آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776
  • ۳۱ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۲۸ 770
  • ۲۹ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۰۴ 768
  • ۲۷ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۲ 767
  • ۲۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۰ 763
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746

۹ مطلب در آگوست ۲۰۱۶ ثبت شده است

۲۱:۵۵۲۹
آگوست

امروز یه تجربه ی بسیار جدید و جالب داشتیم: با هم رفتیم استخر! تنها ورزش مورد علاقه ی من شناست اما از اونجایی که شنا کردن برخلاف خیلی از ورزش های دیگه به امکانات و شرایط خاص نیاز داره، مرتب با غفلت همراه شده. این بار اما، بعد از اون دوره ی طولانی مدت حبس شدن در هتل و بی تحرکی و البته تجربه ی تلخ نوشتن پایان نامه در دوره ی ارشد که با افسردگی و اضافه وزن شدید همراه بود، تصمیم گرفتم هر طور شده ورزش و تحرک رو به زندگی امون اضافه کنم. محمد خوشبختانه پایه ی هر جور فعالیت انرژی سوزی هست چون معتقده آدم اگه از صبح یک جا بشینه، انرژی اش تخلیه نمیشه و همین انرژی می ره توی کله اش و به فکرهای بیخود و استرس تبدیل میشه. بنابراین وقتی از تصمیم من باخبر شد خیلی استقبال کرد و نوید همراهی و همکاری داد.

استخر دانشگاه برای بیشتر دانشجوها مجانی است اما وابستگان باید یه مبلغی رو پرداخت کنن. حساب کتاب کردیم دیدیم با اینکه یه کم گرون میشه اما در کل می ارزه؛ پس برای استفاده از استخر توی این ترم ثبت نام کردم.

قبل از سفر، با محمد از آمازون مایو خریده بودیم. من که به هیچ وجه قصد پوشیدن مایوی معمولی یا بیکینی رو نداشتم چون برام تصور رفتن توی استخر مختلط به شکل نیمه لخت، تقریبا محاله! از طرفی دلم هم نمی خواست بورکینی بپوشم چون خیلی خیلی جلب توجه می کنه و به یه شکل دیگه آدم رو معذب می کنه. پس به لطف جامعه ی سرمایه داری که می خواد همه رو در همه حال راضی نگه داره، تونستیم مایوی ای شبه اسلامی پیدا کنیم! در واقع مایوی من یه لباس غواصی است اما کلفت تر و پوشاننده تر.

امروز با محمد رفتیم استخر. من در کل زندگیم دو تا استخر رو بیشتر تجربه نکردم؛ مهمترین و اصلی ترینشون استخر دانشگاه شیرازه. استخر وندربیلت در همون حد و حدود بود با این تفاوت که توی مجموعه ی ورزشی قرار داشت و رختکن و حمامش برای بقیه ی ورزش ها هم مورد استفاده قرار می گرفت. برای استفاده از کمد رختکن یا باید با خودت قفل می آوردی یا قفل اجاره می کردی. ما قفل داشتیم. محمد بار دومش بود می اومد و واسه همین کمی قوانین رو می دونست و قبل از اینکه بره توی رختکن مردونه یه کم واسه من توضیح داده بود. وقتی وسایلت رو می ذاشتی توی کمد، دوش هایی بودن که رختکن هم بودن واسه همین می شد بلافاصله همونجا لباس عوض کنی و دوش بگیری. برای من که وسواسی ام، کمی همه چیز کثیف و نچسب بود و پوشیدن مایوی پوشیده و دراز من هم در اون یه کم جا آسون نبود اما به هر حال خودم رو به استخر رسوندم. استخر رو طناب کشی کرده بودن و هر کس یا هر دو نفر می تونست توی یه لاین شنا کنه. اینطوری همه جوره عدالت رعایت می شد و یه جورایی هم حریف خصوصی هر کس مشخص بود. 

وارد استخر که شدم صادقانه باید بگم احساس نکردم کسی بهم زل زده یا با تعجب نگاه می کنه. قبل از رفتن کمی به خاطر این سر و صداهایی که توی فرانسه سر بورکینی به پا شده استرس داشتم که نکنه یک دفعه جلوم رو بگیرن یا متوجه ی رفتار ناخوشایندی بشم اما من که چیزی ندیدم. البته کنار دستی هامون کمی اولش به نظر جا خورده بودن اما بلافاصله سرشون به کار خودشون گرم شد و خلاص. کسی کاری به کار کسی نداشت و همین همه چیز رو خیلی راحت کرده بود. 

نزدیک یک ساعت توی آب بودیم. شنا کردن یادم رفته بود! از خودم خیلی ناامید شدم. محمد البته کلی روحیه داد و راهنمایی های مربی گونه ای کرد که کمک کرد تا آخر اون یک ساعت کمی اصول رو یادم بیاد اما بی نهایت خسته شدم. این تن نازپروده حالا حالاها کار داره.

خلاصه اینکه تجربه ی جالبی بود مخصوصا که با وجود همراهی محمد بهتر و دوست داشتنی تر هم شد. قراره دختر خوبی باشم و از این به بعد هفته ای سه بار برم شنا کنم. این تازه اولشه.

آزاده
۱۱:۴۵۲۴
آگوست

دوشنبه بالاخره با هزار زحمت و معطلی، مراحل اداری گرفتن گواهینامه طی شد و به دستم رسید بنابراین دیگه از نظر قانونی مشکلی برای رانندگی کردن ندارم. امروز محمد باید از نه صبح تا ده شب دانشگاه می بود و قرار رو بر این گذاشتیم که شب برم دانشگاه دنبالش و برش گردونم.

صبح کلاس زبان داشتم. به خودم گفتم اگه تونستم بی دردسر ماشین رو ببرم و برگردونم، شب میرم دنبال محمد! بعد از دو هفته رانندگی نکردن خیلی استرس داشتم مخصوصا که حدود دو ماه بود که توی خیابونای نشویل رانندگی نکرده بودم و یه کم همه چی به نظرم غریبه می اومد. به هر حال آسونتر از اون چیزی که فکر می کردم رفتم تا کتابخونه و ماشین رو البته کمی کجکی پارک کردم و رفتم داخل. مثل همیشه با روی باز ازم استقبال کردن و منو به خانمی که معلم این هفته ام بود معرفی کردن. بسیار خوش اخلاق و مهربان بود و درباره ی همه چیز با هم صحبت کردیم. مرتب بهم یادآوری می کرد که خیلی خوب حرف می زنم، تلفظم صحیحه و دامنه ی لغاتم بسیار قابل توجه هست. منم تشکر می کردم و می گفتم که می دونم اینطور نیست اما از دلگرمیش متشکرم. به نکته ی جالبی در جوابم اشاره کرد؛ گفت این نکات رو مرتب بهم یادآوری می کنه تا کمک کنه اعتماد به نفسم در حرف زدن بالا بره! این اخلاق آمریکایی ها که همیشه نیمه ی پر لیوان رو می بینن و خودشون رو موظف می دونن چیزهای خوبی رو که در تو می بینن بهت یادآوری کنن رو خیلی دوست دارم حتی اگر اونا غریبه ای توی خیابون باشن که دیگه هرگز نخواهی دیدشون. بارها برام پیش اومده که مثلا یه غریبه توی خیابون بهم گفته امروز چقدر زیبا به نظر می رسی یا لباس چقدر قشنگه یا تعریف های ساده و معمولی که ممکنه نشه روشون حساب کرد اما نمیشه این رو نادیده گرفت که همین جملات ساده هم گاهی همه ی روز آدم رو می سازن چون می فهمی عده ای هستند، گیرم غریبه، که خوب بودن و زیبا بودن تو همونقدر می تونه براشون جالب و دیدنی باشه که دیدن یه منظره یا گل! اینکه احساست رو ابراز کنی و کمک کنی محیطی بسازی که دیگران هم بتونن احساساتشون رو به راحتی نشون بدن و راحت باشن، برای من خیلی دوست داشتنی و خواستنیه.

با وجود اضطرابی که داشتم بدون دردسر برگشتم خونه و حالا دیگه اعتماد به نفس اینکه شب دنبال محمد برم رو داشتم. این روزها هنوز حال و حوصله ی درس خوندن برنگشته و سرم هم به کارهای متفرقه گرمه. امروز هم نشد شروع به کار کنم و فقط پراکنده مطالعه کردم. ساعت نه و نیم هم زدم بیرون تا برم دنبال محمد. خوشبختانه خیابونا خلوت بود و نزدیک دانشگاه دیدم توی مرکز شهر دارن آتیش بازی می کنن و کلی منظره ی جالبی بود. از اونجایی که محمد باید به عنوان آخرین نفر میز رو تحویل می داد و درها رو قفل می کرد، یه چیزی حدود چهل دقیقه توی پارکینگ جلوی کتابخونه توی ماشین منتظرش نشستم که باید اعتراف کنم کمی هم برام ترسناک بود. این اولین باری بود که توی شب، اونم تنهایی، رانندگی می کردم واسه همین یه کم بیش از اندازه محتاط و مراقب بودم. به هر حال دیگه کم کم باید به بیشتر و تنها رانندگی کردن عادت کنم.

امیدوارم از فردا بتونم برگردم به حال و هوای کار کردن. گفته بودم امروز حالم بهتر خواهد شد.

آزاده
۲۳:۲۲۲۳
آگوست

دوستان و آشنایان، گاه و بی گاه، ازم می پرسن: احساس تنهایی نمی کنی؟ حوصله ات سر نمی ره؟ با اینکه این سوال ها تکراری هستن اما جوابی که من می دم یه جواب حاضر و آماده و تکراری نیست. من هر بار واقعا اول به این سوال ها فکر می کنم و بعد جواب می دم؛ هر بار همه چیز رو، از روز اول تا به امروز، مرور می کنم.

جواب این سوال ها اینه: معلومه که احساس تنهایی می کنم! مگه میشه آدم به دور از دوستان و خانواده و شهر و دیارش زندگی کنه و احساس تنهایی نکنه؟! بعضی روزها هستن که از صبح با بغض بیدار میشم. یه خاطره، یه حرف، یه صدا، یه منظره در من چنان زنده و قابل لمسه که بی طاقتم می کنه. همچین روزهایی اشک پشت پلک هامه؛ هی قطره قطره گوشه ی چشمم جمع میشه و آروم آروم سرریز میکنه، گاهی یواشکی توی حموم، گاهی آشپزخونه و گاهی حتی سرکلاس و توی خیابون! یه وقتایی هم سیل میشه و بی پروا بیرون می ریزه. این جور روزا که تعدادشون هم در این یک سال و چند هفته کم نبوده، روزای خیلی سختی ان. یه اندوه سبک و خاکستری همه جا شناوره که راحتم نمی ذاره اما... اما من به یک اصل کلی در زندگیم باور داشته و دارم؛ اینکه زندگی یعنی انتخاب و هر انتخابی مستلزمِ فقدانه. هر گزینه ای رو که انتخاب می کنی خواهی یا ناخواهی گزینه های دیگه رو از دست می دی، راه فراری هم وجود نداره. من خیلی وقتا اینجا احساس دلتنگی و تنهایی میکنم اما هیچ وقت یادم نمی ره که آگاهانه و در حالی که می دونستم دارم چیکار می کنم این مسیر رو انتخاب کردم. نمی تونم روزهای سختی رو که دو سال قبل از اینجا اومدنم داشتم فراموش کنم. روزهایی که بعضیاشون از سیاه ترین روزهای کل عمرم بودن و البته آدم هایی رو که در تبدیل کردن عمرم به یک جهنم واقعی نقش پررنگی داشتن. می دونم این یه نقطه ضعف آزار دهنده است؛ هم برای من و هم برای اطرافیانم. اینکه نتونی به راحتی فراموش کنی یعنی طولانی تر زجر می کشی و سخت تر مراحل زندگی ات رو پشت سر می ذاری اما این موضوع یکی از ویژگی های منه که طی سالیان دراز هرگز تغییری نکرده. خوبیای خودش رو داره و البته بدی های قابل ملاحظه ای هم شامل حالش میشه. وقتی هنوز اون روزها و سال های سخت رو به یاد میارم، وقتی به یاد میارم آدم هایی در زندگیم بودن که هر روز نداشته هام رو به رخم می کشیدن و با سنگ دلی داشته هام رو تحقیر می کردن، به خودم می گم این تنهایی خودخواسته، این دوری اختیاری، به شرایطی که داشتم هزاران بار برتری داره. من این دلتنگی و تنهایی رو تحمل می کنم اما برام تحمل و حتی تصور فشار و تحقیر گذشته غیر ممکنه. من این تنهایی رو انتخاب کردم و پاش وایسادم و دارم هزینه اش رو هم پرداخت می کنم.

گاهی فرزانه از محمد کوچولو برام فیلم می گیره و اخیرا صداش رو هم ضبط می کنه و روی تلگرام می فرسته. می دونه چقدر روحم به اون فسقلی وابسته است اما نمی دونه هر بار دیدن او فیلم ها و عکس ها، هر بار شنیدن اون صدای بچه گانه که هر روز داره تغییر می کنه، چطور هر سلول بدن من رو اول از خوشحالی و بعد از درد، شکاف می ده. فرزانه گاهی معترض میشه که چرا در برابر اون عکس یا فیلم یا صدایی که برام فرستاده هیچ واکنشی نشون نداده ام؟ چی باید جواب بدم؟! چه واکنشی باید نشون بدم؟ چطور باید بگم دیدن نشانه های بزرگ شدن بچه ای که از چهل روزگی در کنارش بودم و از هر هفته ی بزرگ شدنش عکس و فیلم دارم، چه با من می کنه؟ چی باید بگم؟...

اینجا، توی تقویم، امروز آخرین روز تابستون بود! از فردا دانشگاه شروع میشه و دو هفته است که مدرسه ها هم شروع شده. کلاس زبان من هم از فردا شروع میشه. می دونم که از فردا حالم بهتر خواهد شد.

آزاده
۲۱:۱۷۱۷
آگوست

دوشنبه شب ساعت یازده و نیم به وقت نشویل، بالاخره بعد از تقریبا یک ماه و نیم، برگشتیم خونه! یکشنبه صبح به سمت دورهام، کارولینای شمالی، راه افتادیم و عصر رسیدیم هتل. از اونجایی که بدون توقف رانندگی کرده بودیم، فقط جوون ناهار خوردن داشتیم و بعد رفتیم هتل. اتاق کوچیک تمیزی بود که با قیمت خوبی برای یک شب اجاره اش کرده بودیم و تنها دو تا مشکل داشت: یکی اینکه دستگاه خنک کننده ی اتاق وقتی روی هواکش بود، اتاق خیلی گرم می شد و وقتی روی کولر، خیلی سرد. از طرفی پتو نداشتیم که همین کار رو مشکل تر می کرد. از اونجایی که این چند روز اخیر هوا به طرز ظالمانه ای گرم شده بود، بدجور به دردسر افتادیم. من که کلا نتونستم بخوابم و در طول شب چندین بار بلند شدم و هی درجه ی دستگاه رو کم و زیاد کردم. محمد هم خیلی بی تاب خوابیده بود و مرتب می پرید. خلاصه به هر بدبختی ای بود شب رو صبح کردیم و زدیم بیرون. محمد ساعت 2 بعدازظهر توی دانشگاه کارولینای شمالی با دکتر کارل ارنست قرار ملاقات داشت. به اندازه ای وقت داشتیم که سری به دانشگاه دوک بزنیم. باغ بزرگ و زیبایی در محوطه ی دانشگاه بود که زیباییش متعجبمون کرد. البته هوا به قدری گرم بود که فقط یک ساعت تونستیم توی باغ قدم بزنیم و بعد مجبور شدیم به سرعت برگردیم. نکته ی جالب این بود که به جز ساختمون قدیمی و اصلی دانشگاه دوک که با برج و باروی عظیمش مشهوره، یه تعداد خونه های چوبی بسیار زیبا هم در محوطه ی اطراف این ساختمون در دل جنگل قرار داشت که ساختمون اداری دانشکده های مختلف بود! وندربیلت هم محوطه ی بزرگ و بی نهایت سرسبزی داره اما دانشگاه دوک رسما داخل جنگل درست شده بود.

بیست دقیقه تا چپل هیل از دورهام فاصله بود. ساختمون مورد نظر رو پیدا کردیم و بعدش رفتیم ناهار. پیدا کردن جای پارک خیلی وقتمون رو گرفت اما به هر ترتیبی بود ماشین رو پارک کردیم و ده دقیقه به دو وارد دانشکده ی الهیات شدیم. داشتیم توی راهرو دنبال اتاق دکتر می گشتیم که یکدفعه مردی با چهره ی آشنا و کلاهی بر سر از ته راهرو اومد. به محمد گفتم خودشه، دکتر ارنسته؛ محمد رفت جلو و خودش رو معرفی کرد و ایشون هم به فارسی باهامون سلام و احوالپرسی کردن. سال ها پیش با دکتر ارنست در شیراز ملاقات کرده بودم. به نظرم قیافه اش چندان تغییری نکرده بود اما مثل همه در گذر روزگار چاق تر شده بود. جالب تر اینکه روی در اتاقش به فارسی اسمش رو با خط نستعلیق نوشته و حک کرده بودن! از اونجایی که زود رسیده بودیم، کمی قدم زدیم تا ساعت دو بشه و بعد محمد رفت داخل. منم از منشی بخش پرسیدم کجا می تونم منتظر بمونم و اونم منو به یکی از کلاس های خالی راهنمایی کرد و این شد که حدود یک ساعت و نیم منتظر نشستم تا محمد برگرده. خوشبختانه نتیجه ی گفتگوها رضایت بخش بود و خوشحال و خندان رفتیم سمت ماشین. تا نشویل هشت ساعت رانندگی بود. می ترسیدم محمد خیلی خسته باشه و از پسش برنیاد واسه همین پیشنهاد دادم تا بین راه توقف کنیم و یه شب دیگه توی هتل بمونیم هر چند دیگه طاقت حتی یک لحظه توی یه هتل دیگه بودن رو نداشتم. خوشبختانه محمد با انرژی و حواس جمع رانندگی کرد و یکسره رسیدیم خونه.

اما این همه ی ماجرا نبود. یه زوج ایرانی که از دوستان دوستانمون بودن روز یکشنبه اومده بودن نشویل و توی هتل اتاق گرفته بودن. از اونجایی که هنوز خونه نداشتن، موندنشون توی هتل انصاف نبود. واسه همین محمد گفته بود سه شنبه صبح میره دنبالشون که بیان خونه ی ما. البته قبل از اون اشکان زحمت کشیده بود و این دو روزی که ما نبودیم از فرودگاه برده بودشون هتل و بعد هم کمک کرده بود کارای مقدماتی ثبت نام دانشگاه رو انجام بدم. خوشبختانه قبل از رفتن خونه رو تمیز و مرتب کرده بودم و وقتی برگشتیم تمیزکاری نداشتیم فقط باید چمدونا رو جمع و جور می کردیم. خلاصه اینکه هنوز نیومده از صبح سه شنبه مهمون دار شدیم. بچه های خیلی خوبی هستن و معلوم شد آشنایی دوری هم باهاشون دارم.

هنوز فرصت رفع خستگی و جمع و جور کردن اتفاقات این دو ماه اخیر رو در ذهنم پیدا نکردم. بی نهایت خسته ام! عجیب تر اینکه این چند مدت زوایای متفاوتی از وجود خودم رو کشف کردم که تا پیش از این از وجودشون بی خبر بودم؛ زنی که می خونه و می نویسه، زنی که 5 هفته زندگی در سفر رو مدیریت می کنه، زنی که می تونه به محضی که از سفر برمی گرده مهمونداری کنی، زنی که می تونه حتی همه ی این کارها رو با همدیگه انجام بده! من فقط اون اولی رو می شناختم اما بقیه رو به تازگی پیدا کردم. گاهی فکر می کنم بیش از یک نفر در من زندگی می کنن و همین میشه که گاهی بیش از طاقت یک نفر خسته یا ناراحت یا خوشحال می شم.

دلم می خواد بخوابم؛ عمیق و طولانی و وقتی که بیدار میشم همه چیز سر جای خودش باشه. من فقط مثل هر روز از تخت بیرون بیام، اول خودم رو روی ترازو وزن کنم، بعد بدون اینکه چراغ رو روشن کنم، توی آینه ی تاریک، چند لحظه ساکت و بی دقت به خودم نگاه کنم و دوباره از اول شروع کنم.

آزاده
۱۹:۵۳۱۳
آگوست

بالاخره تمام شد! این پنج هفته ی نفس گیر زودتر از اون چیزی که فکرش رو می کردم به آخر رسید. امروز توی باغ بانی موسسه یه مهمون ناهار مفصل گرفته بودن و مراسم فارغ التحصیلی رو هم به جا آوردن و خلاص. قرار بود مهمونی امروز پیک نیک باشه اما هوا به طرز عجیب و باورنکردنی ای گرم بود و اصلا امکان بیرون موند وجود نداشت. خیلی ها دعوت شده بودن و با اینکه خونه ی بزرگی بود اما به سختی می شد جایی برای نشستن و حتی نفس کشیدن پیدا کرد. خونه کنار رودخونه ی بسیار زیبا و آرومی قرار داشت که ساعات خوشی رو با ما در کنار همکلاسی های محمد رقم زد. البته موقع رفتن یه اتفاق بد هم افتاد که ختم به خیر شد: محمد حلقه اش رو گم کرد! من مطمئن بودم افتاده توی رودخونه و همون اول از پیدا کردنش قطع امید کردم. اما محمد رفت که بگرده. منم به بقیه اعلام کردم اگه کسی حلقه ای پیدا کرد مال محمده. همون موقع ماتیو گفت این حلقه نیست؟ و به حلقه ای که درست جلوی پای ما افتاده بود اشاره کرد! باورم نمی شد به این راحتی و سرعت پیدا بشه. این بار دومی بود که ماتیو به داد ما می رسید؛یکی تو ماجرای تصادف، یکی هم در پیدا کردن این حلقه.

این پنج هفته فرصت خوبی برای درس خوندن و تمرکز کردن و البته آشنایی با آدم های تازه بود. یکی از آدم های گلی که سعادت آشنایی و معاشرت باهاش رو پیدا کردیم دکتر محسن کدیور بود که به حقیقت به دیدن فزون آمد از آگهی! مرد بسیار دانشمند و فروتن که آبروی ایران و اسلام منطقی رو در این سیمنار به خوبی و شایستگی حفظ کرد. دیدن آدم ها و سرزمین های جدید با همه ی خوبی و هیجان انگیز بودنش ، بعد از پنج هفته، خسته کننده میشه. واقعا دلم برای خونه امون تنگ شده. با اینکه می دونم وقتی برگردیم حجم کارام حداقل دو برابر خواهد شد اما تحملم دیگه تموم شده و واسه برگشتن لحظه شماری می کنم. البته سفر ما هنوز تمام نشده؛ در راه برگشت اول باید بریم کارولینای شمالی تا سری به یکی از استادان محمد بزنیم و بعد از اون ور بریم خونه. امیدوارم این بخش آخر سفرمون هم به خیر بگذره.

آزاده
۲۱:۵۵۱۱
آگوست

امروز دقیقا یک سال از روزی که وارد ایالات متحده ی آمریکا شدیم می گذره! الان که برمی گردم و به این یک سال نگاه می کنم می بینم با همه ی سختی ها و آسونی هاش برای ما مثل یک چشم به هم زدن گذشت. هرگز به خواب هم نمی دیدم روزی جایی خارج از شیراز یا ایران زندگی کنم اما این اتفاق افتاد و یک سال هم ازش گذشته.امروز وقتی از مفهومی به اسم «خونه» حرف می زنیم، دیگه منظورمون ایران نیست؛ جایی در دل یکی از شهرهای آمریکا «خونه» ی ماست. یادمه همون هفته ی اولی که رسیده بودیم و هنوز خونه ی اشکان ساکن بودیم تا آپارتمان خودمون حاضر بشه، نگار و احمد ما رو واسه ناهار دعوت گرفتن. احمد اون روز یه حرف خیلی خوب زد که اون موقع باورش نکردم اما الان با گوشت و پوستم احساسش می کنم. گفت وطن آدمیزاد اونجاییه که توش اجاره خونه می ده! اون روز فکر می کردم چه تعبیر طنازانه ای از وطن و خونه است اما الان فکر می کنم اون حرف خیلی هم بی راه نبوده.

ما یه زندگی جدید رو در یه سرزمین جدید شروع کردیم؛ با همه ی خامی ها، بی تجربگی ها و ترس هایی که داشتیم. زندگی این فرصت رو به ما داد و ما هم حریصانه سعی کردیم ازش نهایت استفاده رو بکنیم. روزهای سخت زیادی داشتیم همونطور که در کنارش شادی ها و تجربه های وصف ناشدنی زیادی رو هم تجربه کردیم. این یک سال درس بزرگی به من داد؛ اینکه تا جایی که می تونم در لحظه زندگی کنم، برای خودم زندگی کنم و کمتر به خودم و دیگران سخت بگیرم چون هیچ کس نمی دونه آینده چه چیزی براش در چنته داره.

فردا یه روز جدیده، شروع یه سال جدیده، شروع یه زندگی جدیده.

آزاده
۲۱:۴۴۰۶
آگوست

امروز یکی از طولانی ترین روزهای زندگیم بود! هرگز این همه احساس مختلف رو تنها در یک روز تجربه نکرده بودم!

محمد باید می رفت سرکلاس و من هم تصمیم گرفتم بعد از مدتها انتظار، برم سینما و کارتون The secret life of pets رو ببینم. نزدیکترین و ارزون ترین سینما رو پیدا کرده بودم و فیلم هم قرار بود ساعت یک ربع به 12 شروع بشه. از اونجایی که معمولا باید نیم ساعت زودتر از شروع فیلم واسه خرید بلیط سینما باشی، یه ربع به یازده زدم بیرون. تا سینما حدود ربع ساعت فاصله بود. تا حدودی مسیر رو بلد بودم و قبلا توی همون خیابونا رانندگی کرده بودم واسه همین خیلی نگران نبودم. حدود سه دقیقه به مقصد، یه خروجی رو اشتباه رفتم و مجبور شدم دور بزنم و اینجا بود که... بنگ! خوردم به جدول خیابون، لاستیک پاره شد و پنچر شدم. خوبی قضیه این بود که توی یه خیابون فرعی کم رفت و آمد بودم و به جز ترکیدن لاستیک ماشین هیچ اتفاقی نیفتاده بود. چند ثانیه ی اول شوکه بودم. فقط سریع از ماشین پیاده شدم ببینم چه خبره؟ مغزم کار نمی کرد، حتی نمی تونستم ماشین رو جا به جا کنم و درست کنار خیابون پارکش کنم. چند متری با تقاطع فاصله داشتم. فقط به عقلم رسید فلشر رو روشن کنم تا ملت بفهن من به این خاطر اینجا پارک کردم که ماشینم ایراد پیدا کرده. می خواستم زنگ بزنم شرکت بیمه اما بعد به خودم گفتم احتمالا از پس یه گفتگوی تلفنی طولانی اونم در شرایطی که این همه آدرنالین توی خونم هست و دقیقا نمی دونم کجام، برنخواهم اومد. فقط یک راه مونده بود: به محمد زنگ زدم که بیا به دادم برس! بیچاره محمد هم از سرکلاس بلند شده بود و از یکی از دوستاش خواسته بود تا برسوندش. یه ربع بعد محمد و ماتیو از راه رسیدن. اشکم با دیدن محمد دراومد اما کلی خودداری کردم. هم خیلی ترسیده بودم و هم به شدت خجالت می کشیدم. مت به محمد کمک کرد تا جک و ژآپاس رو آماده کنن و بعد هم به اصرار ما برگشت سرکلاس اما محمد هر کاری کرد نتونست لاستیک رو دربیاره، سر آچارها به پیچ های ماشین نمی خورد. هوا خیلی گرم شده بود و ما هیچ چاره ای به جز زنگ زدن به شرکت بیمه نداشتیم. قبل از اومدن با وسواس زیاد گشته بودیم یه شرکت خوب و معتبر پیدا کرده بودیم که با اینکه یه کم گرون بود اما خدماتش خیلی مفصل بود و خدمات جاده ای هم داشت. محمد زنگ زد. بعد از اینکه مفصل ازش مشخصاتش رو گرفتن و چیزی حدود 5 یا 6 بار پرسیدن آیا سالمه یا نه؟ بالاخره وصلش کردن به مسوول پیگیری. اونم دوباره همین مراحل رو طی کرد و در نهایت، بعد از حدود بیست دقیقه تلفنی حرف زدن، گفت ماشین پشتیبانی تا 35 دقیقه ی دیگه می رسه! توی ماشین منتظر نشستیم. محمد که می دونست من چه حالی ام اصرار کرد که سانس بعدی سینما رو چک کنم که بعد از کنده شدن شر این ماجرا منو برسونه سینما. می دونست حالم خوب نیست اما تنها راهش اینه که حواسم پرت بشه. پشتیبانی از راه رسید. پیاده شد، یه نگاه به لاستیک انداخت و با خونسردی به ما که از گرما و استرس در حال ذوب شدن بودیم گفت باز کردن این چرخ نیاز به یه جور آچار مخصوص داره که اگه ما اون آچار رو نداریم، اونم هیچ کاری نمی تونه برامون بکنه و باید بیان ماشین رو با جرثقیل ببرن! هاج و واج مونده بودیم. دوباره زنگ زدیم به بیمه. بعد از طی شدن همون مراحل قبلی! محمد به اپراتور شکایت کرد که آخه این چه تعمیرکار و پشتیبانیه که ساده ترین ابزار رو نداره و اگه ما خودمون اون آچار رو داشتیم که به شما زنگ نمی زدیم، طرف هم حاضر نبود زیر بار بره و گفت جرثقیل حدود یک ساعت دیگه می یاد تا شما رو ببره تعمیرگاه اما هزینه ی تعویض تایر با خودتونه. بعد که محمد مخالفت کرد، هی وصلش کردن به این مسوول و اون مسوول و در نهایت هم بهش گفتن بیمه فقط هزینه ی جرثقیل رو متقبل میشه و اشتباه از ما بوده که ابزار لازم رو نداشتیم! این گفتگوی وحشتناک تلفنی تقریبا نیم ساعت طول کشید. دیگه از گوشای محمد بخار بیرون می اومد. چاره ای نبود. جرثقیل اومد. جالب اینکه به محضی که رسید از بیمه زنگ زدن که یه جرثقیل دیگه هم داره میاد سمتتون! خلاصه اینکه ماشین رو بردیم نزدیکترین تعمیرگاه تایر. تعمیرکار اونجا مرد بسیار روشن و فهیمی بود. بعد از اینکه لاستیک رو عوض کرد و باد بقیه ی چرخ ها رو هم تنظیم و چک کرد، بهمون گفت باید چه جور آچاری تهیه کنیم و مشخصاتش رو برامون نوشت تا دفعه ی دیگه اینطوری گیر نیفتیم. خلاصه اینکه بالاخره ساعت یک ربع به سه، ماجرایی که از ساعت یازده با تصادف من شروع شده بود، به خیر و خوشی، بدون خسارت جانی، تموم شد. محمد باید برمی گشت موسسه و همچنان اصرار داشت منو برسونه سینما. سانس بعد یک ربع به چهار شروع می شد. محمد می دونست من اگه برگردم هتل و اونجا تنها بشم دق می کنم. قبول کردم.

منو دم سینما پیاده کرد و رفت. با اینکه هنوز زمان زیادی تا نمایش فیلم مونده بود اما تصمیم گرفتم بلیط بگیرم و برم داخل. برخلاف نشویل، اینجا مثل ایران دم در بلیط می فروختن. جالب بود که صف هم بود. باید جای صندلی ات رو هم روی مانیتور مشخص می کردی و پولش رو می داد. به هر تقدیر رفتم توی سینما و به طرز عجیبی سینما تقریبا پر و شلوغ شد! نکته ی بامزه این بود که عده ی کثیری از بینندگان فسقلی های کله طلایی بودن که کلی به فضا طراوات و نشاط اضافه کردن. کارتون قشنگ و بامزه ای بود و حضور بچه ها توی سالن و صدای خنده ها و واکنشاشون نسبت به صحنه های فیلم همه چیز رو خیلی قشنگ تر کرده بود. فیلم 5 و نیم تمام شد و محمد 6 خلاص می شد. من دقیقا مرکز شهر بودم و بالاخره به آرزوم که چرخیدن توی مرکز شهر بود رسیدم هر چند فقط به نصفش چون دلم می خواست محمد هم همراهی ام می کرد! مرکز شهر هرندن خیلی کوچیکه، مثل خود شهر و جالبیش اینه که حد و مرزش کاملا مشخصه، انگار که یه مربع کشیده باشن و توش مرکز شهر رو ساخته باشن، از وسط اون مربع خیابون ها و بزرگراه های اطراف مرکز شهر رو می تونی ببینی و کاملا مشخصه که کجا تموم میشه. یه چرخی واسه خودم توی خیابونا و مغازه ها زدم. یه پارک اونجا بود که وسطش یه عالمه فواره توی زمین طراحی کرده بودن که با فشار، آب رو بیرون می فرستاد و بچه ها می رفتن آب بازی می کردن. جالب تر اینکه این موضوع فقط مختص بچه ها نبود. خانمی رو دیدم که یک دفعه تصمیم گرفت بره و از وسط اون فواره ها رد بشه، عینکش رو تحویل خانواده اش داد، رفت خیس شد و برگشت، به همین راحتی! به شکل اتفاقی یه مغازه ی فوق العاده زیبا هم پیدا کردم که کارت پستال و دفتر و هر چیز کاغذی دیگه ای می فروخت و پر از رنگ و طرح و ایده بود، یکی از قشنگ ترین مغازه هایی که توی زندگیم دیدم. فقط همه اش حسرت می خوردم چرا محمد نیست تا این همه ذوق زدگی رو باهاش تقسیم کنم.

محمد بالاخره اومد دنبالم و حالا باید می رفتیم بعد از چندین ساعت یه چیزی می خوردیم! رفتیم یه رستوران هندی که یکی از دوستای محمد پیشنهادش کرده بود و قبلا خودمون هم رفته بودیم اما اینقدر شلوغ بود که منصرف شده بودیم. این بار ساعت هفت شب بود و خلوت. بریانی مرغ سفارش دادیم که یه چیزی مثل ته چین خودمون بود بدون زرشک و البته بسیار تند و خوشمزه. توی یه ظرف کوچولو چند جور چاشنی تند و با نون کنجد هم برامون آوردن. مرتب هم پیشخدمت ها به ترتیب می اومدن و ازمون می پرسیدن راضی هستیم یا نه؟ چیزی لازم داریم یا نه؟ یه ظرف ماست و خیار هم برامون آورده بودن که بعد از خوردن اون غذای تند مرهمی برای زخم هامون باشه. خلاصه اینکه بعد از خوردن غذا بالاخره برگشتیم هتل.

ماجراهای مختلف و احساسات عجیب امروز خیلی چیزا بهم یاد داد. اینکه باید بیشتر محتاط باشم و کمتر وابسته! وقتی فکرش رو می کنم اگر محمد نبود من باید چه خاکی به سرم می ریختم، پشتم می لرزه. باید در مورد ماشین چیزهای بیشتری یاد بگیرم، حداقلش گرفتن پنچریه. چیز دیگه ای که اتفاقات امروز بهم یادآوری کرد این بود که به قول محمد گاهی باید سریع از کنار اتفاقات بگذرم و خیلی بهشون گیر ندم چون اینطوری فقط خودم رو نابود می کنم. خدا رو شکر می کنم که امروز بخیر گذشت، بدون هیچ تلفات جسمی و جانی؛ هر چند من هنوز یه کم گیجم...!

آزاده
۲۰:۴۵۰۴
آگوست

کتابخونه ای که روزهای پنج شنبه برای درس خوندن میرم، خیلی بزرگه؛ بیشتر یه مرکز تجمع عمومی به حساب می یاد تا فقط جایی برای مطالعه. امروز دیدم که اون بخشی از کتابخونه که میزهای چند نفره و تعدادی صندلی گذشته بودن، چند تا کلاس به شکل همزمان در حال برگزاری بود. به نظر می رسید باید کلاس زبان باشن یا چیزی مثل باشگاه کتابخوانی. یک آرشیو مفصل میکروفیلم هم از نیویورک تایمز پیدا کردم در قفسه های مرتب و صندوق های قفل دار که احتمالا برای دسترسی به این اسناد باید از مسوول کتابخونه اجازه داشته باشی.

توی اتاق مطالعه، چه این کتابخونه چه کتابخونه ای که بقیه ی روزهای هفته می رم، همیشه میز و صندلی ای رو انتخاب می کنم که یا نزدیک پنجره باشه یا نمایی از پنجره رو بشه از اون فاصله دید. این طوری وقتی که سر و چشمم خسته می شن می تونم تغییر زاویه ی دید بدم و کمی خستگی در کنم. امروز از پنجره ی کتابخونه حیاط مهدکودکی رو که نزدیک کتابخونه است می دیدم؛ برای بچه ها توی حیاط فواره های کوچیک رو باز کرده بودن که به هر طرف آب می پاشید و می تونستن برن زیرش خیس شن و آب بازی کنن و چند تا هم حوضچه ی پلاستیکی کوچولو گذاشته بودن که یه عده هم توش نشسته بودن و مشغول کیف کردن بودن. صدای جیغ و داد خوشی بچه ها رو موقع آب بازی می شنیدم و با خودم فکر می کردم چه خوبه جایی زندگی کنی که ترسی از بی آبی و خشکسالی نداشته باشی! با خودم می گفتم بچه هایی که بدون ترس از محرومیت بزرگ می شن، چه جور آدم هایی خواهند شد؟ ممکنه کمی مهربونتر و بخشنده تر باشن یا همین داشتن همه چیز اونا رو بی ملاحظه و بی توجه به دیگران می کنه؟ واقعا نمی دونم اما این رو می دونم که هیچ چیز به اندازه ی یه آب بازی جانانه اونم وسط گرمای تابستون نمی چسبه!

آزاده
۲۱:۵۷۰۱
آگوست

امروز همه جوره روز مهم و خاطره انگیزی بود. برای اولین بار دل رو به دریا زدم و ماشین بردم! بعد از اینکه محمد رفت سرکلاس من هم از موسسه ماشین رو برداشتم و رفتم کتابخونه؛ با ماشین کمتر از 5 دقیقه راه هست. نزدیک کتابخونه هم پارکینگ مفصلی برای مراجعین تدارک دیدن که اون موقع صبح جای خالی زیاد داره. هنوز جرات پارک کردن داخل پارکینگ رو ندارم واسه همین به پارک کردن در فضای باز اکتفا کردم. یه کمی کجکی پارک کردم اما به نظرم برای شروع بد نیست. تجربه ی بامزه ای بود و راحت تر از اون چیزی بود که فکرش رو می کردم.

امروز روز خاطره انگیزی بود چون دومین سالگرد با هم بودنمون هم هست. یادم میاد دو سال پیش این موقع اشکان بهم گفت روزی می رسه که حسرت این رو خواهی خورد که چرا زودتر از این با هم نبودین و این همه سال رو بی هم سر کردین. راستش الان که فکرش رو می کنم می بینم اگر محمد رو زودتر در زندگی ام داشتم احتمالا کمتر رنج و سختی می کشیدم اما از ته قلبم ایمان دارم که رابطه ی ما درست و به موقع، دقیقا در اون زمان و مکانی که باید، اتفاق افتاد؛ نه زودتر و نه دیرتر و همین هم باعث شد تا ما بتونیم رو به جلو حرکت کنیم.

من همیشه از تابستون متنفر بودم و بر این باور بودم که هیچ اتفاق خوبی توی گرما نمی افته اما مهمترین اتفاقات زندگی من در مرداد ماه رقم خوردن؛ وسط چله ی تابستون.

آزاده