آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۵ سپتامبر ۱۸ ، ۲۰:۲۴ 1078
  • ۰۳ سپتامبر ۱۸ ، ۲۲:۳۶ 1076
  • ۳۰ آگوست ۱۸ ، ۲۲:۳۰ 1072
  • ۲۸ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۲۵ 1070
  • ۲۷ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۵۳ 1069
  • ۱۵ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۳۶ 1057
  • ۱۳ آگوست ۱۸ ، ۲۳:۰۵ 1055
  • ۳۰ جولای ۱۸ ، ۲۱:۴۴ 1041
  • ۲۴ جولای ۱۸ ، ۲۳:۱۴ 1035
  • ۰۹ جولای ۱۸ ، ۲۱:۵۲ 1020

۱۵ مطلب در ژانویه ۲۰۱۶ ثبت شده است

۰۰:۰۱۳۱
ژانویه

امروز خیلی پرماجرا بود؛ از ناهار دورهمی شنبه ها گرفته تا خرید کردن برای مهمونی ای که قرار چهارشنبه بگیرم، خریدن بادکنک هلیومی و ترکیدنش در دستهای توانای اشکان و محمد که منجر به خروج شبانه از منزل برای خرید دوباره ی بادکنک برای من شد تا درست کردن آزمایشی بیسکوییت کره ای که بعد از کلی زحمت شور از آب دراومد...! اختتامیه ی این همه اتفاق و خستگی نامه ای ست که با پست برام اومده، بله، برای من، در یک سرزمین غریب، نامه ای اومده که با دستخطی قشنگ و قدیمی روی پاکت کرمی رنگش اسم و آدرسم نوشته شده و با چاپ زرکوب روش آدرس فرستنده حک شده! هیجانم وقتی چند برابر شد که دستخط شکسته ی فرانک رو توی نامه دیدم. فرانک بخاطر شله زرد تشکر کرده بود و از اینکه سرکلاسش حضور دارم و اظهار نظرهای جالبی می کنم ابراز خوشحالی کرده بود. یک دفعه یه حسی از 20 سال پیش، یه بویی از سالیان دور، توی کله ام پیچید. یادم اومد چقدر عاشق نامه نوشتن و منتظر دریافت نامه بودم. چقدر در انتخاب کاغذ و خودکار و کادربندی دقت می کردم. همه ی سال به شعر یا متنی که باید توی کارت پستال سال نو می نوشتن فکر می کردم و هفته ها صرف انتخاب و خرید کارت پستال می شد. بعد پاکت ها، تمبرها، آدرس ها... . انتظار نداشتم بخاطر شله زرد تشکر کنه. فرانک می تونست حداکثر یه ایمیل بده و لطفش رو برسونه. اما مثل همیشه باید کاری رو می کرده که هیچکس دیگه ای به فکرش هم نمی رسه، کاری که به یاد موندنی بشه. می تونم تصورش کنم که توی اتاقش، پشت میزش نشسته و یکی یکی این نامه ها رو نوشته، تا زده و توی پاکت گذاشته، با همون وسواس همیشگی. فرانک مردیه که بخش هایی از قانون اساسی آمریکا رو که درباره ی برابری نژادی و مذهبی همه ی آدم هاست روی یه تیکه کاغذ کوچولو تایپ و پرس کرده و توی کیف پولش همه جا با خودش می بره تا مرتب به خودش یادآوری کنه که همه ی آدمها با هم برابرند، باید بهشون احترام گذاشت و قانون کشورش مقدسه. فرانک پیرمرد باهوش و حواس پرتیه که دو تا جنگ جهانی رو دیده، در زمان جنگ سرد در فرانسه خدمت کرده، خاطراتی از تبعیض نژادی علیه سیاه ها توی نشویل داره و مثل من با شنیدن صدای مارتین لوتر کینگ بغض می کنه. فکر می کنم شاید بخاطر این زندگی طولانی و پر ماجراست که خوب می دونه چطور میشه آدم ها رو خوشحال کرد و چطور میشه با زنده نگه داشتن چیزهایی حتی خیلی کوچیک، به زندگی ارزش داد؛ مثل یه نامه با دست خطش که پایان آروم و به یادمونی ای برای این روز شلوغ من بود.

آزاده نجفیان
۰۰:۰۴۳۰
ژانویه

این چند هفته ای که با محمد میرم دانشگاه و ساعت بیکاری بین کلاس ها رو توی کتابخونه می گذرونم باعث شده با خیلی از همکلاسی ها و دوستان محمد آشنا بشم. دیروز محمد اومد خونه و گفت یکی از همکارها و همکلاسیهاش که هر هفته می بینمش به اسم کورتنی واسه جمعه شب ما رو خونه اش دعوت گرفته. دعوت نامه رو که ایمیل کرده بود نگاه کردیم و دیدیم یه عالمه آدم که بیشترشون همکلاسی ها و هم دانشکده ای های اشکان و محمد هستن دعوتن. زیاد دلم نمی خواست برم. تجربه ی قبلی ام از مهمونی های اینجوری یه شلوغی پر سرو صدا بود که هیچکس رو نمی شناختیم و البته اصلا معیار دعوت گرفتن صمیمت و آشنایی بین مهمونا نبود. هر کس غذا و لیوانش رو برداشته بود و با یکی دو تا آدم آشنا مشغول حرف زدن بود. اصلا بهم خوش نگذشته بود و دلم نمی خواست دوباره این تجربه رو تکرار کنم اما از اونجایی که خیلی کم پیش میاد با خانواده های آمریکایی معاشرت کنیم، این دعوت رو به چشم یه تجربه ی جدید دیدم و آماده ی رفتن شدم با این تفاوت که این بار کتابم رو هم توی کیف گذاشتم که اگه گیر افتادم از بی حوصلگی نمیرم!

خونه ی کورتنی تقریبا نیم ساعت با ما فاصله داشت و عملا خارج از شهر بود. وقتی رسیدیم با یه خونه ی بزرگ توی یه محله ی زیبا روبرو شدیم. از اونجایی که ما اول رسیده بودیم، فرصت صحبت با صاحبان خانه رو داشتیم. فهمیدم کورتنی با دو تا از همکلاسی هاش این خونه رو اجاره کردن یا خریدن. برام خیلی عجیب بود که یه دختر با دو تا پسر با هم یه جا زندگی می کنن! لئونارد خونه رو بهمون نشون داد. از وسعتش دهنمون باز مونده بود.کورتنی طبقه ی بالا با دوست پسرش به شکل مستقل از بقیه ی خونه زندگی می کرد و پسرا پایین هر کدوم یه اتاق و یه دستشویی داشتن. تنها جای مشترک بین هر سه آشپزخونه و هال طبقه ی پایین بود.

کم کم مهمونا از راه رسیدن که نه تنها من، بلکه محمد و اشکان هم نمی شناختنشون.ما سه تا هر از گاهی بلند می شدیم و سلامی می کردیم اما فقط در همین حد. شام رو هم روی میز به شکل سلف سرویس گذاشته بودن و هرکس هر چقدر دلش می خواست برمی داشت.

کم کم داشت صدای بلند موسیقی حوصله ام رو سر می برد که دو تا خانم به مهمونا اضافه شدن. یکی اشون هم ورودی اشکان بود. محمد گفت این خانم همجنسگراست و خانمی که همراهشه همسرشه. جالب اینکه یکیشون سیاه پوست بود و اون یکی سفید. جالبتر اینکه با هم ازدواج کرده بودن و حلقه دستشون بود. اعتراف می کنم جا خوردم. هرگز خودم رو در همچین موقعیتی تصور نکرده بودم هر چند در آمریکا این وضعیت کاملا طبیعیه. باهاشون سلام و احوالپرسی کردیم و به بقیه ملحق شدن. اشکان و محمد سرشون به حرف زدن با دیگران گرم شد و من تنها موندم تا اینکه دیدم اون دو تا خانم مستقیم اومدن سراغ من و ازم پرسیدن اسمت چیه؟ این شد که سر صحبت باز شد و فهمیدم چقدر جفتشون مهربون و دوست داشتنی هستند، مخصوصا که توی اون جمع انگار فقط اون دو تا فهمیده بودن من خیلی تنها و دور از بقیه ام و به دادم رسیدن. درباره ی همه چیز حرف زدیم از ایران و شغلامون تا درس و ازدواج و بچه دار شدن. مهمونی ای که داشت به یه مراسم کسل کننده تبدیل می شد یک دفعه به یک شب به یادموندنی با یه تجربه ی جدید و آشنایی با آدمای تازه به خاطره ای درخشان بدل شد.

علاوه بر آشنایی با این دو خانم مهربون، متوجه شدم انگلیسی حرف زدنم اینقدر پیشرفت کرده که بدون کمک کسی بتونم با دیگران معاشرت کنم. این موضوع خیلی خوشحالم کرد.

خوشحالم که هنوز هم در این دنیا چیزهایی برای غافلگیر شدن هست.

آزاده نجفیان
۲۳:۲۱۲۳
ژانویه

توی این بی حوصلگی، سعدی هم خوب بیتی توی دامنم گذاشته:

آن خون کسی ریخته ای یا می سرخ است

یا توت سیاه است که بر جامه چکیده است؟...

«توت سیاه»! باید یه شیرازی باشی تا با عمق وجود و البته پیراهن لکه شده ات، این بیت رو بفهمی!

آزاده نجفیان
۲۳:۵۸۲۲
ژانویه

چیز سنگین و غمناکی در برف هست. درسته که اولش آدم از دیدنش کلی سر ذوق میاد اما هر چی بیشتر روی زمین می شینه و هوا تاریک تر میشه، برخلاف بارون، غمناک تر و ترسناک تر میشه. شاید بخاطر اینه که این حجم سفید بی انتها حتی در تاریکی مطلق هم دیده و احساس میشه. کافیه پرده رو یک لحظه کنار بزنی تا از دیدن وسعت سفید و درخشانی که بی رحمانه بهت زل زده شوکه بشی. برف با سکوت همراهه، سکوتی که مثل رنگ سفید همه چیز رو توی خودش حل و ناپدید می کنه.

آزاده نجفیان
۲۳:۱۷۱۹
ژانویه

پوست صورتم از سرما سوخته! وقتی هیچ درکی از سرمای منفی ده درجه ی سانتی گراد نداشته باشی، عاقبتت میشه صورته سوخته، گوشای دردناک، دماغ آویزون و پاهای بی حس.

امشب قراره برف بیاد. خداییش با این همه زجری که امروز کشیدم اگه برف نیاد خیلی ناامید می شم.

آزاده نجفیان
۲۱:۴۹۱۸
ژانویه

غرغر کردن درباره ی سختی درس نظریه های انتقادی بی فایده و مسخره است اما نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم و نق نق نکنم! خیلی سخته! واسه فردا باید دو تا مقاله از هورکهایمر بخونیم. 5-6 صفحه از مقاله ی اول رو خوندم و در نهایت دقایقی پیش به این نتیجه رسیدم که هیچی نمی فهمم و ولش کردم. خداییش علاوه بر اینکه نظریاتش یه کم پیچیده است، پیچیده هم می نویسه. به هر حال با فلسفه ی انتقادی شروع کردن کمی شروع بلند پروازانه ای به نظر می رسه که در جوابش فقط میشه گفت: چشمت کور، دنده ات نرم!

امروز به محمد خورشت کرفس داده بودم با خودش ببره واسه ناهار. توی کتابخونه یکی از هم دانشگاهی ها و پسرش رو دیده و در نهایت پسر بچه ی گرسنه رو به شریک شدن در ناهارش دعوت کرده. از خوش شانسی من بعد از مدتها از دستپختم راضی بودم و گویا تونسته ام رضایت خیل گرسنگان رو هم جلب کنم.

بهتر نیست درس خوندن رو ول کنم و بچسبم به آشپزی و خانه داری؟ دست کم نتیجه اش زودتر و موثرتر ظاهر میشه.

آزاده نجفیان
۲۱:۳۴۱۷
ژانویه

گاهی تنها اتفاق خوشایند یک روز، خوردن یه کاسه ی پر بستنی شکلاتیه...!

آزاده نجفیان
۲۲:۴۳۱۴
ژانویه

گاهی به این فکر می کنم که چطور تونستم؟ چطور، با کدوم جرات، تونستم از همه چی بکنم و دست خالی به این سرزمین جدید بیام؟ وقتی فکرش رو می کنم که حتی اتاقم رو توی شیراز مرتب نکردم، کاغذ و یادداشت هام همه جا پراکنده بود، کتابام روی زمین کنار کتابخونه تا بالا چیده شده بود و حتی وقت مرتب کردنشون رو پیدا نکردم. لباسام، عکسام، خرده ریزه هایی که در طول سالیان واسه یادگاری جمع کرده بودم، سی دی هام، فیلم هام، بیت هایی که تحریر کرده بودم ... همه رو همونطور که بود پشت سرم گذاشتم و اومدم؛ انگار داشتم می رفتم سفر. وقتی به شب آخری که شیراز بودم و فردا ظهرش قرار بود بریم تهران تا از اونجا از ایران خارج بشیم، فکر می کنم؛ دو تا چمدون و یه ساک، همه اش همین، همه ی اون چیزی که از 28 سال زندگی قرار بود با خودم به این ور کره ی زمین بیارم ، خواهرم مرتب می چید و وزنش می کردیم، کم و زیاد می کردیم و وزنش می کردیم. از همه ی اون چیزهایی که داشتم و نداشتم فقط اونایی رو می تونستم با خودم بیارم که ترازو اجازه می داد، حاصل زندگیم رو باید وزن می کردم...! الان که بهش فکر می کنم می بینم هزار برابر ترسناک تر از اون روزها به نظر می رسه. چطور تونستم این کار رو بکنم؟ با کدوم جرات؟ احساس می کنم تنها چیزی که بهم قدرت می داد این عبارت کوتاه بود:«اینجا هیچی نداریم اما اونجا، حداقل واسه 5 سال آینده، زندگیمون تامینه.» این بیچارگی منو رو به جلو هل می داد، کمک کرد بند بند وجودم از ترس و اضطراب پاره نشه، کمک کرد 28 سال زندگیم رو توی دو تا چمدن خلاصه کنم، با شهرم، دوستام، خانواده ام خداحافظی کنم، 14 ساعت سوار هوایپما بشم و دو اقیانوس و دو قاره رو پشت سرم بذارم و با هیچی زندگی جدیدی رو توی یه سرزمین جدید شروع کنم. شاید باورش سخت باشه اما حتی الان که دارم این مطلب رو می نویسم ناخودآگاه اشکم سرازیر می شه؛ چطور تونستم، با چه جراتی؟ 

یک ماه طول کشید تا خواهرم اتاقم رو مرتب کرد و به وسایلم سر و سامان داد. وسایلم رو دست نخورده توی فایل و کمد نگه داشتن. یه روز باید برگردم و به همه چی سر و سامون بدم، یه روز باید برگردم و تکلیف یادداشتا، عکسا، سی دیا، کتابا... رو روشن کنم، یه روز باید برگردم و از همه چی درست و حسابی خداحافظی کنم، تختم رو مرتب کنم، اتاق رو جارو بزنم، کتابخونه رو با وسواس گردگیری کنم، اون روسری گل گلی سبزه رو سرم کنم و برم بین نرده ها و پنجره شیشه رو تمیز کنم... باید...باید... یک بار برای همیشه گریه هام رو بکنم... باید...

آزاده نجفیان
۲۲:۳۱۱۳
ژانویه

از همون روز اول با خودم قرار گذاشتم که ترم اول رو صرف تقویت زبانم بکنم و از ترم دوم کم کم برگردم سر نوشتن رساله و مطالعه ی دوباره. متاسفانه ترم اول زودتر از اون چیزی که فکر می کردم تموم شد و الوعده وفا! این ترم محمد درسی داره با عنوان نظریه های انتقادی که با خانم دکتر اِنگ ارائه میشه. حوزه ی کاری تخصصی ایشون فلسفه و فیلسوفان آلمان. محمد ازش خواست تا به من هم اجازه بده برم سرکلاس و از راهنمایی اش برای مطالعه استفاده کنم. لطف کرد و قبول کرد. کلاس دو روز در هفته است؛ یک شنبه و سه شنبه دو و نیم تا 4. دیروز اولین جلسه بود. از صبح کلاس زبان بودم و خسته و خواب آلود با محمدی که از من خسته تر بود رفتیم سرکلاس. این واحد واسه دانشجوهای لیسانس ارائه میشه و به جز محمد همه دانشجوی کارشناسی هستن عمدتا رشته ی فلسفه یا اقتصاد. یه چیزی حدود 15 نفر سرکلاس بودن، دور تا دور پشت میز نشسته بودن. کلاس کوچیک بود و تخت سیاه بزرگی داشت. انگ از همه خواست خودشون رو معرفی کنن و بگن سابقه ی سرکلاس فلسفه بودن دارن یا نه. بعد سیلابس درس رو بین بچه ها پخش کرد و از روی سیلابس اهداف و منابع و قوانین کلاس رو توضیح داد. در نهایت هم مقدمه ای درباره ی چیستی و چرایی نظریه ی انتقادی و منشاش گفت و سرساعت کلاس رو تموم کرد.

کلاس خیلی خوبی بود و استاد بسیار باسوادی داشت. فقط انگ خیلی تند حرف می زنه، اینقدر که یه جاهایی از گوش کردن خسته می شم! واسه فردا باید سی صفحه از لوکاچ بخونیم و سرکلاس بچه ها در موردش بحث کنن. لازم به ذکره که من فقط متن رو دانلود کردم و خلاص. به محمد گفتم لطفا تو بخون و خلاصه اش رو بهم بگو. اینطور دانشجوی فعال و مشتاقی هستم من.

تجربه ی جالب و جدیدی ست برام. احتمالا از فردا که انگ کمتر حرف میزنه و بیشتر مدار کلاس بر بحث بچه ها خواهد چرخید وقت کنم به بررسی همکلاسی های جدید و روابط استاد و دانشجو بیشتر دقت کنم.

آزاده نجفیان
۲۲:۱۴۰۹
ژانویه

هر کاری هم که بکنی، هر چقدر هم که خودت رو به در و دیوار بزنی و بالا بکشی، برای بعضی ها همون آدم تنبلِ بی عرضه ی بی لیاقتی هستی که فقط شانس بهت رو آورده. هر کاری بکنی که ثابت کنی اون احمقی که اونا فکر می کنن نیستی فایده ای نداره، فقط تنها چیزی که نصیبت میشه اینه که در نهایت واقعا احساس حماقت می کنی که چرا به نظر این آدمها اهمیت می دی یا می خوای خودت رو بهشون ثابت کنی. وقتی این آدمها از نزدیک ترین آدم های دور و برت باشن بی تفاوتی نسبت بهشون خیلی سخت تر میشه اما چاره ای نیست؛یا باید با طناب پوسیده ی این نابیناهای دهن گشاد ته چاه بری و یا با روحی زخمی و قلبی دردناک خسته اما آهسته رو به جلو حرکت کنی. احساس می کنم خیلی وقتا من جز گروه اول بودم اما واقعا دیگه نمی خوام از اعضای این دسته باشم.

آزاده نجفیان
۲۰:۰۴۰۸
ژانویه
هرگز فکر نمی کردم روزی برسه که این همه با کتاب و نوشتن بیگانه باشم. تمرکز و مطالعه ی جدی واقعا برام سخت شده. از طرفی استرس این پایان نامه ی لعنتی هم دست از سرم برنمی داره. فکر می کنم یکی از علتای عدم تمرکزم ترسیِ که از شروعش دارم. از همه ی اینا عجیب تر حافظه امِ که به طرز باورنکردنی ایِ مثل کارنامه ی اعمال مومنین پاک پاک شده! همه ی اطلاعاتم از بین رفتن یا دست کم فعلا دور از دسترس من قرار دارن. بعضی وقتا وحشت می کنم وقتی می بینم ساده ترین و بدیهی ترین چیزها رو به یاد نمی آرم. یادم نمی یاد مصرع بعدی شعر چیه یا نویسنده ی فلان داستان کی بوده یا سیر تحول انواع ادبی چی بوده یا، خدایا، این حکایت سعدی مال بوستان یا گلستان؟! این فراموشی ناشی از شوک بزرگی که پشت سر گذاشتم؛ تحمل اون همه استرس و فشار و بعد مواجه با یه زبان و فرهنگ دیگه... .واسه ی اینکه دوباره بتونم ذهنم رو برای برگشتن و شروع کار آماده کنم تصمیم گرفتم به جای خوندن کتاب که طول می کشه و تمرکز و پشتکار مستمر می خواد با مقاله ها شروع کنم. امروز سراغ یه مقاله رفتم که فکر کنم قبلا خونده بودمش اما این مقاله ی تکراری که فقط 15 صفحه بود یک ساعت وقتم رو گرفت و در نهایت چیز زیادی دستگیرم نشد. ذهنم همه جا بود جز جایی که باید باشه. احساس می کنم دارم به موجود بی هدف و بی مصرفی تبدیل می شم که بزرگترین دغدغه ی زندگیش تمیز بودن آشپزخونه و دستشویی خونه اشه!
آزاده نجفیان
۲۲:۲۴۰۷
ژانویه

اولین جلسه ی کلاس بعد از تعطیلات طولانی کریسمس بسیار لذت بخش بود. بچه ها از خاطرات سفرهاشون گفتن که بعضیاش بسیار جالب و هیجان انگیز بود. از همه بامزه تر سفر یونگ جان بود. بخاطر دو تا بچه هاش که هر دو زیر ده سال هستند رفته بودند به دیزنی ورد و استودیوی یونیورسال. شش روز دیزنی ورد بودن و همونجا توی شهرک هتل گرفته بودن و 4 روز یونیورسال. حالا چرا یونیورسال؟ بخاطر فیلم های هری پاتر! یونگ جان می گفت حتی اونجا کاری کردن که تا شعاع محدودی چوب های جادویی واقعا کار می کنن! گفت پسر و دخترش وارد همون فروشگاه چوب جادویی فروشی آقای اولیورند شدن، رفتن توی اتاق پشتی، اونجا دو تا خانم با یه عالمه چوبدستی منتظرشون بودن، بعد باید چوب ها رو امتحان می کردن تا یکی از چوبها انتخابشون کنه، درست مثل تو کتاب! از پسرش خواستن سعی کنه با یکی از چوبها و البته ورد مخصوص، چراغ رو روشن کنه. بار اول موفق نشده که نشون می داده اون چوب دستی مناسبش نیست و... خلاصه ماجراهایی داشتن. عکسای بچه هاش توی شنل هایی با آرم گریفندور و شال گردنای سرخابی و زرد، واقعا هیجان انگیز بود.

یک هفته قبل رفتنش ازش پرسیده بودم دخترش کدوم یکی از پرنسس های دیزنی رو دوست داره و آیا ممکنه به نیابت از من لباس زیبای خفته رو بپوشه یا نه؟ اینکه چرا زیبای خفته و چرا بقیه ی پرنسس ها نه، بماند برای یه وقت دیگه اما جواب یونگ جان بسیار ناامید کننده بود. گفت دخترش از وقتی اومدن آمریکا علاقه اش رو به پرنسس ها از دست داده و حتی دیگه حاضر نیست دامن بپوشه! به هر تقدیر امروز نشد درباره ی ماجراهای سفرش به دیزنی ورد چیزی برامون تعریف کنه اما باید یادم باشه حتما سه شنبه ازش بپرسم بالاخره لباس کدوم پرنسس رو پوشیدن؟!

آزاده نجفیان
۲۲:۲۲۰۶
ژانویه

دیروز یک دفعه ای تصمیم گرفتیم آخرین روز تعطیلاتمون رو با رفتن به سینما جشن بگیریم. اولین تجربه ی دیدن فیلم توی آمریکا! نزدیکترین سینما به ما با اتوبوس حدود یک ساعت و ربع فاصله داره. فیلما و ساعتا رو چک کردم و برای ساعت دو و نیم بعدازظهر چهارشنبه دو تا بلیط رزو کردم. جالب اینجاست که همون طور که بلیط رو اینترنتی خریدیم، لینک دریافت بارکد بلیط رو هم برام پیامک کردن و بدون استفاده از کاغذ و ظرف فقط ربع ساعت ما دو تا جا توی سینما رزرو کرده بودیم. یه چیزی حدود 15 تا فیلم توی سینما تقریبا به شکل همزمان اکران می شد که ما از بینشون carol، با بازی کیت بلانشیت رو انتخاب کردیم. 

توی بلیط قید شده بود حتما نیم ساعت زودتر در محل سینما حاضر باشین تا جای بهتری نصیبتون بشه. ما هم نیم ساعت زودتر اونجا بودیم. از روی گوشی ام بلیط رو چک کردن و گفتن برید سالن 12. نکته ی جالب این بود که در هر 15 سالن فیلم ها در حال پخش بودن. باور کردنش برام خیلی سخت بود. اولش فکر کردم به شکل خودکار فیلم سرساعت نمایش داده میشه و کار به تماشاچی ندارن چون یادمه چهار باری که در ایران صبح رفته بودم سینما، دو بارش به خاطر اینکه کمتر از ده نفر بودیم نمی خواستن فیلم رو پخش کنن و با التماس ما بیرونمون ننداختن. خیلی برام عجیب بود که یه عده آدم ساعت دو بعدازظهر اومدن سینما. به محمد گفتم باور کن فقط ما دو تا توی سالن باشیم. نشون به اون نشون که نصف صندلی ها در کمتر از ربع ساعت پر شد! اون موقع بود که فهمیدم هر 14 سالن دیگه ی توی راهرو هم باید حداقل همین تعداد آدم رو توی خودش داشته باشه، اونم در خلوت ترین سانس روز. صندلی ها شماره نداشتن و هر کس زودتر می رسید حق انتخاب بیشتری داشت.

فیلم درباره ی زندگی زن همجنسگرایی بود که در آستانه ی طلاق با دختر جوان و جاه طلبی آشنا میشه. فیلم بدی نبود و البته موسیقی فوق العاده ای داشت. اعتراف می کنم هرگز به خواب هم نمی دیدیم که توی سینما و در حضور عده ای غریبه شاهد صحنه ی عشقبازی بدون سانسور باشم و از اون جالب تر اینکه کسی سوت نمی زد و هو نمی کشید!!!

به هر تقدیر تجربه ی جالبی بود که باعث شد ترسم از سینما رفتن بریزه و فتح بابی باشه برای موارد هیجان انگیز پیش رو. از فردا صبح دوباره کلاس هام شروع میشه. 

آزاده نجفیان
۲۱:۰۱۰۵
ژانویه

یکی از چیزهای عجیبی که اینجا باهاش روبرو شدم آدم هایی بودن که در تشخیص جنسیتشون در نگاه اول گیج میشم! در مورد همجنسگراها حرف نمی زنم، نه؛ میخوام بگم اون نشانه هایی رو که من از زنانگی یا مردانگی در ذهن دارم در این آدم ها نمی بینم. از نوع لباس پوشیدن نمیشه جنسیت رو تشخیص داد وقتی همه، اونم توی زمستون، شلوار جین و لباس های گرم مشابه می پوشن. سردرگم شدن من اونجا خودش رو نشون میده که شخص مورد نظر به نظر خانم میاد اما صورتش رو اصلاح نکرده یا دست های زمخت و پرمو و مردونه ای داره. یا چون در آستانه ی پیری ست و موهاش کوتاه و جوگندمی شده در نگاه اول یه کم شک می کنی که الان با یه خانم طرفی یا آقا؟ از اونجایی که گوشم هنوز با طنین این زبان جدید کاملا آشنا نیست، گاهی از روی حرف زدنشون هم نمی تونم تشخیص بدم با کی طرفم!

هنوز نمی دونم این موضوع چیز خوبیه یا بد و اصلا دوست ندارم در این مورد قضاوت کنم اما با دیدن این آدما ته دلم یه حس آرومی شروع می کنه به حرکت کردن؛ اینکه کلیشه های جنسیتی مرزهاش داره تغییر می کنه برام جالبه و البته باید اعتراف کنم که این به اصطلاح «لاابالی» پوشیدن و در جمع ظاهر شدن با خودش یه حس راحتی ای رو برای من به همراه داره. اینکه بدونی کسی به سر و وضعت اهمیت نمی ده و اگه یه روز حتی حوصله ی شونه کردن موهات رو هم نداشته باشی کسی تو خیابون نگاهت هم نمی کنه خیلی خوبه چون همه ی آدما لازم دارن گاهی شلخته و زشت و نامرتب باشن.

آزاده نجفیان
۲۲:۵۷۰۱
ژانویه
باید همینجا مراتب عذرخواهی عمیق و صمیمانه ی خودم رو تقدیم همه ی اون کسانی بکنم که بیمارگونه و دیوانه وار منتظر قسمت جدید جنگ ستارگان بودن و از ماه ها قبل بلیط خریده بودن و توی سرما و بارون ساعت ها توی صف سینما برای وارد شدن و دیدن فیلم صف کشیده بودن! الان که چشم هام به سختی مانیتور رو می بینه و سرم از شدت هیجان هنوز کمی گیج میره حالشون رو خوب می فهمم. ماه هاست شمارش معکوس برای نمایش قسمت مخصوص کریسمس سریال شرلوک شروع شده. به عادت همیشگی فقط خبرها رو دنبال می کردم و حتی به فکرم هم نمی رسید حالا که ایران نیستم لزومی نداره صبر کنم تا جایی سریال رو دوبله یا زیرنویس کنه بعد برم ببینمش. اصلا در تصوراتم نمی گنجید میتونم آنلاین و همزمان با اکران عمومی فیلم رو ببینم تا اینکه دیروز به شکل اتفاقی شبکه ی پی بی اس رو چک کردم و دیدم ساعت شمار نمایش فیلم شروع شده. قسمت جدید قرار بود اول ژانویه ساعت هشت شب به وقت ما به شکل آنلاین روی سایت قابل دیدن باشه. اولش فکر کردم مثل بقیه ی سایتای مشابه مثل نت فیلیکس اول باید عضو شد تا به اطلاعات دسترسی پیدا کرد اما دیدم نخیر؛ فقط کافیه بخوای! از ساعت 5 بعدازظهر هی ساعت رو چک می کردم و دیگه از هفت و نیم روی پام بند نبودم. داشتم از هیجان و استرس می مردم. هیجان اینکه برای اولین بار در زندگیم قراره با میلیون ها آدم دیگه سریال محبوبم رو همزمان و آنلاین تماشا کنم و استرس اینکه نکنه سرعت اینترنت یاری نکنه، نکنه بخاطر حجم بازدیدکننده سایت باز نشه، نکنه... اما اشتباه می کردم. راس ساعت 8 فیلم شروع شد! یک دقیقه ی اول فیلم رو از دست دادم  و چند ثانیه هم وسط فیلم قطع شد اما در کمال تعجب یک ساعت و نیم به شکل آنلاین و همزمان قسمت جدید شرلوک بی بی سی رو با موفقیت از روی لپ تاپم دیدم! عالی بود، مثل همیشه؛ وحشتناک عالی بود. ذهن نابغه ی فیلمنامه نویس، تکنیک کارگردان و بازی بی نظیر بندیکت دیوانه کننده بودن. به سختی می تونم چیزی بیشتری درباره اش بگم یا حتی بهش فکر کنم، زمان لازم دارم تا همه چیز در ذهنم جای خودش قرار بگیره و البته این آدرنالین لعنتی هم برگرده سر جاش.
آزاده نجفیان