آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776
  • ۳۱ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۲۸ 770
  • ۲۹ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۰۴ 768
  • ۲۷ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۲ 767
  • ۲۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۰ 763
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746

۱۰ مطلب در می ۲۰۱۶ ثبت شده است

۲۲:۵۱۲۹
می

خیلی وقته که اینجا چیزی ننوشتم؛ نه اینکه اتفاق قابل توجهی نیفتاده باشه، نه، وقت نمی کردم. با اینکه روز طولانی تر شده اما بازم تا سرم رو بلند می کنم می بینم ساعت یازده شب شده و من اینقدر خسته ام که حوصله ی نوشتن ندارم.

سه شنبه ی گذشته واسه اشکان مهمونی تولد گرفتیم توی مرفیس بُرو. آیدوگان و اصلی گفتن بیاین غافلگیرش کنیم و به بهانه ی دیدن ما و پیک نیک بیاین اینجا و... . خلاصه اینکه اصلی همه ی زحمت ها را تقبل کرد و فقط قرار شد من سالاد درست کنم. منم یه سالاد مفصل و خوشگل درست کردم و خیلی خانم یه عالمه وسایل مورد نیاز رو که برای اولین پیک نیک ام در آمریکا پیش بینی کرده بودم جمع و جور کردم و زدیم به راه. توی تنسی چیزی که زیاده پارک جنگلیه، یکی از یکی قشنگ تر. رسم بر اینه که ورود و قدم زدن برای عموم آزاده اما اگه بخوای به شکل پیک نیک بیای بیرون باید یه آلاچیق یا سایه بوم رزرو کنی. گاهی باید تا حدود 50 دلار، بسته به جاش و روزی که می خوای رزرو کنی، پول بدی اما بیشتر مواقع این قانون هست که استفاده برای اولین بار مجانیه. خلاصه، با هم رسیدیم به آلاچیقی که بچه ها رزرو کرده بودن و همین که سه تایی با هم از ماشین پیاده شدیم، هر چهار در ماشین در حالی که موتور ماشین روشن بود قفل شد! باورمون نمی شد یه همچین اتفاق مسخره ای افتاده. هر کاری کردیم نشد در ماشین رو باز کنیم و سالاد خوشگل من هم اون تو اسیر شده بود اما خوشبختانه کولر روشن بود و زیاد بهش سخت نمی گذشت. اصلی پیشنهاد داد به شرکت بیمه ی ماشین زنگ بزنیم و ازشون کمک بخوایم. اشکان هم زنگ زد و مجبور شد یه بیمه ی جدید واسه پشتیبانی به قیمت 60 دلار برای یک سال بخره تا اونا یه نفر رو بفرستن و در رو باز کنن. تقریبا یک ساعت بعد یه خانم با ون اومد و ظرف یک دقیقه در ماشین رو باز کرد و خلاص! روز خوب و جالبی بود، مخصوصا که اتفاق بامزه ای هم افتاد. من و نگار و اصلی رفتیم که سه تایی قدم بزنیم. اصلی یه شلوار سندبادی چهل تیکه پاش بود. راه افتادیم توی جنگل. اینجا خیلی مرسومه که غریبه ها به هم که می رسن سلام و احوال پرسی می کنن. گاهی حتی نمی ایستن جواب سلام بگیرن اما این موضوع نشانه ای از ادب محسوب میشه. در حین قدم زدن، یه دفعه یه مادر و دختر بهمون رسیدن. دختره به زحمت بیست سالش می شد. از اصلی پرسید شلوارش رو از کجا خریده و وقتی فهمید ما هر کدوم از یه کشور دیگه اومدیم، سر حرف در مورد سفر و دیدن دنیا باز شد و مادره گفت من هر چی به دخترم می گم برو دنیا رو بگرد، زیر بار نمی ره. ما سه تا هم شروع کردیم دختره رو شیر کردن که دنیا هزاران جای قشنگ داره و اگه نزنی بیرون ضرر کردی مخصوصا که همچین پدر و مادری داری و... . دخترک دانشجوی دانشگاه همون شهر کوچیک بود با یه آرزوی کوچیک: معلم شدن؛ اما شنیدن حرفایی سه تا زن غریبه خیلی متعجبش کرد. مادرش بی نهایت خوشحال شد و تشکر کرد و هر کدوم به راه خودمون رفتیم. وقتی داشتیم مسیر رو برمی گشتیم، دوباره دیدیمشون. مادره جلو اومد و گفت شک ندارم دیدن شما تصادفی نبوده و یه نشانه بوده. ما یه دوست دکتر داریم که توی نیجریه داره به مردم کمک می کنه و می خواد یه تور آفریقا واسه بچه ها ترتیب بده. هر چی من به دخترم می گفتم برو دو دل بود تا اینکه شماها رو دید. خدا حفظتون کنه! به اصلی گفتم می بینی؟ شلوار تو سرنوشت یه آدم رو عوض کرد!

موقع برگشتن هوا تاریک شده بود و کرم شب تاب ها آروم آروم بیرون اومدن. من تا حالا ندیده بودمشون و واقعا از اینکه یک دفعه یک نقطه توی تاریکی روشن می شد شگفت زده شدم.

دیروز هم تولد ناریا دعوت بودیم. واقعا این دخترک موجود عجیبیه. توی این سن و سال می دونه که خوشگله و همه خاطرش رو می خوان، واسه همین از هیچ زورگویی ای فروگذار نمی کنه. بعد از فوت کردن شمع مستقیم رفت سراغ کادوها و هر چی احمد و نگار التماس کردن بیاد با کیک یه عکس خانوادگی بگیرن، انگار که کر باشه، هیچ واکنشی نشون نمی داد. رفقا کمک کردن عروسک ها رو باز کرد و بعد از اینکه شاهزاده خانم ها رو در کسری از ثانیه لخت کرد و دوباره لباس پوشوند و خیالش راحت شد، بدون توجه به بقیه ی هدیه ها، لباس عوض کرد و برای بازی به بچه های دیگه ملحق شد. خونسردی و بی توجهیش یه جور ترسناکی ذهنم رو از دیروز تا حالا به خودش مشغول کرده.

فردا شب پن و آلموند رو واسه شام دعوت کردیم. آلموند هم دانشکده ای محمده و پن همکلاسی من. یه زن و شوهر مهربان چینی که بسیار حمایت گرن. با اینکه این روزها تن و جانم درگیر رساله است و خواب و بیداریم رو فکرش اشغال کرده اما تصمیم گرفتم توی این تابستون روابط دوستانه امون رو با رفقایی که ظرفیت معاشرت بیشتر دارن و البته اونا هم قراره مثل ما مدت طولانی تری رو در نشویل بمونن، بیشتر کنیم. وقت می بره اما به نظرم ارزشش رو داره. ما به دوست احتیاج داریم و می دونم اونا هم احتیاج دارن پس چرا از این فرصت استفاده نکنیم. خلاصه اینکه امروز نزدیک به ده ساعت توی آشپزخونه بودم مشغول آشپزی. اینقدر خسته ام که حتی نمی تونم از جام بلند شم اما امشب دیگه باید می نوشتم.

آزاده
۲۳:۳۶۲۲
می

روز جمعه ی بارونی که از زمین و آسمون سیل می بارید، ساعت هفت و نیم زدیم بیرون و به لطف گوگل مپ عزیز که به دلیل اختلالات آب و هوایی قاطی کرده بود ساعت هشت و ربع رسیدیم به اداره ای که باید امتحان می دادیم. اینقدر بارون شدید بود که فکر می کردم قاعدتا نباید کسی اونجا باشه اما وقتی ما رسیدیم یه چیزی حدود 15 نفر زیر این سیل بی امان چتر به دست یا بی چتر پشت در بسته صف وایساده بودن. اشکان زحمت کشیده بود و ما رو رسونده بود والا با اون هوا و بعد مسافت ممکن نبود زودتر از نه و نیم ده برسیم. خلاصه اینکه راس ساعت هشت و نیم در رو باز کردن و چپیدیم تو. باید به ترتیب می رفتیم پشت گیت ها و بعد از ارائه ی مدارک، بهمون فرمی می دادن که پر کنیم با یک شماره، بعد صدامون می کردن واسه تکمیل فرایند. یه چیزی حدود 45 دقیقه منتظر نشستیم تامن رو صدا کردن. خیلی اضطراب داشتم، نه به خاطر امتحان، به خاطر برخورد با اون کسی که اون پشت وایساده و ترس از اینکه من حرفای اون رو نفهمم یا اون حرفای منو متوجه نشه؛ اما تقریبا همه ی مهاجرها رو می فرستادن سراغ یک خانم بسیار مهربان و مودب که خودش هم مهاجر بود و انگلیسی رو بسیار سلیس اما بدون لهجه حرف می زد. خانم پلیس مدارکم رو چک کرد، شماره ی چشمم رو تعیین کردن، ازم عکس گرفت، در مورد ایران و احمدی نژاد حرف زدیم (می گفت از احمدی نژاد خوشش میاد چون به 4 تا زبون می تونسته حرف بزنه!!!!!) و در نهایت از اونجایی که من شماره ی امنیتی ندارم، با مشکل برخوردیم و  همون طور که انتظار داشتم بهم گفت مدارکم حتما باید روی سایت بازشناسایی و تایید بشه و تا اون موقع، که معمولا یک تا دو هفته طول می کشه، اجازه ی امتحان دادن ندارم! این شد که دست از پا درازتر برگشتم توی سالن انتظار تا محمد بره و با موفقیت امتحانش رو بده، واسه دو هفته ی دیگه وقت آزمون شهری بگیره و برگردیم خونه.

البته روز پر ماجرای ما به همینجا ختم نشد و عصر هم برای مهمونی آخر ترم خونه ی فرانک دعوت بودیم. بدو بدو ناهار خوردم و دوش گرفتم و بچه ها اومدن دنبالمون و رفتیم مهمونی. من که وقت درست کردن چیزی رو نداشتم و با خودم شیرینی آماده برده بودم اما بچه ها زحمت کشیده بودن و غذاها و دسرهای خوشمزه ای با خودشون آورده بودن. آدری هم مرغ بسیار خوشمزه ای درست کرده بود. در نهایت تندیس بهترین خوراکی ها به دلمه ای که نگار درست کرده بود و رولت با خمیر پسته ای که کارلا پخته بود تعلق گرفت (این تندیس رو من به شکل نامحسوس اهدا کردم چون می چرخیدم بین بقیه و می پرسیدم از چی خوششون اومده بیشتر!) در نهایت هم خسته و خواب آلود برگشتیم خونه.

این دو روز هم مثل همه ی آخر هفته ها به بدو بدو گذشت. خیلی وقته که می خوام به رفقا و دوستان زنگ بزنم اما تا چشم به هم می ذارم می بینم ساعت شده 12 شب و وقت و جوونی برای تماس گرفتن باقی نمونده.

از فردا مارتن طولانی درس خوندن شروع می شه. باید هر چه زودتر کار رو به نتیجه برسون، وقتی باقی نمونده.

آزاده
۲۱:۴۷۱۹
می

امروز رسما آخرین روز کلاس بود. فرانک به همه امون گواهی شرکت در کلاس داد و بعد هم رفتیم سالن اجتماعات تا مهمونی رو شروع کنیم. از اونجایی که گویا خبر نداشتن ما مهمونی آخر سال داریم، هیچ چیز آماده نبود بنابراین هیچ سخنرانی یا تشریفاتی هم درکار نبود و مستقیم رفتیم سراغ میز غذاها. من که دیروز سرگرم درس خوندن بودم و وقت نکرده بودم چیزی درست کنم واسه همین یه جور نون دارچینی خریده و برده بودم. توی مهمونی هایی از این دست، بهترین قسمت تنوع خوردنی ها و بدترین قسمت تعداد زیاد شیرینی ها به نسبت غذاهاست؛ چون غذا پختن مخصوصا برای تعداد کثیری کار سخت و زمانبر و هزینه بریه معمولا ترجیح می دن دسر درست کنن و همین میشه که با حجم قابل ملاحظه ایی کیک و شیرینی روبرو میشی اما از غذایی که بتونه سیرت کنه خبری نیست. امروز هم اوضاع از همین قرار بود. البته خیلی ها هم غذا درست کرده بودن اما چون اکثرشون چینی بودن متاسفانه من از خوردن دست پختشون معذور بودم. امروز علاوه بر اینکه رکورد خوردن شیرینی در وقت ناهار رو زدیم، رکورد گرفتن عکس رو هم به نظرم موفق شدیم دست کم اندکی جابجا کنیم از بس که یه نفره و دو نفره و صد نفره عکس انداختیم! اکثر قریب به اتفاق بچه ها یا دارن برمی گردن به کشوراشون یا مسافرتی طولانی رو ظرف این چند هفته شروع خواهند کرد. نشویل یک دفعه داره خالی میشه انگار.

به خودم قول دادم دیگه هیچ وقت از یک دوست خداحافظی نکنم؛ همون یک باری که انجامش دادم برای همیشه ام بس بود. به جاش به همه می گم یه روز، یه جایی، دوباره همدیگه رو می بینیم؛ هیچ کس از آینده خبر نداره. همون طور که روزی حتی به خواب هم نمی دیدم بتونم جایی دورتر از شیراز عزیزم زندگی کنم و الان هزاران هزار کیلومتر ازش فاصله دارم، شاید یه روز به شانگهای، ورشو، توکیو و سئول هم سفر کنم تا این دوستای تازه رو دوباره ببینم.

چقدر دلتنگم این روزها، چقدر سنگینم، انگار هوای این وقت سال، هر جای دنیا که باشم، با خودش گرد غم میاره. زخم های قدیمی زیر آفتاب سرحال بهاری بدجوری می درخشن... .

فردا صبح کله ی سحر باید بریم واسه امتحان رانندگی. خدا بخیر کنه!

آزاده
۲۳:۱۲۱۸
می

بالاخره تصمیم گرفتیم قورباغه امون رو قورت بدیم و جمعه بریم امتحان رانندگی بدیم! اینجا هم مثل ایران اول باید امتحان آیین نامه بدی، اگه قبول شدی بهت یه کارت می دن که با استفاده از اون کارت می تونی با حضور کسی که یک سال از گرفتن گواهینامه اش گذشته توی خیابونا رانندگی کنی. وقتی که احساس کردی آماده ای، وقت می گیری و با ماشین خودت یا ماشین هر کسی، می ری و امتحان می دی. 

همه می گن گرفتن گواهینامه اینجا خیلی خیلی آسونتر از ایرانه. امتحان آیین نامه رو که می تونی از دوشنبه تا جمعه بری اونجا و پشت کامپیوتر بشنی و با جواب دادن 26 تا سوال درست خودت رو خلاص کنی، توی امتحان شهری هم شنیدم فقط ازت می خوان همون دور و بر بچرخی و گاهی حتی پارک کردن هم ازت نمی خوان به ویژه که پارک دوبل توی تنسی غیرقانونی محسوب می شه! مهمترین نکته در امتحان شهری و البته رانندگی در این شهر، ایستادن کامل پشت علامت stop می باشد. می گن اگه فقط این نکته رو رعایت کنی قبول می شی.

من که کلا از رانندگی می ترسم و با اون همه زجری که توی ایران واسه گرفتن گواهینامه کشیدم این ترس به وحشت از امتحان و رانندگی تبدیل شده اما واقعا چاره ای ندارم. اینجا بدون ماشین و توانایی به حرکت درآوردنش هیچ کاری نمی شه کرد.

خرد خرد خوندن آیین نامه رو شروع کرده بودم اما الان که دیگه به لحظه ی موعود نزدیک می شیم بیش از پیش به صرافت مطالعه اش افتادم و همه ی امروز صرف آیین نامه خوندن شد. اکثر قوانین و علامت ها شبیه ایرانه با یه تفاوت های جزیی اما جالب. مثلا اینکه اینجا در هر حال و هر زمان حق با عابر پیاده است حتی اگه در حال خلاف کردن باشه. رعایت فاصله ی بین ماشین ها خیلی اهمیت داره و از اون مهم تر اینکه هیچ وقت حرکتی نکنیم که باعث قفل شدن ترافیک و بستن خیابون بشه. همیشه باید راه رو برای آمبولانس و ماشین آتش نشانی و پلیس باز کرد؛ به این ترتیب که به محض اینکه صدای آژیر رو شنیدی باید بری سمت راست و ماشین رو پارک کنی و صبر کنی تا این سه ماشین عبور کنن بعد شروع به حرکت کنی. حتی اجازه داری اگه توی بزرگراه یا خیابون هایی هستی که  بیش از دو لاین دارن و رفتن به سمت راست باعث بستن راه می شه، به سمت چپ بکشی و پارک کنی که در هر حال راه برای این ماشین ها باز بشه. همیشه و در همه حال الویت با اتوبوس مدرسه است. وقتی اتوبوس جایی می ایستاده و چراغ ها و بوق هشدار رو روشن می کنه و علامت چند ضلعی ایست از کنار اتوبوس بیرون می یاد، فرقی نمی کنه تو پشت سر اتوبوسی یا از روبروش داری می یای، باید با یه فاصله ی حدود 10 متر توقف کامل کنی تا زمانی که اتوبوس مدرسه دوباره راه بیفته. این قانون رو خیلی دوست دارم چون شرایط امنی رو برای عبور و مرور بچه ها از خیابون فراهم می کنه هر چند اگه در این شرایط گیر بیفتی واویلاست. یادمه وقتی تازه اومده بودیم اینجا، یه روز بارونی با محمد تصمیم گرفتیم بریم خرید. همچین که توی ایستگاه اتوبوس وایسادیم یک دفعه آسمون پاره شد و سیل بود که می بارید. ما هم کلا یه چتر داشتیم که اشکان موقع ورود بهمون کادو داده بود و دو تایی زیرش کز کرده بودم به این امید که فقط سرمون خیس نشه. در همین حین اتوبوس مدرسه تشریف آوردن و راه بند اومد. بخش دردناکش اینجا بود که ما دیدیم اتوبوس سر موقع اومده اما بخاطر اتوبوس مدرسه مجبور به توقفه و نمی تونه جلو بیاد. اون چند دقیقه ای که بچه ها پیاده شدن و اتوبوس دوباره راه افتاد، یکی از طولانی ترین چند دقیقه های زندگی ما بود! وقتی بالاخره اتوبوس به ایستگاه رسید من اینقدر از شدت ضربات بارون شوکه بودم که وقتی وارد اتوبوس شدم خانم راننده با دیدن قیافه ی من فقط گفت: می دونم!

خلاصه اینکه با وجود استرسی که برای امتحان دارم، خوندن آیین نامه هم برام خالی از لطف نیست.

آزاده
۲۲:۱۸۱۷
می

امروز آخرین روز رسمی و درسی کلاس زبان بود. فرانک کت و شلوار پوشیده و کراوات زده و خیلی رسمی ظاهر شده بود. خیلی از بچه ها امروز روز آخری بود که می اومدن کلاس واسه همین جیل هماهنگ کرده بود تا برای آخرین بار یه عکس دسته جمعی بگیریم. یه کارت بزرگ هم درست کرده بود که روش نوشته بود: «دیپلم»؛ داد همه امون برای فرانک امضاش کردیم و از طرف همه ی بچه های کلاس بهش داد. فرانک کلی خوشحال شد و گفت که با وجود اینکه یه مدرک پزشکی و سه تا مدرک فوق لیسانس داره اما دیپلم نداره و بچه هاش همیشه بابت این موضوع مسخره اش می کنن؛ حالا خوشحاله که بالاخره بهش دیپلم دادن!

آخر کلاس فرانک حرف خوبی زد، گفت شاید ما متوجه ی تغییر خاصی در خودمون نشده باشیم اما اون به خوبی پیشرفت ما رو احساس کرده و بابت این موضوع به خودش افتخار می کنه. خوب که فکرش رو می کنم می بینم حرفش پر بی راه هم نیست. شاید در لهجه یا جمله بندی یا دامنه ی لغات خیلی پیشرفت نکرده باشم اما بزرگترین کمکی که این کلاس بهم کرد این بود که ترسم تا حد زیادی از انگلیسی حرف زدن ریخت. نه ماه پیش به سختی می تونستم تنهایی از خونه بیرون بیام اما الان بدون کمک محمد یا بقیه می تونم به راحتی زندگی کنم؛ نمی گم مشکلی در حرف زدن یا فهمیدن حرفای بقیه ندارم اما حداقلش اینه که اون عجز و وحشت اولیه به کلی از بین رفته. از طرفی رفتن به این کلاس بهم کمک کرد تا دوستای جدیدی پیدا کنم و با همراهی اونا روزهای تلخ غربت و تنهایی سریع تر و آسون تر بگذرن.

وجود این کلاس ها که تعدادشون در نشویل کم نیست، نشونه ی خوبی از سازگاری یک شهر و البته سیستم هوشمند سیاستگذاری فرهنگی در مواجه با تعداد زیاد مهاجرانه. به جای اینکه شهر و اهالیش این سیل عظیم مهاجران رو رد، انکار یا اذیت کنن، هوشمندانه شرایطی رو فراهم کردن تا این غریبه ها به شهروندانی «متمدن» تبدیل بشن و در ساختار جدید ذوب بشن. ناآشنایی باعث ایجاد ترس و اختلاف و درگیری میشه اما وقتی با فرهنگ و قوانین محیط جدید آشنا بشی از میزان درگیری ات با محیط کاسته می شه. برای مثال اگه به من بود هرگز دنبال این نمی رفتم که بفهمم تاریخچه و تاریخ تنسی چیه؟ چند تا رئیس جمهور تقدیم ایالات متحده کرده؟ فرق ایالت با بخش چیه؟ مبارزات سیاهان در آمریکا چطور شکل گرفته و پیش رفته؟ شکل انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا چطوریه؟ جایگاه موسیقی کانتری در جنوب آمریکا کجاست؟ و... هزاران نکته ی تاریخی، فرهنگی و سیاسی دیگه ای که ما به تدریج و گاهی نامحسوس و غیرمستقیم سر این کلاس یاد گرفتیم بدون اینکه هیچ اجباری در کار باشه؛ مثلا برای تمرین روخوانی در حضور جمع از روی متنی خوندیم که در مورد سیستم انتخابات در آمریکا بود یا برای تمرین املا متنی در مورد فلان قاعده ی رفتار آمریکایی رو به هم دیکته کردیم. هر بار که به این موضوع و اهمیتش فکر می کنم پیش خودم می گم چرا ما از این سیستم در کشور مهاجر پذیرمون استفاده نمی کنیم؟ چرا به جای مخالفت و ستیز همیشگی با مهاجران بیچاره ای که به ما پناهنده شدن با راحت کردن زندگی براشون به شکلای مختلف این پدیده ی اجتماعی رو به یک فرصت برای اون آدم ها و خودمون تبدیل نمی کنیم؟ وقتی از روز اول مشت و دندون آهنی نشون بدی نباید انتظار داشته باشی باهات با مدارا و مهربونی رفتار کنن. 

مدت هاست که پیش خودم فکر می کنم این سفر و مهاجرت، اگه هیچ چی برای من نداشت، این فرصت رو برام فراهم کرد تا کمی با حال مهاجرای افغانی که توی ایران اسیر شدن آشنا بشم؛ البته این کجا و آن کجا...!

آزاده
۲۲:۱۸۱۶
می

بالاخره روز موعد رسید! دیروز از صبح به آشپزی و شیرینی پزی گذشت چون مهمونا قرار بود ساعت 11 صبح بیان و دیگه وقتی برای انجام دادن هیچ کاری باقی نمی موند. با اینکه تقریبا همه ی کارام رو دیروز انجام داده بودم اما بازم احساس می کردم از برنامه عقبم و استرس داشتم. ته چین درست کرده بودم و یه کیک بزرگ شکلاتی با یه عالمه خامه ی شکلاتی؛ در لحظات آخر موفق شده بودم خامه ای مشابه خامه ی صبحانه یا همون خامه ی زده شده ای که ما توی ایران داریم اینجا پیدا کنم و بهش شکلات آب شده اضافه کردم که بی نهایت عالی شد.

خلاصه اینکه 15 نفر مهمون محترم به موقع یکی یکی از راه رسیدن. با اینکه تاکید کرده بودم با خودشون حتما «غذا» بیارن اما نامردا از معنای کلی کلمه ی «food» سواستفاده کرده بودن و همه به جز کارلا و حِجانی، با خودشون شیرینی یا آبمیوه آورده بودن. خدا رو شکر کردم یه عالمه ته چین درست کرده بودم والا ملت گشنه می موندن! نهایت هنرم رو در درست کردن ته چین به خرج داده بودم مخصوصا که با خودم یک هفته صحبت کرده بودم که اون زرشک آشغالی رو که هموطنان در فروشگاه ایرانی بهم انداخته بودن تمیز کنم و بشورم و استفاده کنم. مزه اش خوب شده بود هر چند دفعات قبل هم که اینقدر تمرکز نمی کردم به همین خوبی می شد، فقط این بار چشم خودم رو با استرس درآورده بودم. به طرز شگفت انگیزی کیکم خوشمزه شده بود جوری که خودم هم از مزه اش تعجب کردم و نتونستم از خودم تعریف نکنم. به جز دوستان همیشه ایراد گیر جمع، تقریبا همه ته چین رو دوست داشتن که با افتخار می ذارمش به حساب  موفقیت دیگه ای در معرفی فرهنگ ایرانی. کیک رو هم روی سر بردن و به زحمت تونستم یه تیکه ی کوچولو رو نجات بدم تا محمد هم بچشه.

مهمونی بدی نبود، سوفیا و ماگدا راضی بودن و وقتی کارت های یادگاری ای رو که براشون درست کرده بودم بهشون دادم بیش از پیش خوشحال شدن. سوفیا یه شال دور گردنش انداخته بود. ازش پرسیدم می دونی ما چه طوری از این شال استفاده می کنم؟ بعد شال رو گذاشتم سرم تا بهش نشون بدم و این شد شروع زنجیره ی سوالات گسترده ای در مورد حجاب که به پوشیدن چادر و پهن کردن جانماز و صحبت در مورد آداب و احکام نماز ختم شد! براشون خیلی جالب بود و از اون جالب تر برای من این بود که سواکو در مورد قانون حجاب برای توریستا پرسید و وقتی بهش نشون دادم توریستا چطوری می تونن حجاب بذارن، بهم گفت برنامه دارن به ترکیه و ایران سفر کنن واسه همین پرسیده. بی نهایت خوشحال شدم! فکر اینکه وجود من و این دوستی نه ماهه باعث شده برای دیدن ایران تشویق بشه ذوق زده ام کرد.

از اونجایی که هفته ی گذشته به قول دوستان نقش سفیر فرهنگی رو بازی کرده بودم به خودم گفتم چرا از این دورهمی فرصتی برای معرفی مختصر ایران به بچه ها نسازم؟ جدیدا فیلم کوتاهی توی فیس بوک دست به دست می شه به اسم: don't go to Iran. فیلم کوتاهی ست که به شکل کنایی نشون می ده همه ی شایعاتی که در مورد ابتدایی و ناامن بوده ایران وجود داره دروغه. خیلی فوق العاده نیست اما کاربردیه. از بچه ها پرسیدم دلشون می خواد این فیلم رو ببینن یا نه که جواب اکثریت مثبت بود. بعد از دیدن فیلم چند تا عکس از مسجد نصیرالملک و باغ ارم و سقف آینه کاری بهشون نشون دادم تا محکم کاری کرده باشم. در کل بازخوردها مثبت بود.

سوفیا باید قبل از سه می رفت تا دخترش رو از مدرسه برداره و ماگدا رو هم با خودش برد. بچه ها تا حدود سه موندن و به حرف زدن از هر دری گذشت و بعد هم رفتن. در کل به نظرم کارم رو بد انجام ندادم و خوشحالم که تونستم خاطره ای به یادموندنی واسه سوفیا و ماگدا بسازم.

این هفته، هفته ی آخر کلاس زبانه. باورم نمی شه که به این زودی 9 ماه گذشت!

آزاده
۲۳:۰۹۱۲
می

هوا بدجور گرم شده، یه جور عجیب و چسبناک!در عین حالی که آفتاب داره سه تیغ می تابه یک دفعه آسمون رو چنان ابر سیاهی می گیره و رعد و برق می زنه که پیش خودت فکر می کنه یا قیامت شده یا بالاخره فضایی ها به آمریکا حمله کردن! بارون با شدت و سرعت می باره و همه چیز رو با تمام قدرتش سرکوب می کنه. اینجا برداشتن چتر موقع بیرون اومدن از خونه توی تابستون به اندازه ی پوشیدن کفش ضروریه.

امروز با اینکه پیش بینی می گفت حوالی ظهر بارون خواهیم داشت اما چون هم کیفم و هم دستم سنگین بود تنبلی کردم و با خودم چتر برنداشتم. هوا هم به نظر معمولی می رسید اما ظهر موقعی که داشتیم با محمد از ناهار برمی گشتیم و یواش یواش قدم می زدیم، یه نم نم کمرنگی شروع شد. من کلاسورم رو گرفتم رو سرم و به محمد گفتم بیا از زیر ماگنولیاها بریم که خودشون یه چتر طبیعی هستن. در کمتر از چند دقیقه اون نم نم مهربون به چنان دونه های درشت و کوبنده ای تبدیل شد که نمی دونستیم چیکار کنیم. موش آب کشیده شده بودیم. با اینکه توی محوطه ی دانشگاه بودیم اما از ساختمون کتابخونه دور بودیم. محمد پیشنهاد داد بدوییم اما نه من می تونستم و نه شدت و سرعت بارون اجازه می داد! تنها کاری که تونستیم بکنیم این بود که به سمت نزدیکترین ساختمون فرار کنیم. دانشکده ی حقوق بهترین گزینه بود. وارد که شدیم دیدیم خیلی ها مثل ما همین کار رو کردن، نه فقط دانشجوها، بلکه رهگذران بیچاره ی دیگه ای هم که مثل ما غافلگیر شده بودن. نکته ی جالب این بود که دیگران یا چتر داشتن یا بارونی، فقط ما دو تا خوشحال بودیم که غیرمسلح تردد می کردیم! 

محمد پیشنهاد داد بریم از کتابخونه ی دانشکده چتر قرض بگیریم. ساعت یک و نیم بود و من می خواستم به اتوبوس ساعت دو برسم و محمد هم دو باید کتابخونه می بود. خلاصه اینکه چتر رو گرفتیم اما همینکه پامون رو بیرون گذاشتیم دیدیم از زمین آب می جوشه انگار! در اولین قدم کفش و جورابم کامل خیس شد و به لطف چتر گنده و بو گندو، پاچه ی شلوارم هم آب چکون شده بود. دیدم نمیشه برم سمت ایستگاه، ممکن بود غرق بشم! تصمیم گرفتم صبر کنم و با اتوبوس بعدی، که 40 دقیقه ی دیگه می اومد، برم. محمد منو گذاشت توی اتاق دانشجوهای دکتری و بخاری رو برام روشن کرد و خودش رفت دنبال کاراش. یه کم زیر هوای گرمی که از سقف می اومد وایسادم تا خشک بشم اما چشمم به پنجره و هوای صاف بیرون افتاد! باورم نمی شد اون بارون دیوانه ظرف چند دقیقه قطع شده باشه. دیدم وقت دارم به اتوبوس برسم، پریدم بیرون و دوان دوان خودم رو به ایستگاه رسوندم. جالب اینجا بود که ظرف تقریبا 45 دقیقه هم مثل موش آب کشیده خیس خیس شده بودم و هم خشک!

با اینکه خسته بودم باید می رفتم فروشگاه تا چند قلم مایحتاج ضروری رو بخرم. دوشنبه قصد دارم یه مهمونی مفصل خداحافظی واسه سوفیا و ماگدا بگیرم واسه همین کلا اسفند رو آتیشم. 

آزاده
۲۲:۵۷۱۰
می
این دو هفته، روزهای شلوغی هستند و خواهند بود؛ کلی کار در پیش داریم. اکثر بچه ها در حال رفتن از آمریکان واسه همین مرتب یا داریم می ریم مهمونی خداحافظی یا مشغول برنامه ریزی واسه برگزاری مهمونی خداحافظی هستیم یا اینکه در حال ترتیب دادن قرارهای دورهمی برای استفاده از آخرین لحظات باهم بودن.
دیروز رفتیم سینما؛ captain american: civil war. واقعا فیلم خوبی بود. هم جلوه های ویژه ی قوی ای داشت هم داستان منظم و مرتب و بسیار قابل قبول؛ البته برای فهمیدن فیلم باید حداقل 6 تا فیلم رو به عنوان پیش نیاز قبلا می دیدی، مجموعه ی کاملی از قهرمانان شرکت مارول که حالا رو به روی هم قرار گرفته بودن. من از دیدن فیلم واقعا لذت بردم و به نظرم از فیلم های قبلی خیلی بهتر بود و رو به پیشرفت.
امروز صبح هم شال و کلاه کردیم و کله ی سحر رفتیم مدرسه تا سرکلاس چهارم برای نمایش دوباره حاضر بشیم. از اونجایی که مثل دفعه ی قبل انتظار تعدادی هیولا با دندون های تیز و برهنه و چشم هایی با برق خباثت بودیم وقتی یه تعداد دختر و پسر تمیز و مرتب و مودب رو دیدیم که حتی با صدای بلند هم حرف نمی زدن، شوکه شدیم! سخت بود باور کنیم سه یا چهار سال تفاوت سنی تونسته باشه اون موجودات وحشی رو به انسان هایی چنین متمدن تبدیل کنه اما در کمال تعجب این موضوع حقیقت داشت. بچه ها آروم وسط کلاس نشسته بودن و در سکوت و با دقت به حرفای ما گوش می دادن، سوال های منطقی می پرسیدن که نشان از اطلاعات عمومی قابل قبول و هوش سرشارشون داشت و هیچ خبری از تحقیر و تمسخر، حتی در نگاه بچه ها، نبود.
این بار با خودم نقشه ی ایران برده بودم ،کمی در مورد جغرافیای ایران حرف زدم و تقریبا همون روند قبلی رو طی کردم با این تفاوت که این بار بچه ها ازم خواستن کلمات بیشتری رو به فارسی بهشون یاد بدم، ازم پرسیدن تفاوت فارسی و عربی چیه و آیا لباسی که پوشیدم لباس سنتی ایرانیه یا نه؟ جالب بود که پسرک بسیار باهوشی در شروع حرف هام، وقتی که پرسیدم تا حالا اسم ایران به گوشتون خورده یا نه؟، جواب داد: آره، هر چند نمی دونم ایران دقیقا روی نقشه کجاست اما می دونم کشور خیلی قشنگیه. وقتی ازش پرسیدم از کجا می دونی گفت توی اخبار شنیده! بسیار افسوس خوردم که چرا آماده تر سرکلاس نرفته بودم و کاش مطالب مفصل تری آماده کرده بودم اما دیگه فرصت از دست رفته بود و فقط می شد به این دل خوش کرد که حداقل اطلاعات رو بهشون دادم.
برام جالب بود که معلم کلاس از حرفهای ساده و اطلاعات ابتدایی ما یادداشت برمی داشت و متوجه شدم انگار اونم در جغرافیا زیاد جلوتر از بچه ها نیست چون به سختی می تونست هند رو روی نقشه پیدا کنه! البته در این شکی ندارم که خانم بسیار با استعداد و معلم بی نظیریه چون تونسته همچین بچه های باهوش و مودبی تربیت کنه.
خلاصه اینکه پرچم کشورهامون رو بچه ها رنگ کردن و روی نقشه چسبوندن، اون پسرک خوش صحبت هم بهم گفت دوستانی ایرانی در واشنگتن دارن واسه همین در مورد ایران اطلاعات داره. 
کلاس رو در سکوتی لذت بخش، در آرامشی که ازش هوش و دانش می بارید، ترک کردیم و وقتی پشت پنجره ی کلاس اولی ها رسیدیم و اونا با دیدن ما وحشیانه شروع کردن به دست تکون دادن، پشتمون رو بهشون کردیم و با خوشحالی سوار ماشین شدیم تا خاطرات این دو روز عجیب رو با جزییات و خیلی خوب، برای همیشه در ذهنمون حک کنیم.
آزاده
۲۳:۵۸۰۶
می

چند ماه پیش که خونه ی یونگ جان به صرف مراسم چای کره ای مهمان بودیم بهمون گفت قصد داره توی می یک روز ما رو به مدرسه ی دخترش دعوت کنه تا در مورد کشورها و فرهنگمون به بچه های کلاس اولی اطلاعاتی بدیم. فکر کردم فقط تعارف زده تا اینکه دو هفته پیش روز و ساعت مشخص کرد و بهمون گفت انتظار داره چی بگیم و چیکار کنیم. روز موعود سه شنبه بعد از کلاس زبان بود. من، سواکو از ژاپن، مالا از هند و کارلا از ایتالیا راهی خونه ی یونگ جان شدیم تا ناهار خوشمزه ای رو که برامون تدارک دیده بود بخوریم و از اون طرف راس ساعت سه توی مدرسه باشیم تا با 15 دختر بچه ی هفت ساله در مورد کشورامون حرف بزنیم. قرار بر این بود که اول یونگ جان داستان کوتاهی رو در مورد داشتن دوستانی از سرتاسر جهان برای بچه ها بخونه و بعد از این مقدمه چینی نوبت حرف زدن ما بشه و در نهایت هم بچه ها به گروه های سه نفری تقسیم بشن و سر میز هر کدوم از ما بیان و با نظارت ما پرچم کشورهامون رنگ کنن و روی نقشه ی جهان پرچم ها رو جای کشورها نصب کنن. 

ساعت سه دم مدرسه بودیم؛ درست زمان تعطیل شدن مدرسه. با صف طولانی ای از ماشین های پدر و مادرها روبرو شدیم. بچه ها توی مدرسه منتظر بودن، هر ماشینی که به در ورودی می رسید، ناظم بچه رو صدا می زد و تحویل پدر یا مادرش می داد تا نوبت به بعدی برسه. این طوری نبود که مثل ما بچه ها تا زنگ خورد ول شن تو خیابون.

همین که وارد مدرسه شدیم، دیدن اون همه بچه ها، چنان استرس و ترسی به من وارد کرد که می خواستم از همون راهی که اومدم برگردم. یه عالمه بندانگشتی که شیطنت از سر و چشمشون می بارید و هوار می کشیدن. یونگ جان 15 تاشون رو جدا کرد و برد توی یه کلاس. بهشون خوراکی داد بلکه یه گوشه بشینن و ساکت بشن تا بتونه شروع کنه اما زهی خیال باطل! نه تنها ساکت نشدن، بلکه از تنهایی یونگ جان هم استفاده کردن و شروع کردن به مسخره کردن لهجه اش. می دونستم که بچه ها توی این سن بسیار بی رحمن و انتظار همکاری ازشون نداشتم اما فکرش رو هم نمی کردم این همه بی ادب و گستاخ باشن. هیچکدوم، حتی دختر یونگ جان، به داستان گوش ندادن و از هیچ راهی برای تحقیر و اذیت کردنش فروگذار نکردن. خوندن داستان که تموم شد یونگ جان از کارلا خواست تا شروع کنه. جالب اینجا بود که بچه ها به کارلا می گفتن شهری به اسم سیسیل وجود نداره و اون از خودش این اسم مسخره رو درآورده یا اینکه میلان رو اشتباه تلفظ می کنه و تلفظ درستش مایلانه! بعدم بهش گیر داده بودن که چرا نقشه ی کشورت شبیه چکمه است! تا اونا داشتن کارلا رو به نیش می کشیدن، دو تا از شیطونا هم داشتن کلاس رو بهم می ریختن و حتی یکیشون رفت صندلی یونگ جان رو برداشت تا خودش بشینه روش. یونگ جان بیچاره هر کاری کرد بچه رو از روی صندلی بلند کنه نتونست. خوشبختانه مادر یکی از بچه ها از راه رسید و اون دو تا تخم جن رو برد بیرون تا متنبه اشون کنه. بچه ها کم کم آروم شدن و یکی از اون دو تا هم وقتی برگشت آروم نشست اما اون یکی با لجبازی بیشتری به اذیت کردن ادامه داد که در این لحظه معلم کلاس به کمک ما اومد و دخترک رو بلند کرد و برد آخر کلاس روی دو زانو نشوند. بعد هم به بقیه تذکر دادن که برای اجتناب از سرنوشت دخترک بهتره همکاری کنن و در نظر داشته باشن که انگلیسی زبان دوم ماست به همین خاطر ممکنه خوب نتونیم صحبت کنیم.

خلاصه اینکه کارلا قربانی شد تا جو کمی آروم تر بشه. سواکو از لاک پشت های نینجا و دی جی مون و پوکی مون، از هوندا و نیسان و تویوتا و البته شکوفه های گیلاس حرف زد؛ مالا هم درباره ی طاووس و ببر و نیلوفر آبی و تاج محل گفت هر چند بچه ها چند دقیقه با پشت سر هم گفتن کلمات بی ربط سر کارش گذاشتن.

نوبت به من که رسید روی نقشه ایران رو نشون دادم و گفتم کشور من به خاطر هنر معروفه، به خاطر شعر و ادبیات و البته صنایع دستی. با خودم یه رومیزی ترمه، یه قلمدون، یه آینه و یه تابلوی خوشنویسی برده بودم. بچه ها با دیدن ترمه چشماشون گرد شد و آه از نهادشون براومد. ازشون خواستم بیان جلو و ترمه رو لمس کنن. با هیجان همکاری کردن. بعد گفتم من یه جعبه ی جادویی دارم؛ یکیشون با لجبازی گفت این جعبه جادویی نیست اما من در قلمدون رو که حالت کشویی داشت باز کردم و جواب دادم برای من جادوییه، هر بار که بازش می کنم شگفت زده می شم! بچه ها پریدن طرفم و هر کدوم چندبار جعبه رو باز و بسته کردن تا خیالشون راحت بشه. هر چند بعدا مالا بهم گفت همون لجبازه بعد از باز و بسته کردن جعبه گفته یه جعبه ی پلاستیکی بی خوده! تابلوی خوشنویسی رو بهشون نشون دادم و مصرع سعدی رو به فارسی خوندم و براشون ترجمه کردم؛ اینجا بود که همون لجبازه شروع کردن به ایراد گرفتن به تلفظ من که با تذکر والدین ساکت شد. آینه رو درآوردم و به دخترا گفتم هر زنی توی این آینه زیباتر به نظر می رسه که طبیعتا همه می خواستن خودشون رو توی آینه هم ببینن. آخر کار هم به بچه ها کلمه ی سلام رو یاد دادم و تمام.

به نظرم کارم زیاد بد نبود هر چند لذتی ازش نبردم چون به شدت از رفتار غیرقابل کنترل و بی ادبانه ی بچه ها ناراحت بودم. درک می کنم که سن و سالشون این رفتار رو اقتضا می کنه اما این میزان از بی ادبی واقعا منو شگفت زده کرد.

بچه ها اومدن و پرچم ها رو رنگ کردن و بهشون کمک کردیم نقشه هاشون رو درست کنن و بعد از یک ساعت و نیم فشار و استرس خلاص شدیم! توی ماشین همه ساکت بودیم. برای تحلیل این حجم از تجربه های جدید نیاز به سکوت و آرامش داشتیم.

تجربه ی خوبی بود؛ اینکه فرصت کنی هر چند کوتاه و تقریبا ناموفق، در مورد کشورت اونطوری که هست نه اونطوری که رسانه ها می گن، برای آمریکایی ها حرف بزنی فوق العاده است. بعد از این همه مدت این اولین باری بود که در مورد ایران حرف می زدم بدون اینکه احساس گناه کنم، بدون اینکه مجبور شم از شرایط اقتصادی و سیاسی ناله کنم، بدون اینکه به انرژی اتمی و ترامپ اشاره کنم، بدون اینکه... ایران من با همه ی بدی هاش مهد هنر و ادبیاته و من بالاخره این فرصت رو پیدا کردم تا با صدای بلند اینو توی این مملکت به زبون بیارم، هر چند که خوب شنیده یا فهمیده نشه.

جالب اینجاست که امروز صبح یونگ جان پیام داد که معلم کلاس چهارم بهش ایمیل زده و ازش خواسته تا سه شنبه بریم همین برنامه رو برای کلاس چهارمی ها هم اجرا کنیم! اینم سرگرمی جدید آمریکایی ها و ما!

آزاده
۲۳:۵۴۰۱
می

این وقت سال فصل خداحافظی ها و نقل و انتقاله. ترم تموم شده و خیلی ها ظرف این چند ماه برمی گردن کشورشون؛ واسه همین شروع می کنن به فروش وسایل خونه معمولا با کمترین قیمت ممکن و بعضی وقتا هم که به دقایق نود می رسن و هنوز موفق نشدن خونه رو خالی کنن اسباب و اثاثیه رو مجانی می بخشن. فرصت خوبیه برای شکار! یک هفته پیش یکی از همکلاسی ها که اونم آخر می داره بر می گرده گفت دوست کره ایش یه میز ناهار خوری دایره ای رو با چهار تا صندلی می فروشه 20 دلار! میز نویی با همچین مشخصاتی حداقل قیمتش 200 دلاره. مدتها بود داشتیم دنبال یه میز ناهارخوری جمع و جور می گشتیم اما قیمتا، حتی قیمت از نوع دست دومش، جوری بود که خریدش رو به تاخیر می نداختیم. چون به همکلاسی ام سپرده بودم دنبال همچین چیزی هستیم، مستقیم اومد سراغ منو و ما هم با خوشحالی طالب میز شدیم. قرار اول بر این بود که من برم میز رو ببینم و بعد تاکید نهایی رو بدم اما سر ساعت و روزش در هفته به توافق نرسیدیم و قرار بر این شد که یکشنبه، یعنی امروز، بریم ببنیم اگه پسندیدیم برش داریم.

مشکل از اینجا شروع شد که چطوری میز رو بیاریم خونه؟ از عکس اینطور برمی اومد که میز از وسط تا می شه واسه همین فکر می کردم اگه فقط یه نفر راضی بشه با ماشین با ما بیاد کافی خواهد بود؛ هر چند همه گرفتار بودن و نمی شد از کسی خواست. هر چی جلوتر رفتیم متوجه شدیم فقط داشتن یه ماشین کافی نیست، باید وانت اجاره کنیم و اینجا بود که فهمیدیم به راننده احتیاج داریم چون هیچکدوممون گواهی نامه نداریم. نمی تونستیم از اشکان بخوایم چون خیلی گرفتاره. از رفقا پرسیدم و اونا یا گرفتار بودن یا تا حالا پشت وانت ننشسته بودن و کمی مضطرب بودن برای این کار. خلاصه اینکه دیروز ظهر داشتم ناامید می شدم و می خواستم خبر بدم که ما از خرید میز منصرف شدیم که اول پن و بعد هم نگار اعلام آمادگی کردن که راننده ی ما باشن. طبعا با نگار راحت تر بودیم. اینترنتی وانت اجاره کردیم و با نگار هم قرار گذاشتیم که امروز ساعت سه اونجا باشه. 

اینجا شرکت های حمل و نقل یکی از پرطرفدارترین و پردرآمدترین شغل ها هستن و همه جور خدماتی ارائه می دن؛ از بسته بندی اثاثیه و بار زدن و بردنش به خونه یا شهر یا ایالت یا کشور جدید تا باز کردن اثاث و چیدنش توی خونه. تو تنها کاری که باید بکنی اینه که با طیب خاطر پول رو پرداخت کنی، خونه و اثاثیه ات رو در اختیارشون بذاری و بعد بری توی خونه ی جدید تمیز و مرتب با خیال راحت زندگی کنی.

نگار سر موقع اومد و ماشین رو تحویل گرفتیم. یه وانت شیک که واسه نشستن سه نفر جلو جا داشت، با سه تا کمربند ایمنی! ما از شرکتی که نزدیک خونه ی فروشنده ی میز بود ماشین اجاره کرده بودیم تا مسافت کمتری باهامون حساب بشه. کمتر از 5 دقیقه رسیدیم و معلوم شد خانم فروشنده دوست نگار هم هست و به خوبی همدیگه رو می شناسن. خانم کره ای بسیار مسلط به زبان انگلیسی که همسرش استاد اقتصاد بود و سابق بر این در فرانسه هم درس داده بود و حالا داشتن برمی گشتن کره. میز خیلی بهتر از اون چیزی بود که فکر می کردیم چون از وسط باز می شد و یه تیکه ی اضافه وسطش می خورد و میز چهار نفره می شد شیش نفره. بیست دلار واقعا چیزی نبود واسه همچین تیکه ای! البته خودشون میز رو به شکل تکه های مجاز خریده بودن و توی خونه سرهمش کرده بودن اما چون پیچ گوشتی مناسب نداشتن ما مجبور شدیم اون میز رو که انگار نه از چوب که از جنس آهن بود، یه تیکه بلند کنیم و بذاریم پشت وانت. خانم کره ای کلی التماس کرد تا یه میز کوچولوی دیگه و یه کتابخونه ی 5 طبقه رو هم مجانی برداریم اما با اینکه پیشنهادش خیلی وسوسه کننده بود، ما جای اضافی حتی واسه وسایل مجانی هم نداریم.

خلاصه اینکه نگار زحمت کشید و ما رو و میز و صندلی ها رو رسوند خونه و با محمد برگشتن و وانت رو تحویل دادن. در مجموع قیمت میز و حمل و نقل و بیمه ی ماشین، کمتر از 70 دلار پامون دراومد که بسیار رضایت بخشه.

میز جدیدمون الان درست اونجایی که باید باشه، انگار از روز اول هم اونجا بوده! هم زن برقی جدیدمون هم که از سواکو به 5 دلار خریدمش تو راهه. هنوز یک ماه پیش رو داریم، باید دید چه شکارای مناسب دیگه ای منتظرمون هستن.


آزاده