آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776
  • ۳۱ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۲۸ 770
  • ۲۹ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۰۴ 768
  • ۲۷ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۲ 767
  • ۲۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۰ 763
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746

۶ مطلب در ژوئن ۲۰۱۷ ثبت شده است

۲۳:۴۶۲۹
ژوئن
یکی از زمان های مهم برای هر دانشجویی تعطیلات تابستونشه. برای ما البته این تعطیلات فقط جنبه ی استراحت نداره بلکه از این چند ماه استفاده می کنیم تا مهمونیایی رو که در طول سال رفتیم پس بدیم! به همین خاطر در این یک ماه گذشته تقریبا هر هفته میشه گفت مهمون داشتیم و باید یا دوستانی رو که قبلا ما رو دعوت کرده بودن دعوت می کردیم یا استادای محمد رو. خلاصه اینکه تا الان این تابستون خیلی هم برای من جز تعطیلات به حساب نیومده. فردا هم از قضا دوباره مهمان داریم و یه خانواده ی ایرانی هستن که خانم خانواده که هم اسم من هم هست هم رشته ی محمد و اشکانه و به تازگی از دانشگاه ایموری در رشته ی دکتری دین پذیرش گرفته. نوشتن از مهمونی باشه واسه فردا اما اتفاقی که امروز برام افتاد خودش یه ماجرای جداگانه ست.
امروز کلاس زبانم رو تعطیل کردم تا صبح زودتر برم خرید و زودتر بتونم به کارام برسم چون فردا مهمونا واسه ناهار میان و آدم هر چقدر هم صبح زود از خواب بیدار بشه بازم نمی رسه همه ی کاراش تا قبل از ظهر انجام بده. مثل همیشه تور خرید هفتگی رو شروع کردم و آخرین مقصدم والمارت بود. معمولا میشه در همه ی ساعات شبانه روز بی خانمان هایی رو دید که به روش های مختلف اطراف والمارت گدایی می کنن. مثلا یادمه یک شب خانم جوانی با دخترکی اومدن سراغ ما و خانمه گفت دخترک داره پول جمع می کنه که بره کلاس باله و بعد هم کاغذی به ما نشون دادن که مثلا در تایید حرفشون بود و خانم هم دخترک رو واداشت که روی انگشتای پاش وایسه و یه چرخی هم بزنه بلکه دل ما بیشتر به رحم بیاد. نکته اینجاست که واقعا آدم نمی دونه باید به این جور آدم ها کمک بکنه یا نه و بیشتر مواقع هم ما کمک می کنیم.
نزدیک والمارت از گوشه ی چشم دیدم که خانمی پلاکاردی دستش گرفته و یک مرد و سه تا بچه کنار دستش زیر درخت نشستن. از قیافه اشون مهاجر بودنشون معلوم بود. هوا گرم بود و دم ظهر و هر چند من نمی دیدم روی پلاکارد چی نوشته ولی می تونستم حدس بزنم و صد البته می شد فهمیدم که احتمالا این خانواده نمی تونن انگلیسی حرف بزنن. ما امسال با هم تصمیم گرفتیم که فطریه امون رو به جای اینکه به مرکز مسلمانان نشویل بدیم و خیالمون از این موضوع ناراحت باشه که خدای ناکرده، زبونم لال، این پول قراره خرج گلوله بشه و آدم های بی گناه رو هدف بگیره، سهم فطریه امون رو به آدم های نیازمندی بدیم که در سطح شهر هر روز می بینیم. این طوری هم خیال ما راحته که اون پول به مصرف خیر می رسه و هم اینکه شاید به اندازه ی یک وعده غذا خیال یک نفر رو آسوده کنه. محمد پول رو گذاشته توی داشبورد ماشین که دم دستمون باشه. امروز که اون خانواده رو دیدم بلافاصله فهمیدم که این از اون موردایه که باید اون پول مصرف بشه. از اونجایی که زن و بچه ها با یک مرد همراهی می شدن، دل نکردم بهشون پول بدم چون فکر کردم شاید اون پول خرج زن و بچه ها نشه و چیزی دستشون رو نگیره. رفتم توی بخش آشپزخونه ی والمارت و یک مرغ کامل پخته که صبح حاضر شده بود رو خریدیم و از اونجایی که فکر می کردم ممکنه تا تموم شدن خرید من اون خانواده رفته باشن، پریدم تو ماشین و رفتم طرفشون. تا پیاده شدم دختر بچه ای که توی بغل مرد نشسته بود شروع کرد رو به من خندیدن و دستش رو به سمت من دراز کردن. رفتم جلو و غذا رو به مرد دادم. ازم تشکر کرد و گفت خدا خیرت بده. دخترک بی نهایت معصوم و زیبا بود. قیافه ی مرد و بچه ها می خورد از اهالی خاورمیانه باشن اما زن، که نه عکس العملی نشون داد و نه حرفی زد و فقط من رو نگاه می کرد، شبیه هندی ها بود. دلم چرک شد. یه موج حس منفی و اضطراب یک دفعه سراغ اومد. پیش خودم فکر کردم رفتار دخترک جوری بود که انگار گدایی کردن رو بهش یاد داده بودن! مرد هم خیلی خونسرد غذا رو از من گرفت و گذاشت کنار. به هر حال کاری جز این از دست من بر نمی اومد. دوباره رفتم توی فروشگاه و خریدم که تموم شد از همون مسیری که اون خانواده نشسته بودن برگشتم. پلیس دستگیرشون کرده بود. من در حال رانندگی بودم و نمی شد و نباید می ایستادم اما دیدم که پلیس به دست های مرد دست بند زده، دو تا بچه ی کوچیک پیداشون نیست که احتمالا باید توی ماشین می بودن و زن بچه رو بغل کرد و داره کاغذی رو به پلیس نشون می ده. اینجا همه ی بی خانمان ها مدارک شناسایی دارن چون در غیر این صورت زندانی میشن. حال عجیبی بود. از طرفی احساس آسودگی می کردم که یه مرجع قانونی داره نظارت می کنه و اگر مرد واقعا در حال سواستفاده از زن و بچه هاست پلیس خیلی جدی رسیدگی خواهد کرد، از طرف دیگه به این فکر می کردم که حتی با درست فرض کردن حدس های من، باز هم چیزی از آوارگی و بدبختی این خانواده کم نمیشه؛ اگر مهاجر غیرقانونی باشن که دستگیر و به سرعت برگردونده میشن و اگر هم قانونی توی نشویل باشن که دولت یه مقرری مختصر و بخور و نمیری براشون تعیین می کنه و احتمالا بچه ها رو از خانواده جدا می کنه و خدا می دونه سر هر کدومشون چه بلایی میاد. همه ی این فکرا و نگرانی ها و ناراحتی ها که نوشتنش این همه کلمه برد، فقط در چند ثانیه ای که من از کنار این خانواده رد شدم از ذهنم گذشت و بعدش دیگه نمی دونم چی شد.
این مطلب رو نوشتم که بگم آدم های بی کس و بی سرپناه رو دریابید! مهم نیست از کجا میان و چیکاره ان، هیچ دردی بدتر از غربت و بی کسی نیست و هیچ کس از فردای خودش خبر نداره.
آزاده
۲۳:۴۳۲۶
ژوئن

عید ما روز یکشنبه بود. شب قبلش کیانوش ما رو شام خونه اش دعوت کرده بود و کلی هم محمد سر به سرش گذاشت که شب عیدی فطریه امون می افته گردنتا! هیچ انتظارش رو نداشتیم که یه پسر مجرد سفره ی رنگینی برامون بچینه که تزئینات و سلیقه اش باعث بشه ما از مهمونی دادنامون خجالت بکشیم. علاوه بر دو جور سالاد خوشگل، مرغ شکم پر درست کرده بود و لازانیا.

روز عید فطر اما مثل سالای دیگه نبود. دیر بیدار شدیم و اصلا حال و هوای عید نداشت. قصد کرده بودیم که بریم واسه نماز عید فطر اما زیاد به دل من نبود و دیر خوابیدن شب قبلش هم مزید بر علت شد که نریم. رمضان امسال خیلی خیلی زود برای من گذشت و اصلا به سختی و زحمت سال های دیگه نبود. شاید یکی از دلایلی که از اومدن عید فطر هم چندان خوشحال نبودم این بود که این یک ماه بعد از مدتها راحت و آروم می خوابیدم و بدون اضطراب و دلهره روز رو شب می کردم. از طرفی، یه فرصت دو نفره هم برای من و محمد بود که وقت بیشتری رو با هم توی خونه بگذرونیم و بعد از ماه ها، همه ی روزهای هفته رو با هم و در کنار هم غذا بخوریم. محمد شبا کار می کرد و روزها می خوابید. اینکه صبح ها بلند می شدم و می دیدم کنارم آروم خوابیده و توی خونه تنها نیستم باعث می شد آروم بشم و استرس به جوونم نیفته که باید پاشم و فلان کار رو هر چه زودتر انجام بدم؛ می گرفتم می خوابیدم تا هر وقت که محمد بیدار بشه و بعد با هم سرگرم کاری می شدیم تا وقت افطار.

هنوز یک روز هم از تموم شدن رمضان نگذشته، دوباره اون حال بی قراری و حس ناتموم موندن کارها برگشته. انشاالله اگر خدا یاری کنه فردا می ریم کتابخونه درس بخونیم. باید دوباره به شکل جدی شروع به کار کردن کنم. باید از شر این رساله خودم رو خلاص کنم بلکه بتونم فکر اساسی ای واسه زندگی و آینده ام کنم. حالا که دوباره مقاله ام برای داوری فرستاده شده، دوباره شمارش معکوس شروع شده. هر لحظه باید منتظر خبری بود؛ اینکه خوب باشه یا بد رو فقط خدا می دونه.

آزاده
۱۸:۲۰۱۵
ژوئن

دردهایی توی زندگی هستن که نمیشه ازشون فرار کرد، غم هایی که فراموش نشدنی هستن، رنج هایی که تکرار می شن و زخم هایی که خوب نمی شن. روزهایی توی زندگی هست که چیزهایی که خوشحالت می کنه و بهت امید میده حتی این اندازه نیست که توی مشتت جا بشه و سایه هایی هر گوشه کمین کردن و منتظر یه فرصت مناسبن تا سربکشن و همه جا رو تاریک کنن. نه میشه از این روزها و دردها و ترس ها حرف زد و نه میشه اون ها رو با عزیزترین ها شریک شد. تنها کاری که میشه کرد، صبوریه؛ صبوری تا این تاریکی ها بگذرن، دست از سرت بردارن، گم و گور بشن هر چند می دونی دوباره برخواهند گشت. با وجود همه ی این لحظات سخت، نقطه های روشنی هم هستن که علی رغم کوچیک بودنشون قدرتشون از تاریکی هراسناک قلبت بیشتره. این نقطه های روشن آدم هایی هستن که نیازی نیست حرفی بزنی یا خودت رو توضیح بدی یا مراقب حال و رفتارت باشی در مقابلشون، این آدم ها روشنن، نورن، پنجره ان و تو رو هم روشن می کنن.

چند دقیقه پیش کارلا بهم پیام داد که مطلبی رو به ایتالیایی برای وبلاگی آماده کرده که توی اون نوشته از من و اتفاقاتی که بر من گذشته، نوشته. مطلب رو به ایتالیایی و انگلیسی برام فرستاده بود تا بخونم و اگر اجازه می دم، منتشرش کنن. من نخونده اجازه دادم چون به کارلا شک ندارم اما بعد از اینکه مطلب رو خوندم، فهمیدم چقدر خوش شانسم که با کسی مثل کارلا در زندگی ام ملاقات کردم.

اسم مقاله بود روح های خویشاوند! کارلا نوشته بود که سفر به آمریکا و ملاقات با آدم های متفاوت دنیاش رو بزرگ تر کرده و مهربانی رو در قلبش گسترش داده و گاهی باعث شده به این فکر کنه که چقدر در این دنیا کوچیک و ناچیزه و هر لحظه ممکنه با چه اتفاقاتی مواجه بشه. بعد از من نوشته بود، اینکه چقدر روح هامون به هم نزدیکه، چقدر علایق مشترک داریم، چقدر احساسات و حرفهای مختلف داریم که با هم به اشتراک بذاریم و بعد ماجرای اون چند روز کذایی رو تعریف کرده بود. در نهایت کارلا نتیجه گرفته بود که چقدر توی اون چند روز احساس حقیر و ضعیف بودن می کرده و به این فکر می کرده که چی می شد اگر من جای آزاده بودم؟ چی می شد اگر یکی از عزیزانم به جای آزاده بود؟ و اینکه همدردی و دلسوزی، اینکه ما خودم رو به جای دیگران بذاریم، چقدر کمک می کنه به اینکه نسبت به هم مهربونتر باشیم و یادمون نره که هر آدمی می تونه از نظر روحی خویشاوند ما باشه. روح های خویشاوند!

گریه کردم، گریه می کنم. اعتراف می کنم که هنوز، با گذشت نزدیک به 5 ماه، نمی تونم از اون روزها حرف بزنم و برام غیرممکنه از اون روزها بنویسم. حتی یک بار وقتی تصمیم به نوشتن گرفتم و متنی رو که می خواستم بنویسم توی ذهنم مرور کردم، فقط یادآوری اون لحظات، کاری با من کرد که دو روز جسمی و روحی مریض بودم و نمی تونستم تکون بخورم. اما اینکه کسی، آدمی که در ظاهر با تو خیلی فاصله داره و متفاوته، صدای خاموش تو رو بشنوه و روحش تا این اندازه به روح تو نزدیک باشه، از اون نقطه های کوچیک نورانی ست که سنگین ترین تاریکی ها رو هم روشن می کنه. من باور دارم که یکی از خوش شانس ترین آدم های روی کره ی زمینم چون زندگی این فرصت رو بهم داده تا با روح های بزرگی مثل کارلا ملاقات کنم. خدا می دونه که چقدر رفتنش بهم سخت خواهد گذشت.

یه روز از اون روزها و دردها و ترس ها خواهم نوشت. یه روز همه ی توان و شجاعتم رو جمع می کنم و می نویسم و خودم رو برای همیشه از شرشون خلاص می کنم. هیچ غمی رو نمیشه تا ابد حمل کرد. تا اون موقع به یاری همه ی روح های بزرگی که توی زندگی ام شناختم و خواهم شناخت، احتیاج دارم.

«همتم» بدرقه ی راه کن ای طایر قدس

که دراز است ره مقصد و من نو سفرم... .

آزاده
۱۳:۴۲۱۰
ژوئن

ترس و اضطراب و تشویش چند روز اخیر که نمی خوام و نمی تونم ازش حرف بزنم، به کنار؛ ما پنج شنبه و جمعه ی شلوغ و در کل مفرحی رو پشت سر گذاشتیم. جمعه شب فلیپ و یدیدا، همون زوج یهودی ای که هفته ی پیش رفته بودیم مراسمشون، ما رو برای شام به خونه اشون دعوت کرده بودن. یهودی ها هم مثل مسلمون ها محدودیت غذایی دارن و حتما باید یه جور غذای حلال که خودشون بهش می گن کوشر رو بخورن و البته مثل ما گوشت خوک نمی خورن. اما این دوستان ما علاوه بر این محدودیت ها، گیاه خوار هم هستن. می دونستن که ما روزه ایم و یه زوج مسلمان دیگه رو هم دعوت کرده بودن. قرارمون واسه ساعت هشت و نیم شب بود. از اونجایی که من حدس می زدم ممکنه چیز دندون گیری واسه خوردن پیدا نشه، یه لقمه نون و پنیر واسه خودمون درست کرده بودم که به قول معروف ته بندی ای کرده باشیم و از گشنگی نمیریم. تا وارد شدیم یه سگ بزرگ سیاه با شتاب اومدم سمتون و یک لحظه بعد سگ روی جفت پاهاش وایساده بود و دستاش روی شونه های من بود! در واقع من فقط یک سر و گردن از سگه بلندتر بودم! واقعا شوکه شده بودم. سگه خیلی هیجان زده بود و مرتب بالا و پایین می پرید و از سر و کول من بالا می رفت. یدیدا گفت خیلی آدم دوست داره و خوشش میاد دور و برش شلوغ باشه چون سگ عملیات های نجات بوده. خلاصه در عین حالی که سگ دور و برمون می چرخید و با دو تا چشم درشتش منو نگاه می کرد، با بقیه سلام و علیک کردیم. عایشه که مسلمان پاکستانی بود دانشجوی پزشکی وندربیلته و دوستش جو دانشجوی دکترای مطالعات خاورمیانه. جالب اینجا بود که جلوی چشم ما و در عین حالی که داشتیم حرف می زدیم، میزبانان محترم مشغول آماده کردن غذا بودن و از ما هم خواستن که در چیدن سفره بهشون کمک کنیم! همونطور که متاسفانه حدس زده بودم شام ماهی بود. اول چیزی مثل سوپ گوجه برامون آورد که همین که اولین قاشق رو گذاشتم دهنم دیدم مثل یخ سرده و معلوم شد این سوپ نیست بلکه یه جور سالاد- سس مکزیکی ست که باید با تورتیلا بخوری. این از مرحله اول که من حذف شدم. مرحله دوم سالاد و سیب زمینی پخته سرو شد که خوب بود اما امان از مرحله ی سوم که ماهی از راه رسید! من به شکل عادی از ماهی متنفرم حالا چه برسه به اینکه بو هم بده. از روی ناچاری و احترام یه تیکه برداشتم اما هر کاری کردم نتونستم بیشتر از یه ذره بخورم. کلا صحنه ی جالبی نبود مخصوصا که می تونستم حال میزبان رو درک کنم که من از اول شروع شام تقریبا به هیچی لب نزده بودم جز سیب زمینی! خوشبختانه مرحله چهارمی هم که دسر باشه در راه بود و عایشه و جو از شیرینی فروشی مورد علاقه ی من کیک خریده بودن و ما هم با خودمون شیرینی برده بودیم. خوشبختانه هندونه هم داشتن. همه ی اینا به کنار، رفتار سگه خیلی عجیب بود. دوست داشت همه توجه ها بهش باشه و چون ملت مشغول شام بودن مرتب می رفت و می اومد و ناله و گریه می کرد! دهن ما رو سرویس کرده بود. بعد هم که کیک آوردن از هیچ کاری برای خوردن کیک فروگذار نمی کرد اما بهش کیک ندادن چون گفتن شکر باعث میشه هایپراکتیو بشه و تا صبح ما رو از بپر بپر بیچاره کنه. در نهایت یدیدا تصمیم گرفت ببرتش بیرون یه تابی اش بده چون فکر کرد احتمالا سگه به دستشویی رفتن احتیاج داره که این همه ناله می کنه. سگ و یدیدا که رفتن، ما هم کمی نشستیم و بعد خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه. اینو بگم که از گشنگی سر پا بند نبودم اما اینقدر حالت تهوع داشتم که نمی تونستم چیزی بخورم. به هر بدبختی ای بود چند لقمه غذا خوردم و رفتم خوابیدم.

برای جمعه شب کارلا و ایو به همراه شوهرشون رو برای شام دعوت کرده بودیم و نیت کرده بودم برای اولین بار فسنجون بپزم. شقایق یک بار پخته بود و همین کارش بهم اعتماد به نفس داده بود که بد نیست منم امتحان کنم. از اونجایی که کارلا به تازگی یکی از دندونای عقلش رو عمل کرده بود باید برای اون هم سوپ می پختم که بتونه یه چیزی بخور. خلاصه اینکه صبح جمعه خسته و بی حال و گشنه بلند شدم و تا ساعت 4 بعدازظهر مشغول آماده کردن و غذا پختن بودم. خوشبختانه محمد بخش نظافت خونه و جارو کردن و مرتب کردن رو به عهده گرفته بود و من از این یه کار معاف بودم. قرار بود ساعت 8 اینجا باشن. لحظات آخر ایو خبر داد که شوهرش نمی تونه بیاد و در نهایت همون حدود 8 هر سه اینجا بودن. ایو برامون کاپ کیک چای سبز پخته بود و کارلا و لوریس هم یه گل ارکیده ی بسیار زیبا برامون کادو آورده بودن. شب بسیار خوبی بود و باید اعتراف کنم فسنجونم بسیار بسیار بسیار خوشمزه شده بود. به قول مامانم اینم یه قورباغه ی دیگه که قورتش دادم!

محمد بیچاره همین الان شستن یه کوه ظرفی رو که از دیشب مونده بوده تمام کرد. شلوغی این دو روز خیلی کمک کرد تا اتفاقات اخیر ایران و ترس هاش رو فراموش کنم. امیدوارم روزهای بهتری برای همه در راه باشه، با آسودگی خاطر و آرامش.

آزاده
۱۸:۵۷۰۳
ژوئن

پیش از شروع باید اشاره کنم که ما حدود ساعت 1 رسیدیم خونه و نزدیک به سه ساعت خوابیدیم اما همچنان بی نهایت خسته و بی انرژی هستیم. به جز کیفیت متفاوت عروسی ایرانی ها و خارجی ها، ماهیت هر دو که خستگی سرسام آوره گویا یکی ست!

ماجرا از اونجا شروع شد که یکی از استادان محمد، فیلیپ، که یهودی هم هست هفته ی پیش ما رو برای عروسی اش دعوت کرد. فیلیپ یه پسر ده ساله داره و این بار دومی ست که ازدواج می کنه. ما با اشتیاق این دعوت محبت آمیز رو پذیرفتیم به دو دلیل: اول اینکه حضور در مراسم ازدواج آدم هایی با ملیت ها و مذاهب متفاوت این شانس بزرگ رو به آدم می ده تا تجربه های تازه ای کسب کنه و به اندوخته های معنوی اش افزوده بشه. دلیل دوم هم اینکه، وقتی تو در کشوری غیر از کشور خودت زندگی می کنی، دعوت شدن به مراسم این چنینی، مراسمی که خانوادگی و خصوصی هستند، می تونه نشانه ای از این باشه که تو داری کم کم در این جامعه ی جدید پذیرفته می شی و کمتر غریبه به نظر می رسی. به هر حال ما دعوت رو قبول کردیم و این تازه اول ماجرا بود! سوال های زیادی به ذهنمون هجوم آوردن: برای کادوی عروسی باید چیکار کنیم؟ چی باید بپوشیم، مخصوصا که به مراسم ازدواج یهودی ها دعوت شده بودیم و... . توی دعوت نامه اومده بود که مراسم دعا صبح از ساعت 9 تا 11 و نیم خواهد بود، بعد ناهار و بعد هم بعدازظهر مهمونی خونه ی عروس و داماد. از اونجایی که ما روزه می گیریم، طبیعتا بخش ناهار حذف می شد و هیچ کدوم هم جوون و توانا مهمونی رفتن اونم بعدازظهر رو نداشتیم. پس تنها گزینه ی باقی مونده شرکت در مراسم دعای صبح بود که به نظر ما مهمترین و جالب ترین بخشش می اومد.

برای خرید کادوی عروس من از کارول مشورت گرفتم. کارول گفت اینجا رسم بر اینه که عروس و داماد فهرستی از چیزهایی که لازم دارن تهیه می کنن و می رن توی یکی از فروشگاه های مشهور که این لوازم رو داره ثبت نام می کنن. تو باید بری توی سایت اون فروشگاه، اسم عروس و داماد رو پیدا کنی و ببینی توی اون فهرست چه چیزهایی خریده شده و چه چیزهایی باقی مونده، از بین اونها یکی رو بخری و خود فروشگاه هدیه رو می فرسته دم خونه زوج خوشبخت! برام خیلی خیلی جالب و البته عجیب بود. به جای اینکه پدر و مادر زوج جهیزیه بخرن، اینطوری اقوام و دوستان می تونن با توجه به وسعشون کمکی هم به عروس و داماد کرده باشن. ما هم فروشگاه و فهرست رو پیدا کردیم. خوشبختانه اقلام سنگین مثل تخت خواب و دیگ و قابلمه خریده شده بود و چند تا چیز سر دستی کوچولو باقی مونده بود. خرید کردیم، پول کاغذ کادو و حمل و نقل رو هم دادیم و یه کارت تبریک هم نوشتیم و خلاص.

مسئله ی بعدی لباس بود. کارول از دوست یهودی اش پرسید که توی مراسم صبحگاهی در کنیسه چی باید پوشید. اون خانم هم جواب داد که یه لباس رسمی ساده که سفید یا سیاه نباشه و خیلی هم توی چشم نیاد چون عروسه که باید اون وسط بدرخشه! بماند که تا من تصمیم بگیرم چی بپوشم چه مناقشه ها و مناظره ها و مجادله ها بین ما در گرفت اما در نهایت یه کت تابستونی صورتی رنگ داشتم که اون رو با یه شلوار کرم پوشیدم و شال عروسی ام رو هم باهاش همراه کردم. خیلی زیاد در مورد لباس استرس داشتم. نه فقط به خاطر اینکه همیشه خانم ها فکرشون به خاطر این موضوع مشغول میشه، بیشتر به خاطر اینکه نمی خواستم شکل لباس پوشیدن من توهینی به مراسم اون ها باشه یا اینکه خیلی به چشم بیایم.

صبح ساعت هشت و نیم زدیم بیرون و اولش هم کمی گم شدیم اما نه اونجا بودیم. تصور ما از این مراسم تصویری مشابه اون چیزی بود که از عروسی مسیحی ها توی فیلم ها دیده بودیم اما همین که وارد شدیم فهمیدیم که اشتباه کرده بودیم! چون من به احترام شال سر گذاشته بودم تا در رو باز کردیم توجه ها جلب شد. آقایی اومد و سلام و احوالپرسی کرد و محمد که گفت به خاطر مراسم ازدواج اونجایی ام گرم تر استقبال کرد و ما رو به داخل راهنمایی کرد. همون دم در، مردها باید کیپا به سر می ذاشتن، همون کلاه نعلبکی شکل که یهودی ها سر می کنن. وارد که شدیم بخش زنانه و مردانه اش جدا بود، مردها وسط سالن، روی ردیف نیمکت ها می نشستن و زن ها دو گوشه ی سمت راست و چپ. جالب اینجا بود که به محض ورود متوجه می شدی این مردها هستن که به نوعی حجاب دارن نه زن ها! علاوه بر کیپا، همه یک شال بسیار بلند و پهن سفید رنگ که حاشیه هاش خط های موازی مشکلی داشت رو به شکل خاصی روی دوش انداخته بودن یا روی سرشون کشیده بودن. جالب تر اینکه بعضی از این شال ها، اون قسمتی که روی سر می کشیدن، گلدوزی شده بود یا نگین های درخشان تزیین شده بود. 

آقایون مشغول خوندن دعا بودن به زبان عبری. از عروس و داماد خبری نبود و ورود ما و غریبه بودنمون از همون لحظه ی اول به چشم اومد. محمد رفت توی ردیف مردها نشست و من تنها موندم. خانمی اومد کنار من و ازم پرسید من واسه چی اومدم و منم گفتم. گفت به نظرم اشتباه اومدین چون اینجا خبری از عروسی نیست. منم رفت ردیف کنار محمد و ازش پرسیدم ماجرا از چه قراره نکنه اشتباه اومدیم که گفت نه پرسیده و درسته. همون گفتگوی کوتاه چند کلمه ای من با اون خانم باعث شد که به یکی از مسوولان کنیسه خبر بده ما واسه چی اومدیم تا ما رو راهنمایی کنن. اون آقا هم اومد و گفت فیلیپ و یدیا هفته ی پیش عروسی کردن و امروز فقط مراسم دعاست و معلوم نیست اونا کی بیان. دو تا خانم اومدن سراغ من و با من سلام و احوالپرسی کردن. عروس و داماد رو می شناختن. یکی اشون کنار من نشست و شد دستیار من در مراسم طولانی ای که در پیش داشتیم. یه کتاب دعا اونجا بود و در کنارش تورات، به زبان عبری و انگلیسی. اول مشغول خوندن دعا بودن؛ یک آقای مسن با صوت دعا رو می خوند و بقیه هم زیر لب تکرار می کردن. جلوی محراب شماره صفحه ی دعا رو زده بودن که کسی که دیر میاد بتونه پیدا کنه. بعد که دعا تموم شد، کشویی توی محراب باز شد و تورات رو که به شکل طومار بود و توی جلد مخمل پیچیده بودن و تزیین کرده بودن، در آوردن و دور سالن چرخوندن و بعد گذاشتن روی میز وسط. توی همین فاصله فیلیپ هم از راه رسید و خیلی از دیدن ما تعجب کرد و خوشحال شد. فیلیپ به محمد گفته بود خوندن تورات و اینکه هر بخش یا صفحه اش در چه زمانی خونده بشه، تقسیم بندی شده؛ یعنی اینکه هر شنبه، بخش خاصی از تورات رو همه ی یهودی ها در همه جای دنیا می خونن که از پیش مشخص شده و تغییر هم نمی کنه. چند تا پسر جوان که بعد معلوم شد ایرانی هستند، تورات رو به حالت ترتیل قرائت کردن. بدی ماجرا به این بود که مرتب وسط دعا باید بلند می شدی و دوباره می نشستی. از اونجایی که همه ی این مراسم به زبون عبری بود خیلی خسته کننده شده بود. وسط خوندن تورات، رابای اتفاقات و خبرهای مهم رو اطلاع رسانی می کرد تا اینجوری خستگی مردم هم در بره. یه پسرک کوچولو بین همه آبنبات پخش کرد و خانم کناری به من توضیح داد که وقتش که بشه باید این آبنبات رو با احتیاط پرت کنیم! رابای اعلام کرد که تولد یکی از بچه هاست و براش آرزوی سلامتی کرد، بعد شروع کردن به زبون عبری تبریک گفتن و ما هم آبنبات ها رو به سمت وسط سالن که تورات قرار داشت پرت کردیم و دختر بچه ها و پسر بچه ها حمله کردن تا آبنبات جمع کنن. در واقع این طوری بچه ها رو هم در این مراسم شریک کردن. بعد از دوباره خوندن دعا و تورات، رابای خبر عروسی فیلیپ و یدیا رو داد و فیلیپ رفت چند سطری از تورات رو قرائت کرد و بعد دوباره آبنبات پرت کردیم و مردها دور تورات حلقه زدن و شروع کردن به چیزی رو به آواز خوندن و چرخیدن؛ حالتی مثل رقص. چند تا خانم هم توی قسمت ما دست یدیا رو گرفتن و کمی بالا و پایین پریدن تا این شادی رو جشن گرفته باشن. بعد از این شادی، دوباره دعا و تورات، بعد هم فیلیپ رفت بالای منبر و درباره ی مسئله ی ای در تورات حرف زد که به جرات می تونم بگم تنها قسمتی بود که ما از کل مراسم فهمیدیم دارن چی می گن! مراسم خیلی خیلی طولانی تر از اون چیزی بود که فکر می کردیم. این شور و حضورشون و صبری که بر خوندن دعا و این نشست و برخاستن های چندباره داشتن، واقعا منو شگفت زده کرد. یه جاهایی نزدیک آخر مراسم، دو تا دختر بچه دعا خوندن و بقیه جواب دادن، بعد پدر عروس رفت نان و شراب حاضر کرد که ما نفهمیدیم چرا. بچه ها توی قسمت مردانه با پدرهاشون نشسته بودن، حتی دختربچه ها البته اونایی که زیر سن بلوغ بودن. دعای آخر مراسم، یه جاییش پدرها دستشون رو روی سر بچه هاشون گذاشتن یا شالشون رو روی سر بچه هاشون کشیدن. و اینکه بالاخره بعد از دو ساعت و نیم مراسم تمام شد! من که داشتم از حال می رفتم. به محمد گفتم این مومنین که این طور در عبادت می کوشن و می جنبن به ناهار بعدش امید دارن، من و تو چی که نه تنها حالا حالاها از غذا هیچ خبری نیست بلکه تازه باید بریم خونه دعا و نماز خودمون رو شروع کنیم!!!

دو دیگه از استادای وندربیلت رو که یهودی بودن رو هم دیدیم که یکی اشون یکی از استادان قدیمی و مشهور مطالعات دین هم هست و کمی هم فارسی بلده. اومدن جلو و احوالپرسی کردن و گفتن یه دفعه که می تونستیم غذا بخوریم باید برگردیم و بهشون ملحق بشیم. همه بسیار مهربان و با آغوش گشوده با ما برخورد کردن. چه مردهایی که ردیف به ردیف با محمد دست دادن و خوش و بش کردن، چه خانم هایی که با من مهربان بودن و بهم خوش آمد گفتن. جالب اینکه یک خانواده ی ایرانی هم اونجا بودن که نشد من باهاشون صحبت کنم اما با محمد حرف زده بودن. اینجا گویا جمعیت یهودی های ایرانی رو به نام یزدیان می شناسن، نمی دونم چرا اما می شد از قیافه هاشون فهمیدی که یهودی ایرانی هستن.

فیلیپ خیلی خیلی از حضور ما تشکر و بخاطر اینکه مراسم ازدواج توی ماه رمضان هست و ما روزه ایم عذرخواهی کرد. حدود ساعت 12 خسته و له زدیم بیرون. تجربه ی واقعا منحصر به فردی بود که اگر ناهار هم بهش اضافه می شد مسلما خیلی بهتر می شد! به هر حال الان که من دارم این مطلب رو می نویسم ما هنوز یک ساعت و نیم تا افطار فاصله داریم اما دیگه جوونی برامون باقی نمونده. امیدوارم این چند ساعت باقی مونده رو هم طاقت بیاریم.

آزاده
۲۳:۰۸۰۲
ژوئن

تابستون که از راه می رسه خیلی از برنامه های خانوادگی هم که برای عموم در نظر گرفته شدن، در نشویل شروع می شن. یکی از این برنامه ها نمایش فیلم توی پارکه که پارسال هم توی ماه جون، برگزار شد.  هر 4 پنج شنبه ی این ماه، موقع غروب آفتاب نمایش فیلم رو شروع می کنن. فیلم توی یکی از پارک های نشویل که توی خیابون اصلی و مهم تقاطع کلیسا و کنیسه و مدارس هست، نمایش داده میشه و معمولا هم فیلم های مشهور سال یا فیلم های کلاسیک و خانوادگی رو پخش می کنن که بچه ها هم از دیدنشون لذت ببرن.

پارسال من نرفتم چون ماشین نداشتیم و هماهنگی اش خیلی سخت بود اما امسال منتظر بودم. دیروز اولین پنج شنبه ای بود که فیلم پخش می کردن. فیلم دیشب کارتون «Sing» بود. من کریسمس فیلم رو توی سینما دیده بودم اما محمد ندیده بود و تجربه ی تازه ای هم محسوب می شد. از اونجایی که هر دو روزه بودیم یه کم مردد بودم که بریم یا نه که دوستان گفتن آوردن غذا زشت نیست و می تونیم توی پارک افطار کنیم. خلاصه اینکه با جمعی از بچه ها قرار گذاشتیم و دنبال شقایق اینها هم رفتیم و راه افتادیم سمت پارک. من ساندویچ درست کرده بودم. همین که پیچیدیم توی خیابون اصلی، جمعیتی که نشسته بودن جلوی اسکرین بزرگ توی پارک، ما رو شوکه کرد! همه یه پتو یا زیرانداز آورده بودم و جا گرفته بودن. چند تا از مغازه ها و رستوران های نشویل هم دور تا دور چادر زده بودن و مشغول فروش محصولاتشون بودن. جالب اینجا بود که مسوولان برگزاری برنامه با کلیسا و کنیسه و مدرسه ای که سه گوشه ی پارک قرار گرفتن هماهنگ کرده بودن که پارکنیگشون رو در اختیار سیل مشتاقان قرار بدن اما باز هم به سختی می شد جای پارک پیدا کرد. محمد ما رو دم پارک پیدا کرد تا بریم و بقیه رو پیدا کنیم و خودش رفت دنبال جای پارک. خوشبختانه نگار زودتر رسیده بود و یه جای خوب جا گرفته بود. خیلی خیلی شلوغ بود. ما ساعت هفت رسیدیم و فیلم کمی از هشت گذشته بود که شروع شد. دیدن این همه آدم که سرخوشانه برای دیدن فیلم توی پارک اومدن بیرون کیف داشت. یه دخترک کوچولو همسایه ی ما بود که زیبایی اش من یکی رو از پا درآورده بود. حدود 4 سال یا کمتر داشت با دو تا چشم مثل دو تا تیله ی بزرگ خاکستری. موهاش بور بود و کوتاه. یه کوچولو جلو و عقب موهاش رو مش صورتی کرده بودن که دخترک رو بیشتر دلبر می کرد. یه لباس زرد رنگ هم پوشیده بود که تیر خلاص رو به بینندگان می زد. به جرات می تونم بگم جز توی این عکس های اینترنتی از بچه های خوشگل، هرگز هیچ بچه ای ندیده ام که اینقدر زیبا باشه. به نظر من که از شدت زیبایی ترسناک به نظر می رسید!

به هر حال فیلم که با تاریک شدن هوا شروع شد ما هم تونستیم روزه ام رو باز کنیم و دوستان هم بسیار مراعات حال ما رو کردن و با نهایت توجه و دقت ازمون پذیرایی کردن. هوا خیلی خوب و خنک بود به خاطر همین حشرات روی سر و صورتمون نریختن و زیاد اذیت نکردن. حدود ساعت ده فیلم تمام شد و مردم به سرعت یک چشم به هم زدن توی تاریک ناپدید شدن. ما هم چندان تا از بچه ها رو بردیم رسوندیم و برگشتیم خونه. تجربه ی خیلی جالبی بود هر چند کمی کمردرد و پادرد با خودش آورد. بعید می دونم واسه دیدن بقیه ی فیلم ها برم اما به هر حال شروع خوبی بود.

ما فردا صبح علی الطلوع عروسی دعوتیم! کیا صبح روز شنبه ازدواج می کنن؟! معلومه دیگه؛ یهودی ها! بله، ما فردا به عروسی یکی از استادان یهودی محمد دعوتیم. اینکه چی قراره بپوشیم و کادو چی دادیم و ماجرا از چه قراره رو فردا که از عروسی برگشتم خواهم نوشت.

آزاده