آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776
  • ۳۱ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۲۸ 770
  • ۲۹ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۰۴ 768
  • ۲۷ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۲ 767
  • ۲۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۰ 763
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746

۷ مطلب در دسامبر ۲۰۱۶ ثبت شده است

۲۲:۴۵۲۵
دسامبر

اینکه هوا به طرز عجیبی گرمه به همون اندازه برای من شگفتی آوره که با اینکه کریسمس زمان تعطیلات و پایان سال واقعی ما نیست، اما من همون اضطراب و عجله ای رو که توی اسفند ماه همیشه احساس می کنم رو الان هم دارم و این خیلی بی انصافیه که دو بار در سال حال پایان سال رو تجربه می کنم!!!

نه تنها از سرمای هفته ی پیش اثری باقی نمونده بلکه هوا گرم و گرفته است و بیشتر مثل اوایل پاییز می مونه تا اوایل زمستون. این چند روز قراره بارونی باشه و همه چشم امیدشون به آسمونه.

هفته ای که گذشت هفته ی شلوغی بود؛ پایان سال برای آدم های اینجا و نزدیک شدن من به لحظه ی موعد رفتن که به همه چیز به شدت سرعت و اضطراب بخشیده. هفته ی گذشته به چند بار سینما رفتن، دیدن و عیادت دوستان و مهمونی رفتن گذشت.

دیشب اما خونه ی گروهی از دوستان ایرانی دعوت بودیم که قبلا فقط یکبار دیده بودیمشون و دیگه فرصت دیدار مجدد دست نداده بود تا اینکه به مناسبت شب کریسمس همه رو خونه اشون دعوت کردن. گفته بودن هر کس چیزی درست کنه و بیاره و البته هر کس یه هدیه بین یک تا پنج دلار بخره و کادو کنه بیاره تا با هم بازی کنیم. بازی از این قراره که شما هدیه هات رو میذاری یه جا، بعد بر اساس شماره ای که بر می داری می تونی بری یه هدیه از بین هدایا برداری، با این تفاوت که نمی دونی توش چیه؟ ممکنه چیزی که برمیداری خیلی فوق العاده باشه و ممکنه آشغال باشه.

از اونجایی که به رسم سه هفته ی گذشته من این آخر هفته هم به شدت سرماخورده و مریض بودم، محمد زحمت خرید هدایا رو کشید و یه عروسک خوشگل و چند تا ظرف چینی خریده بود. منم بعد از مدتها مرغ پرتقالی درست کردم و 6 زدیم به راه. هوا به شدت بارونی بود و خونه ی دوستان هم کمی دور اما به رفتنش می ارزید.

جمع خوب و صمیمی ای بودن. حجت و زهرا که در واقع میزبانان ما بودن سال هاست آمریکان و یه پسر نوجوان و یه دختر بانمک چهار ساله دارن. النا فارسی و انگلیسی رو مخلوط با هم حرف می زنه و خیلی دختر صمیمی ست. تا وارد شدیم بهم گفت می خوام اسباب بازی هاش رو ببینم یا نه و بعد با هم رفتیم و مفصل در مورد شخصیت های کارتونی و پرنسس هاش گفتگو کردیم. بقیه هم کم کم رسیدن و شام دلپذیری خوردیم که جا داره همینجا اشاره کنم مرغ پرتقالی ای که درست کرده بودم اینقدر خوشمزه شده بود که خودمم باورم نمی شد!!!

بعد از شام نوبت بازی شد و خوشبختانه همه احتیاط کرده بودن چیزهایی بخرن که در عین به درد بخور بودن واقعا حال کسی رو هم نگیرن. به من یه بالشت گردن رسید و به محمد یه جعبه رنگارنگ پر از چایی با طعم های مختلف.

بعد از این مراسم، سر هرکس به کاری گرم شد و من و خانم ها هم به حرف نشستیم. شنیدن داستان زندگی آدم ها برام خیلی جالب بود، نگرانی هاشون، سختی هایی که کشیدن و زندگی هایی که ساختن و بخشیدن همه یه دنیا جذابیت داشت. یه چیز جالبی که دیشب شنیدم این بود که اینجا اگر بچه ها یک روز بدون دلیل و بدون اطلاع دادن به مدرسه غایب بشن، یه نفر رو می فرستن در خونه دنبال بچه ها که بیشتر مواقع این یه نفر آقای پلیس هستن! به نظرم کار بسیار جالب و به جایی است، شاید بچه به مشکلی برخورده و احتیاج به کمک داره، به هر حال باید یکی رسیدگی کنه.

ما تا 12 اونجا بودیم، آخر شب که دیگه فقط خودمون بودیم و جمع کمی صمیمی تر شده بود. موقع برگشتن بارون بند اومده بود اما مه چنان مسلط بود که به سختی می شد جایی رو دید. توی جاده مه به سمت ما حرکت می کرد؛ انگار که توی تاریکی کمین کرده باشه و به محضی که نور ماشین روش می افتاد بهمون هجوم می آورد! شب خوبی بود. تجربه ی جدیدی از با هم بودن، از تنها نبودن و پیدا کردن آدم های تازه.

امروز هوا چنان آفتابی و درخشان بود که تصمیم گرفتیم بزنیم همینطوری بیرون. رفتیم تا فرانکلین، پارک کردیم و اونجا قدم زدیم. همه جا بسته و شسته و تمیز و ساکت بود. جاده های اطرافش رو یک ساعتی بالا و پایین کردیم و برگشتیم خونه.

فردا صبح محمد باید بره کتابخونه و من هم باید دوباره شروع کنم به نوشتن. فقط 29 روز دیگه باقی مونده.

آزاده
۲۲:۰۸۲۱
دسامبر

بالاخره مشقا و امتحانای محمد تمام شد! دوشنبه عصر تحویلشون داد و هر دو خلاص شدیم. هر چند حس نامحسوسی از غبطه در عمق وجودم نسبت به آزادی ای که نصیبش شده دارم اما به هر حال برداشته شدن یه فشار و استرس مضاعف رو از روی شونه هام احساس می کنم.

شقایق ما رو واسه شب یلدا خونه اشون دعوت گرفته بود. تصمیم گرفتیم قبلش بریم باهام سینما. مدت ها بود که منتظر اکران فیلم La La Land بودم و خبرها رو دنبال می کردم تا بالاخره به سینماهای نشویل هم رسید. سالن سینما برای وسط هفته و ساعت چهار و نیم بعدازظهر خیلی شلوغ بود واسه همین مجبور شدیم بریم اون بالای بالا ته سینما بشینم که اتفاقا دید خیلی بهتری هم داشت. 

فیلم بسیار خوبی بود، یه موزیکال شاد عاشقانه با مضمون دنبال کردن آرزوها و تسلیم نشدن و تبلیغ همیشگی هالیوودی رویای آمریکایی که بالاخره محقق میشه اما کاملا مناسب و متناسب با حال من که به این دست امیدهای رنگارنگ و شاد احتیاج دارم. موسیقی اش حالمون رو حسابی خوب کرد.

از اونجا مستقیم رفتیم خونه ی بچه ها. همه منتظر ما بودن و بلافاصله شام رو آوردن. شقایق یک عالمه پیتزا درست کرده بود که خیلی خوشمزه شده بود و نگار هم یه جور شیرینی خامه ای که خیلی چسبید. شقایق انار دون کرده بود و هندونه قاچ زده بود که سفره ی یلدا رو رنگین کرد. دور هم بودیم تا ساعت یازده شب که کم کم متفرق شدیم. محمد باید صبح زود می رفت کتابخونه و نمی شد بیش از این بیدار موند.

شب خوبی بود، اولین یلدا در آمریکا. پارسال برای یلدا هیچ کاری نکردیم و فقط یادآوری با هم بودن های سال های گذشته در خاطرم بود اما خوشحالم که امسال یلدا رنگ شادتری داشت.

فیس بوک امروز بهم یادآوری کرد که 6 سال پیش شب یلدا در حال نوشتن پایان نامه ی ارشدم بودم و حالم تقریبا به زار و نزاری الان بوده. باورم نمیشه 6 سال از اون موقع گذشته. این یادآوری امیدواری بزرگی بود برام که این روزهای پر استرس هم به هر حال دیر یا زود خواهند گذشت و خاطره خواهند شد و فقط خدا می دونه که چقدر، با تک تک سلول هام، لحظه شماری می کنم که بگذرن و خاطره بشن!

هوا این روزها حال دیوانه ای داره؛ دو روز پیش منفی ده درجه بود و امروز مثبت ده درجه. دیشب ماشین چنان یخ زده بود که در صندوق عقب باز نمی شد و امروز حتی اینقدر سرد نبود که بخوایم بخاری روشن کنیم. بعید می دونم برای کریسمس برفی در کار باشه اما امیدوارم حسابی بارون بیاد. امسال احساس می کنم به اندازه ی پارسال چراغ ها و تزیینات کریسمس در سطح شهر نیست. چند روز دیگه بیشتر باقی نمونده و همه جا خیلی تاریک و سوت و کوره.

آزاده
۲۳:۴۰۱۶
دسامبر

امروز مهمونی آخر سال فرانک بود. امسال ما به مهمونی دوستان و دانش آموزان قدیمی دعوت شده بودیم و مهمونی دانش آموزای جدید فردا شبه. باورش برام سخته که این دومین سالیه که ما در کنار هم توی خونه ی فرانک کریسمس رو جشن می گیریم.

پارسال من شله زرد پخته بودم و امسال تصمیم گرفتم چیزی بپزم که اقبال بیشتری داشته باشه و راحت تر هم باشه به همین خاطر رای نهایی بر عدس پلو قرار گرفت. من هیچ وقت طرفدار جدی عدس پلو نبودم واسه همین تا حالا درست نکرده بودم اما فکر کردم غذای کم خطری است برای همچین مهمونی ای.

بعد از مشاوره گرفتن از مامان و شقایق و تهیه ی نصف نیمه ی مواد، امروز صبح با وجود همه ی دلمشغولی ها و فکر و خیال ها، اول غذا رو درست کردم و بعد رفتم سراغ بقیه ی کارهام. مهمونی ساعت 6 عصر بود. برنج رو کشیدم توی ظرف آلمینیومی یکبار مصرف و روش رو هم با گوشت و کشمش تزیین کردم. من عادت به چشیدن غذا ندارم، یعنی بدم میاد غذا رو موقع پخت بچشم واسه همین هر غذا، حتی اگه بار صدم باشه که می پزمش، برام یه ماجراجوییه جدیده چه برسه به اینکه اولین بار باشه درستش می کنم. علاوه بر این عادت مذکور، اصلا بلد نیستم غذا رو خوشگل سازی کنم واسه همین چشمم دراومد تا تونستم رو برنج رو با گوشت و کشمش به شکل مرتب و منظم بپوشونم!

محمد منو رسوند و خودش برگشت خونه سر درس و مشقش. مثل همیشه فرانک و آدری به گرمی ازم استقبال کردن و جویای حال و احوال ما شدن. متاسفانه خیلی از رفقای من تصمیم گرفته بودن فردا شب بیان واسه همین اونایی رو که به نیت دیدنشون رفته بودم ندیدم اما به هر حال دیدار دوستان و آدم های جدید هم خالی از لطف نبود. به خانم بود که بار اول بودم می دیدمش، یه کلاه عجیب گنده سرش گذاشته بود، یه کراوات سبز پر زرق و برق بسته بود و زیر ژاکت پر نقش و نگارش یه عالم چراغ رنگی رنگی روشن و خاموش می شدن! لباسش با وجود مسخره بودن به نظر من خیلی قشنگ بود. گفت قبل از اومدن به مهمونی فرانک به مهمونی زشت ترین لباس دعوت بوده واسه همین اینجوری پوشیده.

امروز سه تا بچه توی مهمونی بودن: گونزالو که پارسال وقتی 6 ماهش بود دیده بودمش و بسیار پسر بانمک و آقایی بود؛ امروز هم خیلی باشخصیت لباس پوشیده بود و یک لحظه از دویدن باز نمی ایستاد؛ کیم که مادرش چینی و پدرش آمریکایی است حدود یک سال سن داشت و موجود خنگِ گردِ موکجکیِِ بامزه ای بود و سرش به باز کردن کشوها و بهم ریختن خونه گرم بود و کوچکترین مهمون امروز که شش ماه پیش دنیا اومده n بود!!! که چون تلفظ چینی اسمش سخته به بقیه می گن اینطوری صداش کنن؛ اونم دختر ساکت با چشمهای بسیار باهوشی بود که یه جوری به آدم نگاه می کرد که یعنی گریه زاری و اینجور بچه بازیا خیلی خزه!

با دیدن بچه هاست که من متوجه بالا رفتن سنم می شم. اینکه گونزالو یک سال و نیم پیش پسرک کوچولویی بود که فقط خیره می شد اما امروز جلیقه و شلوار پوشیده بود و دور خونه می چرخید، برای من مثل عقربه ی ساعته که بی وقفه جلو می ره اما من متوجه اش نیستم! امروز محمد فرزانه یه فایل صوتی رو تلگرام برام فرستاده که توش میگه: سلام آزاده! کارات خوب میشه، نگران نباش، کارات خوب میشه! و من فکر می کنم مگه چند دقیقه، چند ساعت، چند روز و سال گذشته که محمد می تونه با اون صدای بامزه اش یه جمله رو کامل و قشنگ بگه و منو وادار کنه هزار بار همین چند ثانیه صدا رو گوش کنم؟ در درون من زمان منجمد شده اما انگار بیرون از من یک قرن گذشته...!

هر چند مهمونی به اون خوبی و شادی که من انتظار داشتم نبود و پیش نرفت اما به هر حال باعث آسودگی خاطر بود. مثل بقیه ی مهمونی هایی که توی خونه ی فرانک برگزار میشه قبل از شام همگی دست هم رو گرفتیم و دور خونه چرخیدیم و بعد توی هال حلقه زدیم تا دعا کنیم. این کار همیشه حال منو خوب و قلبم رو گرم میکنه چون احساس می کنم تنها نیستم، بخشی از مجموعه ی بزرگتری ام که حمایتم می کنه، دوستم داره و درهای مهربانی اش به روم بازه. 

مثل همیشه بچه ها غذاهای خوشمزه ای آورده بودن از جمله بوقلمونی که هر سال آدری درست می کنه و لازم به ذکر که عدس پلوی من هم به شکل شگفت آوری خوشمزه شده بود و به شدت مورد استقبال قرار گرفت.

خداحافظی سخت بود چون نمیدونم قبل از رفتن می تونم دوباره فرانک و آدری رو ببینم یا نه اما این رو می دونم که یادشون همیشه دلم رو گرم و سرشار از محبت می کنه.

آزاده
۲۲:۵۷۱۵
دسامبر

امروز سردترین روز زندگی ام رو تجربه کردم! دمای واقعی هوا به منفی 16 درجه ی سانتی گراد هم رسید و در گرمترین ساعات روز بیشتر از منفی یک درجه نشد. من واقعا تا به حال همچین درکی از سرما نداشتم. پارسال هوا خیلی سرد شد، برف اومد اما یادم نمیاد تا این اندازه دمای هوا کاهش پیدا کرده باشه.

قرار بود امروز برم ماگدا رو ببینم. با هم توی رستورانی ساعت یک بعدازظهر قرار گذاشته بودیم. خوشحال بودم که ظهر قرار داریم چون هم صبح وقت برای کار کردن دارم و هم کمی از سوز سرما کم شده اما اشتباه می کردم. محمد منو برد رسوند و خودش رفت کتابخونه ی دانشگاه و بهم گفت کارم که تموم شد زنگ بزنم بیاد دنبالم.

دیدن ماگدا خیلی خوب بود. اصلا احساس نکردم شش ماه دور بوده، انگار از هم جدا نشده بودیم. ماگدا به مشکلات جدی ای توی زندگی خصوصی اش برخورده و نمی تونه تصمیم نهایی رو بگیره. ماه هاست که داریم با هم سر مشکلاتش بحث می کنیم و به نتیجه نمی رسیم. امروز هم ادامه ی همون حرف ها بود؛ این بار مفصل تر و شفاهی. بعد از دو ساعت حرف زدن، بهم گفت گاهی که جوابی رو که برای پیامش نوشته بودم می خونده، پیش خودش می گفته این دختر انگار تو کله ی منه، انگار واقعا روانشناسه. بعد از مدتها احساس مفید بودن کردم. احساس کردم یه چیز گمشده ای پیدا شده. بعد از مدتها با یه دوست ساعت ها حرف زدیم بدون اینکه نگران چیزی باشیم و از همه ی اینا عجیب تر و لذت بخش تر برام اینه که هر دو با یه زبون واسطه به این خوبی با هم ارتباط برقرار کردیم! این جور مواقع پیش خودم فکر می کنم چیزی فراتر از حروف و کلمات باید در کار باشن؛ حرف زدن نباید به واژه ها و اصوات و ملیت و قومیت ربط داشته باشه، چیزیه فراتر از همه ی اینا.

ساعت سه زدیم بیرون. ماگدا میخواست بره برای کریسمس خرید کنه و منم پیش خودم گفتم مدتهاست این مسیر رو پیاده تا دانشگاه نرفتم، هوا هم که سرد و خوبه، بیا پیاده بریم... که اشتباه بزرگی کردم. به محضی که با ماگدا خداحافظی کردم و به سمت خیابون سرچرخوندم احساس کردم دستهام و گوش هام به طرز وحشتناک و عجیبی می سوزن. به خودم گفتم من کمتر از یک دقیقه است که از رستوران اومدم بیرون، چطور ممکنه به این سرعت یخ زده باشم؟ محل ندادم و راه افتادم. سرما اینقدر شدید شده بود که گوشم شروع کرد به درد کردن و زنگ زدن. برای اولین بار در زندگی ام فهمیدم وقتی کسی میگه سینوسام یخ کردن یا درد می کنن یعنی چی؟! نمی دونستم با دستهام باید چیکار کنم؟! پاهام بی حس شده بود، صورتم یخ زده بود و به سختی نفس می کشیدم. باورم نمی شد! هرگز همچین سرمایی رو تجربه نکرده بودم. نه تنها از پیاده روی هیچ لذتی نبردم بلکه درد گوش و سیاتیکم هم برگشت. به هر بدبختی ای بود و خودم رو رسوندم کتابخونه و محمد رو پیدا کردم. منو برد بوفه ی دانشگاه و برام یه سوپ خیلی خوشمزه خرید که باعث شد از نوک زبونم تا خود معده ام بسوزه اما بی نهایت لذت بخش بود. بعد هم خودش تو این سرما رفت ماشین رو آورد دم کتابخونه تا من مجبور نشم دوباره این زجر رو تحمل کنم. درد گوش و پاهام از بین رفته اما روی صورتم دو تا لکه ی بزرگ قرمز هست که داغی از سرماست.

امروز روز خوبی بود. حس هایی برگشتن که بهم یادآوری کردن هنوز زنده ام و هنوز وجودم می تونه گاهی کمک حال دیگران باشه. یخ زدن از سرما هم نشانی از جریان داشتن خون گرم زندگیه!

آزاده
۲۳:۵۰۱۳
دسامبر

امروز بعد از 5 روز بالاخره از خونه رفتم بیرون! هوای سرد و بارونی خوشی بود، یه ابر سنگینی هم روی جنگل و کوه نشسته بود که حال آدم رو خوب می کرد. سرما پوست صورتم رو سوزونده اما مغزم رو دوباره روشن کرده.

اتفاق جالب امروز این بود که دفتر دانشجوهای بین الملل دانشگاه یه جلسه ی پرسش و پاسخ یک ساعته با یکی از مسوولان امور مهاجرت کانادا در آمریکا گذاشته بود! وقتی ما رسیدیم سالن کامل پر شده بود و جالب اینجا بود که در اسکن اولیه به نظرم رسید چند تا آمریکایی هم در جلسه حضور دارن. آقای مسوول بسیار از بالا حرف می زد و یه پاورپوینت کلی نیم ساعته از مراحل اقدام برای گرفتن ویزای موقت و مهاجرت به کانادا تهیه کرده بود و برای پیدا کردن جواب دقیق سوال ها همه رو به سایت مهاجرت ارجاع می داد. می گفت پارلمان کانادا تصویب کرده سال آینده بیش از 400 هزار نفر مهاجر از سرتاسر دنیا بپذیرن.

آخر جلسه رفتیم و با مسوول دفتر دانشجوهای بین الملل که از امسال یه آقای ایرانی است صحبت کردیم. مرد بسیار باشخصیت و محترمی است که سن و سالی هم نداره. خیلی با دقت و مسوولانه به سوال محمد جواب داد و در طول جلسه هم کاملا مواظب بود آقای مسوول متوجه ی سوال های بچه ها بشه.

برام خیله جالبه که اوضاع طوری شده که خود دانشگاه این نیاز رو احساس می کنه تا به دانشجوهای بین الملل راه های دیگه ای رو برای خارج از کشورشون زندگی یا کار کردن نشون بده. اینکه دانشگاه در قبال دانشجوهایی که به امید امکانات و فرصت شغلی ای که براشون فراهم کرده به این کشور اومدن و حالا با شرایط جدید ممکنه آواره و سردرگم یا دچار مشکل بشن، احساس وظیفه می کنه، برام چیز بسیار شگفتی آور، جالب و دلپذیریه. 

آزاده
۲۳:۰۷۱۱
دسامبر

قرار بود هفته ای که گذشت هفته ی خوب و پرکاری باشه، کارها نتیجه بدن و پیش برن؛ قرار نبود پر از کسالت و حال گرفتگی باشه و از همه مهمتر قرار نبود آخر هفته با سرماخوردگی همراه باشه اما... اون چیزایی که منتظرش بودم پیش نیومد و قرار بر بی قراری شد!از بس آبلیمو و عسل خوردم می ترسم شوک قندی بشم اما بیشتر از اون، می ترسم فردا هم همچنان مریض باشم و نتونم شروع به کار کردن کنم.

هفته ای که گذشت یه نقطه های روشنی هم برام داشت: خانمی توی پمپ بنزین بهم کمک کرد. هر کاری می کردم تا در باک بنزین رو باز کنم نمی شد. سر چرخوندم تا مسوول پمپ بنزین رو برای کمک صدا بزنم، سرش شلوغ بود و دست تکون داد که یه دقیقه ی دیگه میاد. هر چی زور می زدم باز نمی شد. دور و برم رو نگاه کردم تا از کسی کمک بگیرم اما فقط یه خانوم بود که داشت بنزین می زد و من با خودم فکر کردم زور اونم نمی رسه در باک رو باز کنه، واسه همین بی خیالش شدم! الان که به اون روز و لحظه بر می گردم واقعا از اینکه ناخودآگاه کلیشه های جنسیتی رفتارم رو کنترل کردن تعجب می کنم؛ اونم برای منی که خیر سرم هر روز دارم درباره ی این موضوع می خونم و می نویسم! به هر تقدیر؛ در حین استیصال من، خانومی که ماشینش پشت ماشین من بود و منتظر بود بنزین بزنه، وقتی سرگشتگی من رو دید، پیاده شد و بهم گفت نمی تونم در باک رو باز کنم چون دارم اشتباه می چرخونمش! در رو برام باز کرد و بهم شعری رو یاد داد تا همیشه یادم بمونه از کدوم سمت بپیچونم تا باز بشه. بعد هم کمک کرد تا بنزین بزنم. توی همین فاصله آقای مسوول پمپ بنزین هم با یه قیافه ی حق به جانب و سرزنش بار سر رسید تا مثلا به پیشرفت امور نظارت کنه که دیگه دست کم برای من دیر شده بود. درس خوبی گرفتم که بیشتر مواظب رفتار و افکارم باشم و کمی هوشیارانه تر عمل کنم. بالاخره باید یه روز و یه جا از اون همه مطلبی که توی کله ام انبار کردم استفاده کنم!

نکته ی دیگه ای که هفته ی گذشته رو از سیاهی به سمت خاکستری سوق میده، اومدن دوباره ی ماگدا به نشویله! ماه می ماگدا برگشت ورشو و من واقعا نمی دونستم ممکنه کی و کجا دوباره همدیگه رو ببینیم. با اینکه مدت کوتاهی فقط همدیگه رو می شناختیم اما از اون موقع تا حالا مرتب با هم در تماس بودیم و ماگدا گاهی حتی در مورد تصمیمات مهم زندگیش یا مشکلاتش باهام مشورت می کرد. تا اینکه یک ماه پیش گفت دوست پسرش دوباره برای کار برگشته نشویل و اون احتمالا برای دیدنش به آمریکا برخواهد گشت. دیروز صبح رسیده نشویل و احتمالا چهارشنبه همدیگه رو خواهیم دید. حسی قشنگ تر از این نیست که بدونی و ببینی هیچ چیز در دنیا نمی تونه مانع دیدن یک دوست بشه.

توی هفته ای که گذشت نشویل دوباره روی بارونیش رو بهمون نشون داد و دمای هوا تا منفی 7 درجه هم رسید. تعطیلات آخر ترم شروع شده، هر چند که توی خونه ی ما حالا حالاها خبری از تعطیلات نیست.

آزاده
۲۳:۴۲۰۲
دسامبر

امروز بعد از مدتها با محمد رفتیم سینما. اینقدر برنامه هامون رو جابجا کردیم تا بالاخره تونستیم یه جای خالی پیدا کنیم و بچپونیمش توو!

یکی از فیلم هایی بود که منتظر اکرانش بودم: Allied. من از طرفداران کشته و مرده ی برد پیت نیستم اما از علاقه مندان ماریان کوتیار هستم. فیلم در زمان جنگ جهانی دوم اتفاق می افته و یه داستان عاشقانه و جنگی زیباست. با اینکه از اول فیلم میشه اتفاقاتش رو حدس زد اما یه شک و تردید کشنده تا دقیقه ی آخر فیلم همراه آدمه که ماجرا رو جذاب می کنه. یه غم عجیبی هم در سرتاسر ماجرا هست که تازه بعد از دیدن فیلم، با فکر کردن به صحنه به صحنه اش و گفتگو به گفتگوش، سراغ آدم میاد. برد پیت انصافا خوب نقشش رو بازی کرده و ماریان کوتیار هم مثل همیشه فوق العاده است. فیلم رو دوست داشتم هر چند حالم رو گرفت. جالب اینجا بود که کمتر از ده نفر توی سالن سینما بودن! حدس می زنم یکی به خاطر ساعت نمایش فیلم بود، 1 بعدازظهر؛ و هم به خاطر موضوع فیلم. با وجود اینکه دو تا بازیگر خوش قیافه درش بازی می کردن، به هر حال فیلم هایی با زمینه ی تاریخی معمولا طرفداران کمتر یا مشخص تری دارن.

بالاخره این هفته هم تمام شد. دارم به روز موعد نزدیک و نزدیک تر میشم. امیدوارم اتفاقای خوب زودتر بیفتن.


آزاده