آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۹ ژانویه ۱۸ ، ۲۲:۵۴ 839
  • ۰۸ ژانویه ۱۸ ، ۲۰:۴۹ 838
  • ۰۲ ژانویه ۱۸ ، ۲۰:۲۶ 832
  • ۲۸ دسامبر ۱۷ ، ۲۰:۲۶ 828
  • ۲۲ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۵۹ 822
  • ۱۷ دسامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۵ 817
  • ۱۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۵ 811
  • ۰۴ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۰۶ 804
  • ۰۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۳۹ 801
  • ۲۴ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 794

۱۰ مطلب در می ۲۰۱۷ ثبت شده است

۱۴:۵۹۳۱
می

اینقدر این شب ها بعد از افطار خسته ام که واقعا دستم به نوشتن نمی ره والا خیلی اتفاقات مهم توی این یک مدت افتاده که باید زودتر می نوشتمشون. مهمترین اتفاق هم اینه که: ما بالاخره خونه پیدا کردیم!

ماجرا از اینجا شروع شد که استاد راهنمای محمد حدود یک ماه پیش که ما شروع به گشتن کرده بودیم، یه روز اتفاقی خبردار شد که ما در به در داریم دنبال یه خونه با قیمت مناسب می گردیم که نزدیک دانشگاه باشه. دانشگاه هایی که تمرکزشون روی پژوهش هست، مثل وندربیلت، تقریبا هر سه سال که استاد پشت سر هم درس می ده، یک سال مرخصی با حقوق به استاد می دن که بره به زندگی و تحقیقاتش برسه و پروژه های ناتمام علمی اش رو تمام کنه یا برای فرصت مطالعاتی در دانشگاه دیگه ای اقدام کنه. این سال تحصیلی ای که در پیشه، نوبت مرخصی با حقوق استاد محمده و از اونجایی که همسر و پسرش توی یه شهر دیگه در شمال غرب آمریکا زندگی می کنن، تصمیم گرفته بود که بره و این یک سال رو با خانواده اش در پورتلند بگذرونه و... و خونه اش رو اجاره بده. نکته اینجا بود که خونه ی ایشون یه خونه ی بزرگ واقعی ست و ما به هیچ وجه از پس پرداخت اجاره ی اون خونه بر نمی یایم. ریچارد، استاد محمد، یه نداهایی به ما داده بود که ما رو راضی خواهد کرد ولی من خیلی دل نبسته بودم چون احساس می کردم هر چقدر هم که قیمت اجاره رو پایین بگه بالاخره ما از پس پرداخت پول آب و برق اون خونه و هزینه های نگهداری اش بر نمی یایم. خلاصه اینکه حدود دو هفته پیش ایمیل داد که ما چقدر می تونیم اجاره بدیم؟! ما هم کلی حساب کتاب کردیم و راستش رو بهش گفتیم که چقدر می تونیم هزینه کنیم. ریچارد هم جوانمردی کرد و گفت همین اجاره ای رو که الان داریم بابت این آپارتمان پرداخت می کنیم، از اول جولای به اون پرداخت کنیم و خودش هم هزینه ی آب و برق و بقیه ی خرج نگهداری خونه رو پرداخت می کنه!!! باور نکردنی بود. به خواب هم نمی دیدیم همچین پیشنهاد فوق العاده ای برای همچون خونه ای بهمون بشه. جای شک و پرسیدن نداره که قبول کردیم.

جمعه شب گذشته برای شام اومدن خونه ی ما. هر دو گیاهخوار هستن واسه همین من دلمه درست کرده بودم البته بدون گوشت و سوپ بروکلی و چدار. من و پسرک ریچادر دوستان خیلی خوبی هستیم و زن و شوهر واقعا از اینکه پسرک این همه با من راحت و صمیمی است تعجب می کنن. وقتی داشتم شام رو می کشیدم ریچارد گفت که یکشنبه دارن می رن و محمد می تونه بیاد فردا کلید رو ازشون بگیره! انتظارش رو نداشتیم اینقدر زود خونه خالی بشه. کاترین هم خیلی خیلی تشکر کرد از اینکه میخوایم بریم و توی خونه ی ریچارد زندگی کنیم. در واقع یه جوری رفتار کردن که انگار اونی که داره لطف می کنه ما هستیم نه اونا! به هر حال محمد روز یکشنبه صبح زود بردشون فرودگاه و با کلید خونه و ماشین برگشت!

من قبلا فقط یکبار رفته بودم توی اون خونه. یه خونه ی دوبلکس دو خوابه با یه حیاط مفصله. طبقه پایین آشپزخونه و اتاق خواب اصلی و سالن پذیرایی است بعد حدود 15 تا پله می خوره می ره بالا که یه جورایی حالت زیرشیروانی داره یه اتاق کوچیک هست و بقیه اش رو ریچارد تبدیل کرده به اتاق کار و مطالعه اش. خونه ی قشنگیه، خیلی بزرگه برای ما و پر از وسیله است! راستش هیچ جایی واسه وسایل ما نیست حتی همه ی کشوهای آشپزخونه هنوز پر از کنسرو و مواد غذاییه و توی یخچال هم پر از سس و غذاهای آماده است! از اونجایی که تخصص ریچارد مطالعات اسلامی ست، همه جای خونه تابلوهای بزرگ بسم الله، انا فتحنا، فرش های ایرانی، تمثال های ادیان مختلف و... آویزونه و جالب تر اینکه حتی روی در یخچال، بین هزاران عکس و آهن ربایی که روی در چسبیده، یه عکس از حضرت علی وجود داره!!! تجربه ی واقعا عجیب و غریبیه! از یه طرف خیلی خوشحالیم که فرصت زندگی توی یه خونه ی آمریکایی واقعی رو پیدا کردیم، فرصتی که خدا می دونه اصلا ممکنه دوباره دست بده یا نه و از طرف دیگه مسوولیتی که پیش رومونه یه کم آزاد دهنده است. این وسط من بیچاره دو تا اسباب کشی در پیش دارم: اول باید برم خونه ی ریچارد و وسایل اون رو بسته بندی کنم و واسه وسایل خودم جا باز کنم، از طرف دیگه باید خونه ی خودم رو جمع و جور و برای اسباب کشی حاضر کنم. با همه ی اینها، بی انصافیه که بگم خوشحال نیستم. بار عظیمی از روی دوش امون برداشته شد، دست کم برای یک سال آینده. خونه نزدیک دانشگاه و پیاده حدود 40 دقیقه راهه. زندگی کردن توی یه محله ی متفاوت، با آدم های متفاوت و توی یه خونه ی متفاوت، تجربه ی جدیدیه که آمیخته با بیم و امید لذت بخشیه.

تنبلی اجازه بده، بیشتر از مراحل و فرایند اسباب کشی و جزئیاتش خواهم نوشت.

آزاده
۲۲:۱۰۲۴
می

دیروز برای تولد اشکان یه مهمونی سورپرایز گرفتیم! خیلی یکدفعه ای برنامه جور شد و بچه ها هم برخلاف همیشه تونستن برنامه اشون رو جور کنن و بیان. قرار بر این شد که من کیک بخرم و عدس پلو با مرغ و سوپ درست کنم، شقایق هم پیتزا و سالاد آماده کنه. مشکل اصلی این بود که چطور اشکان رو بکشونیم خونه ی ما؟! پوریا مسوولیت این بخش رو به عهده گرفت.

قرار بر این شد که بچه ها ساعت هفت شب خونه ی ما باشن. بازم برخلاف همیشه، همه سر وقت اومدن اما از اشکان و پوریا خبری نبود. هی ما زیر برنج و فر رو روشن کردیم و خاموش کردیم اما خبری از اینا نشد. پوریا زنگ زد و گفت اشکان گفته تا هفت و نیم دانشگاه کار داره، بعد آزاد میشه. خلاصه اینکه هی ما سر خودمون رو با چایی گرم کردیم و هی زیر غذاها رو کم و زیاد کردیم تا بالاخره صدای پوریا و اشکان از پایین اومد. کیک به دست منتظر شدیم اما خبری ازشون نبود. بدبختی این بود که یه شمع بیشتر نداشتیم و اونم داشت آب می شد. احمد بیچاره هم گوشی به دست یه جا وایساده بود تا اینا که وارد میشن فیلم بگیره. محمد رفت پایین تا بیاردشون بالا. بالاخره با هزار تا دنگ و فنگ اشکان اومد و سورپرایز شد! بعد از فوت کردن شمع نوبت به شام بود. وقتی یه عالمه آدم گشنه منتظر نشستن که تو شام بکشی و تو هم فقط دو تا دست، یه کمر شکسته و یه گاز چهار شعله و یه آشپزخونه ی قوطی کبریتی داری یعنی کارت دراومده! همیشه سخت ترین بخش مهمونی برای من کشیدن شام سر سفره است. با اینکه همیشه کس یا کسانی هستن که کمکم کنن اما از اونجایی که توی آشپزخونه ی ما فقط یک نفر جا میشه و نفر کمکی همیشه باید توی درگاهی وایسه که غذا رو سر میز ببره یا حداکثر ظرف رو برای من نگه داره تا غذا بکشم، به من خیلی سخت می گذره. دیشب هم همه دور میز جمع شده بودن و منتظر. پیتزاها روی میز بود و من می دونستم اگر بگم شروع کنید قبل از اینکه بقیه غذاها رو بکشم، همه خودشون رو با پیتزا سیر می کنن و بقیه غذاها می مونه. واسه همین مجبور شدم خیل عظیم گشنگان رو که به میز چشم دوخته بودن منتظر نگه دارم تا غذاها کشیده بشه و تقریبا همه اشون بیاد سر سفره. با اینکه خودم چندان از کیفیت عدس پلو راضی نبودم اما خوشبختانه بقیه دوست داشتن و به خیر گذشت.

سنت حسنه ی دیگه ای که ما توی مهمونی های بزرگ داریم استفاده از ظرف های یکبار مصرف، ترجیحا کاغذی، ست. من همیشه یه کیسه زباله ی بزرگ میذارم دم دست تا بعد از تموم شدن غذا، همه ی بازیافتی ها رو جمع کنم و ببرم بریزم توی سطل بازیافت. این کار یه کم بقیه رو معذب می کنه چون من مثل پلیس مرتب چک می کنم کسی ظرف یکبار مصرف رو توی سطل آشغال نندازه اما کم کم بقیه عادت کردن به اینکه وقتی من هستم و مهمونی هم هست، باید بازیافتی ها رو جدا کنن و تحویل من بدن. اینم واسه خودش دستاوردی محسوب می شه، دست کم در حد و اندازه ی من!


آزاده
۲۲:۵۳۲۲
می

ماجرای ما و کردیت کارتمون هم کم کم داره واسه خودش کتابی میشه! امروز ظهر باید می رفتم و چند تا خرید مهم می کردم، هر کدوم از یه مغاز و یک جای متفاوت. توی اولین مغازه که کارت کشیدم، کارتم کار نمی کرد. چند بار فرایند رو از اول تکرار کردم اما جواب نمی داد. از فروشنده عذرخواهی کردم و ازش خواستم جنس رو برام نگه دار تا اینترنتی حسابمون رو چک کنم ببینم مشکل چیه!؟ ظاهرا مشکلی نبود. محمد هم از قضا کتابخونه بود و نمی شد بهش زنگ زد. روی تلگرام پیام دادم. اونم چک کرد، دید مشکلی نیست. گفت دوباره امتحان کن. رفتم توی صف وایسادم و دوباره کارت کشیدم اما بازم کارتم رو نمی خوند. خجالت کشیدم. از فروشنده کلی عذرخواهی کردم و زدم بیرون که برم اون شعبه ی بانک که همون نزدیکی ها بود و من تا حالا توش نرفته بودم. 

بانک شلوغ بود و برخلاف شعبه ای که ما همیشه می رفتیم، فقط یک باجه اش فعال بود و کمی بی سر و صاحاب به نظر می رسید. اون کسی که باید دم در مشتری رو راهنمایی می کرد، در حال چرخیدن توی بانک و از این طرف به اون طرف دویدن بود و تا منو دید گفت تا ده دقیقه دیگه میام، لطفا بشینید. خلاصه نوبت من که رسید و ماجرا رو توضیح دادم با خوشرویی گفت خودش کارتم رو چک می کنه. کارت شناسایی ام رو چک کرد و ازم پرسید اسمم رو درست تلفظ می کنه یا نه. بعد از بالا و پایین کردن صفحه ی کامپیوتر گفت کارتم فعاله، حساب هم مشکلی نداره و احتمالا ایراد از دستگاه کارت خوان مغازه بوده. خیلی خوشحال شدم. بعد از اون ماجرای گم شدن کیف پول محمد و بعد پیدا شدنش و باطل کردن کارت و صادر شدن و فعال کردن دوباره اش، واقعا طاقت معطلی دوباره رو نداشتم. به محمد خبر دادم که مشکلی نیست و تصمیم گرفتم برم مغازه ی دیگه و کارت رو امتحان کنم. کارت دوباره جواب نمی داد! محمد پیشنهاد کرد برم ببینم می تونم از عابر بانک پول بگیرم یا نه. خوشبختانه تونستم پول بگیرم اما به هر حال کردیت کارتمون جواب نمی داد. دوباره مجبور شدم برم بانک. تا وارد شدم، همون کارمند قبلی منو به اسم صدا کرد و ازم پرسید چی شده؟! ماجرا رو که شنید منو به یکی از اتاق ها راهنمایی کرد و گفت الان می ره مسوول این کار رو صدا می زنه. خانمی باهاش به اتاق برگشت و اون آقا با حوصله توضیح داد که قضیه از چه قراره و بعد رفت. اون خانم حساب ما رو بررسی کرد و گفت کردیت کارتمون بلاک شده اما هر چی سعی می کنه دلیلش رو بفهمه، چیزی مشخص نیست! رفت و از دیگران هم پرسید اما هیچ کس نمی دونست قضیه از چه قراره. تنها پیشنهادش به من این بود که به خدمات مشتریان بانک زنگ بزنم و از اونا کمک بخوام. عجله داشت که بره و از اونجایی که من مشتری یه شعبه ی دیگه بودم احساس کردم چندان خودش رو موظف نمی دونه کار منو راه بندازه. خلاصه اینکه درمونده از بانک زدم بیرون و رفتم و با پول نقد خریدام رو کردم. محمد هم هر کاری کرده بود نتونسته بود با خدمات مشتریان بانک تماس بگیره از بس که پشت خط نگه اش داشته بودن.

فعلا دوباره کارتمون کار نمی کنه. فردا هم که هر دو سرمون شلوغه و نمی تونیم بریم بانک و پیگیری اش می افته به چهارشنبه. حسابی اعصابم بهم ریخت اما در بین همه ی این اعصاب خردی ها، برام تعجب آور و خوشحال کننده است که می بینم خودم از پس انجام کارهای اداری به تنهایی بر میام. معنی اش اینه که هم انگلیسی ام به اون حد استانداری که باید رسیده و دیگه لهجه ی افراد رو هم تا حد زیادی متوجه می شم و هم اینکه کم کم ترسم داره از این جا و آدم های جدید می ریزه. گاهی وقتا، مثل امروز، به خودم میام و می بینم چقدر تغییر کردم و خودم از این تغییرات بی خبرم!!!

آزاده
۱۱:۴۵۲۰
می

حالا که سرنوشت انتخابات مشخص شده و کم کم سر و صداها رو به خاموشی می ره، میشه ازش حرف زد.

دیروز برای ما تجربه ی خیلی جدید و کمی طاقت فرسایی بود. ساعت هفت و نیم خونه ی شقایق اینا جمع شدیم تا از اونجا راه بیفتیم. اگر اشتباه نکنم 15 نفری بودیم که با چهار تا ماشین زدیم به راه. الهام، دوست جدید ایرانی امون، با ماشین ما اومد. باید وسط راه هم دو نفر دیگه از بچه ها رو برمی داشتیم. تا راه افتادیم، روی گوشی هامون هشدار طوفان ظاهر شد و کمی بعدش آسمون تیره و تار و بعد هم بارونی شد. سیل می بارید و من فقط آرزو می کردم کار به جاهای باریک تر نکشه که خوشبختانه بیست دقیقه ای بارید و تمام شد. جاده ی تنسی به سمت کنتاکی بسیار سرسبز و زیباست. پر از درخت و جنگل و راهی که از کوه ها و تپه ها بالا و پایین می ره و همین موضوع مسیر رو برای آدم قابل تحمل می کنه. یه جاهایی بین راه، وسط کوه و جنگل، مه از بین درخت ها بلند می شد و پرواز می کرد! 

ساعت یک به وقت لگزینگتون رسیدیم. وارد هتل که شدیم دیدیم دم در یه کاغذ آ چهار چسبوند که روش نوشته محل رای گیری. چند نفر هم دم در وایساده بودن و حرف می زدن که از شکل نگاه کردنشون معلوم بود اونا هم اومدن واسه رای دادن. از ماشین که پیاده شدیم یه خانم محجبه رو دیدم که مثل ایرانی ها شال سرش گذشته بود. تا دیدمش لبخند زدم و بلند گفتم سلام! یه چیزی، یه چیز گرم و شادی، یک دفعه توی تمام تنم سرازیر شد. اینجا میشه فارسی حرف زد! این غریبه ها، دیگه غریبه نیستن! داخل هتل به سمت اتاق رای گیری علامت زده بودن. مثل حوزه های ایرانی بود اما خلوت. آقایون سلام و احوالپرسی کردن اما نه از جنس سلام و احوالپرسی ناظران انتخاباتی، از جنس غریبه هایی که توی خیابون یکدفعه به هم برمی خورن و بعد چند لحظه می فهمن با هم آشنان!!! دیدم اسمم رو به فارسی صدا می کنن، درست و خوانا و خوش صدا، دیدم آقایی با خط خوش اسمم رو نوشت، درست و خوش خط و خوانا بعد انگشت زدم و برگه رو گرفتم. صدای خنده و شوخی بلند بود. اتاق پر شده بود از صداهای آشنا، انگشت هایی که به نشان پیروزی رو به دوربین بلند می شدن و چهره های غریبه ای که لبخند می زدن. یادم نمیاد دوره ای بوده باشه که رای نداده باشم، اما این بار فرق می کرد. صدای ضربان قلبم رو می شنیدم، بلند و محکم. هی مرتب می گفتم بسم الله، انگشت می زدم می گفتم بسم الله، می نوشتم می گفتم بسم الله، به سمت صندوق می رفتم می گفتم بسم الله، تعرفه رو که انداختم توی صندوق هم گفتم بسم الله. شناسنامه های مهر خورده رو با شکلات بهمون برگردوندن و کلی از اومدنمون تشکر کردن.

حالا که رای رو داده بودیم، همگی توی راهرو پشت در تنها دستشویی لابی هتل که بین خانم ها و آقایون مشترک بود صف کشیده بودیم و هی عکس می گرفتیم و هی با ایرانی های دیگه ای که تک تک یا گروه گروه می اومدن خوش و بش می کردیم. معلوم شد بچه هایی که باعث و بانی صندوق شده بودن خودشون دانشجوهای دانشگاه کنتاکی بودن. صف بلند دستشویی که به پایان رسید، رفتیم یه رستوران مدیترانه ای همون نزدیکی ها و کباب بسیار خوشمزه ای خوردیم هر چند به قول یکی از بچه ها، بعد هزار و اندی که به یه کباب خوشمزه رسیدیم، اینقدر اضطراب داشتیم که بهمون نچسبید. بعد از ناهار یک گروه از بچه ها خداحافظی کردن و رفتن و ما هم به سمت خونه حرکت کردیم.

موقع رفتن، من مرتب بی بی سی رو چک می کردم و خبرها رو برای بقیه می خوندم. موقع برگشتن هر ربع ساعت هر منبع خبری رو که دم دست بود چک می کردم. هوا گرم شده بود و استرس امانمون رو بریده بود. هی اشک پرده می شد و جاده رو تار می کرد. یه جای که کمی از مسیر اصلی منحرف شده بودیم، یک دفعه به یک دشت گل رسیدیم؛ یه دشت پر از گل شقایق.

حدود 7 بعدازظهر به وقت نشویل دوباره جلوی خونه ی شقایق اینا بودیم. سردرد و خستگی امان من رو بریده بود. بچه ها می خواستم دور هم جمع شن تا با هم نتایج رو دنبال کنن اما من نمی تونستم. ماشین رو برداشتم و برگشتم خونه تا استراحت کنم. کمی بعد محمد برگشت و گفت بچه ها قراره بیان خونه اشکان جمع بشن. با اینکه حالم خوب نبود و اما ترجیح دادم برم پایین پیش بچه ها. به حرف و درد دل اینقدر نشستیم تا بالاخره آمار اولیه رو اعلام کردن. حدود 12 شب بود. ما خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه. اینقدر خسته بودم که حتی نمی تونستم خودم رو تا تخت برسونم اما می ترسیدم بخوابم! به محمد گفتم نکنه مثل اون بنده ی خدا بخوابیم و فردا بیدار شیم ببینیم یکی دیگه رئیس جمهور شده؟! اما ته دلم می دونستم اونایی که باید بیدار باشن، بیدارن؛ میشه رفت و کمی استراحت کرد. صبح که دیدم توی اینستا یکی از بچه ها پست گذاشته که صبح بخیر آقای رئیس جمهور، فهمیدم حدسم درست بوده!

اگر قرار باشه جشنی گرفته بشه، به نظرم  اون جشن برای پیروزی روحانی در انتخابات نیست، برای داشتن همچین ملتیه! چه نفس راحتی کشیدم از اینکه ما اینقدر بزرگ و بالغ شدیم که دیگه به این راحتی ها نمیشه گولمون زد. مردم ما اینقدر فهمیده شدن که از خودشون به خاطر منافع جمعی می گذرن و دیگه با وعده ی یارانه از خود بی خود نمی شن. درسته که سال 88 هزینه ی سنگینی دادیم و خیلی ها هنوز دارن هزینه ی اون روزها رو می دن اما در عوضش اون بهای سنگین امروز نتیجه داده. اون خون ها بیهوده به زمین ریخته نشدن. همه این حرفا به کنار، جماعت! مردم ما از مردم آمریکا عاقل ترن! ما توی این انتخابات از آمریکایی ها فهیم تر ظاهر شدیم. حالا دیگه با خیال راحت تر می تونم خفتشون بدم!!!

امروز نتایج رای لگزینتگون رو اعلام کردن: از مجموع 178 رای، روحانی174 و رئیسی 4 رای آورده. به هر حال این همه راه رو کوبیدن و رفتن، ارزشش رو داشته.

آزاده
۲۲:۰۵۱۸
می

به وقت ایران الان دیگه روز سرنوشت ساز شروع شده و تا حدود یک ساعت دیگه رای گیری شروع میشه. ما فردا صبح زود به سمت لگزینگتون، کنتاکی حرکت می کنیم تا رای بدیم. حدود سه ساعت و نیم رانندگی ست و فکر کنم نزدیک به ده نفری هستیم که از نشویل راه می افتیم. رای گیری طبق آدرسی که سایت وزارت امور خارجه ارائه کرده، توی هتلی در لگزینگتون برگزار میشه. این اولین تجربه ی ما از رای دادن خارج از ایرانه. اگر همه چیز طبق برنامه پیش می رفت و ترامپ رئیس جمهور نمی شد، امروز باید توی ایران پای صندوق رای می رفتم نه کنتاکی! نشد که بشه اما قرار نیست چیزی مانع از انجام کار درست بشه. به خدا توکل می کنیم. به قول مامانم: الخیر فی ما وقع.

آزاده
۲۳:۵۴۱۶
می

کم این روزها از انتخابات و خبرهاش استرس می کشیم چه برسه به اینکه هیجانات روزانه هم مزید بر علت می شن! بیلی و خانواده اش فردا دارن بر می گردن مغولستان واسه همین یه تعدادی از وسایلش رو برای فروش گذاشته بود. یه جاروبرقی خیلی خوب با یه قیمت عالی هم داشت که با هم قرار گذاشته بودیم من برای شقایق اینا برش دارم. امروز ظهر قرار بود برم شقایق رو بردارم و بین ساعت دو تا سه بعدازظهر خونه ی بیلی باشیم تا جارو رو تحویل بگیریم.

من پنج دقیقه به دو از خونه اومدم بیرون که کیسه ی آشغالا رو بیرون بذارم. دیدم درست کنار ماشینمون، همسایه ماشینش رو که یه ون خیلی گنده است درآورده و داره باهاش ور می ره و راه رو بند آورده. سریع برگشتم بالا و درها رو قفل کردم و رفتم سراغشون. به زحمت انگلیسی حرف می زدن و کاملا می فهمیدن قضیه از چه قراره. ماشین رو کنار کشیدن و منم با هزار زحمت از اون گوشه ای که گیر افتاده بودم بیرون اومدم و زدم به راه. یه کمی که رفتم یک دفعه یادم اومد که موبایلم رو خونه جا گذاشتم. ساعت دو و ربع بود. اول خواستم بی خیالش بشم بعد یادم اومد که آدرس خونه ی بیلی توی گوشیمه! مجبور شدم برگردم و موبایل رو بردارم. دوباره که سوار ماشین شدم دیدم ای وای! بنزین نداریم! مجبور بودم برم بنزین بزنم. پمپ بنزین خیلی شلوغ بود و بعد از چند بار دور زدن و بالاخره توی صف جا پیدا کردن، معلوم شد خانم جلویی، نه بدتر از من، بلد نیست بنزین بزنه و احتیاج به کمک داره. خلاصه مجبور شدم ازش سبقت بگیرم و برم پمپ جلوییش که کلی باید ماشین رو عقب و جلو می کردم تا صاف و درست و نزدیک پمپ باشه. ساعت دو و سی و پنج دقیقه بود که من از پمپ بنزین زدم بیرون. بماند که چقدر پشت چراغ قرمز و توی ترافیک گیر کردم تا رسیدم به شقایق. از خونه شقایق اینا تا خونه ی بیلی شش دقیقه بیشتر راه نبود. ده دقیقه به سه راه افتادیم. گوگل مپ داشت مسیر رو نشون می داد و هی بیلی پیام روی پیام که کجایین؟ من باید سه و نیم بانک باشم و اگه نمی تونی بیای، چهار به بعد بیا. پیچیدیم توی خیابونشون و از شانس ما تازه مدرسه در حال تعطیل شدن بود و ماموران حفظ سلامت دانش آموزان جا به جا با علامت ایست وایساده بودن تا بچه ها رو از خیابون رد کنن. ساعت سه رسیدیم به مجتمع ولی هر چی گشتیم واحد بیلی اینا رو پیدا نکردیم. خلاصه اینکه خودش اومد سر خیابون و معلوم شد مجتمع بغل دستی بوده. ساعت حدود سه و پنج دقیقه بود. کلی شرمنده شدم و عذرخواهی کردم. مثل چی عرق می ریختم و آدرنالین خونم اینقدر بالا بود که نمی تونستم راه برم. خلاصه اینکه بیلی و خانمش و دخترش خیلی گرم ما رو پذیرفتن و جاروبرقی رو به اضافه ی دو تا چتر به ما تحویل دادن. همه ی زندگی اشون وسط خونه بود. اینقدر استرس و هیجان داشتم که نشد درست و حسابی ازشون خداحافظی کنم اما به هر حال ماموریت با موفقیت انجام شد. ظرف یک ساعت به اندازه ی یک روز کامل بدو بدو کردم. راسته که می گن آدم وقتی عجله داره بدتر سنگ و مانع سر راهش سبز میشه.

آزاده
۲۲:۰۹۱۳
می

کیف پول محمد پیدا شد!!! کجا؟ همسایه ی روبرویی که ده روز دیگه قراره برگردن ترکیه و دارن وسایلشون رو می فروشن زیر راه پله ها پیداش کرد و آورد تحویل داد. کی؟ درست وقتی که ما همه ی کارت ها رو سوزوندیم و منتظر رسیدن کارت های جدیدیم؛ کارت هایی که زودتر از یک هفته ی دیگه به دستمون نمی رسن و زندگی ما رو مختل کردن. نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت؟! خیالم راحت شد چون دیگه فهمیدم کجاست و حدسمون درست بوده که باید همین دور و برها باشه و می تونست شرایط خیلی بدتری اتفاق بیفته. ناراحتم از اینکه چرا زودتر پیدا نشد تا مجبور نباشیم همه ی این مراحل رو طی کنیم. به هر حال کاریش نمیشه کرد.

فردا برای شام دو تا از استادای محمد دارن میان خونه امون. یکی اشون که با خانمش و دخترش میان، هندی ست و اون یکی هم جز ماهی گوشتی نمی خوره. خلاصه اینکه باید برنامه ی غذایی متفاوتی تدارک ببینم که همه رو راضی کنه.

فعلا کیک موزم توی فر داره آماده میشه. یک دور قالب ها رو پر کرده بودم و این دور دومه. کیک ها بی نهایت زیبا و خوشبو شدن اما متاسفانه در مرحله ی برش از هم هم پاشیدن!!! باید صبر می کردم بیشتر خنک بشن. خوبی ماجرا اینجاست که اینقدر کیک درست کردم که اگر همه اش رو هم خراب کنم به هر حال اندازه ی شش تا تیکه ازش در میاد که یه چیزی جلوی مهمونا بذارم.

آزاده
۲۳:۴۴۱۰
می

امروز بالاخره رفتیم بانک و کارت های اعتباری موقت گرفتیم. از اون چیزی که فکر می کردم خیلی راحت تر و سریع تر انجام شد. محمد دیشب با موبایل کارت ها رو سوزوند و یه وقت از بانک واسه ساعت یک و نیم بعدازظهر گرفت. سر ساعت یکی از کارمندهای بانک که خانم بسیار بسیار بسیار خوش اخلاقی بود، منتظرم بود و ما رو به دفترش راهنمایی کرد. مشخصات و مدارکمون رو چک کرد، با حوصله به سوال هامون جواب داد و در ضمن انجام فرایند با هم در مورد زندگی در نشویل اختلاط کرد و در نهایت هم برای محمد کارت موقت صادر کرد و گفت ظرف دو تا سه روز آینده کارت اعتباری جدید به دستمون خواهد رسید. کل ماجرا نیم ساعت بیشتر طول نکشید و خلاص.

از طرف دیگه، محمد دیشب از طریق اینترنت روی سایت راهنمایی و رانندگی اعلام مفقودی کارت کرد. 28 دلار پرداخت و قراره گواهینامه ی جدید با پست ظرف یک هفته تا ده روز بیاد در خونه! به جای اینکه مجبور بشیم از صبح از این سر شهر به اون سر شهر رانندگی کنیم و گرما بکشیم و وقتمون تلف بشه، همه ی این کارها در کمتر از یک ساعت انجام شدن!

اما گل سر سبد خرابکاری های این هفته تا امروز که چهارشنبه باشه، تعلق داره به خرابکاری بنده دیشب توی خونه ی فرانک. آخرین باشگاه کتاب امسال دیشب برگزار شد و فقط هم من و جیل بودیم. اکثر بچه ها یا برگشتن یا مسافرتن واسه همین خیلی خلوت بود. گفتگوی چهار نفره ی بسیار خوبی با فرانک و آدری داشتیم. از اونجایی که جیل به تازگی تونسته امتحان شهروندی رو قبول بشه و جمعه ی آینده هم قراره مراسم رسمی سوگند خوردنش باشه، آدری یه کیک کوچولوی قرمز که روش پرچم آمریکا گذاشته بود، خریده بود تا به این مناسبت این واقعه ی فرخنده را جشن بگیریم. خلاصه اینکه حدود ساعت ده شب خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون. همه جا خیلی ساکت و تاریک بود و من انصافا ترسیده بودم. پریدم توی ماشین و عقب عقب اومدم که ماشین رو از پارکینگ در بیارم که احساس کردم ماشین به چیزی خورد. فکر کردم لبه ی پارکینگ باید باشه اما وقتی سر ماشین چرخید، گفتم بذار یه چکی بکنم. بعله! زده بودم گلدون یک منی صاحب خونه رو شکونده بودم. نمی دونستم باید چیکار کنم. از اونجایی که فقط دیشب من و جیل بودیم، خیلی راحت می شد فهمید خرابکاری کار کی بوده و نمی شد از زیرش در رفت! خلاصه اینکه سراسیمه رفتم و در زدم. فرانک با لبخند در رو باز کرد اما من نمی دونستم چطور توضیح بدم ماجرا از چه قراره به خصوص که نمی دونستم گلدون به انگلیسی چی میشه؟! به هر بدبختی ای بود بهش فهموندم که چه گندی زدم. با محبت همیشگی اش آرومم کرد و گفت اصلا مساله ای نیست و پرسید ماشینم طوری شده یا نه؟! از خجالت آب شدم. به هر حال برگشتم خونه و امروز هم یه ایمیل عذرخواهی براش فرستادم که با همون مهربانی و دریادلی همیشگی جوابم رو داد. مخلص کلام اینکه حدود ربع ساعت دیگه روز چهارشنبه تمام خواهد شد. خداوند دو روز باقی مونده ی هفته رو به خیر کنه و مردم رو از شر ما محفوظ بداره!

آزاده
۲۱:۴۷۰۸
می

امروز برای ما روز پر ماجرایی بود! محمد مثل همیشه قرار بود ساعت شش و نیم هفت از خونه بزنه بیرون و بره کتابخونه، منم قرار بود ساعت ده و نیم خونه ی جیل باشم تا با هم فیلم کتابی که قراره فردا در باشگاه کتاب ماهانه در موردش حرف بزنیم رو، ببینیم اما ساعت شش و نیم محمد سراسیمه برگشت داخل خونه و گفت کیف پولش رو پیدا نمی کنه. مثل همیشه قاعدتا کیف باید توی در ماشین جا مونده بود اما وقتی چند دقیقه بعد برگشت بالا، معلوم شد که واقعا انگار کیف پولش گم شده! سراسیمه از تخت پریدم بیرون و شروع کردیم به گشتن. آخرین بار کیف پول رو دیشب بعد از خرید، توی ماشین دیده بودم اما بعدش نه من یادم می اومد کجا گذاشتتش نه محمد. محمد سریع حسابمون رو چک کرد، پولی کم نشده بود. با اشکان رفتن سمت مغازه ای که دیشب ازش خرید کرده بودیم و وقتی اونجا هم خبری ازش نبود، به این نتیجه رسیدیم که احتمالا باید جایی توی خونه یا ماشین افتاده باشه. به هر حال از اونجایی که گواهینامه محمد هم توی کیف پولش بود، اشکان رسوندش کتابخونه و من هم همه جای خونه رو زیر رو کردم، از زیر مبل و تخت تا توی یخچال و فریزر، اما خبری نبود که نبود. محمد بی پول و کارت شناسایی کتابخونه موند تا من بعد از اینکه کارم خونه ی جیل تموم شد، رفتم برش داشتم و رفتیم بانک.

توی بانک بهمون گفتن باید از طریق اپلیکیشن بانک اعلام سرقت و مفقودی کنیم تا کارت رو بسوزونن و فعلا یه کارت موقت براش صادر کنن تا بعد. ما مطمئن نبودیم که واقعا کیف رو گم کردیم واسه همین تصمیم گرفتیم کمی بیشتر صبر کنیم بلکه پیدا بشه. 

برنامه بر این بود که امروز بعدازظهر بریم دنبال خونه. محمد که نمی تونست رانندگی کنه، منم که توی بزرگراه رانندگی نمی کنم بنابراین انتخابامون به جاهای نزدیک محدود شد. توی مسیر یکی از همون مجتمع های آپارتمانی بودیم که یکدفعه، وسط خیابون، یه کم مونده به چراغ قرمز، در یکی از ماشین ها باز شد و یک مرد سیاه پوست که سرش رو با دستمال سیاه بسته بود، پیاده شد و یکدفعه یه چیزی رو به سمت ما نشونه گرفت. فقط چند ثانیه ی کوتاه، خیلی خیلی کوتاه، طول کشید تا بفهمیم که یه بطری آب دستشه و داره از خیابون رد میشه اما همون چند ثانیه مرگ رو جلوی چشمام دیدم. به خودم گفتم: دیدی!؟ دیدی بالاخره توی روز روشن توی آمریکا یکی روت اسلحه کشید و به سمتت شلیک کرد؟! اون چند ثانیه، در حالی که پشت فرمون بودم و به سمت اون مرد رانندگی می کردم، پیش خودم فکر کردم حالا باید چیکار کنم؟ فقط باید بی اراده به سمت کسی برم که قراره به من شلیک کنه؟! تجربه ی خیلی عجیب و وحشتناکی بود. یه حس ترس و بیچارگی خاصی همراهش بود که حتی الان که دارم توی ذهنم مرورش می کنم، برگشته و نفسم رو به شماره می اندازه اما به هر حال این مورد هم برخلاف تصور ما خوشبختانه پیش رفت و به خیر گذشت.

خونه رو ندیده برگشتیم؛ اون محله جای زندگی کردن نبود حتی اگر بهم پیشنهاد می دادن که مجانی بشینیم. محمد بعدازظهر کارتش رو بلاک کرد به این امید که پیدا بشه اما تا این لحظه که کیف مورد نظر مراجعت نکرده و این طور که بوش میاد از فردا باید دوره بیفتیم و یکی یکی کارت های اعتباری و شناسایی جدید بگیریم.

آزاده
۲۱:۵۱۰۲
می

این وقت سال زمانیه که کم کم دانشجوهای بین المللی به خونه هاشون برمی گردن؛ یعنی دوستایی که با خون دل پیدا کردی و بهش انس گرفتی، دارن برمی گردن کشوراشون!

دیروز دور هم برای ناهار جمع شدیم چون ارسولا و آنا دارن برای تعطیلات برمی گردن پرو و اسپانیا و یون کیان هم هفته ی آخر می داره برای همیشه برمی گرده کره. بدترین قسمت قضیه اینه که معلوم نیست ایو، ارسولا و آنا تا کی قراره آمریکا یا نشویل بمونن و کارلا هم که آخر تابستون زندگی اش منتقل میشه به بوستون.

پارسال این موقع ها هم حالم گرفته بود اما فقط چند تا از بچه ها داشتن برمی گشتن ولی امسال واقعا دور و برم داره خالی میشه. فکری دردناک تر از این نیست که از بین این همه آدم توی دنیا، بالاخره چند نفر رو پیدا می کنی که قلب و روحت بهشون نزدیک تره اما یا تو مجبور میشی ترکشون کنی یا اونا تو رو ترک می کنن.

این دو سالی که اینجا زندگی می کنیم یاد گرفتم که تنهایی شکل ها و تعریف های متفاوتی داره. گاهی وقتا اینقدر این اشکال متفاوتن که به سختی میشه اسمی براشون گذاشت و فقط میشه احساسشون کرد. این سال ها، هر روز و هر لحظه اش بهم یاد دادن که به تعداد آدم ها، تنهایی وجود داره و بعیده بشه کسی رو پیدا کرد که هرگز این حس رو تجربه نکرده باشه. تنهایی برای من هر بار یه معنایی داره، حتی گاهی حس و رنگ منحضر به خودش رو داره اما چیزیه که همیشه هست و هیچ وقت منو رها نمی کنه؛ هر وقت که این تنهایی می ره، سریع یه تنهایی دیگه جاش رو می گیره و... .

آزاده