آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776
  • ۳۱ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۲۸ 770
  • ۲۹ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۰۴ 768
  • ۲۷ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۲ 767
  • ۲۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۰ 763
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746

۱۲ مطلب در مارس ۲۰۱۶ ثبت شده است

۲۱:۵۶۲۹
مارس

خیلی چیزها بود که می خواستم درباره اشون بنویسم؛ از خرابکاری وحشتناکی که صبح توی اتوبوس کردم و باعث شد همه ی روز حالم گرفته باشه تا اتفاقی آشنا شدن با یکی از استادای بخش انگلیسی دانشگاه که می تونه در بعضی بخش های رساله کمک حالم باشه. اما همه ی اینا چند دقیقه پیش با شنیدن فایل چند ثانیه ای که آناهیتا به مناسبت روز زن برام فرستاده بود بی اهمیت شد! آناهیتا توی اون فایل می گه: «امروز بیش از سه چهار بار اسمت سرکلاس اومد با سعدی؛ جات خیلی سبزه... .»

جواب دادم: زنده شدم!

این پرده های اشک که بی وقفه فرو می ریزن نمی ذارن بنویسم.

ده سال، ده سال از عمرم، بهترین سالهای عمرم، به درس دادن سعدی گذاشت و حالا...حالا بهار هر چی رو که توی این ده سال کاشته بودم داره سبز می کنه

آزاده
۲۱:۴۲۲۸
مارس

هشتم فروردین برای ما روز خاطره انگیزیه چون پارسال در این روز زن و شوهر شدیم. هیچ وقت در مورد احساسم در اون روز حرف نزدم. احساس میکنم الان وقتشه که یکبار برای همیشه از اون روز بگم و خودم رو خلاص کنم. باید با نوشتن، ذهنم رو از اون خاطرات آزاد کنم تا جا برای خاطرات دیگه باز بشه.

قرارمون بر این بود که روز 6 فروردین با حضور دو تا خانواده ها و دوستان خیلی نزدیک، یه مهمونی کوچیک بگیرم و عقد کنیم. ایام فاطمیه بود و ششم آخرین روزش محسوب می شد. ما عجله داشتیم تا زودتر سند ازدواج رو بگیریم چون باید با هم برای ویزا از سفارت وقت می گرفتیم و هر روز برامون حیاتی بود. اگر بیش از این تاخیر می کردیم ممکن بود به موقع ویزامون حاضر نشه. ظرف یک هفته دو تایی خریدامون رو کرده بودیم و سالن هم رزرو کرده بودیم. همه چیز حاضر بود تا اینکه... صبح چهار فروردین محمد زنگ زد که آقا، پدر بزرگ محمد که مدتها بود به سختی مریض بود، فوت کرده. طبیعی بود که همه چیز در انجماد دردناکی فرو بره. لحظه های تلخ و سختی بود. خانواده ی من که به اصرار من رضایت داده بودن همه چیز اینقدر مختصر و سریع برگزار بشه، آماده ی این بودن که هر اتفاق ساده ای رو نشانه ای برای نشدنی بودن این کار تعبیر کنن؛ مخصوصا که ماجرا به این جا کشیده بود. لحظه های تلخ و سختی بود.

در نهایت تصمیم بر این شد که مهمونی رو کنسل کنیم اما بریم محضر و عقد کنیم. عصر روز پنج شنبه، ششم، با محمد رفتیم تا از محضر برای شنبه وقت بگیریم. یادمه چه حال بدی داشتم. نمی تونستم حتی حرف بزنم. حتی یادمه به محمد گفتم اگه فقط یک اتفاق دیگه بیفته که این ماجرا رو به تعویق بندازه، من دیگه نیستم و باید قید منو بزنه... . خیلی تحت فشار بودم. اون همه استرس و غم در بازه ی زمانی چند ماهه، خارج از توان من بود. نمی دونستم چی باید بپوشم. می خواستم همون مانتوی فیروزه ای رو که واسه بله برون برام آورده بودن بپوشم اما مامان محمد پیغام فرستاد که سفید بپوش.

عصر روز شنبه هر کدوم از خانواده ها جداگانه اومدن محضر. یادمه ما زودتر رسیدیم و مدتی که منتظر محمد اینا بودیم در سکوتی شکنجه آور گذشت. هر خانواده نیم ساعت وقت استفاده از فضای اتاق عقد رو داشت. تصمیم گرفته بودم نرم توی اتاق عقد و همونجا پشت میز بخوام خطبه رو بخونن اما مامان محمد گفت چرا که نه؟ بریم تو اتاق. عموهای محمد لباس سیاه رو به احترام ما درآورده بودن و به عنوان شاهد اومده بودن.

پشت سفره ی عقد نشستیم؛ نه قندی نه نقلی نه پارچه ای که روی سرمون بگیرن. خانواده ی من خیلی ناراحت بودن. از طرفی کاری هم نمی شد کرد. ما نشسته بودیم و من به سالن خالی که یه عده آدم سیاه پوش توش سرپا وایساده بودم و با غم ما رو ورانداز می کردن نگاه می کردم. نمی خواستم عروس بدقدم باشم، نمی خواستم بی ملاحظه باشم اما چاره ای نبود؛ هر یک روز برای ما حیاتی بود... .

عاقد ازم پرسید عروس خانم نقل و قند و پارچه نمی خوای؟ گفتم نه! شروع کرد. بار اول که ازم پرسید وکیلم، مامان محمد گفت حاج آقا اعاده بفرمایید. سه بار گفت تا من بله رو گفتم. تا گفتم بله، از بیرون اتاق صدای کِل اومد، بلند و محکم! توی اتاق همه صلوات فرستادن. بعد یکی یکی اومدن در سکوت روبوسی کردن و عکس گرفتن.

وقتی از محضر اومدیم بیرون و دو تایی توی ماشین تنها شدیم، حال خوبی نداشتم. غم امانم رو بریده بود. هیچ وقت دلم یه عروسی بزرگ و پر سر و صدا نمی خواست اما دلم این همه غربت و غم رو هم طلب نمی کرد. دلم می خواست دست کم دوستام اونجا کنارم بودن، جاهای خالی رو پر می کردن و قلبم رو با بودنشون گرم می کردن؛ اما هیچ کس به جز دو خانواده ی عزادار و عبوس با ما نبود.

ترسیده بودم، فکر می کردم اشتباه کردم. فکر می کردم باید بیشتر صبر می کردم، این همه عجله لازم نبود، که... بعد تصمیم گرفتیم برای اینکه از این حال و هوا در بیایم بریم دیدن دوستانی که در دسترسن. سراغ عادله و حسین رفتیم و دم بابابستنی با هم بستنی خوردیم. بعد رفتیم خونه ی زینب و مسعود. تا از در وارد شدم زینب کل کشید و رو سرم شکلات ریخت! قند تو دلم آب شد. مادر زینب می گفت تو عروسی، با خودت برکت آوردی توی این خونه، ما رو دعا کن... .

چرا این چیزا رو بعد یک سال می نویسم؟ بخاطر اینکه به خودم یادآوری کنم خیلی چیزهای خوب در زندگی گاهی شروع خوب و درخشانی ندارن. من و محمد از هشتم فروردین تا امروز روزهای تلخ زیادی رو با هم تجربه کردیم که هر کدومش می تونست ما رو برای همیشه از هم جدا کنه اما در کنار اون روزهای مرگ آور، هزاران هزار لحظه ی باورنکردنی و شیرین هم داشتیم که هر کدوم از اون لحظات به همه ی اون تلخی ها می ارزه.ما به خودمون و دیگران ثابت کردیم که دوستی همیشه بر هر سختی ای پیروز خواهد شد. هیچکس از فردا خبر نداره. شاید ما نتونیم این راه رو تا آخرش با هم ادامه بدیم اما این دلیل نمیشه که از بودن با هم، هر چقدر هم کوتاه، لذت نبریم.

دلم می خواد این خاطرات بد رو همینجا بذارم و برم. دلم می خواد برای همیشه فراموششون کنم؛ فراموش کنم که چه شروع دردآور و غمناکی داشتیم که چقدر از اینکه نتونیم زیر اون همه فشار کمر راست کنیم می ترسیدم که... می خوام این در رو همینجا ببندم. کی می دونه فردا با خودش واسه ما چی داره؟

آزاده
۱۱:۴۵۲۶
مارس

من زیاد از مهمون بازی خوشم نمیاد! در واقع اگه بخوام صادق باشم و روراست، اصلا خوشم نمیاد. خانواده ی ما یه خانواده ی کوچیکه که همیشه دور از همین اقوام و فامیل کم زندگی کرده. واسه همین ما کلا اهل مهمون بازی نیستیم و راستش زیاد هم بلد نیستیم. اصلا یکی از دلایلی که از زندگی در این سوی اقیانوس ها راضی ام، پرهیز ناخواسته از همین مهمون بازی هاست. اما وقتی شوهرت مهمونی رفتن رو دوست داشته باشه و علاقه مند به دعوت مهمون به خونه باشه، زیاد فرقی نمی کنه موضع گیری تو نسبت به این ماجرا چی باشه.

 تو این چند ماهی که با هم زندگی می کنیم کلا سه تا مهمونی دادم. خیلی ساده و جمع و جور برگذارش کردم اما از یک هفته قبلش ذهنم درگیر بوده و مشغول خرد خرد انجام دادن کاراش بودم. مهمونی دادن بیش از جسمم، ذهن ایده آل گرام رو که همه چیز رو درست و به اندازه و بی اشکال می خواد، خسته می کنه. اما متاسفانه راه فراری ازش نیست، حتی در این سوی اقیانوس ها!

حدود یک ماه پیش محمد بهم گفت یکی از دوستان اتوبوسیش( این اصطلاحیه که محمد و اشکان برای کسانی که هر روز در اتوبوس باهاشون هم مسیرن اختراع کردن) که آقایی از هندوستان و ویجی نامی است ( اسمو حال کردین؟ فکر کنم اسم هندی از این کلاسیک تر واسه ایرانیا پیدا نمیشه. احتمالا شیوع استفاده از اسم ویجی در هند مثل محمد در ایرانه!) در مورد کار و همسرش باهاش درددل کرده. به ویژه اینکه همسرش بسیار تنهاست و احتیاج به یه دوست داره. ناراحت شدم. اتفاقا توی همون هفته ای بود که به شدت مریض و ضعیف بودم. یه کم شیرینی درست کردم و رفتیم دوتایی در خونه اشون که توی مجتمع ماست. خانم مهربانی با یه دختر کوچولو در رو باز کردن و بعد ویجی خواب آلو سر و کله اش پیدا شد. گفتیم فقط برای آشنایی اومدیم و هر چی اصرار کردن بریم تو، قبول نکردیم. محمد شماره گرفت و شماره اش رو داد و برگشتیم. فکرم با همین ملاقات کوتاه خیلی مشغول شد. حس تنهایی و بی کسی ای که خودم تجربه اش کرده بودم  رو گذاشتم کنار زنی که بخاطر بچه از صبح تا شب توی خونه اسیره و... . حالم خیلی خراب شد اما چیزی منو از حرکت رو به جلو باز می داشت. نمی دونم چی، شاید هم حس انسان گریزی نهادینه در من.

گذشت تا اینکه دیروز ویجی به محمد پیام داده بود که کی وقت دارین یه سر بیایم خونه اتون. بعد کلی مذاکره قرار برای امشب ساعت 8 تنظیم شد. حوصله نداشتم. مهمون داری یک طرف، آشنایی با آدم های جدید طرف دیگه اما چاره ای نبود. به محمد تاکید کردم مثل آمریکایی ها زمان مشخص کنه. اول اکراه داشت اما بعدا تسلیم شد و بهشون گفت بین 8 تا 9 بیان. تجربه ی معاشرت با هندی ها  کمی بی نظمی رو بهم نوید می داد. از داشتن این حس دوگانه ی بی حوصلگی و اشتیاق حالم از خودم بهم می خورد؛ اینکه دلم نمی خواد بیان اما از طرفی انسان دوستی چی میشه؟

حدسم درست بود و با 45 دقیقه تاخیر رسیدن! خانم ویجی که اسمش رو هم نفهمیدم، زن بسیار مهربان و مسلط به زبان انگلیسی بود. اصلا اون زن ضعیفی که ویجی و ذهنم ترسیم کرده بودن نبود. دوستان هندی زیادی در نشویل داشت و معلوم شد 4 ساله آمریکا زندگی می کنن، در سه ایالت مختلف. از هر دری حرف زدیم و به ویژه با دختر یک سال و نیمه اشون، هیراشا، دوست شدم. حدود نیم ساعت نشستن و رفتن.

از خودم بخاطر همه ی اون فکر و خیالا خجالت می کشم اما... من به همین بدی ای هستم که هستم؛ جدال همیشگی بین خودم و بهتر بودن.

آزاده
۲۳:۲۳۲۵
مارس
یکی از چیزایی که وقتی اومدیم آمریکا به خودم قول دادم به شکل مستمر انجامش بدم رفتن به سینما بود. منظورم فیلم دیدن نیست چون من بیش از اندازه فیلم می بینم. منظورم دقیقا رفتن به سینما و اونجا فیلم دیدنه. پیش خودم استدلال کرده بودم وقتی داری تو آمریکا زندگی می کنی و بهترین فیلم های دنیا به روز و با بالاترین کیفیت در دسترست هستند چرا استفاده نکنی؟ اما این نقش هم مثل بقیه ی نقشه ها عملی نشد به چند علت: گرفتاری های زندگی روزمره، دور بودن قابل ملاحظه ی نزدیک ترین سینما به ما بدون ماشین در شهری که به اتوبوسش چندان اعتباری نیست و البته قیمت بلیط که واسه فیلمای معمولی ده دلاره؛ حالا اگه زمان خاصی فیلم اکران بشه یا سه بعدی باشه از 14 دلار قیمتا شروع میشه.
با وجود همه ی دلایل، تصمیم گرفتم برای دیدن یک فیلم قید همه چیز رو بزنم و سختی راه طولانی رو به جوون بخرم: Batman vs Superman.
سه شنبه که خونه ی کارلا بودیم به جیل گفتم این هفته هر جور شده جمعه می خوام برم سینما. اونم که ماشاالله واسه هر اجتماع بیش از دو نفر همیشه حاضر به یراقه. دیگه یادم نبود این جمعه فیلم جدید بتمن و سوپرمن اکران میشه. بلیطا رو چک کردم و ساعتایی که می تونستم بیام رو به جیل خبر دادم. گفت دست نگه دارم و واسه خریدن بلیط عجله نکنم شاید بتونیم بلیط ارزون تر گیر بیارم. اینقدر این دست و اون دست کرد تا پنج شنبه صبح بالاخره راضیش کردم بلیط بخریم چون ممکنه واسه جمعه بلیط گیرمون نیاد و دوباره بشه حکایت همه ی فیلم و کارتون هایی که می خواستیم ببینم اما از دست دادیم.
تا چهارشنبه قیمت بلیط نمایش معمولی توی همه ی سانس ها ده دلار بود اما چون به نمایش فیلم نزدیک شده بودیم قیمت بلیط رو کرده بودن 12 دلار. چاره ای نداشتیم. بلیط خریدیم واسه ساعت سه بعدازظهر. از ترس اینکه جا گیرمون نیاد من از یه ربع به دو اونجا بودم.
جیل به همراه چیکا و یکی از دوستان جیل به اسم لورا راس دو و نیم رسیدن. لورا رو قبلا توی یکی از مهمونیای جیل دیده بودم. خانم میانسال و خوش مشرب مهربانی بود. بلیط هامون رو روی موبایل نشون مسوول دم در دادیم. خانمه پرسید بلیطمون واسه نمایش معمولیه یا سه بعدی؟ ما هم گفتیم معمولی اما همین سوال ساده جرقه ی یه شیطنت بزرگ توی ذهن ما شد! جیل گفت مثل اینکه اینا متوجه نمی شن اگه ما به جای نمایش معمولی بریم تو سالن سه بعدی. منم گفتم اما ساعتاش با هم فرق می کنه. رفتیم پایین و سالن رو پیدا کردیم. دو سالن روبروی هم مخصوص بتمن و سوپرمن. یه دفعه جیل گفت بچه ها این یکی سالن می خواد سه بعدی رو نمایش بده تا چند دقیقه ی دیگه. کاش عینک داشتیم می رفتیم می دیدیم. یک دفعه لورا گفت من عینک دارم! و در کمال تعجب دقیقا چهار عینک مخصوص دیدن فیلم سه بعدی از تو کیفش درآورد. از خوشحالی داشتیم بال در می آوردیم. رفتیم توی سالن و نشستیم. اول شک داشتیم اصلا بتمن رو نشون بده. پرسیدیم و گفتن درست اومدیم. بعد شک کردیم نکنه عینکا یک بار مصرف باشن و دیگه کار نکن که یک دفعه روی صفحه ی نمایش نوشته ای اومد که عینک هاتون رو بزنین و... همه چیز یک دفعه از صفحه ی نمایش بیرون اومد! باور کردنی نبود. اول اینکه تصورم از عینک سه بعدی یه عینک کاغذی بود اما برخلاف تخیلاتم عین عینک آفتابی با دسته ی کائوچویی بود. ثانیا فیلم سه بعدی خیلی شبیه به کتابای سه بعدیه. بعضی چیزا برجسته و بیرون از کادر به نظر می رسن. وقتی آنونس فیلم رو می دیدیم با دهن باز فقط نگاه می کردم. نه می شنیدم چی می گن و نه حتی فهمیدم چه فیلمیه. طول کشید تا تونستم حواسم رو جمع کنم و از شوک در بیام.
فیلم شروع شد و دو ساعت و نیم طول کشید. انصافا کار متوسطی بود. مخصوصا وقتی با بتمن کریستفر نولان مقایسه اش می کردی خیلی ناامید می شدی. تمرکز فیلم روی سوپرمن بود و بتمن با بازی بن افلک یه موجود سرتاسر عضله ی بی مغز، خودخواه و احمق به نظر می رسید. واقعا ناامید شدم.
کارگردان خیلی تلاش کرده بود به فیلم جنبه ی سمبلیک بده اما کارش عمیق نبود. سوپرمن خدایی بود که به زمین هبوط کرده بود برای نجات زمینیان و مردم هم قدرش رو نمی دونستن و بتمن هم نقش احمقی رو بازی می کرد که هزاران نشانه ی واضح رو که حتی دوست دختر خبرنگار سوپرمن فهمیده بودشون، ندیده می گرفت و اوضاع رو خراب تر می کرد. پایان تراژیک فیلم هم یه جوری شکل نمادین پایان کار خدایان بر روی زمین بود.
خلاصه اینکه به عنوان اولین تجربه ی فیلم سه بعدی، اونم از نوع نصف قیمتش، تجربه ی عالی و منحصر به فردی بود اما به عنوان فیلمی از مجموعه فیلم های کمیک استریپ خیلی متوسط بود. فیلم برای کسایی که عاشق بزن بزن و کتک کاری ان، خیلی جذاب خواهد بود
جالبه که بگم یه چند جای فیلم اینقدر صحنه ی کتک زدن بتمن طبیعی بود که من جیغ زدم. محض رضای خدا واسه چی باید فرازمینی ها اینقدر بد بتمن رو کتک بزنن؟ 
محمد که کلی بخاطر اینکه دارم با این سن و سال و تحصیلات می رم بتمن و سوپرمن ببینم مسخره ام کرده بود، بعد از شنیدن ماجرای زرنگ بازی ما گفت ایرانی بازی درآوردین! کاملا مخالفم. به نظرم آمریکایی بازی بود. هیچ پیشنهادی از ما آسیایی ها مبنی بر انجام این عمل صادر نشد. ما فقط با ذوق تبعیت کردیم. خداییش خود مسولان سینما هم باور نمی کردن یکی عینک سه بعدی اش رو، اونم چهار تا، نگه داشته باشه واسه یه همچین روزی.
آزاده
۲۳:۱۱۲۲
مارس

کارلا، دوست و همکلاسی ایتالیایی ما، مدتها بود که می گفت می خواد توی خونه اش مهمونی بگیره و بهمون طرز تهیه ی پیتزای واقعی ایتالیایی رو یاد بده. هر بار این دورهمی به تاخیر می افتاد تا بالاخره امروز صبح توی خونه ی کوچیک اما گرم و زیبای کارلا که با کلی نقاشی و کاردستی تزیین شده بود جمع شدیم.

کارلا قبل از اومدن ما چند تا پیتزا درست کرده بود. اول طرز تهیه ی خمیر نون رو بهمون یاد داد. بعد که خمیر آماده شد گفت باید ظرفش رو توی پتو واسه دو ساعت بپیچیم تا قوام بیاد. جالب اینجاست که گفت توی رستوران های ایتالیایی هم خمیر رو واسه گرم شدن توی پتو می پیچن! بعد خمیری رو که قبلا آماده کرده بود آورد تا بقیه ی مراحل رو آموزش بده. من ازش درخواست کردم خمیر رو باز کنه و توی هوا بچرخونه که متاسفانه قادر به انجام این کار نبود. خمیر رو با وردنه باز کرد، روش گوجه ی له شده مالید و با حداکثر درجه واسه ربع ساعت گذاشت توی فر. بعد از ربع ساعت به پیتزا پنیر اضافه کرد و دوباره واسه ده دقیقه گذاشتنش توی فر. گفت توی ایتالیا از پنیر موزارلا استفاده می کنن اما از اونجایی که مزه ی موزارلای آمریکایی رو دوست نداره بجاش از چدار استفاده می کنه. درست کردن پیتزای مارگاریتا ساده به نظر می رسید و البته طمع ایتالیایی خالصی داشت که بهمون چسبید.

بودن توی خونه ی کارلا، نگاه کردن به آشپزی کردنش، دیدن دفتر کاهی ای که توش دستور پخت شیرینی ها و غذاهای ایتالیایی بود، آفتابی که یک طرفه از پنجره ی رو به حیاط خونه اش به میز غذاها می تابید، همه و همه، حالم رو خوب کرد. گرمایی که از کارلا ساطع میشه همه چیز رو روشن و خوشمزه می کنه.

آزاده
۱۱:۴۲۲۱
مارس

امروز رفتیم جلسه ی دفاع دکتری اولین دانشجوی رشته ی تاریخ و نظریه ی دین، آیدوگان، که دوست عزیزمون هم هست. موضوع رساله ی آیدوگان الهیات سلبی در تصوف قرن 13 میلادی بود. بسیار مشتاق بودم برم و یک جلسه ی دفاع رو اینجا ببینم. جلسه توی یکی از کلاس های دانشکده برگزار شد. هیچ آگهی یا اعلامیه ای به در و دیوار نزده بودن، بجاش واسه دانشجوها ایمیل روز و ساعت و مکان اومده بود. یه کلاس کوچیک بود با میزی که مثل میز کنفرانس دورتا دور چیده شده بود. عملا هیچ شنونده یا ببیننده ای به جز ما چند نفر حضور نداشت که وجود ما هم کمی غیرعادی به نظر می رسید. آیدوگان و استاد راهنماش بالا پشت میز نشستند. بقیه ی اعضای کمیته هر کدوم یک طرف و یک جا. مثلا یکیشون پیش من نشسته بود. هر کدوم از استادان مشاور از یک بخش متفاوت اما مرتبط اومده بودن: تاریخ، ادیان، فلسفه و ادبیات. استاد راهنما هیچ حرفی نزد و آیدوگان مستقیم شروع کرد به معرفی پایان نامه اش بدون پاورپوینت. توی ربع ساعت کلیت رو توضیح داد بعد یکی یکی استادا شروع کردن به سوال پرسیدن. پرفسور گودمن که کنار من نشسته بود و از بخش ادیان اومده بود اول حرف زد. هر 1000 صفحه ی رساله رو با دقت خونده بود، زیر نکاتش خط کشیده بود، با برچسب رنگی علامت گذاری کرده بود و اشتباه های ترجمه ی آیدوگان رو یکی یکی فهرست کرده و پیشنهادهاش رو نوشته بود! همه ی این کارها رو هم ظرف یک ماهی که آیدوگان رساله اش رو بهشون تحویل داده بود انجام داده بود. بقیه ی استادا هم کار رو کامل خونده بودن و سوالات بسیار دقیقی می پرسیدن، با آیدوگان و با همدیگه سر جواب بحث می کردن و همگی نظرات و پیشنهادهای سازنده ای برای کامل شدن رساله داشتن. خلاصه اینکه جو بسیار علمی، راهگشا و البته مثبت بود.

اولش که محمد و اشکان گفتن معمولا کسی توی جلسات دفاع شرکت نمی کنه، پیش خودم گفتم چه حیف! چه جلسه ی بی روحی! اما امروز دیدم نبودن مخاطب، اونم به شکل وسیع توی جلسه، واقعا به آرامش و تمرکز ارائه دهنده اضافه می کنه. وقتی فقط هیات رئیسه باشن فضا کاملا علمی ست و تو راحت می تونی حرف بزنی، بدون نگرانی از سر رفتن حوصله ی مخاطبت. خلاصه اینکه با اینکه جلسه با ده دقیقه تاخیر شروع شد اما راس 12 تمامش کردن و آیدوگان عزیز بالاخره از شر رساله خلاص شد و رفت تا بار و بندیلش رو ببنده و عازم استرالیا بشه برای یه زندگی جدید در سمت استاد دانشگاه موناش ملبورن!

تجربه ی خیلی جالبی بود، هر چند آخرش هیچ پذیرایی ای در کار نبود.

آزاده
۰۰:۴۱۱۹
مارس

خواهرم پیام داده:« بهار شده بدجور. دل این شهر و تمام آبشار طلاهاش تنگته...»

به خواب هم این روزهای دوری و دلتنگی رو نمی دیدم.

خواهرم شاعر بوده و من این همه وقت نمی دونستم!

دیگه از چه چیزایی خبر نداشته و ندارم؟!!

نباید گریه کنم... نباید...

آزاده
۲۳:۰۵۱۶
مارس
به تازگی اومدن و واسه پنجره ی اتاق توری گذاشتن. تا حالا واسه اینکه شب بازش بذاریم مقاومت می کردم تا اینکه دیشب از شدت گرما مجبور شدیم. از اونجایی که سیستم سرمایش و گرمایش ما مرکزی ست و در تاریخ خاصی به هم تبدیلشون می کنن، وقتی هوا زودتر گرم یا سرد میشه تنها راه مقابله ی ما با تغییرات ناگهانی آب و هوایی باز یا بسته کردن پنجره هاست! خلاصه اینکه دیشب تصمیم گرفتیم پنجره ی اتاق رو باز بذاریم. من اون سمتی از تخت می خوابم که دقیقا زیر پنجره است. حدس می زدم ممکنه یه کم اذیت بشم اما چاره ای نبود. فکر کردم اینقدر خسته ام که نخواهم فهمید چی به چیه غافل از اینکه حوادث غیرمترقبه در نشویل عزیز همیشه به اتفاقات ممکن تبدیل میشن! از لحظه ای که رفتیم تو رختخواب طوفان شروع شد. باد مرتب کرکره رو می کوبید به پنجره و لبه ی تخت. در کنار صدای طوفان، صدای ماشین هایی که بی وقفه توی بزرگراه در حرکت بودن حتی یک لحظه هم قطع نمی شد. تو شیراز هم پنجره ی اتاق من رو به خیابون باز میشد و با صدای زندگی شهری بیگانه نبوده و نیستم اما با اینکه بزرگراه با فاصله ی زیادی که با جنگل پر شده از ما قرار داره، اصلا فکرش رو نمی کردم صداش اینقدر آزاردهنده باشه. بعد بارون هم به طوفان اضافه شد اما آزاردهنده ترین صدا متعلق به هیچکدوم از این موارد نبود، صدای وحشتناک پرنده هایی بود که نصف شد توی طوفان و بارون داشتن آواز می خوندن! اصلا باورم نمی شد. توی همون خواب بیداری، وقتایی که از کابوس بیدار میشدم و احساس می کردم کله ام شده اندازه ی کدو، مرتب این حرف استادم یادم می اومد که یکی رفته بودی توی باغ؛ ازش پرسیدن چطور بود؟ گفت از عرعر بلبل یک لحظه آسایش نداشتیم! به خداوندی خدا که عبارتی درست تر از «عرعر بلبل» برای پرنده ی دیوانه ای که نصف شب آواز می خونه وجود نداره. 
بالاخره ساعت 5 صبح اینقدر هوشیار شدم که بلند شم و اون پنجره ی لعنتی رو ببندم. اون نیم ساعتی رو که در سکوت دراز کشیده بودم تا دوباره خوابم ببره، عین برگشتن از عالم مرده ها بود.
صبح دیر بیدار شدم. نمی تونستم زودتر بلند شم. هوا خیلی بهتر شده بود اما هر کاری کردم نتونستم خودم رو راضی کنم پنجره رو باز کنم. فقط با غضب از پشت شیشه به اون پرنده های لعنتی خوشحال نگاه می کردم.
آزاده
۲۲:۲۸۱۵
مارس
تا روی دور کار کردن و درس خوندن می افتم یه اتفاقی می افته که در نهایت منو به رکود برمی گردونه. این چند روز هر کاری کرده بودم دست کم کتابام رو باز کنم نتونسته بودم! این شد که امروز تصمیم گرفتم بالاخره یه تکونی به خودم بدم. فرانک این هفته رفته کالیفرنیا پیش دختراش و کلاس رو کسان دیگه ای اداره می کنن واسه همین انگیزه ی کلاس رفتن نداشتم. صبح ناگهان تصمیم گرفتم جای کلاس رفتن برم کتابخونه. محمد مدتهاست که اصرار می کنه برم بشینم کتابخونه درس بخونم اما من که خودم رو می شناسم تا حالا مقاومت کرده بودم. امروز به خودم گفتم یا حالا یا هیچ وقت. دیر از خواب بیدار شدم اما پیش خودم گفتم واسه شروع اگه بتونم امروز یک ساعت هم بخونم خوبه که بالاخره موفق شدم!
هوا یه دفعه ای خیلی گرم شده. به نظرم ما مستحق زمستون طولانی تر یا بهار خنک تری بودیم. باورش برام سخته که یکشنبه سال تحویله. مرتب سعی می کنم بهش فکر نکنم و ازش بگذرم. وقتی از تعطیلات و عید دیدنی و لش کردن خبری نیست، نوروز چه معنی ای می تونه داشته باشه؟ اما حتی اگه عقلم هم بتونه ازش بگذره، چشمهایی که هر روز زنده شدن طبیعت رو می بینن، شکوفه هایی که دیوانه وار از در و دیوار آویزونن، دلم نمی تونه فراموش کنه که بهار داره از راه میرسه.
امشب توی یه پارک جنگلی ایرانی های مقیم نشویل جشن چهارشنبه سوری گرفتن. نگار به منم اصرار کرد برم، گفت میام دنبالت، اما به دلم نبود برم. این جور جشنا واسه من یه دور همی خانوادگی و دوستانه است نه یک عالمه آدم غریبه که دیونه بازی درمیارن! عوضش شب وقتی محمد اومد خونه، لباس پوشیده دم در منتظر بودم با یه شمع کوچولو و فندک! گفتم بریم چهارشنبه سوری. اولش یه کم من و من کرد بعد دوید و رفت اشکان رو هم صدا زد. رفتیم تو محوطه و توی باد به هر بدبختی ای بود شمع رو روشن کردم و به ترتیب از روش پریدیم. حدود یک دقیقه طول کشید تا باد شمع رو خاموش کرد و جشن ما هم تموم شد. پارسال شب چهارشنبه سوری دوتایی داشتیم خریدای عروسی رو می کردیم... .
فردا قراره هوا هفت درجه خنک تر بشه. شاید دوباره برم کتابخونه. شاید برم و وسایل هفت سین بخرم. شاید... بین این همه «شاید»، بهار چه «باید» قشنگ و دل گرم کننده ای!
آزاده
۲۲:۴۹۱۰
مارس

بعد از یک هفته مریضی و ضعف و خوابیدن توی رختخواب (که باید بگم یادم نمیاد آخرین بار کی به این شدت مریض و ضعیف شده بودم؟!) امروز زدیم بیرون! این هفته تعطیلات بهاره ی دانشگاه ست. خیلی منتظر این روزها بودم اما از شانس بدم این روزهای طلایی در بستر بیماری گذشت و محمد هم به جای رسیدن به کاراش یا دست کم استراحت کردن مجبور شد از من مراقبت کنه. اما دیگه نمی شد این آخرین پنج شنبه ی تعطیل رو هم از دست داد. پس کلاس صبح رو پیچوندم و به محمد هم گفتم بیا امروز هم بی خیال درس خوندن بشو بزنیم بیرون. همین کار رو هم کردیم. هوای ابری دلپذیری بود و باد خنکی می وزید. هوا هوای شیراز عزیز بود. کلا این وقت سال که میشه من اشکم توی آستینمه. دیدن زنده شدن طبیعت حالم رو دگرگون می کنه. همه اش با خودم می گم: یعنی یک سال گذشت؟ یعنی به من یک سال دیگه فرصت زندگی کردن داده شد؟ یعنی همه ی اون روزها و لحظه های سختی که نفسم رو بریده بودن تموم شدن و به غبار تبدیل شدن؟ یعنی... نگاه کن! درختا دوباره دارن زنده میشن! من هنوز زنده ام!...

این روزها برای من و محمد خیلی خاطره انگیزه. احساس می کنم توی یه تونل موازی بین حال و گذشته در رفت و آمدم. پارسال این موقع ها بساط خواستگاری و خرید و بله برون به راه بود. همین روزها در تدارک دفاع از پروپوزالم هم بودم. خلاصه اینکه اسفند پارسال روزهای پرالتهابی بود. به درختایی که با شجاعت دوباره شکوفه دادن نگاه می کنم و اشک توی چشمام جمع میشه. انگار این منم که یک سال جنگیدم و حالا دوباره دارم شکوفه می دم. این روزها، این لحظه ها و ساعت ها، احساس می کنم که حال درخت ها رو خوب می فهمم.

آزاده
۱۹:۳۸۰۴
مارس

من عادت ندارم موقعی که مریضم کسی ازم مراقبت کنه. مامان که پرستار بوده و سال ها با بیمارای مختلف و به خصوص سرطانی ها و مرگشون دست و پنجه نرم کرده بوده، سرماخوردگی و دردای معمولی زیاد به چشمش نمی اومد. تا می گفتی حالم بده، می گفت چیزی نیست خوب میشی. نوع و میزان دارویی رو که باید مصرف می کردیم مشخص می کرد و نظارت می کرد بیش از اندازه مصرف نکنیم. به شکل و شیوه ی خاص خودش نگران بود و مراقبت می کرد. وقتایی که سرما می خوردم، فقط خواهرم هوام رو داشت. مرتب سرمیزد و گاهی هم که خسته از دانشگاه و سرکار برمی گشت سوپی می پخت تا آروم تر بشم. 

برام عجیبه که حالا که مریضم یه نفر نصفه شب از صدای سرفه ها بیدار میشه و نفس هام رو می شمارش تا هر وقت عادی شدن بخوابه، کارای خونه رو به جام انجام بده، مرتب دمای بدنم و ساعت خوردن داروهام رو چک کنه و خودش تنهایی میره خرید تا برام سوپ درست کنه! این کارا به جای حس لذت بهم احساس عذاب وجدان و شرمساری می ده. اینکه من همیشه مواظب بقیه ام اما الان حالم طوریه که یه نفر باید مواظبم باشه برام باعث خجالته. نیست تنم عادت نداره به اینکه موقعی مریضی کسی نازم رو بخره.

حالم خیلی بهتره اما چشم های ورم کرده ام تشنه ی یه قطره خوابن، یه قطره خواب عمیق و راحت...

آزاده
۲۲:۱۰۰۲
مارس

نمی دونم این چندمین باری که امسال زمستون سرما می خورم. هر بار فقط یه بخش مریضی سراغم میاد، این بار نوبت سرفه های کمرشکنه. از صبح خونه تنها بودم و با صدها روش سنتی و مدرن سعی کردم سرفه رو مهار کنم اما تنها کاری که تونستم بکنم مبارزه با خوابیدن و چرت زدن بود. الان هم که شربت ضدسرفه ای رو که محمد برام خریده خوردم، اینقدر گیجم که نمی دونم خواب آلودم یا خمار، بیدارم یا هوشیار؟! ده دقیقه گرممه، یه ربع سرد... خلاصه اینکه حال عجیبیه. روزهایی رو که بایدسخت کار کنم تا عقب موندگی ام رو جبران کنم به تنبلی و خماری و مریضی می گذره.

صبح با مامان حرف می زدم. فهمیدم هزار و یک نگرانی افسارگسیخته و مبهم داره. از اون دست نگرانی های بی سر و تهی که توی تاریکی آدم رو دنبال می کنن و هی بزرگ و بزرگ تر میشن. سعی کردم با دلیل و منطق بخشی از این فکر و خیالات رو مهار کنم اما تنها جوابی که با بغض بهم داد این بود: «فقط تو رو سپردم به خدا.»

هنوزم نگرانی هاش ترسان و مریضم می کنه.

آزاده