آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776
  • ۳۱ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۲۸ 770
  • ۲۹ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۰۴ 768
  • ۲۷ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۲ 767
  • ۲۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۰ 763
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746

۷ مطلب در نوامبر ۲۰۱۶ ثبت شده است

۲۳:۳۹۳۰
نوامبر

امروز تقریبا بعد از ده روز کارول رو دیدم. سرحال بود چون هفته ی پیش بچه هاش پیشش بودن و سگ جدیدش هم دستش رسیده بود. امروز مفصل حرف زدیم و تونستم مطالبی رو که میخواستم بگم اینقدری واضح شرح بدم که علاقه و توجه اش جلب بشه. بهم گفت پیشرفت کردم و بر همین اساس برای جلسات آینده برنامه های جدیدی تنظیم کردیم.

از کلاس که زدم بیرون و رفتم سمت ماشین، یکدفعه چشمم به لاستیک عقب افتاد که به شکل عجیبی نشست کرده و کم باد شده بود. نمی دونستم پنچر شده یا فقط نیاز به تنظیم باد داره. به محمد زنگ زدم و عکس تایر رو براش فرستادم. گفت احتمالا فقط کم باد شده اما بهتره سریعتر برگردم خونه یا برم تعمیرگاه. من هیچ وقت خودم تنهایی تعمیرگاه نرفته بود. خیلی سختم بود. تصمیم گرفتم برگردم خونه تا محمد جمعه ماشین رو ببره چک کنن. وقتی که رسیدم به اشکان زنگ زدم که بیاد یه نگاهی بهش بندازه. اشکان گفت احتمالا کم باد شده اما پنچر نیست، بهتره سریعتر ببرمش تعمیرگاه. قصد اینکه خودم این کار رو بکنم نداشتم اما همه اش به خودم می گفتم حالا فرض کن محمد نبود، میخواستی چیکار کنی؟ اینقدر با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره محمد تلفنی وادارم کرد برم.

با تصوری که از تعمیرگاه توی ایران داشتم با ترس و لرز رفتم. اول اینکه لازم نبود ماشین رو ببرم روی ریل، باید توی پارکینگ پارکش می کردم. بعد که رفتم توی ساختمون، اسم محمد رو زدن توی کامپیوتر و مشخصات ماشین و سوابق مراجعه اش اومد بالا. یه آقای مسن اومد و سوییچ ماشین رو ازم گرفت و پرسید مشکل چیه؟ براش توضیح دادم و گفتم مطمئن نیستم پنچر شده یا کم باد. ازم پرسید فرمون ماشین توی دستت می لرزه؟ گفتم نه. گفت پس طوریش نشده، نگران نباش. من چک می کنم. نشستم توی دفتر تعمیرگاه. ده دقیقه بعد همون آقای مسن اومد بهم گفت ماشین رو چک کردن و مشکلی نداره، باد تایرها رو هم تنظیم کردن. ازم پرسید زبون دومی که حرف می زنی چیه؟ گفتم فارسی. گفت یعنی ترکی نمی تونی حرف بزنی؟ معلوم شکل از اهالی ترکیه است و با هم به فارسی سلام و علیک کردیم. گفت تعمیرگاه کارهای مربوط به تایر رو انجام نمیده و باید ببرمش جای دیگه. آدرس تعمیرگاه دیگه رو هم بهم داد و گفت لازم نیست پولی پرداخت کنم! تا دم ماشین باهام اومد و توضیح داد که احتمالا لاستیک عقب باید نشتی داشته باشه. بادش رو تنظیم کرده بودن و برگشته بود به حالت اول ولی بهم توصیه کرد هر چه زودتر ببرمش چکش کنن. خلاصه اینکه این کار سخت هرگز نکرده رو با کمترین میزان گرفتاری انجام دادم. بیشتر ترسم اول به خاطر این بود که تصورم از تعمیرگاه چیزی شبیه به تعمیرگاه های ایران و یه تعداد مرد روغنی و جدی بود، دوم اینکه می ترسیدم نفهمم چی می گن یا نتونم منظورم رو برسونم که هر دوی این ترس ها بی جا بود. اصلا لازم نبود من کاری بکنم یا چیزی بگم؛ اونا به شکل خودکار کارش رو انجام دادن، حتی بیشتر از اون چیزی که من بخاطرش رفته بودم.

روز پرماجرای من با رفتن به باشگاه کتاب فرانک تکمیل شد. این ماه قرار بود کتاب مرگ فروشنده نوشته ی آرتور میلر رو بخونیم. مثل همیشه بحث های خوبی در گرفت و باز هم مثل همیشه دیدن و حرف زدن با فرانک و آدری و فهمیدن اینکه چقدر خوب و حمایتگرن، آرامش بخش بود. بعد هم از خونه ی فرانک مستقیم رفتم کتابخونه دنبال محمد که تا رسیدن خونه از خستگی غش کرد!

راستش امروز بعد از مدتهای یه کم به خودم افتخار کردم و از خودم راضی بودم. اینکه بالاخره تونستم با حرف زدن کارول رو تحت تاثیر قرار بدم و به تنهایی از پس کارای ماشین بربیام حس خوبی بهم داد که توی این همه فکر و خیال و فشار فراموشم شده بود. گاهی وقتا آدم لازم داره بهش یادآوری کنن یا به خودش یادآوری کنه که چه توانایی هایی داره و چه کارای مفیدی از دستش برمیاد.

آزاده
۲۰:۰۹۲۸
نوامبر

بالاخره داره بارون میاد! گفتن این جمله در توصیف وضعیت نشویل خیلی خیلی عجیبه اما متاسفانه واقعیت دردناکیه که نمیشه ازش فرار کرد: خشکسالی کم کم داره به این ور دنیا هم سرایت می کنه. این پاییز حتی ده روز واقعا بارونی هم توی نشویل نداشتیم تا بالاخره امروز که از صبح شروع به باریدن کرده و همچنان داره میباره. صداش حالم رو بهتر می کنه، خوابم رو عمیق تر می کنه و شاید گفتنش عجیب و غیرطبیعی باشه اما واقعا استرسم رو حتی کمتر می کنه!

هفته ی پیش تعطیلات عید شکرگذاری بود. قرار بود هفته ی پربار و پر درسی باشه اما مثل همه ی ایام تعطیلات دیگه بیشتر به بی حوصلگی و بطالت گذاشت. البته روزهای خیلی طلایی ای هم داشت: یه روز ناهار رفتیم خونه ی شقایق و پوریا، اونجا با یه پسر ایرانی دیگه به اسم کیانوش آشنا شدیم که اونم تازه امسال اومده نشویل. پسر بسیار خجالتی و بی سر و صدا اما خوبی بود. بعداز ناهار که ما یه کم کسل شده بودیم، پیشنهاد فیلم دیدن مطرح شد و کاشف به عمل اومد کیانوش ویدئو پروژکتور داره! پسرها سریع پریدن تو ماشین و رفتن دستگاهش رو آوردن و بعد از کلی بحث و مجادله بر سر اینکه چه فیلمی ببینیم، تصمیم بر این شد که آپارتمان بیلی وایدر رو ببینیم. خونه ی شقایق اینا حتی از سینما هم تاریک تر شد! خلاصه اینکه بعدازظهر خوب و بامزه ای برامون رقم خورد.

روز عید شکرگذاری هم برای صبحانه با بچه ها رفتیم پارک مرکزی نشویل. من که مثل همیشه پنکیک موز درست کرده بودم و شقایق هم سوسیس و تخم مرغ و خلاصه هر کس یه چیزی آورده بود. هوا بسیار عالی بود، نه سرد و نه گرم. برای اینکه به آن روز عزیز هم ادای دینی کرده باشیم، کالباس بوقلمون خوردیم که بسیار خوشمزه بود و روزمون رو ساخت. 

امسال برای اولین بار در مراسم پرشکوه روز جمعه ی سیاه هم شرکت کردیم. امسال مراکز خرید به جای 6 صبح روز جمعه از 6 عصر روز پنج شنبه باز شدن تا مردم فرصت خرید بیشتری داشته باشن اما از اونجایی که شب عید شکرگذاری همیشه مهمترین مسابقه ی فوتبال آمریکایی برگزار میشه، تیرشون به سنگ خورد! من و محمد عصر جمعه رفتیم مرکز خرید نزدیک خونه امون. از اون صف های طولانی ای که همیشه صدا و سیمای ایران نشون میده خبری نبود اما به سختی جای پارک پیدا میشد. کسی واسه خریدن چیزی کس دیگه ای رو کتک نمی زد اما بسیار شلوغ بود. یکی از تکنیک های خرید در این روز اینه که قبلش اومده باشی توی مغازه ی مورد نظر و قیمت ها رو چک کرده باشی والا ممکنه تنها به اسم اینکه جمعه ی سیاهه و همه چی تخفیف خورده یه چیزی بکنن تو پاچه ات!

ما فقط به یک مغازه سر زدیم، مغازه ی مورد علاقه ی من: نیویورک اند کامپانی. این مغازه یکی از مارک های نه چندان مشهور آمریکایی ست که فقط لباس و وسایل زنانه تولید می کنه اما طرح ها و رنگهای مورد استفاده اش فوق العاده است. خوشبختانه تخفیف های خیلی خوبی نصیبمون شد که باعث شد از بجا آوردن این سنت حسنه به شکل حساب شده لذت ببریم. 

اما بزرگترین دستآورد این ده روز اخیر برای من این بود که بالاخره فصل اول رساله رو تمام و برای استادانم ارسال کردم. ماه ها بود که داشتم می نوشتم، بیش از یک سال بود که فیش برمی داشتم اما دلم رضا نمی داد بالاخره جمع و جورش کنم و بفرستم چون هر کتاب به کتاب یا مقاله ی دیگه ای ارجاع می داد که نمی شد نگاهی بهش نندازم و سراغش نرم اما به قول محمد یه جایی آدم باید دست نگه داره و بگه بسه! امکان نداره بتونی همه ی کتابا و مقالات موجود رو ببینی پس باید فقط سراغ مهمترین ها بری و مطالعه ی بیشتر رو به بعد موکول کنی. این شد که بالاخره نقطه ی پایان رو گذاشتم و فرستادمش. حالا که یه بخشی از کار که به عقیده ی من سخت ترین بخشش بود رو تمام کردم و فرستادم، احساس میکنم همه چیز خیلی جدی تر از قبل شده. الان واقعا دارم رساله نوشتن رو به شکل کاملش درک می کنم. تا اینجا که بازخوردها مثبت بوده، باید دید چی پیش خواهد اومد.

هر چند این روزها تنها کاری که دلم می خواد انجام بدم خوابیدنه اما راهی طولانی در پیشه، باید بیدار و هوشیار موند.

آزاده
۱۹:۱۰۱۶
نوامبر

دیدن دوستان و معاشرت بیشتر باهاشون در طول این هفته، کمک کرد کمی بتونم ذهنم رو جمع و جور کنم و آرومتر بشم؛ هر چند تنها ثمره ی مهمونی جشن تولد آرامش نبود بلکه برای من بیچاره مسمومیت غذایی هم بود که تا همین امروز دست از سرم برنمی داشت و خونه نشین و بی حوصله ام کرده بود. حال و روز من و درس خوندن شده مثل اَسِتون (لاک پاک کن)! کافی یه دقیقه ازش غافل بشم تا به کل بپره!

امروز صبح رفتم کلاس زبان. خوشبختانه اصلا بحث انتخابات پیش نیومد و کارول هم خوش اخلاق تر بود. موضوعی که این هفته قرار بود در موردش صحبت کنیم کتابی بود به اسم سلطان و ملکه که درباره ی رابطه ی ملکه الیزابت کبیر با دولت عثمانی و مسلموناست. توی این کتاب در مورد علت اینکه الیزابت تصمیم می گیره با مسلمونا وارد معامله و مراوده بشه بررسی شده و از تاثیرات متقابل اسلام و روابط فرهنگی با مسلمونا بر انگلستان صحبت شده. مثلا یکی از موارد که نویسنده بهش اشاره می کنه اینه که احتمالا شکسپیر اتللو رو از زندگی یکی از سفرای ترک در دربار انگلیس الهام گرفته. من که فرصت خوندن کتاب رو هنوز پیدا نکردم اما ما قرار بود در مورد نقد و معرفی ای که بر کتاب نوشته شده بود حرف بزنیم. همین موضوع بحث برانگیز باعث شد تا کمی به خط های قرمز نزدیک بشیم اما من از این فرصت به نفع خودم استفاده کردم و کمی در مورد تصویر غلطی که رسانه ها از ایران و مسلمونا مخابره می کنن حرف زدم و البته تاکید کردم که همین رسانه ها مردم آمریکا رو وحشی معرفی می کنن!

کارول خوشحال بود چون هفته ی دیگه دخترش و نوه هاش برای تعطیلات شکرگذاری دارن میان نشویل و قراره با خودشون سگ جدیدی رو که براش خریدن بیارن. حدود یک ماه پیش کارول سگش رو که مدتها گم شده بوده مریض پیدا میکنه و معلوم میشه کلیه ی سگ بیچاره از کار افتاده. دکتر میگه می تونن پیوند کلیه انجام بدن اما سگ پیرتر از این بوده که بتونه عمل یا به جای اون دیالیز رو تاب بیاره واسه همین کارول مجبور میشه بهشون بگه سگ بیچاره رو خلاص کنن تا از درد نجات پیدا کنه. حالا دخترش یه سگ کوچولوی بامزه براش خریده و عکسا رو هم فرستاده. کارول بی طاقته که زودتر سگه رو ببینه. اولش بهم گفت هفته ی دیگه عکسش رو میارم ببینی، بعد که داشتم می رفتم سوار ماشین بشم دیدم با ماشین داره دنبالم میاد چون موبایلش رو توی ماشینش پیدا کرده بود و می خواست عکسای رفیق جدیدش رو بهم نشون بده. می تونم حدس بزنم حالش خیلی خیلی بهتر خواهد شد.

بعد از کلاس حوصله ی استخر رفتن نداشتم و حس تو خونه موندن و ادای درس خوندن در آوردن هم نبود. محمد هم باید می رفت دانشگاه. رفتم رسوندمش دانشگاه و خودم رفتم پیش شقایق. نشستیم از هر دری حرف زدیم و غیبت کردیم و بعد هم برام دو تا ساندویچ خوشمزه درست کرد و حالم بهتر شد. یادم رفته بود خونه ی دوست رفتن و با یه دوست هی از هر دری حرف زدن یعنی چی. آدمیزاد تا وقتی دور و برش خالیه نمی فهمه تنهایی اش چقدر عمیقه.

خلاصه که الان دارم سعی می کنم تمرکز کنم و دوباره شروع به درس خوندن کنم. محمد تا سه چهار ساعت دیگه خونه نمیاد و باید نهایت تلاشم رو بکنم باقی مونده ی این معجون فَرّار رو توی شیشه نگه دارم.

آزاده
۲۲:۵۹۱۱
نوامبر

قرار بود امروز یه روز معمولی باشه، با خستگی ها و کار کمتر اما یکدفعه تبدیل شد به یه روز تاریخ ساز!

صبح که با محمد رفتیم دانشگاه گفت قراره امروز ساعت 12 و نیم توی دانشگاه علیه ریاست جمهوری ترامپ رژه برن. زیاد تعجب نکردم چون دانشجوهای وندربیلت معمولا در حوادث سیاسی و اجتماعی توی نشویل پیشگام هستن. من زیاد علاقه ای به رفتن و شرکت نداشتم اما محمد اصرار داشت که بره. خلاصه اینکه سر ساعت از کتابخونه زد بیرون و من کمی دیرتر بهشون ملحق شدم.

صدای بلند طبل می اومد! یه گروه کثیری آدم از هر نژاد و رنگ و جنسیتی با یه تعدادی پلاکارد در حال رژه رفتن توی دانشگاه بودن. صف مرتب بلند و بلندتر می شد و نه تنها دانشجوها، بلکه استادا هم کم کم به صف اضافه شدن. شعارهایی مثل : اون رئیس جمهور من نیست، عشق نفرت رو کنار می زنه، ملت یکپارچه ان و شکست نمی خورن و... می دادن و جلو می رفتن. اول از ساختمون مرکزی دانشگاه اومدن جلوی کتابخونه، بعد رفتن طرف کلیسای دانشگاه و وارد بخش الهیات شدن، از اونجا هم وارد خیابون شدن. چیزی که برام بسیار جالب بود و تعجبم رو برانگیخته بود نحوه ی برخورد پلیس بود. از همون ابتدای شروع رژه پلیس دانشگاه حضور داشت اما بسیار خونسرد و آروم یه گوشه ایستاده بود یا با دوچرخه بچه ها رو همراهی می کرد. با خارج شدن از محوطه ی دانشگاه و وارد خیابون شدن، پای پلیس شهر به ماجرا کشیده شد اما... اما پلیس خودش خیابون رو برای رژه دهنده ها بست تا با امنیت از خیابون رد بشن، مسیر رو امن نگه داشت که کسی مزاحم تظاهر کننده ها نشه و وقتی درست وسط مهم ترین خیابون نشویل که به مرکز شهر می رسه تظاهرکننده ها حلقه تشکیل دادن و خیابون رو تقریبا بیست دقیقه بستن و شعار دادن، پلیس حاشیه ی امن رو حفظ کرد و بلافاصله به راننده هایی که پشت این ترافیک انسانی مونده بودن راه های میانبر رو نشون داد تا کمتر معطل بشن. دیدن این چهره ی پلیس آمریکا واقعا برام عجیب بود. ما همیشه توی فیلم ها و اخبار از وحشی گری پلیس آمریکا شنیدیم و می تونم بگم اگر بخوان وحشی ترین پلیس های دنیا رو رده بندی کنن به احتمال زیاد پلیس آمریکا بین 5 تای اول دسته بندی میشه اما همین پلیس، وقتی که پاش بیفته، می دونه که مهمترین وظیفه اش حفظ جان و امنیت شهروندان یک کشوره حتی اگر مخالف حکومت و دولت باشن!

وقتی وسط خیابون حلقه زده بودن و شعار می دادن، شنیدم کورتنی، یکی از هم دانشکده ای های محمد، میگه: همیشه زن های سیاه صف اول هستن. با خودم فکر کردم راست می گه؛ رزا پارک هم یک روز تصمیم گرفت نفر اول صف باشه و تاریخ رو برای همیشه عوض کرد.

اینکه دانشگاه نه تنها منع و ممنوعیتی برای اجتماعات این چنینی فراهم نمی کنه بلکه تشویقشون هم می کنه و این دسته از فعالیت های اجتماعی و سیاسی رو جز رزومه ی پر افتخار دانشگاه به حساب می آره، یکی دیگه از جذابیت های این ماجرا برای منه.

دوستی پرسیده بود حالا حرف حساب این آدما چیه؟ محمد میگه این رژه و احتمالا رژه های بعدی فقط برای اینه که به ترامپ یادآوری کنن مخالفان جدی داره و نمی تونه هر غلطی دلش خواست بکنه. اجتماعات این چنینی یه جور نیروی فشار مردمی به حساب میان که می تونه در مقیاس کلان کشوری دولت رو وادار به کاری یا منع از کاری بکنه والا هیچ شعاری مبنی بر تقلبی بودن انتخابات یا توهین به ترامپ یا خشونت و بددهنی وجود نداشت.

این مطالب رو نوشتم، نه برای اینکه این ماجرا رو تایید یا تکذیب یا حتی تحلیل کنم، فقط به عنوان یه ناظر بیرونی بودن و تجربه کردن همچین چیزی برام واقعا شگفت انگیز و تازه بود؛ اینکه توی مملکتی زندگی کنی که از یه طرف مردمش به احمق نژادپرستی مثل ترامپ رای می دن اما در کنارش مخالفان اجازه ی تظاهرات و ابراز مخالفت و نگرانی دارن. این اون چیزیه که بچه ها امروز مرتب تکرار می کردن: این چهره ی واقعی آمریکاست و این طوریه که دموکراسی عمل می کنه.

آزاده
۱۷:۴۹۱۰
نوامبر

همه می پرسن: چطوری؟ در چه حالی؟ حالا چی میشه؟... و من به همه جواب می دم: نمی دونم! 

دیروز با اون حال زار و نزار رفتم کلاس زبان پیش کارول که کمی با یه آمریکایی درددل و همدردی کنم اما همون بیرون در بهم گفت به ترامپ رای داده!!! یخ کردم. باورش سخت و دردناک بود. استدلالش این بود که درسته که ترامپ یه احمقه اما کلینتون یکی از خطرناک ترین زنان عالمه و... . ازم پرسید من چرا اینقدر نگران و ناراحتم؛ براش توضیح دادم که من یه زن مهاجر مسلمان ایرانی هستم و همه ی ویژگی هایی رو که ترامپ برای دشمنانش ترسیم کرده رو یکجا دارم، با خونسردی جواب داد که اشتباه می کنم! برام واقعا تعجب آور بود که کارولی که داره کار عام المنفعه اونم برای مهاجرا انجام میده چطور ممکنه به ترامپ رای داده باشه؛ اما بعد دیدم این کار رو فقط به عنوان یک کار خیر انجام میده والا احتمالا ماها براش ارزشی نداریم. احساس کردم حالا در این شرایط، همه ی اون رفتارها و سوالهاش که به نظرم یه کمی نگاه از بالا می اومد، برام معنا دار شده.

هوا بی نهایت سرد بود اما رفتم استخر بلکه کمی این انرژی منفی رو با دست و پا زدن تخلیه کنم. همه اش احساس می کردم همه دارن بهم نگاه می کنن، الانه که یکی بیاد جلو و ازم بپرسه: اینجا چه غلطی می کنی؟!...

شب که محمد اومد خونه گفت دانشگاه شده بوده عین قبرستون! همه غمگین و مغموم و افسرده در سکوت و بغض می رفتن و می اومدن. مایکل، یکی از همکلاسی های عشق هری پاترش، برام پیغام فرستاده بود که به آزاده بگو ولدمورت رئیس جمهور شد؛ خودش می فهمه! 

دایانا، همون استادی که شب انتخابات یه جلسه ی دورهمی توی دانشگاه گرفته بود تا زنده اخبار رو دنبال کنن، سال آینده داره می ره آفریقای جنوبی ساکن بشه. محمد گفت آخر کلاس از شدت استیصال و ناراحتی تقریبا زده زیر گریه و گفته آفریقا همیشه خونه ی دوم من بوده، نمی تونم تحمل کنم از این به بعد با آفریقایی ها یا هر اقلیتی بد رفتار بشه.

محمد میگه توی دانشگاه دیروز چندین جلسه توجیهی به شکل همزمان در نقاط مختلف برگزار میشده تا با بچه ها صبحت کنن و شرایط رو براشون آرام و مساعد کنن. رئیس دفتر دانشجوهای بین الملل امثال یه آقای ایرانی ست، به همه ی دانشجوهای بین الملل ایمیل داده و یه تعداد راهنمایی های مراقبتی کلی کرده از جمله اینکه شب تنها رفت و آمد نکنید، با غریبه ها بحث سیاسی نکنید، توی بار و رستوران بحث سیاسی نکنید و... . بعد هم گفته هر کس به صحبت کردن و راهنمایی احتیاج داره ما اینجا همه ی امکانات رو براش فراهم می کنیم و اگر کسی به هر طریقی شما رو مورد آزار و اذیت قرار داد، سریع با ما تماس بگیرید.

اما بیرون از دانشگاه، همه چیز ساکت و آرومه. همون آدم های مهربون و خوش برخورد با خونسردی دارن میرن و میان و زندگی می کنن اما من از همه اشون می ترسم. می ترسم وقتی که یکی اشون خنجرش رو از زیر پوستش در میاره، من اونجا باشم... .

شدیم دوباره اون آدم هایی که از صبح خروس خوان تا بوق سگ از سیاست و بایدها و نبایدها و احتمالات و امکانات حرف می زنن. انگار دوباره برگشتیم به اون روزهای سیاه، اون روزهای ابری و سنگین سیاست زده، اون روزهای کثافت و تاریک لعنتی؛ هشت سال پیش... .

روزی ده بار از محمد می پرسم: حالا چی میشه؟ حالا باید چیکار کنیم؟ و محمد جواب می ده: نمی دونم!


آزاده
۲۳:۵۲۰۸
نوامبر

تکلیف انتخابات هم که معلوم شد! باورش برام سخته که دنیا رو زیر پا گذاشتیم و به همون سرنوشتی که ازش فرار می کردیم دوباره گرفتار شدیم. از اون سخت تر قبول این واقعیته که آدم ها، وقتی بهشون در یک کلیت تاریخی نگاه کنی، هیچ فرقی با هم نمی کنن و در یک چیز همه با هم مشترکن: حماقت!

این ماه های اخیر بارها و بارها گفته بودم که هیچکدوم از اتفاقاتی که داره در آمریکا می افته واسه ما ایرانی ها تازگی نداره اما با اینکه چیزی در عمق وجودم می دونست قراره چه اتفاقی بیفته، نمی تونستم باور کنم.

محمد و همکلاسی هاش امروز از ساعت 6 توی دانشگاه جمع شده بودن و به شکل زنده انتخابات رو پیگیری می کردن. قرار بود تا آخرین لحظه بمونن اما دو ساعت پیش اومد خونه چون همه دیگه می دونستن قراره چه اتفاقی بیفته و بیش از این وقت تلف کردن معنی نداشت.

واقعا نمی تونم پیش بینی کنم چه اتفاقات هولناکی در انتظار دنیاست اما از صمیم قلب امیدوار و آرزومند آدم های بی گناه کمتری در سرتاسر دنیا اسیر این کثافتکاری سیاسی و حماقت بشری بشن. گفتن جوک در مورد اینکه بدبختی هم صادر میشه و بذار یکبار هم آمریکایی ها اون حالی رو که ما تجربه کردیم، تجربه کنن بعد از شروع جنگ های تازه و آزار و اذیت آدم های بی گناه در سرتاسر دنیا دیگه اینقدرها هم بامزه نخواهد بود.می دونم امشب خیلی ها در آمریکا ناامید شدن اما مطمئنم تعداد بیشتری در 4 سال پیش رو پشیمان و مایوس خواهند شد.

اعتراف می کنم بسیار ناامید و نگرانم و تصویر آینده ای که برای خودمون تصور می کنم حتی از دیروز هم مبهم تره. شاید هم هیچ چیزی به اون بدی که تصور می کنیم پیش نره، کی می دونه؟

طبق آمار سازمان ملل در سال 2016 شصت میلیون نفر در دنیا آواره شدن! جمعیت ایران چیزی حدود هشتاد میلیون نفره؛ تصور اینکه جمعیتی معادل جمعیت ایران تنها ظرف یک سال به خاک سیاه نشستن، کابوسیه که همه جا با منه اما حالا... یعنی باید منتظر جنگ های بیشتر، آوارگی بیشتر، دیوارهای بیشتر و... باشیم؟ امیدوارم این حرف ها و تصورات فقط ناشی از ذهن خسته و بیمار من باشه.

پیش خودم فکر می کنم کی دنیا اینقدر کوچیک شد که هر کس هر کجا که عطسه می کنه تاثیرش رو میشه همه جای دنیا دید؟ کجا می شه رفت که بشه از این همه شلوغی و حماقت فرار کرد؟ کجاست جایی که گوشت هم از این همه بازی بی سرانجام خبردار نشه و بتونی فقط آروم زندگی ات رو بکنی بدون اینکه نگران یک روز بعدت باشی؟ شایدم روزهایی که فکر می کردم دنیا اینقدر بزرگ و ناشناخته است که میشه توش گم شد، من خیلی کوچیک و ساده بودم.

کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند

و بند کفش به انگشت های نرم فراغت گشوده خواهد شد

کجاست جای رسیدن

و پهن کردن یک فرش

و بی خیال نشستن

و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور...؟

آزاده
۱۹:۰۷۰۷
نوامبر

خیلی وقته که اینجا چیزی ننوشتم. خودم هم متوجه نشده بودم که بیست روز حتی به وبلاگم سر هم نزدم! در این 20 روز گذشته هم بسیار گرفتار بودم و هم بسیار بی حوصله. هم این روزها ملال آور و استرس زا و بدون اتفاق بودن و هم تعیین کننده و پر ماجرا اما... اما با وجود همه ی اینها گاهی کلمه کم میارم! گاهی حرف زدن و نوشتن از چیزی که توی کله ام می گذره برام خیلی سخت میشه؛ انگار هیچ کلمه ای برای بیان حال و شرایطم وجود نداره. این شد که دلم نمی خواست یا نمی تونستم که بنویسم. اما الان فکر می کنم بهتره که دوباره شروع به نوشتن کنم چون فصل تازه ای از زندگی ام داره رقم می خوره و به خاطر خودم هم که شده باید جایی ثبتشون کنم تا بتونم به موقع برگردم و مرورشون کنم.

بالاخره اون تصمیم بزرگ رو گرفتم: 24 ژانویه از نشویل به سمت شیراز پرواز خواهم کرد! اینکه دارم کار درستی می کنم یا نه؟ دارم خودم و موقعیت و زندگی ام رو به خطر می اندازم یا نه؟ اگه شرایط همون طوری که انتظار دارم پیش نره چی میشه؟ و هزاران سوال دیگه که می تونم بگم برای هیچکدومشون هیچ جوابی ندارم هنوز که هنوزه داره توی سرم چرخ می زنه اما چاره ای نداشتم. کارهای ناتمام زیادی باقی مونده که باید برگردم و انجام بدم؛ حالا یا با موفقیت انجام میشن و دست پر بر می گردم یا... . تصمیم گرفتم به جای هی فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن، بپرم وسط ماجرا ببینم چی پیش میاد اونوقت در شرایط پیش آمده تصمیم بگیرم چیکار باید بکنم.اینه که صبح 24 ژانویه اول به بوستون پرواز می کنم، بعد از 7 ساعت سوار هواپیمایی به مقصد دوحه میشم، 9 ساعت توی دوحه منتظر خواهم موند و بعد... و بعد شیراز عزیز خواهد بود!

حال عجیبی دارم؛ در عین حالی که ترس و اضطراب و بی قراری توی رگ هام جریان داره و یک لحظه راحتم نمی ذاره، یه شوق و لرزش دردناک توی قلبم احساس می کنم که نوید رسیدن اون لحظه ایه که یک سال و خرده ای ست منتظرشم: برگشتن به شیراز!

ویزام اوایل جولای منتقضی میشه بنابراین 23 می برخواهم گشت، چیزی حدود چهار ماه دوری از خونه و محمد و بودن در شیراز برای انجام هزاران کار که مهمترینش دفاع از رساله ی دکتری و آزاد کردن مدارکمه.

یادمه یه زمانی به مامانم می گفتم فقط توی فیلماست که بازیگرها می تونن با اطمینان بگن: همه چیز طبق برنامه داره پیش میره یا انجام شده، توی زندگی واقعی از این خبرها نیست. هنوز هم به این حرف معتقدم اما به این موضوع هم باور دارم که خیلی وقت ها خیلی اتفاقات برای ما می افته که توی برنامه نبوده اما در نهایت به نفع ما تموم میشه. امیدوارم این اتفاقات بی برنامه ی خوب در این سفر پیش رو بیش از پیش برام پیش بیان و دست به دست هم بدن تا با موفقیت برگردم.

این روزهای پر گرفتاری و اضطراب حالا دیگه به شمارش معکوسی تبدیل شدن که هر لحظه اش می تونه آبستن صدها اتفاق غیرقابل پیش بینی خوب یا بد باشه.

آزاده