آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776
  • ۳۱ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۲۸ 770
  • ۲۹ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۰۴ 768
  • ۲۷ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۲ 767
  • ۲۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۰ 763
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746

۱۴ مطلب در آوریل ۲۰۱۶ ثبت شده است

۲۳:۵۷۳۰
آوریل

امروز نگار و احمد و بچه ها سر زده اومدن خونه و یه دعوت ساده به صرف چایی برای تشکر، تبدیل شد به مهمونی شام! خدا رحم کرد طبق عادت واسه چند وعده غذا درست کرده بودم و کنار گذاشته بودم؛ هر چند ناریا و ژیوان اصلا لب نزدن و اون دو تا هم فقط کمی خوردن. با این جنبه ی قضیه که بدون هماهنگی و هزاران ساعت برنامه ریزی قبلی از پس این کار براومدم، حال کردم. از این به بعد مدیریت مهمون سرزده رو هم می تونم به فهرست توانایی هام اضافه کنم؛ به شرطی که مثل همیشه بعد مهمونی محمد یه کوه ظرف کثیف رو بشوره و خشک کنه!

آزاده
۲۲:۵۹۲۸
آوریل

بچه ها خبر دادن اول خرداد جشن فارغ التحصیلی ست. هم شوکه شدم هم دلم گرفت. شوکه شدم چون باورم نمیشه تقریبا 4 سال به این زودی گذشته باشه و دلم گرفته واسه اینکه نیستم تا در جشن شرکت کنم. یادمه موقع جشن فارغ التحصیلی لیسانس که اون لباسای گشاد با یراق های آبی رو پوشیده بودیم و رفته بودیم روی سن تا عکس دسته جمعی بگیریم، با حسرت به بچه های دکتری که یراق های لباسشون قرمز بود نگاه می کردم و پیش خودم می گفتم یعنی میشه یه روز نوبت منم برسه تا این لباس رو بپوشم؟ اون روز رسیده اما من اونجا نیستم! جشن فارغ التحصیلی ارشد رفته بودم دانشگاه الزهرا واسه مصاحبه ی دکتری و اون موقع هم نبودم اما یادمه ساجده و زهره روی کاغذ یه آدمک عینکی با مقنعه ی چهارگوش کشیده بودن که یعنی من، و باهاش عکس گرفته بودن و برام فرستادن؛ تنها عکسی که از جشن فارغ التحصیلی ارشد دارم به همون حضور نمادین محدود میشه. البته از انصاف نگذریم چندان دلم هم نمی خواست توی جشن ارشد باشم چون اضطراب داشتم نکنه دکتری قبول نشم و اون جشن مراسمی برای پایان حضورم در دانشگاه باشه اما واقعا دلم می خواد توی این یکی شرکت کنم و اون لباس رو با یراق های قرمز بپوشم و به عنوان یک دکتر فارغ التحصیل بشم؛ هر چند هنوز یه رساله ی گنده با یه عنوان غول آسا بیخ ریشمه.

این بار هم نشد که بشه؛ یعنی ممکنه دفعه ی بعدی هم در کار باشه؟

آزاده
۲۳:۲۴۲۶
آوریل

امروز انشام رو سرکلاس خوندم و فرانک اسم برنده ها رو اعلام کرد. نکته ی جالب در مورد سه برنده که انشای دو تا از اونا رو شنیده بودم این بود که دست کم کارلا و سِنی ها هر دو از خاطرات خوب زندگیشون نوشته بودن و حتی اتفاقات بد رو هم با شوخ طبعی به تصویر کشیده بودن. درسی که امروز گرفتم این بود که مردم جاهای دیگه ی دنیا مثل ما به میزان رنج ها و سختی هایی که کشیدن افتخار نمی کنن. برعکس ما که شرح اتفاقات بد و سختی های زندگی امون برای بقیه یه جور حماسه سرایی غرورآمیز محسوب میشه، دیگران ترجیح می دن یا این غم و درد رو برای خودشون نگه دارن یا وقتی دارن تعریفش می کنن با چاشنی ای از شوخ طبعی و طنز زهر ماجرا رو بگیرن. دیگران می دونن که هر زندگی ای با سختی همراهه و رنج و سختی بخشی از زندگیه؛ باید صبور بود و جلو رفت و همیشه نیمه ی پر لیوان رو نگاه کرد. درسته که رنج ها ما رو می سازن، به ما شکل می دن و در بیشتر مواقع(نه همیشه) ما رو با تجربه تر و بزرگ تر می کنن اما اون چیزی که ما رو به جلو هل می ده، اون چیزی که باعث پیشرفت ماست شادی ها و حس شوخ طبعی ماست.

آزاده
۲۲:۵۲۲۳
آوریل

آخر هفته ها معمولا سرم خیلی شلوغه. ایران که بودم یه جمعه و حداکثر عصر پنج شنبه بود اما الان جمعه و شنبه و یکشنبه آخر هفته ی من محسوب می شه! جمعه ها به جمع و جور کردن، تمیزکاری و خرید هفتگی می گذره و یکشنبه ها هم به آشپزی کردن و ذخیره کردن غذا توی فریزر برای بقیه ی روزهای هفته. می مونه شنبه؛ شنبه ها سه تایی بیرون غذا می خوریم. اگه مثل الان آخر ترم نباشه و پسرا در هول و اضطراب نباشن، بعد ناهار می ریم و یه گشتی می زنیم. شنبه ها روز استراحته.

نگار و احمد امروز ما رو برای تولد ژیوان دعوت گرفته بودن. به جای اینکه تولد رو توی خونه بگیرن که یه عالمه ریخت و پاش بشه و بچه ها سقف رو بیارن پایین، توی یکی از پارک های جنگلی بسیار بزرگ و زیبای نشویل یه اتاقک طور اجاره کرده بودن و پیتزا سفارش داده بودن تا هم بچه ها بتونن آزاد و رها شیطنت کنن و هم بزرگ ترها از بودن در طبیعت لذت ببرن. 

از اونجایی که هیچ پیتزا فروشی ای حاضر نشده بود با پیک به پارک پیتزا بفرسته، مسوولیت آوردن پیتزاها به ما محول شد. یه کم زودتر زدیم بیرون و رفتیم واسه ژیوان کادو خریدیم و بعد پیتزاها رو تحویل گرفتیم و راه افتادیم. بماند که آدرس اشتباه بود و یک بار گم شدیم تا بالاخره در بین انبوهی از درختان بقیه رو پیدا کردیم. قبلا شنیده بودم که خواننده های مشهوری مثل تیلور سویفت یا مدونا توی نشویل خونه دارن اما برام عجیب بود چرا؟ تا اینکه امروز دیدم نشویل علاوه بر اینکه شهر موسیقی ست، یکی از زیباترین طبیعت های بی جانی رو داره که به عمرم دیدم. تا بی نهایت درخت و سبزه و البته خونه های باشکوهی که به قول محمد همه اشون شبیه خونه ی شکلاتی داستان هانسل و گرتل بودن! عظمت و شکوه بعضی از خونه ها به اندازه ای بود که باور نمی کردیم ملک شخصی باشن.

به هر حال به مقر جشن تولد رسیدیم و یه عالمه بچه ی کوچولو و عمدتا کله طلایی در حال جیغ زدن و دویدن بودن. از اونجایی که یه نیم ساعت دیر رسیده بودیم و ملت همه گشنه بودن، سریعا به پیتزاها حمله شد و اولش زیاد فرصت سلام و احوالپرسی دست نداد اما بعد از سیر شدن، کم کم سر حرف ها باز شد. بیشتر وقتم رو صرف نگاه کردن به بچه ها کردم؛ نه فقط من، همه ی مادرها همه ی حواسشون به بچه ها بود و تقریبا از مهمونی لذتی نمی بردن. همه ی بچه ها سر زانوها و آرنج هاشون به شکل دردآوری مجروح بود؛ مخصوصا که بین آلونک تا زمین مسطح چند تا پله ی سنگی بزرگ و نامنظم بود که رفت و آمد رو برای بچه ها به خصوص کوچیک ترها خیلی سخت کرده بود اما هیچ کدومشون تسلیم نمی شدن. یه دخترک بود که حداکثر 3 سال داشت و محمد بهش می گفت بی دندون. سر هر دو تا زانوهاش رو به شکل ضربدری چسب زخم زده بود و من از لای یکی از چسب زخم ها که کمی باز شده بود زانوی مجروح و خون آلودی رو دیدم که حدس می زنم چنان خراش برداشته که احتمالا باید استخونش هم معلوم شده باشه!

به سبک تولدهای آمریکایی، احمد یه جعبه درست کرده بود که توش شکلات و اسباب بازی بود، از سقف آویزونش کرد و بچه ها شروع کردن به ضربه زدن بهش. وقتی منفجر شد یک عالمه سوت ازش ریخت بیرون و در این لحظه بود که مهمونی به فنا رفت! هر کدوم از اون جونورها یه سوت برداشتن و چنان درش می دمیدن که بیم پشت و رو شدنشون می رفت. البته نگار سریع کیک رو سر و سامون داد و بچه های سوت در دهان رو به ردیف پشت کیک نشوند و خوشبختانه با شروع خوندن آهنگ تولدت مبارک حواسشون از سوت ها پرت شد.

چشم های ژیوان چنان برقی می زدن و چنان لبخند افتخار و رضایتی روی صورتش بود که اشک توی چشمام جمع شد. فکر کردم برای ژیوانی که وقتی دو سالش بوده پدر و مادرش مجبور شدن برن اربیل و تا اومده پا بگیره مهاجرت کردن آمریکا؛ غوطه خوردن بین فرهنگ ها و زبان های مختلف و پیدا کردن دوست چقدر سخت بوده . حالا که می بینه پدر و مادرش همون کارایی رو دارن می کنن که پدر و مادر بقیه انجام می دن، چقدر احساس آشنایی و پذیرفته شدگی می کنه. فکر کردم خرج کردن همه ی پول های دنیا برای نشوندن همچین لبخندی به لب یه بچه می ارزه.

یکی از چیزای جالب دیگه ای که توی اون جعبه ی منفجر شده بود، یه عالمه حباب ساز کوچولو بود. دختر بچه ها بعد بریدن کیک سرشون گرم حباب درست کردن شد و من همه لحظات طلایی رو صرف یاد دادن حباب درست کردن و نحوه ی درست فوت کردن به چندتاشون گذروندم و یکیشون رو هم در حال سرکشیدن محلول آب و صابون دستگیر کردم! در نهایت یه حباب ساز کوچولو که از دستبرد عزیزان به دور مونده بود به ما رسید که تو هوا زدیمش و تا هم اکنون مشغول بازی باهاش هستیم!

عجیب ترین و جالب ترین لحظه ی مهمونی هم تعلق می گیره به اون لحظه ای که یه پسر کوچولو اومد پیش احمد و بهش گفت: احمد! کی وقت باز کردن هدیه ها می رسه؟ باورم نمی شد این پسقل بچه احمد رو به اسم کوچیک صدا می کنه! چنان اعتماد به نفسی داشت که آدم رو به زانو درمی آورد.

خلاصه اینکه روز خوبی بود، پر از طبیعت و کوچولوها که با خستگی اما خاطرات خوب تمام شد.

آزاده
۱۱:۴۰۲۲
آوریل

امروز همکلاسی های چینی، همه امون رو به پیک نیکی در پارک اژدها دعوت کرده بودن. میزبان مهمونی در واقع سوفیا بود که یه جورایی این مهمونی رو به عنوان گودبای پارتی واسه خودش طراحی کرده بود. اول به خاطر دوری راه و هزار و یک کاری که باید جمعه ها انجام بدم گفتم نمی رم اما اینقدر سوفیا به شیوه های مختلف آشکار و پنهان اصرار کرد که تصمیم گرفتم برم و چه تصمیم درستی هم بود.

پارک خیلی قشنگی بود که چون یه مجسمه ی اژدهای بزرگ توش بود که بچه ها با تکه های موزاییک تزیینش کرده بودن، به پارک اژدها معروف شده بود. با اینکه هوا گرم بود اما ابرها به کمکمون اومدن و آفتاب رو تاروندن و باد هم کمک کرد تا هوای دلپذیری فراهم بشه. دوستای چینی امون هر کدوم یه غذای خاص درست کرده بودن و سوفیا هم یه کیک بزرگ خامه ای پخته بود که با توت فرنگی و کشمش تزیین شده بود. 

من معمولا علاقه ای به غذای چینی ندارم چون هم اکثر غذاها خام هستن، هم شکل مطبوعی ندارن و هم اینکه معلوم نیست ممکنه چی توشون باشه! این بار اما دل رو به دریا زدم که امتحان کنم اما متاسفانه یا خوشبختانه توی تقریبا همه ی غذاها گوشت خوک بود و فرصت امتحانشون از دست رفت. خوشبختانه سوفیا مرغ پخته بود که به قول خودش ظاهر غذا اصلا قشنگ نبود اما انصافا مزه ی خوبی داشت. یه جور شیرینی یا شاید هم نون مغزدار درست کرده بودن که وسطش پوره ی لوبیای قرمز بود که شیرینش کرده بودن. ژاپنی ها هم مشابه این دسر رو دارن که بهش می گن موچی؛ البته من چندان از موچی خوشم نمی یاد اما این ورژن چینی اش بد نبود. فکر کنم پوره ی لوبیا رو می ذارن لای خمیر و بعد از بقچه کردنش می ندازنش توی آب جوش تا بپزه چون شیرینی ها شکل گلوله های خمیر خام بودن و هیچ اثری از «پختگی» درشون دیده نمی شد! نمی دونم این آسیای شرقی ها چرا دوست دارن همه چی خام به نظر برسه!؟

بیش از غذا، دورهمی بسیار دلنشینی بود مخصوصا که سوفیا خیلی از اومدن من خوشحال شده بود.بسیار از برپایی مهمونی هیجان زده بود و کلی با این هیجان و شادیش، که معمولا در چینی های تودار کمتر بروز پیدا می کنه، حال کردم.

حسنی که این دورهمی داشت این بود که فهمیدم واقعا از غذای چینی خوشم نمیاد و مطمئن شدم بی نهایت، خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم، دلم برای سوفیا تنگ خواهد شد!

 

آزاده
۲۳:۱۵۲۱
آوریل

امروز آخرین روز کلاس های ترم بهاره بود. باورم نمیشه هنوز هیچی نشده یک سال دانشگاهی از اقامت ما در آمریکا گذشته. کلاس نظریه های انتقادی تجربه ی تازه، جالب و بسیار مفیدی برام بود. هم کمی با روابط استاد و دانشجو آشنا شدم، هم ترسم از محیط کتابخونه و دانشگاه ریخت و هم این درس بهم کمک کرد تا ریشه های فلسفی تحلیل انتقادی گفتمان رو روشن تر در ذهنم داشته باشم؛ هر چند آرزوی نظام مند و مفصل خوندن مکتب فرانکفورت و پیروانش هم به فهرست بلند بالای کتابهایی که باید بخونم و کارهایی که باید بکنم اضافه شد.

اینجا معمولا به محض اینکه ساعت قانونی کلاس تموم میشه بچه ها بلند می شن و از کلاس می رن بیرون، حالا می خواد استاد در حال حرف زدن یا درس دادن باشه یا نه! امروز اما بچه ها نرفتن، صبر کردن حرفای اِنگ که تموم شد و از همه به خاطر حضور در کلاس تشکر کرد، براش دست زدن. به نظرم کار خیلی قشنگی اومد. یه جور نشون دادن علاقه و احترام به زبون ساده و خودمونی. انگ با اینکه یکی از استادای جوان محسوب می شه اما یکی از بهترین های بخش فلسفه است و انصافا معلم خوبی هم هست.

چیز جالب دیگه ای که امروز، وقتی منتظر محمد بودم تا با هم بریم سرکلاس، دیدم آگهی درس های جدیدی بود که ترم آینده قراره ارائه بشه! استادا، احتمالا استادای جدید، واحدهای جدیدی رو که احتمالا برای اولین بار قراره ارائه بشه توی یه پاراگراف معرفی کرده بودن و به همراه مشخصات درس، به شکل پوستر، توی بُرد بخش  زده بودن. ایمیلشون هم پایین آگهی بود که اگه کسی نیاز به اطلاعات بیشتری در مورد درس یا کلاس داشت یا سوال خاصی براش پیش اومده بود، بتونه باهاشون تماس بگیره. هر چند این کار نشون دهنده ی نفوذ گفتمان تجاری سازی و تبلیغات به فضای دانشگاهه که علم رو هم به کالایی مصرفی تبدیل کرده که باید برای خرید و فروشش تبلیغات بشه؛ اما فارغ از این جنبه ی انتقادی، حس خوبی از نزدیکی و صمیمت بهم داد. انگار استادا خیلی از موضع بالا با دانشجوها برخورد نمی کنن، اینکه می دونن تا وقتی توی این شغل هستن و ازش امرار معاش می کنن که دانشجویی طالب دانششون باشه و بدون دانشجو دانشگاه و استادی هم نخواهد بود. از طرفی اینجوری استاد مجبوره همیشه به روز باشه و در حال طراحی و ارائه ی درس ها و کارگاه های جدید تا بتونه نظر مساعد دانشجو رو با خودش همراه کنه. هر چند که به نظر می رسه کل این سیستم استاد و دانشجو رو به بند کشیده اما دست کم در این سیستم برده داری جدید آدم کمتر احساس رکود می کنه. خلاصه اینکه چند دقیقه پیش به یکی از همین استادایی که آگهی زده بود ایمیل دادم که ببینم اجازه می ده ترم آینده برم سرکلاس زنان و مدرنیته یا نه؟ امیدوارم جوابش مثبت باشه.

آزاده
۲۲:۵۰۱۹
آوریل
هوا خیلی دم و گرفته است، پر از گرده هایی که راه نفس رو مسدود و چشم ها رو کور می کنن! هوای ابری بدون باد و بارون خیلی سنگین و خسته کننده است. امروزی توی استارباکس منتظر وایساده بودیم تا سفارشمون حاضر بشه که دیدیم صدا زدن: "ice water"! اول فکر کردیم اشتباه شنیدیم، آب یخ که خریدن نداره؛ اما در کمال تعجب مشاهده شد که خانمی جلو اومدن و یک لیوان آب یخ رو تحویل گرفتن و رفتن! کف کرده بودیم. آخه یکی نیست بگه بی انصافا شما که تو خونه هاتون پول آب نمی دین (اکثر مکان های مسکونی در نشویل از پرداخت پول آب معافن چون اینجا چیزی که زیاده آبه!) اونوقت میاین از مغازه آب یخ می خرین؟ این انصافه؟! حالا یه عده اینقدر تنبل و ... هستن که این کار رو می کنن، استارباکس هم باید آب یخ رو بفروشه؛ اونم آبی که به شکل مجانی از شیر آب می گیره نه حتی آب معدنی؟!
محمد جلوم رو گرفت والا می خواستم برم بهشون بگم اگه شماها نمی فهمین، ما بچه ی شهریم، حالیمونه این کارا کلاه برداریه! آخه آب یخ هم فروختن داره؟!
آزاده
۲۲:۱۵۱۴
آوریل
هم سه شنبه و هم امروز، باز هم بچه ها انشاهاشون رو خوندن و ما رو در خاطرات جالبشون از آمریکا شریک کردن. ناتا که توی بانکوک پزشک متخصص اطفال بوده و الان توی یه رستوران تایلندی کار می کنه، به خاطر دوره ی تخصصی یک ساله ی شوهرش در بخش ارولوژی ساکن نشویل شدن. این همه تغییر آب و هوایی و فصل های رنگارنگ براش عجیب ترین چیز در آمریکاست. از طرفی یک دفعه از پزشک بودن به مرتبه ی گارسونی رسیدن ناتا رو در شرایط جدیدی قرار داده که تجربیات جالبی هم به همراه داشته. برامون گفت که بعضی از مشتریا براش نوشتن بهترین گارسون دنیاست! دنیای ناتا خیلی رنگارنگ تر از زمانی شده که توی بانکوک زندگی می کرده.
مالا از تنوع غذاها گفت، از برفی که هرگز در کلکته ندیده بود، از ده هزار لاله ی رنگارنگ و جشن شکوفه های گیلاس که با همکاری سفارت ژاپن هر سال توی نشویل برگزار می شه.
کارلا از روشی که شوهرش ازش خواستگاری کرده بود نوشته بود. وقتی داشته از دانشگاه با هواپیما برمی گشته خونه، دوست پسرش یه فیلم بهش داده که نگاه کنه. توی این فیلم تعدادی غریبه با زبان های خودشان چیزی رو رو به دوربین و به کارلا می گفتن که اون نمی فهمیده و فقط می تونسته اسم خودش رو در بین اون کلمات تشخیص بده تا نوبت به آدم های آشنا و دوستانشون می رسه. هر کدوم از اونا به شیوه ی خاص خودشون از کارلا می خوان به دوست پسرش بله رو بگه! یک سال پیش یک پرواز در ایتالیا مسیر زندگی کارلا رو عوض کرده و دو ماه پیش هم پروازی از ایتالیا به آمریکا کارلای عزیز رو به ما رسونده.
سواکو از تجربیات جالبش در برخورد با آمریکایی ها در مینه سوتا و تنسی گفت. براش جالب بود که جنوبی ها چقدر صمیمی و اهل تعارف هستند اما ساکنین شمال و مخصوصا شهرهای بزرگی مثل نیویورک و شیکاگو و... رسمی تر و سردتر. سواکو به نکته ی جالبی اشاره کرد؛ توی آمریکا عبارت : "no, thanks" ، فقط معنی خودش رو می ده نه چیزی بیشتر! وقتی کسی چیزی رو بهت تعارف می کنه، اگه در جواب بگی نه، ممنون، دیگه بهت اصرار نمی کنه و خلاص؛ اما گویا ژاپنی ها هم مثل ما اهل تعارف هستن و جواب منفی دادن ممکنه معناش فقط مودب بودن باشه. سواکو تعریف کرد که سال پیش در مینیاپلیس مهمان خانواده ای آمریکایی بودن و وقتی برای بار دوم بهش شراب تعارف کردن از روی همون عادت شرقی گفته نه ممنون و این شده که تشنه و بی نصیب باقی مونده چون دیگه دوباره بهش تعارف نکردن!
حالا که خوب فکرش رو می کنم می بینم این ایده ی نوشتن انشا، اون هم با موضوع اولین برخورد ما با آمریکا، ایده ی خیلی خوبی بوده. از اون بهتر، خوندن این انشاها سرکلاسه که باعث میشه در این تجربیات شریک بشیم. وقتی بچه ها انشاهاشون رو می خونن احساس می کنم توی یه جعبه ی شیشه ای نشستم و دارم از توش همه ی دنیا رو، تنها با یه سربرگردوندن، می بینم.
آزاده
۲۳:۴۴۱۱
آوریل

پرداخت مالیات، بعد از مرگ، تنها قانون همگانی است که در آمریکا سفت و سخت رعایت می شه. تنسی بالاترین میزان مالیات (ده درصد) رو در ایالات متحده داره. این مالیات سنگین شامل حقوق دانشجویی هم میشه اما این گزینه وجود داره که میشه به عنوان دانشجو فرمی رو پر کرد و درخواست بازپس گرفتن وجه کسر شده به علت مالیات رو کرد. پر کردن فرم دردسره و از اون طرف تا پول رو برگردونن هم خیلی طول می کشه اما به هر حال نمیشه ازش چشم پوشی کرد.

امروز محمد و اشکان رفته بودن خونه ی احمد و نگار تا سه تایی با هم فرم مالیاتی پر کنن. بعد از دو سه ساعت سر و کله زدن با فرم، معلوم شده که سیستم محاسبه رو عوض کردن تا پول کمتری رو بازپرداخت کنن. تا اینجای قضیه که همه چی طبیعی به نظر می رسه؛ سیستم به هر حال باید در عین بستن دهن متقاضی خودش رو هم حفظ کنه اما سر درد دل احمد باز شده که دوستان کرد هم وطن و غیر هم وطن (احمد و نگار هر دو کرد هستند) نه تنها به هزار و یک روش از زیر بار پرداخت مالیات در می رن، بلکه جوری فرم مالیاتی رو پر می کنن که می تونن بازپرداخت های کلانی از طرف دولت داشته باشن! این تازه یه چشمه از شیرین کاری های هم وطنان عزیزه. مثلا یکی از همین افراد مورد بحث، صبح روز دوشنبه یک آمریکایی گیج و مست به تورش خورده بوده که سوییچ ماشینش رو گم کرده بوده و ازش خواسته براش سوییچ بسازه. هم وطن محترم هم سوار ماشین می شن و می بینن سوییچ روی ماشینه اما خودشون رو از تک و تا نمی ندازن و سوییچ ماشین رو به اسم سوییچ یدک به مبلغ 500 دلار به اون بدبخت می فروشن! داستان هایی از این دست از فرار مالیاتی شروع میشن تا به تقلب در آزمون رانندگی و گران فروشی می رسن.نمونه اش هم سمنوی کپک زده ای ست که این عزیزان دم عیدی به من احمق انداختن.

محمد که این حرفا رو می زنه، پیش خودم فکر می کنم چه چیزی باعث شده ما به گرگ های بی رحمی تبدیل بشیم که حتی به خودمون هم رحم نمی کنیم؟ وقتی فکر می کنم اولین توصیه ی هر کسی که با خبر می شد ما داریم از ایران می ریم به ما این بود که از ایرانی های مقیم خارج دوری کنین، وقتی می بینم هر جا نشانی از ما خاورمیانه ای ها در دنیا هست در کنارش تقلب و زیرآبی و دروغ هم به شکل پررنگی خودش رو نشون می ده، خجالت می کشم. محمد می گه دلیلش طبیعت بی رحم و خشنی ست که ما درش زندگی کردیم. توی خاورمیانه همیشه بحث تنازع بقا بوده؛ هیچکس خبر نداره یه دقیقه بعد چی میشه واسه همین تو مجبوری هر طور شده بار خودت رو ببندی تا نجات پیدا کنی حتی به بهای خالی کردن زیر پای نزدیکترین افراد زندگیت. به قول محمد توی خاورمیانه ما همیشه در «برهه ی حساس کنونی» هستیم؛ تنگنایی که ما رو وادار می کنه بین انسانیت و زنده بودن یکی رو انتخاب کنیم.

آزاده
۲۳:۴۵۱۰
آوریل

من معمولا به شماره های غریبه جواب نمی دم چون یا واسه تبلیغ زنگ زدن یا اشتباه شده. پریشب برحسب اتفاق و شانس، تلفن رو جواب دادم و در کمال تعجب دیدم فرانک پشت خطه! ازم پرسید من و محمد وقت داریم شنبه شب ساعت 8 بریم اپرا؟! خودش و آدری برنامه اشون عوض شده بود و نمی خواستن صندلی ها خالی بمونه. ما با سر قبول کردیم و فرانک گفت صبح خبر می ده که می تونیم از خود سالن بلیط ها رو بگیریم یا اینکه خودش بلیط ها رو برامون می یاره. برای اولین بار در تاریخ، یک مرد در مورد اینکه چی بپوشه سوال داشت! محمد گفت از فرانک بپرسم باید لباس رسمی و لباس شب بپوشیم یا نه؟ فرانک هم گفت مدتهاست که دیگه کسی لباس رسمی نمی پوشه اما توصیه نمی کنه جین بپوشیم! از خوشحالی توی پوست خودمون نمی گنجیدیم! فکر اینکه به این تجربه ی جالب، اونم مجانی، دست پیدا خواهیم کرد دیونه امون کرده بود.

صبح فرانک زنگ زد که داره میاد بلیط ها رو بیاره. هر چی اصرار کردم که محمد میاد و می گیره، قبول نکرد. یه ربع بعد با دو تا بلیط، نقشه ی صندلی ها و نقشه ی جای پارک در خونه بود. خوشحال شدم که نمی دونه ما ماشین نداریم والا یه همچین پیشنهادی بهمون نمی داد. تعجبمون وقتی به اوج رسید که نقشه ی صندلی ها رو دیدیم که فقط ده ردیف با سن فاصله داشت و دقیقا دو تا صندلی وسط بود. البته قیمت بلیط ها هم نجومی بود: هر بلیط 90 دلار! انگار داشتیم خواب می دیدیم. تنها هزینه ای که ما باید می دادیم هزینه ی رفتن و برگشتن بود که اونم مثل همیشه اشکان تقبل کرد ایاب و ذهاب رو  به عهده بگیره.

دو موجود خوشحال و تمیز و مرتب بودیم که راس هفت و نیم پشت چراغ قرمز با تعداد زیادی از همشهریان شیک ایستاده بودیم تا از خیابون رد و از درهای سالن وارد بشیم. با اون بلیط کولاکی که ما داشتیم، همه با لبخند صندلی هامون رو بهمون نشون می دادن و راهنمایی امون می کردن. سالن خیلی بزرگ و قشنگ بود؛ سه طبقه با دو تا بالکن سمت چپ و راست. ردیف صندلی ها با جای ارکستر که پایین تر از سن بود از سن جدا می شدن. اپرای آلمانی خفاش، سه پرده بود که بین هر پرده بیست دقیقه استراحت داشت. یه دفترچه بهمون داده بودن که درباره ی نمایش و بازیگرها بود و یه نقاب قرمز کاغذی هم لاش بود. 

تا نمایش شروع بشه آدما و لباسا رو خوب نگاه کردم. متوسط گروه سنی شرکت کنندگان در مراسم 40 سال بود! خانم ها و آقایون مسن که پیدا بود سالهاست پیرو این سنت حسن هستند، رسمی لباس پوشیده بودن اما بقیه کاملا معمولی، انگار اومده بودن سینما یا حداکثر یه شام دورهمی. حتی خانمی رویت شد که در عین حالی که لباس شب پوشیده بود، کفش  آل استار به پا کرده بود!

نمایش با نواختن ارکستر شروع شد! داستان طنزی بود در مورد خیانت زن و شوهری به همین دیگه. اینکه از نزدیک موجوداتی رو ببینی که صداهایی با عظمتی رویایی دارن، واقعا شوکه کننده است. برای اینکه بخش های آواز واسه همه قابل فهم باشه، متن آوازها روی صفحه ای که بالای سن نصب کرده بودن نوشته می شد. توی پرده ی دوم ماجراها در یه مجلس رقص باله اتفاق می افتاد واسه همین کلی لباس قشنگ و آوازهای قشنگ با هم یکی شده بودن.

اپرا ساعت یازده تمام شد و ما غرق در حیرتی طلایی به خونه برگشتیم، همچنان متعجب از شانسی که به ما رو کرده بود.

آزاده
۲۲:۵۲۰۷
آوریل

یکی از کارهایی که برای کلاس فرانک باید انجام می دادیم، نوشتن یک انشای تقریبا دو صفحه ای با موضوع آزاد بود؛ البته فرانک تاکید کرده بود موضوع مورد علاقه اش خاطره ی اولین روز ما در آمریکاست. تا آخر مارچ فرصت داشتیم متن رو تصحیح و نهایی کنیم. فرانک همه ی متن ها رو واسه تعدادی داور می فرسته و در نهایت هم 26 آوریل برنده ها رو انتخاب و اعلام می کنن.

امروز سرکلاس وقتی فرانک میز سخنرانی رو کشید و آورد وسط کلاس، آه از نهادم بلند شد که ای وای! بازم قراره جلوی جمع از روی یه متن سخت بخونیم و آبرومون بره؛ اما در کمال تعجب معلوم شد این بار قرار نیست مقاله ای در مورد تاریخ یا فرهنگ آمریکا رو روخوانی کنیم بلکه قراره بچه ها مقاله های خودشون رو برای بقیه بخونن.

هردی نفر اول بود. همسر هردی اینجا دانشجوی پزشکی ست و خودش در اندونزی مهندس نفت و پالایشگاه بوده. هر دو مسلمان هستند و هردی پسر بسیار خوب، باسواد با دامنه ی لغات گسترده ای در انگلیسی ست. متن بسیار زیبا و پیراسته ای نوشته بود درباره ی دنبال کردن آرزوها. هردی به این موضوع اشاره کرده بود که در کشورهای در حال توسعه، از یه جایی به بعد آدم یادش می ره که داره واسه چی زندگی می کنه، همه چیز فقط تبدیل میشه به تلاش بی پایان و در بیشتر مواقع بی ثمر برای رسیدن به پول؛ اما در آمریکا، خیلی ها هستند که نه تنها دنبال آرزوها و رویاهاشون می رن بلکه از اون پول هم می سازن.

علاوه بر این که انشای بسیار قوی ای بود، چه از لحاظ دامنه ی لغات و چه نوع نگارش، انگار یکی حرف دل من رو زده بود. فرانک اما به نکته ی جالبی اشاره کرد. گفت بیشتر برخوردی که شماها توی آمریکا با آدمها داشتید آدم های تحصیل کرده و طبقه ی متوسط بودند؛ وضعیت کارگرها به این خوبی ای که شما فکر می کنید نیست. اینجا هم خیلی ها هستند که هیچ بهره ای از زندگی جز کار و کار و کار نبردن.

با توجه به انشای هردی، اندک امیدی هم که برای دیده شدن انشام داشتم از دست رفت! هر چند وقتی جیل انشاش رو که درباره ی یک سفر تابستونی بود خوند، به نظرم رسید درسته که دامنه ی لغاتی که من استفاده کردم به گستردگی جیل و هردی نیست اما دست کم انشام به اندازه ی انشای جیل قابل توجه هست!

آزاده
۲۱:۳۷۰۶
آوریل
دیشب یه خواب وحشتناک دیدم. خیلی ترسیده بودم و تو بد وضعیتی گیر کرده بودم. کم کم داشتم توی خواب یه بلایی سر خودم می آوردم که با صدای زنگ ساعت محمد از خواب پریدم! طبق معمول، محمد خودش بیدار نشد و ساعت رو واسه ده دقیقه خفه کرد اما من سریع از تخت بیرون پریدم. ساعت 6 صبح بود و همه جا هنوز تاریک. واقعا ترسیده بودم. دوباره برگشتم توی تخت و سعی کردم بخوابم اما فکرم مشغول بود. داشتم با خودم کلنجار می رفتم که نکنه اون کابوسی که دیدم واقعیت بوده و الان این بیداری خوابه؟ توی همین فکرا و خیالات فلسفی بودم که ساعت محمد واسه بارم چهارم زنگ زد. این بار دل رو به دریا زدم و صداش کردم. واقعا داشت دیرش می شد. گفت می خواد با اتوبوس هفت و نیم بره و ساعت یک ربع به هفت بود. بالاخره زنگ موبایل رو خاموش کرد و نیم خیز شده بود بلند شه که گفتم: میشه یه کم بغلم کنی؟! خواب بد دیدم. خیلی می ترسم. بیچاره بین خواب بیداری چرخید طرفم و بغلم کرد. دلم نمی خواست بره اما می دونستم دیرش شده و عجله داره واسه همین گفتم باشه، برو. با عجله بلند شد تا حاضر بشه.
تمام مدتی که توی خونه می چرخید و وسایلش رو جمع می کرد، صبحانه می خورد و لباس می پوشید، مچاله زیر پتو مثل جوجه ی سرماخورده نگاش می کردم (نمی دونم جوجه ی سرماخورده چیه اما محمد به شدت و با قاطعیت اصرار داره در بچگی جوجه هاش که سرما می خوردن حالتشون بسیار شبیه من بوده وقتی که مریض و خسته ام! متاسفانه هیچ مدرکی دال بر رد یا تایید این مدعا در دست ندارم.) چاره ای نبود، باید می رفت. وقتی هفت و نیم با عجله از خونه زد بیرون، بلند شدم پشت سرش در رو قفل و چراغا رو خاموش کردم، برگشتم تو تخت تا یه بار دیگه شانسم رو واسه یه خواب بی کابوس امتحان کنم.
آزاده
۲۳:۱۰۰۲
آوریل

توی کامپیوترم یه فایل دارم به اسم دوچرخه. همه ی معرفی کتابهایی که برای دوچرخه تا الان نوشتم رو اون تو جمع کردم تا بتونم راحت پیداشون کنم. امشب که می خواستم مطلب جدید رو بنویسم رفتم سراغ فایل و شمردم دیدم 22 دو تا معرفی کتاب توش هست که ظرف این دو سال، ماهی یک بار، چاپ شدن. به خودم گفتم کی شد دو سال؟ چقدر زود گذشت!

تصمیم گرفتم اولین مطلب سال 1395 درباره ای یک نویسنده ی زن تاثیرگذار باشه: ویرجینیا وولف. چرا؟ فکر کردم این انتخاب می تونه یه جورایی برام نمادین باشه؛ شروع سال با نوشتن درباره ی یک زن مبارز مقدمه ای باشه برای کارهای زیادی که باید در این سال جدید بکنم و کتاب های زیادی که باید بخونم و رساله ای که باید بنویسم.

فعلا که این دو روز اینجا تعطیلات؛ تا چی پیش بیاد!

آزاده
۲۳:۴۹۰۱
آوریل

با بچه های کلاس زبان، اونایی که توی فیس بوک هستن، یه گروه داریم توی مسنجر فیس بوک به اسم فعالیت ها که توش با هم قرار برنامه های گروهی رو می ذاریم. از اونجایی که واتساپ یا وایبر اکثر بچه ها با شماره های کشور خودشونه و گوشی ها همه اینترنت دارن، مسنجر فیس بوک با یه عالمه استیکر بهترین و سریع ترین گزینه است.

امروز صبح دیر بیدار شدیم و تا صبحونه خوردیم و جمع و جور کردیم، حدود یازده بود. منتظر بودم زنگ بزنم خونه که دیدم یه چیزی حدود 40 تا پیام توی گروه فرستاده شده. باز کردم و دیدم نگار پیام داده من تصادف بدی کردم و ظهر باید عمل کنم؛ کی می تونه بیاد پیشم؟ بند دلم پاره شد! در عین حالی که پیام های بچه ها رو می خوندم محمد رو صدا زدم و گفتم به احمد، شوهر نگار، زنگ بزنه ببینه چی شده؟ بچه ها خیلی ترسیده بودن و تو گروه نوشته بودن هر چی به نگار زنگ می زنیم جواب نمیده. جیل پیشنهاد داده بود به احمد زنگ بزنن و... به اینجای پیام ها که رسیدم، محمد هم با اضطراب در حال گرفتن شماره ی احمد بود، پیام نگار رو دیدم که نوشته بود عاشق همه اتونم دوستای گلم، دروغ اول آوریل بود!!! از آسمون محکم افتادم زمین. به محمد گفتم چی شده، تو همین فاصله احمد هم جواب داده بود. جالب اینجا بود که با خوندن بقیه ی پیام ها معلوم شد یکی از بچه ها به احمد زنگ زده و اون بدبخت هم نمی دونسته قضیه از چه قراره و داشته سکته می کرده! از اون دیوانه کننده تر هِردی بود که پیام داده بود نگار خانم من به خاطر تو تنها مصاحبه ی کاری ام رو لغو کردم که بیام بیمارستان پیشت. منِ خنگم باور کردم و زیر پیام کلی ابراز احساسات کردم اما جیل دست هردی رو رو کرد! واقعا که مجمع دیوانگان بود.

صبح سیزده ما با این شوک شروع شد و به نظافت و تمیزکاری گذشت. ظهر با محمد رفتیم ناهار و خرید و شب یک دفعه به سرم زد آشپزخونه رو بریزم بیرون و تمیز کنم. مدتها بود می خواستم این کار رو بکنم اما هی عقبش می نداختم تا بالاخره امشب  به خودم گفتم یا حالا یا هیچ وقت! کاری که قرار بود مقدمه ی اومدن بهار باشه به موخره ی تعطیلات بهاره تبدیل شد. کمرم داره می شکنه از درد اما حالم خیلی خوبه.

آزاده