون لباس مشهور الویس پریسلی، پادشاه راکن روله. اونوقت همه ی اونا صداها و تصویرها توی ذهنم زنده شدن... .

از اونجایی که امروز عصر کریسمس محسوب میشه و همه در حال بدو بدو برای رفتن به خونه و جشن گرفتن هستن، به سختی تونستیم جایی برای ناهار خوردن پیدا کنیم. توی مسیر که بودیم، یک دفعه ته خیابون یه نقره ای بی نهایت می درخشید. ما که همینجوری زده بودیم به راه و هیچ تحقیقی نکرده بودیم حتی نمی دونستیم این زیبای جاری رودخونه است یا دریاچه یا اسمش چیه؟ بعد از ناهار برگشتیم و به موازات رودخونه شروع به رانندگی کردیم و یک دفعه از روی یه پل عظیم سردرآوردیم که مرز بین تنسی و ایالت آرکانزاس بود و روش نوشته بود روخونه ی زیر پامون، این زیبای خفته، کسی نیست جز می سی سی پی!!! وقتی فهمیدم ما ناخواسته و بدون برنامه بزرگترین رودخانه ی دنیا رو داریم می بینیم فقط جیغ زدم. بلافاصله یاد مارک تواین و هاکلبرفین افتادم. می سی سی پی هزاران برابر زیباتر و درخشان تر از اونی بود که فکرش رو می کردم، اونم دقیقا در غروب شب کریسمس.


آزاده
۲۲:۳۴۲۳
دسامبر

امروز، بعد از چندین ماه، هیچکدوممون کار نداشتیم و تصمیم گرفتیم بریم نشویل گردی. نشویل شهر کم جمعیتی ست که مساحت زیادی داره چون عملا توی یه جنگل بزرگ و روی تپه بنا شده اما به رسم همه ی شهرهای آمریکا یک down town داره که همه ی خیابونای اصلی  بهش متصل میشه و تهش هم به رودخونه ی کامبرلند می رسه. نشویل به music city مشهوره به دلیل خواننده های کانتری ای که تحویل جامعه جهانی داده، که یکی از مشهورترین هاشون جانی کش و تیلور سوئیفت می باشد! اینجا چندین سالن بزرگ اجرای موسیقی و باله، و البته موزه ی موسیقی هم وجود داره.

از وقتی اومدیم نشویل گذری سری به مرکز شهر زده بودیم اما این بار عزممون رو جزم کردین که بریم و حسابی مرکز شهر رو اکتشاف کنیم. نکته ی جالب دستگاه های پخش موسیقی توی خیابون بود که ازشون آهنگ های کانتری پخش می شد. یه عالمه هم مغازه پیدا کردیم که کفش و کلاه کابوی ای می فروختن، با عجیب ترین شکل ها و تزیینات و البته کفش های چرم واقعی پوست گاو که با دست ساخته و کنده کاری شده بودن و کلی قیمت داشتن.

نشویل یکی از مراکز آبجو هم هست. یک عالمه بار دیدیم که شبیه همون بارهای تاریک و پر از صندلی ای بود که بارها و بارها توی فیلمای وسترن دیده بودیم البته با این تفاوت که اینجا جنوب شرق آمریکاست نه غرب وحشی! خیلی دلم می خواست برم توی یکی از این بارها و داخلش رو خوب ببینم یا چند دقیقه بشینم اما جرات نمی کردم. احساس می کردم غریبه بودن و معذب بودنمون از قیافه امون پیداست. به محمد می گم روزی که بتونم بدون اضطراب وارد یکی از این بار-رستوران ها بشم و غذا بخورم، اون روز خواهم گفت من به بدون در آمریکا بالاخره خو گرفتم.

برای امروز پیش بینی طوفان شده بود. نزدیکیای ظهر باد تندی شروع شد که نزدیک بود ما رو بندازه توی رودخونه! واسه ناهار خودمون رو به غذای تایلندی مهمون کردیم. موقع بیرون رفتن از رستوران یک گوشه مجسمه ی بودای چاق و شادی نشسته بود که جلوش یه ظرف غذا گذاشته بودن. حس عجیبی بود، انگا اون گوشه ی رستوران دیگه آمریکا نبود، تایلند بود.

طوفان یه چند ساعتیه که شروع شده و مرتب روی گوشی هامون صدای زنگ هشدار میاد که توصیه می کنه توی خونه بمونیم، درها و پنجره ها رو ببندیم و از شیشه ها فاصله بگیریم. هوای نشویل دیوانه ی دیوانه است، مثل خواننده های دوست داشتنیش.

آزاده
۲۲:۵۲۲۲
دسامبر
همون طور که شادی و تعجب صداهای مخصوص به خودشون رو دارن، غم هم صدای مخصوص به خودش رو داره. صدای غم به صدای صاف کردن گلو، بعد از یه سرماخوردگی طولانی و دردآور می مونه؛ اینکه با همه ی توانت تلاش می کنی راه نفست رو باز کنی، فشار میاری، سرفه می کنی، اما تنها چیزی که حاصل میشه یه صدای خِرخِر آزاردهنده است.
نمیدونم، شاید صدای غمگین بودن آدمها یا آدمهایی با ملیت های متفاوت فرق کنه اما می دونم که صدای غم طول موج متفاوتی داره.
آزاده
۲۱:۱۱۲۰
دسامبر

صدای تعجب کردن ملیت های مختلف با هم فرق می کنه! اروپایی ها و آمریکایی ها مثل ما تعجب می کنن؛ شایدم ما مثل اونا تعجب می کنیم به هر حال تا حالا که شکل و صدای تعجب کردنشون به نظرم عجیب یا غیرمعمول نیومده.

ژاپنی ها وقتی تعجب می کنن یه صدایی بین «e» و «u» تولید می کنن. صدای واقعا عجیبیه که حتی بارها و بارها شنیدنش هم باعث نشده من همچنان از شنیدنش تعجب نکنم! چینی ها و با اختلاف اندکی کره ای ها، با صدای «آ»ی ممتد تعجب می کنن و جالب اینجاست که با اینکه اکثریت غریب به اتفاق آدمای دور و برم اهل آمریکای لاتین هستند نمی دونم اونا با چه صدایی تعجب می کنن که این موضوع می تونه دو تا علت داشته باشه: یا خیلی کم تعجب می کنن، یا با صدای عجیبی تعجب نمی کنن!

خب! هر کس با توجه به پس زمینه ی فرهنگی و مطالعاتیش علایق و سرگرمی های خاص خودش رو داره دیگه.

آزاده
۲۰:۵۵۱۹
دسامبر

معمولا وقتی کسی از ایران زنگ می زنه از یه جای بحث به بعد می رسیم به ترامپ و اسلام هراسی و حالا هم که موافقت بدون قید و شرط و سریع اوباما با قانون سختگیری در مورد ویزا و رفت و آمد ایرانی ها. اینکه این قانون به کل برنامه هایی رو که ما برای آینده داشتیم زیر و رو می کنه یک طرف، غمگین شدن از غربت یک طرف دیگه. گاهی، بعضی از روزهای خیلی سیاه و بد، این فکر وحشتناک توی کله ام چرخ می خوره که چرا جا واسه من توی مملکت خودم نبود؟ چرا منو تو کشور خودم نخواستن؟ کجای کار رو اشتباه کرده بودم؟ نکنه باید بیشتر مبارزه می کردم؟ نکنه... . اما فکرای وحشتناکتر وقتی میان که می بینی انگار توی این سرزمین جدید هم که بهش پناه آوردی تو رو نمی خوان، منتظر فرصتن تا پَسِت بزنن، ازت می ترسن و متاسفانه دلایل کافی هم برای این رفتارشون دارن.

برای باشگاه کتابی که ماهی یک بار توی خونه ی فرانک برگزار میشه، این بار فرانکشتاین رو خوندیم. به طرز احمقانه ای احساس می کردم حال خاورمیانه ای ها به خصوص ایرانی ها، علی الخصوص از نوع مسلمونش، حال فرانکشتاین بیچاره است. موجود وحشتناکی که قلب بسیار مهربونی داره اما همه تا می بیننش یا صداش رو می شنون ازش فرار می کنن در حالی که اگه فقط چند دقیقه به حرفاش گوش بدن، خواهند فهمید موجود بدی نیست. حالا شده حکایت ما؛ همه از اسم ایران و اسلام می ترسن، کسی هم به خودش این زحمت رو نمی ده چند دقیقه به حرفای ما گوش بده، شاید به اون وحشتناکی که به نظر می رسیم نباشیم.

دیشب توی مهمونی آدری، زن فرانک، با چشم های مهربونش از ته دل دعا می کرد نذرم قبول باشه و خواهش می کرد اگه بازم به مشکلی برخوردم بهشون خبر بدم تا کمکم کنن. آدری می گفت تو یه جزیره ی کوچیک توی یه اقیانوس بزرگی، می فهمم که چقدر ترسیدی. و فرانک عزیز همه ی اون خونه ی بزرگ و قدیمی رو که پر از آدم شده بود دنبال من گشته بود تا بهم نوشیدنی بدون الکل تعارف کنه! آمریکایی ها از ما خاورمیانه ای ها در مقام مقایسه خیلی جاها مهربون ترن اما ترس، ترس بزرگترین دشمن آدمیزاده.

دوستی می گفت ترامپ صدای بخش قابل ملاحظه ای از آمریکایی هاست که سالهاست شنیده نشده. قانون به مردم آمریکا اجازه نمیده نژادپرست باشن، اجازه نمیده به کسانی که مذهب متفاوتی دارن بی احترامی کنن، حتی اجازه نمیده به همسایه اشون مستقیما بگن صدای ضبط لعنتی اش رو کم کنه چون این تذکر ممکنه حریم خصوصی همسایه رو به خطر بندازه. آمریکایی ها توی خیابون، توی اتوبوس، سرکار، به همدیگه لبخند می زنن، مودب هستن و مواظبن هیچ قانونی رو نقض نکنن. انگار هیچ سوپاپ اطمینانی برای تخلیه ی نارضایتی و خشمی که کم کم و بی صدا ذخیره میشه وجود نداره. اینه که یه روز یه نفر یه اسلحه برمی داره و بنگ... خودش رو تخلیه می کنه. حالا، بعد از مدتها، دوباره مردی پیدا شده که داره بدون ملاحظه کاری این خشم رو ابراز می کنه، چرا نباید طرفدارش باشن؟

این روزها احساس می کنم کمی بیشتر حال پناهجویان بیچاره رو می فهمم، هر چند که این مقایسه از اساس قیاس مع الفارقه اما...

آزاده
۲۳:۳۱۱۷
دسامبر

امروز آخرین جلسه کلاس زبان در سال 2015 بود. فرانک مثل همیشه چیز تازه ای در چنته داشت تا ما رو غافلگیر کنه. شبیه بابانوئل لباس پوشیده بود و کیسه ی هدایا رو روی شونه اش انداخته بود و مدام می گفت:«هو...هو...هو». قبل از باز کردن کیسه اش ازمون پرسید آیا همه امون دخترها و پسرهای خوبی بودیم که از بابانوئل جایزه بگیریم یا نه؟ بعد به همه شکلات و کارت پستال عیدی داد. کارت پستال عکس دست جمعی بچه های کلاس بود. بابانوئل تعدادی هم هدایای ویژه داشت که به بچه هایی که اصلا سرکلاس غیبت نکرده بودن یا مشارکت فعال داشتن یا مشق هاشون رو کامل و خوب انجام دادن رسید. سهم منم یه کلاه بود که روش نوشته بود: «home work award ».

بعد از کلاس با محمد رفتیم و پیتزا فروشی حلالی رو که بچه ها نشونیش رو داده بودن پیدا کردیم. انگار دنیا رو بهمون داده بودن وقتی فهمیدیم صاحب و آشپز رستوران هر دو مسلمان هستند و با دانشگاه قرارداد دارن تا غذای دانشجوهای مسلمان رو تامین کنن! اینقدر پیتزای خونمون پایین اومده بود که یه گنده اش رو سفارش دادیم وقتی حاضر شد داغ داغ خوردیم و دهنمون پیاده شد. نکته ی جالبتر اینکه آشپز رستوران که پسر جوانی همسن و سال ما بود، کرد عراق بود و به طرز عجیبی به تاریخ معاصر ایران و سیاست مسلط! محمد باهاش گرم صحبت شد و منم از این فرصت جهت خوردن سهم پیتزاش استفاده کردم.

ماجراهای هیجان انگیز امروز فقط به این دو اتفاق ختم نمیشه. هفته ی پیش یه دفعه ای به دلم افتاد و نیت کردم اگر بعد از یک ماه و نیم ناخوش احوالی و بی حوصلگی بهتر بشم شله زرد بپزم. خوشبختانه حالم رو به بهبودی رفت اما پختن شله زرد رو کمی عقب انداختم چون فردا شب مهمونی پایان سال توی خونه ی فرانک برگزار میشه و منم تصمیم گرفتم با خودم شله زرد ببرم. این شد که بعدازظهر به شله زرد پختن گذشت هر چند برنج ویتنامی ما رو غافلگیر کرد و ظرف نیم ساعت به جای یک و نیم ساعت، شله زرد شد!

خلاصه اینکه نیم ساعت دیگه روز پنج شنبه به وقت ما تموم میشه و من احساس می کنم به اندازه ی یک هفته ماجراجویی کردم.

آزاده
۲۲:۲۷۱۶
دسامبر

مالا، دوست هندی امون، ازم پرسید: شما سیستمی مثل سیستم رای گیری توی کشورتون دارین؟ با تعجب گفتم: معلومه که داریم. دوباره پرسید:زنها هم می تونن رای بدن؟ با دهن باز و دو شاخ نامریی روی سرم جواب دادم: البته که می تونن رای بدن! بعد شروع کرد ماجرای عربستان و زنهای بیچاره ای که برای اولین بار اجازه ی رای دادن پیدا کردن رو برام تعریف کردن. پیش خودم فکر می کنم دنیا از ما چه تصوری داره؟ فکر می کردم همه می دونن که دست کم وضعیت سلامت و بهداشت و امنیت زنها در ایران به شکل قابل ملاحظه ای از هند بهتره اما الان فهمیدم این «همه» کسی جز مردم ایران نیست. ما هیچ تصویر واضحی از خودم به دنیا ارائه نداده و نمی دیم. مردم دنیا تنها وقتی یادشون می افته ما هم هستیم که یا حمله ی تروریستی ای شده باشه و مسلمون ها مظنون یا عامل باشن، یا صدای اعتراض ما در شبکه های اجتماعی در صفحه هایی مثل آزادی های یواشکی و... به بیرون درز کنه که عمدتا تصاویر منفی ای از ما هستند. خوب که فکر می کنم می بینم منم مقصرم. اینقدر دل شکسته ام از همه ی اتفاقاتی که برام افتاده که حتی وقتی دارم واقعیت رو منعکس می کنم هیچ تلاشی برای دفاع ازش نمی کنم. این موضوع در مورد همه امون صدق می کنه؛ آدم های خسته ای که به هیچ چیز جز خلاص شدن در لحظه فکر نمی کنن و به سختی می تونن نگران آینده ی مبهم خودشون یا آیندگانشون باشن. وقتی که ما جای خالی تصویر کشور و فرهنگمون رو توی ذهن مردم دنیا با تصاویر مثبت و واقع بینانه پر نمی کنیم، خیلی ها منتظرند تا با هر آن چه که می خوان این جای خالی رو پر کنن.

یادمه سرکلاس چت یک جلسه درباره ی جاهای دیدنی شهر و کشورمون حرف می زدیم. بحث سر این شد که نمیشه توی ایران مشروب خورد و در امکان عمومی رقصید و شادی کرد و در نهایت باید حجاب هم داشته باشی. یکی از بچه ها پرسید پس توریستا به چه امیدی باید بیان کشور شما؟ یه لحظه خشکم زد! به چه امیدی؟ جواب دادم کشور من یکی از زیباترین کشورهای دنیا با فرهنگ چندهزار ساله است، این دلیلی که توریستا به خاطرش به کشورم سفر می کنن.

وقتی بیرون ایستادی و به ماجرا نگاه می کنی، تازه می فهمی که چه جاهای خالی ای وجود داره و چقدر کوتاهی کردی.

آزاده
۱۹:۰۷۱۵
دسامبر
این بار دومی بود که این صحنه رو توی اتوبوس می دیدم:
راننده کامل کنار گرفت، جفت راهنماش رو روشن کرد و زنگی که موقع پیاده شدن برای هشدار بقیه ماشین ها به صدا درمیاد رو روشن گذاشت. در اتوبوس باز شد و ورودی اتوبوس به شکل سطح شیب دار دراومد. راننده از جاش بلند شد و صندلی های ردیف جلو رو جمع کرد. یک نفر با ویلچر از روی سطح شیب دار وارد اتوبوس شد و رفت جایی قرار گرفت که راننده براش آماده کرده بود. راننده دستکش پوشید و با یک آچار، ویلچر رو از جلو و عقب به کمک طناب های کشی ای که زیر صندلی های تاشو جاسازی شده بودن، ثابت کرد. بعد بلیط اون آقا رو گرفت و خودش توی دستگاه زد و با احترام بلیط رو بهش برگردوند. دوباره پشت فرمون ماشین نشست و راه افتادیم.
بار اولی که این ماجرا رو دیدم از تعجب دهنم باز مونده بود! حالا که فکرش رو می کنم می بینم به تعریف آمریکایی ها بی ادبانه به این فرایند زل زده بودم اما امروز حواسم بود خودم رو سرگرم موبایل نشون بدم و فقط زیرچشمی فرایند کار رو زیر نظر داشته باشم.
دفعه ی قبل بعدتر فهمیدم که آقایی که با ویلچر وارد شده بی خانمان بوده و این دفعه هم آقای ویلچر سوار یهودی بود و یه کلاه سیاه با نشان ستاره ی شش پر داوود به سر داشت. در هر دو مورد راننده ها مردان سیاه پوست بودند. قرضم از گفتم این حرفای به ظاهر نژادپرستانه اینه که برای راننده تنها چیزی که اهمیت داشت و البته جز وظایف موکدش هم محسوب می شه، احترام تام و تمام به مسافره، نژاد یا شغل یا مذهب یا سر و وضع مسافر نباید اهمیتی داشته باشه. شکی نیست که در بین هزاران راننده ی اتوبوس احتمالا آدم های بی ادب و نژادپرست هم هستند اما چیزی که برای من قابل توجه، قانونی ست که پشت این کار. قانون کم توان ها و ناتوان ها رو از محاسبات و خدمات خودش جا ننداخته و براشون امکان زیست راحت تر رو فراهم کرده، حالا از هر طبقه یا نژادی یا مذهبی که می خوان باشن. وقتی سیاست مدارها و حکومت چیزی رو به رسمیت بشناسن، مردم هم از اونا تبعیت می کنن. این اصل به همون اندازه که خطرناکه، می تونه در جهت درست هم مدیریت بشه. دیدن کسانی که دیده نمیشن و شنیدن صداهایی که شنیده نمی شن، هنر بزرگی حتی اگه این دیده ها و شنیده ها به نظر ما درست نباشن یا مخالف ما باشن.
آزاده
۲۱:۰۱۱۴
دسامبر

امروز لحظات نابی رو تجربه کردم که بهم حس ناباورانه ی سفر در زمان و مکان رو داد. من، پشت یک میز، کنار یک خانم کره ای نشسته بودم که داشت مراسم چای کره ای رو برای ما و به افتخار ما انجام می داد! یک لحظه با خودم گفتم: این منم؟ منم که اینجا نشستم، در بعد دیگه ای از زمان و مکان که حتی به خواب هم نمی دیدم روزی تجربه اش کنم؟!

یونگ جان، دوست مهربان کره ای، از دو هفته قبل ما رو به مراسم چای امروز دعوت کرده بود. قبل از رفتن فکر می کردم یه دورهمی ساده باشه و اصلا به ذهنم خطور نمی کرد کره ای ها هم مثل ژاپنی ها مراسم خاصی برای خوردن چایی داشته باشن. اما وقتی وارد شدیم روی میز، یک تخته ی چوبی کوچیک با یه عالمه فنجان و قوری کوچیک دورتادورش بود. یونگ جان بالای میز نشست، جلوی هر کدوم از ما یه نعلبکی چوبی که شبیه گل بود گذاشت و خودش مشغول آماده کردن چایی توی قوری ها کوچیک شد. اول توی فنجان های کوچیک آب جوش ریخت تا گرم بشن. تو این فاصله چای سبز رو توی قوری ریخت و صبر کرد رنگ بگیره. بعد توی فنجان های کوچیک برامون چای ریخت و گفت اول به دقت به چایی و رنگش نگاه کنیم، بعد بوش رو احساس کنیم و بخوریم. یونگ جان توی قوری دوم چای زرد رو دم کرد و بهمون داد و در نهایت چای سیاه که همون چایی بود که ما هم استفاده می کنیم. هر کدوم از چایی ها عطر و رنگ خاص خودش رو داشت و توی قوری ها و فنجان های متفاوتی آماده و ارائه می شد. یونگ جان بهمون گفت از خانمی که ده سال در حوزه ی چای و نحوه ی پذیرایی با چای تحقیق و تحصیل کرده این کار رو یاد گرفته و مادرش هرگز اهل این جور مراسم نبوده. بهمون نشون داد چطور باید فنجان رو موقع خوردن دست بگیریم و در نهایت گفتگوی لذت بخشی با حضور سواکو داشتیم در خصوص تفاوت مراسم چای در کره و ژاپن!

تجربه ی عجیب و بی نهایت زنده ای بود. اینقدر فوق العاده که احساس می کنم شاید برای کس دیگه ای، در جای دیگه ای و زمان دیگه ای اتفاق افتاده باشه. 

آزاده
۲۰:۰۴۱۳
دسامبر
به طرز عجیبی چند روز اخیر دسترسی به بلاگ از آمریکا ممکن نبود. کم کم داشتم ناامید می شدم که امروز بالاخره همه چیز به حالت اولش برگشت.
 اتفاق جالبی که جمعه شب برای ما افتاد پرونده ی هفته ی پیش رو با کلی هیجان بست. ما اینجا لباسشویی مستقل نداریم. یه لاندری داریم که همه ی مجتمع درش سهیم هستند و 24 ساعت باز. توی لاندری یه تعداد ماشین لباسشویی و خشک کن هست. نیم ساعت طول میکشه لباس شسته بشه و یک ساعت هم زمان می بره تا دستگاه خشک کن لباسا رو خشک کنه. این فرایند که معمولا حداکثر دو ساعت طول می کشه در کل سه دلار واسه ما در هفته خرج برمی داره که از اونجایی که لازم نیست لباسا رو ببریم تو حیاط پهن کنیم و بعد از سه روز انتظار واسه خشک شدنشون بریم جمعشون کنیم، با وجود بعضی بخشای ناخوشایندی که داره، در کل به صرفه است.
معمولا یک روز در هفته من و محمد با هم می ریم و لباس ها رو به فرایند صنعتی شده ی شستشو می سپاریم. متاسفانه دو هفته پیش لاندری رو برای تعمیرات بستن و تا دوباره سرپا شد ده روزی طول کشید. ما هم که گرفتار بودیم و هی لاندری رفتن رو عقب انداختیم تا جایی که دیگه به زحمت لباس تمیزی برای پوشیدن باقی مونده بود. جمعه بعدازظهر ساعت 6 لباس به بغل زدیم بیرون. بیرون لاندری بسیار خلوت بود. ما دو تا هم خوشحال که چه شانسی آوردیم و... وارد که شدیم دیدیم بعله، همه ی لباسشویی ها پر می باشند! دقیقه شمار روی دستگاه نشون می داد که زمان شستشو تموم شده اما طرف نیومده بود خالیش کنه. چند دقیقه گذشت و دو نفر دیگه هم به صف منتظران اضافه شدن. نمی تونستیم برگردیم چون ممکن بود هر لحظه صاحب لباسا بیاد و سر ما بی کلاه بمونه، نمی شد هم به آخر هفته موکول کرد چون لاندری قیامت می شد. نزدیک بیست دقیقه سر پا وایسادیم تا یک خانواده ی پر جمعیت با سه تا بچه ی کوچیک از راه رسیدن و معلوم شد همه ی لباسشویی ها در تسخیر لباس های اوناست! به محضی که یکیش رو خالی کردن، من با عجله مایع لباسشویی ریختم و یه بخشی از لباسا رو هم اضافه کردم که یادم اومد باید کارت بکشیم و دستگاه رو رزرو کنیم اما دستگاه کارتخوان هنگ کرده بود! هیچ راهی برای روشن کردن ماشین به جز استفاده از کوارتر(سکه 25 سنتی) نبود. هاج و واج همدیگه رو نگاه می کردیم. نه می تونستیم لباسا رو دربیاریم نه می تونستیم از خیرش بگذریم. محمد به اشکان پیام داد که اگه خونه است بریم ازش کوارتر بگیریم. وقتی جوابی نیومد فهمیدیم که اشکان خوابه. تنها ایده ای که به ذهنم می رسید این بود که برگردیم خونه و دو دلاری ای که توی کیف من بود برداریم و به همسایه ی روبرویی که ترک هستن و بسیار مهربان، التماس کنیم در عوضش بهمون پول خرد بده. محمد قبول کرد. همسایه روبرویی و مهمان بیچاره اشون جیب هاشون رو گشتن و اندازه ی روشن کردن لباسشویی بهمون کوارتر دادن. ما هم هیجان زده برگشتیم و دستگاه رو روشن کردیم. اما همین که دگمه رو زدیم یادمون اومد که واسه خشک کن پول نداریم! دلم می خواست سرم رو بکوبم به دیوار. همون موقع اشکان پیام داد و وقتی فهمید چقدر درمونده ایم ماشینش رو روشن کرد و سه تایی راه افتادیم در سطح شهر به دنبال کوارتر. مغازه به مغازه رفتیم تا پول مورد نیاز جور شد. خندان و مفتخر سر وقت لباسشویی رفتیم و اولین سری لباسا رو انداختیم خشک کن. بار دوم که ماشین رو روشن کردیم لباسشویی نامرد یه کوارتر اضافه ازمون خواست و واسه روشن کردن خشک کن دوباره پول کم داشتیم! من رسما الهه ی مرگ رو دنبال سر خودمون می دیدم. این بار دست به دامن همسایه ی بالایی شدیم تا کوارتر لازم جور شد. بالاخره بعد از طی کردن هزار باره ی مسیر بین خونه و لاندری، گدایی از همسایه ها، جستجو در سطح شهر و صرف 4 ساعت، موفق شدیم لباس هامون رو بشوریم و خشک کنیم. باشد که رستگار شویم!
آزاده
۲۲:۰۸۰۹
دسامبر

دوست پیدا کردن و صمیمی شدن با کسی اینجا برای خاورمیانه ای ها سخت تر از بقیه است. مهاجرانی که از اروپا میان تکلیفشون معمولا مشخصه؛ در انگلیسی حرف زدن کمترین میزان مشکل رو به نسبت بقیه ی مهاجرها دارن و بخاطر رنگ پوست و شکل چهره زودتر پذیرفته میشن. اگر هم که از کشورایی مثل آلمان و فرانسه و سویس که کشورای باکلاس اروپا هستن، اومده باشن که معمولا زیاد آمریکایی ها رو آدم حساب نمی کنن و توی هر شهر تجمعات خودشون رو پیدا می کنن. آسیای شرقی ها دو دسته میشن: اونایی که از چین میان و بقیه مهاجران که شامل کره ای ها، ژاپنی ها، تایلندی ها و... میشه. نیازی به توضیح نیست که چینی ها هرجا برن کار خودشون رو می کنن، با لهجه ی وحشتناک انگلیسی حرف می زنن و اینقدر همه جا تعدادشون زیاده که معمولا به ندرت دچار مشکل دوست یابی میشن. نکته ی جالب در مورد کره ای ها و ژاپنی ها اینه که اینقدر در بعضی جنبه ها زندگی اشون شبیه آمریکایی ها شده که خیلی راحت توی محیط جا می افتن. نوع لباس پوشیدن و آهنگ کار و زندگی اینجا خیلی شبیه به کشور خودشونه و از آونجایی که خوشگل تر و گرم تر از چینی ها هستند و هزاران برابر بهتر از چینی ها انگلیسی حرف می زنن، کمتر برای ارتباط با محیط جدید به مشکل برمی خورن. درباره ی آفریقایی ها نمی تونم نظری بدم چون تا حالا باهاشون برخوردی نداشتم اما خاورمیانه ای ها! همه چیز ما با آمریکایی ها متفاوته. هیچ نقطه ی مشترکی نمیشه پیدا کرد. با اینکه ایرانی های مهاجر از متوسط آسیای شرقی ها باهوش تر و خوش صحبت تر هستن اما به مراتب تنهاتر هم هستند. وقتی شیوه زندگی ات، لباس پوشیدنت، راه رفتنت، حرف زدنت و هزاران چیز دیگه با بقیه فرق می کنه، خیلی طول میکشه تا بتونی جایی یا کسانی یا گروهی رو پیدا کنی که بتونی «دوست» صداشون کنی.

نمیشه گفت نسبت به بقیه متفاوتی، چون نیستی؛ اما با بقیه «فرق داری» و فرق داشتن شکافیه که تو رو از دیگران جدا و دور می کنه.

آزاده
۲۳:۱۲۰۸
دسامبر

دوری با خودش غم میاره، سردی میاره، آدما رو حساس و بهانه گیر می کنه. دوری آدما رو نسبت به هم سرد و سنگدل می کنه. هر چقدر این فاصله بیشتر باشه، قلب آدما هم بیشتر و بیشتر از هم دور میشه؛ فرقی نمی کنه قبلا چقدر به هم نزدیک بودن، متر و کیلومتر کار خودش رو می کنه.

نمی تونستم چیزی بنویسم چون کلمه ها به جای اینکه از انگشتام بیرون بریزن، طناب شده بودن و دست هام رو بسته بودن، طناب شده بودن و محکم دور گلوم پیچیده بودن، نمی تونستم حرف بزنم، نمی تونستم بنویسم، نمی تونستم... اما حالا احساس می کنم باید بنویسم شاید از شر این حس غم انگیز و کلمه های مزاحم راحت بشم.

من همیشه دوره هایی از انزوا داشتم و دارم. نمیدونم دقیقا کی شروع میشن اما اینو می دونم که معمولا وقتی یه دوره ی فشرده از تحمل استرس و حجم بالای کار دارم بعدش ذهن و بدنم ناخودآگاه خودش رو از بقیه دور می کنه، ارتباطتم کم میشه، خوابم بیشتر میشه، خیلی کم حرف میشم و واکنشم نسبت به محیط و اتفاقات اطرافم بسیار کند و کمرنگ میشه. ذهن و بدنم برای دوباره آماده شدن به این دوره که معلوم نیست هربار ممکنه چقدر طول بکشه احتیاج داره؛ برای دوباره سرپا شدن باید در آرامش همه چیز رو مرور کنم. اما متاسفانه هر بار این دوره ها اطرافیانم رو غافلگیر و ناراحت می کنه. هر بار فکر می کنن من به دلایلی که اونا خیال می کنن سرد و سرسنگین و بی توجه شدم، دلگیر میشن و گاهی به شدت آزرده خاطر میشن.

این چند ماهی که دور از خان و مان و دوستان در این سرزمین غریب گذشته، فارغ از چطور گذشتنش، آهنگ زندگی منو عوض کرده. علاوه بر فاصله ی هزاران کیلومتری بین من و عزیزانم، اختلاف زمانی هم مزید بر علت شده؛ شبم روز و روزم شب شده. گاهی احساس می کنم دارم توی یه بعد دیگه ی زمانی زندگی می کنم، انگار توی یه جعبه ی شیشه ای گیر افتادم، دیگران رو می بینم اما اونا منو نمی بینن! 

بیشتر مواقع پیام دوستان و اطرافیان رو نیمه های شب می بینم، وقتی که به عادت جدید این سرزمین جدید نصف شب از خواب می پرم و ساعت رو چک می کنم، ایمیل ها و پیام ها روی گوشیمه، خواب آلود نگاهی به همه اشون می ندازم و جواب دادن یا فکر کردن بهشون رو موکول به فردا صبح می کنم اما بیشتر مواقع صبح که بیدار میشم اینقدر عجله دارم و گرفتارم که فراموش می کنم کسانی منتظر جواب یا تماس من هستند؛ یا دوباره نصف شب یادم می افته یا چند روز بعد که متاسفانه بعضی وقتها خیلی دیر شده و پیام های جدیدی با مضامینی مثل : چه خوب که اینقدر سرت شلوغه که یادی از ما نمی کنی یا لابد ما دیگه در حوصله ی تو نمی گنجیم یا ... روی صفحه ی گوشی خودنمایی می کنن. دردناکی طعنه ها یک طرف، غم سکوت های ممتد یک طرف.

این روزها پیش خودم فکر می کنم من مستحق این همه بی مهری نیستم. شاید کمی سهل انگار یا بی توجه یا حواس پرت باشم اما هرگز بی مهر و عاطفه یا بی وفا یا بی چشم و رو نبودم و نیستم. 

محمد میگه سخت می گیری، این ناراحتی ای که ازش حرف می زنی می گذره. به این فکر کن که اونا هم گرفتارن و گاهی خستگی حساسشون می کنه، به این فکر کن که... اما من دلم می خواد فکر کنم گاهی دوستانم به این هم فکر می کنن که من هم گرفتارم، مریضم، گیجم، خسته ام و در کنار همه ی اینها زمان و مکان هم با من دشمن شدن. کاش دل من رو با حرف هاشون، با طعنه ها و کنایه هاشون با مهربانی نیش دارشون کمتر بشکنن.

یک هفته با خودم مبارزه کردم که این حرف ها رو ننویسم اما... 

آزاده
۲۲:۲۵۰۱
دسامبر

مامان و دخترا رفتن مسافرت. اولین باری که بدون من جای دوری می رن. مامان همیشه اصرار داشت که هر جا می ریم باهم باشیم و سرزنش های ما رو که بیش از اندازه خودش رو به بچه هاش وابسته کرده نشنیده می گرفت. اما بالاخره بی من رفتن سفر چون چاره ای نداشتن! وقتی هفته ی پیش بهم گفتن که بلیط خریدن شوکه شدم! اسکایپ و بقیه ی امکانات صوتی و تصویری اجازه نمیده فاصله ای که اقیانوس ها بینمون ایجاد کردن و رو خوب بفهمن واسه همین وقتی خبر رو شنیدم یکدفعه یادم اومد که ای دل غافل! من واقعا دیگه عضو وابسته ی اون خونه نیستم و جدا شدم. اونا زندگی خودشون رو دارن و من هم زندگی خودم که گاهی این زندگی های در جهت مخالف حرکت می کنن.

اینترنت مقصد بسیار ضعیفه و راه های ارتباطی رو محدود کرده. دخترا با همین سرعت کم هم برام از خودشون عکس می فرستن. مامان پیام داده که هر جا می ریم یادت می کنم و جات بی نهایت خالیه؛ یه کم بی تابی می کنه. بهشون گفتم این چند روز زنگ هم نزن و کلا حواسشون رو جمع سفر کنن. واسه هر دو طرف تجربه ی عجیبیه.

امروز فهمیدم بیلی، یکی از همکلاسی هامون، مغولستانیه نه کره ای و پسر سه ساله اش رو پیش مادرش جاگذاشتن و خودش و زنش اومدن آمریکا واسه کار و تحصیل. خیلی تعجب کردم. بیلی گفت چون نگران هزینه ها و نحوه ی نگهداری بچه اینجا بودیم ترجیح دادیم فعلا بذاریمش اونجا بمونه اما به زودی به ما ملحق خواهد شد. وقتی در مورد پسرش حرف می زد دیگه اون مرد بی نهایت صریح و شوخ نبود، یه غم کمرنگی از پشت عینک توی چشماش دیده می شد، مثل غمی که از پشت کلمات پیام مامان توی واتساپ احساس می کنم... .

آزاده