آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۴ نوامبر ۱۸ ، ۱۳:۲۷ 1148
  • ۰۷ نوامبر ۱۸ ، ۲۲:۳۷ 1141
  • ۰۵ نوامبر ۱۸ ، ۱۹:۳۴ 1139
  • ۳۱ اکتبر ۱۸ ، ۲۱:۲۴ 1134
  • ۲۹ اکتبر ۱۸ ، ۲۰:۵۶ 1132
  • ۰۱ اکتبر ۱۸ ، ۲۳:۱۲ 1104
  • ۰۵ سپتامبر ۱۸ ، ۲۰:۲۴ 1078
  • ۰۳ سپتامبر ۱۸ ، ۲۲:۳۶ 1076
  • ۳۰ آگوست ۱۸ ، ۲۲:۳۰ 1072
  • ۲۸ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۲۵ 1070

۹ مطلب در جولای ۲۰۱۷ ثبت شده است

۱۱:۵۵۲۹
جولای
کارول به مدت 15 سال توی موزه ی هنرهای معاصر نشویل به شکل داوطلب کار می کرده. چند هفته قبل ازش خواهش کردم که بهم کمک کنه تا من هم به عنوان داوطلب اونجا مشغول به کار بشم. با ویزایی که من دارم که ویزای دانشجویی اونم از نوع وابسته محسوب میشه، توی آمریکا اجازه ی کار ندارم و تنها می تونم توی فعالیت هایی شرکت کنم که توش دست کم به شکل قانونی پولی رد و بدل نمیشه! کارول به مسوول موزه ایمیل زد و با جزئیات من رو بهشون معرفی کرد و گفت می تونم کمک خوبی در بخش آموزش باشم. خیلی استقبال کرده بودن و گفتن اتفاقا الان وقتیه که اپلیکیشن داوطلبان روی سایت باز شده و من باید برم اونجا و رسما درخواستم رو ارسال کنم. منم این کار رو کردم و بلافاصله ایمیل پذیرفته شدن به عنوان داوطلب در موزه رو دریافت کردم! امروز صبح همه ی داوطلبان جدید توی موزه جمع شدن برای آموزش قبل از شروع کار و شیفت بندی.
نه و نیم برنامه شروع می شد. خوشبختانه این خونه ی جدید به همه جا خیلی نزدیکتره و فقط ده دقیقه رانندگی تا موزه بود. هوا هم برعکس هفته ی گذشته خیلی عالی بود. وقتی که رسیدیم اول کلی دردسر کشیدم تا پارکینگ موزه رو پیدا کردم. بعدش هم مثله خنگا از گیت خروجی وارد شدم که همین باعث شد نتونم اون کاغذی که موقع ورود به پارکینگ می گیری رو بگیرم و کلی هول شدم. راه برگشتی نبود. من توی پارکینگ بودم و راهی برای خارج شدن هم نبود. به هر حال رفتم پارک کردم و رفتم داخل. دم در به نگهبان گفتم چی شده و جواب داد موقع خارج شدن اون دکمه ی راهنمایی رو بزن، بهت می گن چیکار کنی.
یه خانم مسن اما بسیار خوش اخلاق منتظر بود تا منو راهنمایی کنه. خودش رو معرفی کرد و راه رو بهم نشون داد. من اولین نفر بودم و ساعت تازه نه بود. بهم یه کیف و چند تا فرم و دفترچه دادن که باید پر می کردم. صبحانه هم آماده روی میز بود. کم کم بقیه هم رسیدن. برخلاف تصورم نه تنها همه پیر نبودن بلکه بینشون همسن و سال های من و حتی نوجوون ها هم بودن. باز هم برخلاف تصور من و دلگرمی های کارول، متاسفانه توی بخش آموزش نیفتاده بودم و منو گذاشته بودن بخش بازدیدکننده ها. معلوم شد در نهایت کارم اینه که در بهترین حالت به بازدید کننده ها رو راهنمایی کنم و بهشون خوش آمد بگم. خیلی حالم گرفته شد. من داوطلب شده بودم تا با آدمای جدید آشنا بشم و کارای جدید یاد بگیرم نه اینکه پشت یه میز یه گوشه بشینم و منتظر بشم کسی از در داخل بیاد. اولش فکر کردم چون خارجی ام قبولم نکردن بعد دیدم یه پسر هندی واسه بخش آموزش پذیرفته شده. مسوول هماهنگی داوطلبا، رونی، گفت اگر توی بخشی افتادید که الویت اولتون نبوده علتش اینه که ما افراد رو براساس روزهای آزادی که می تونن توی موزه باشن و اینکه کی زودتر اپلیکیشن رو پر کرده و درخواست داده توی بخش های مختلف قرار دادیم. بنابراین کسی که زودتر از شما فرم رو پر کرده و برخلاف شما روز مورد نظر ما خالی بوده، کار رو گرفته اما شما در الویت دومتون براساس توانایی هاتون قرار داده شدید. ما باید فعلا 32 ساعت توی موزه کار کنیم، که میشه حدود چهار ماه، ماهی حداکثر دو شیفت چهار ساعته. بعد از این چهار ماه، گویا میشه به بخش های دیگه خودت رو منتقل کنی. رونی توضیحات کلی در مورد شیوه کار موزه و انتظارات از ما و بعد هم نحوه ی چک کردن شیفت و... داد و رفتیم توی موزه یه دور زدیم و با بخش هایی که باهاش سر و کار داریم آشنا شدیم. شیفت من از 22 آگوست شروع میشه؛ دومین و چهارمین سه شنبه ی ماه.
آدم های بسیار خوبی به نظر می رسیدن. هر چند خیلی توی ذوقم خورد اما به هر حال باید از یه جایی شروع کنم. این کار کمترین حسنش اینه که منو با آدم های جدید آشنا می کنه و بهم فرصت کسب تجربه های جدید رو می ده. کی می دونه بعدش قراره چی بشه و روزگار چه برنامه هایی در سر داره؟!
نگار اینا روز دوشنبه به سمت بوستون حرکت می کنن و فردا قراره وسایلشون رو بار بزنن. ما هم طبیعتا داریم می ریم کمک. سه شنبه هم شقایق اینا اسباب کشی دارن. نمی دونم این ماجراهای اسباب کشی قراره کی تموم بشه اما من که کم کم دارم از پا می افتم.
آزاده نجفیان
۲۳:۳۰۲۶
جولای

امروز میشه 5 روز که ساکن خونه ی جدید هستیم. اسباب کشی به خوبی و خوشی گذشت. ضرب المثلی هست که میگه چشم می ترسه و دست کار می کنه. فکر و خیال اسباب کشی از خودش سخت تره. البته اشاره به این نکته ضروریه که اگر کمک دوستان نبود بعید می دونم کار به این آسونی ها برگزار می شد.

محمد صبح روز شنبه رفت و یه وانت اجاره کرد و بعد هم وسایل رو کم کم بار زدن. توی اسباب کشیه که آدم تازه می فهمه چقدر وسیله داشته و باورش نمی شه این همه وسیله رو توی یه آپارتمان یه خوابه جا داده بوده! تقریبا ساعت یک و نیم بعدازظهر بود که همه ی وسایل توی خونه ی جدید بارگذاری شدن و بچه ها خسته و له برگشتن خونه هاشون. ما هم هر چی سعی کردیم کمی استراحت کنیم نشد و تقریبا از حدود چهار بلند شدیم به جمع و جور کردن و مرتب کردن. خوبی کار اونجا بود که من قبلا خونه رو تمیز و مرتب کرده بودم و خیلی از وسایل رو از جمله وسایل آشپزخونه رو آورده بودن و جا داده بودم واسه همین فقط باید خرده ریزها و البته خیل عظیم کتاب ها رو سر و سامون می دادیم. بسته بندی وسایلمون یک هفته طول کشید و در آوردن و دوباره چیدنشون کمتر از نصف روز! حدود نه و نیم شب بود که همه چی از کارتن ها دراومده و سر جاش رفته بود. حتی محمد تخت رو هم دوباره سر هم کرده بود. از اونجایی که اینترنت نداشتیم مجبور شدیم شب بریم زودتر بخوابیم اما مشکل از اونجایی شروع شد که همین که دراز کشیدم و چشمم گرم شد، از شدت خفگی از خواب پریدم. بلند شدم و همینطور بی هوا توی خونه قدم زدم. به اتاق که برگشتم فهمیدم بوی موندگی و بوی گربه توی اتاق منو از خواب بیدار کرده! خلاصه اینکه شب اول توی این خونه به خستگی زیاد و بی خوابی گذشت. یکشنبه مبلا و میزها رو سر و سامون دادیم و کم کم شکلش رو برگردوندیم به حالت عادی. بعد هم رفتیم و اینترنت خریدیم که قرار شد دوشنبه بیان و وصل کنن. آدم این جور مواقع ست که متوجه میشه چقدر اینترنت نقش تعیین کننده ای در زندگی اش بازی می کنه.

این چند روز خرد خرد و یواش یواش با خونه آشنا شدم. هنوز تمیزکاری و مرتب کردنش اون اندازه که من می خوام به انجام نرسیده اما دیگه به جایی برای زندگی تبدیل شده. خیلی بزرگه. من بچه ی زندگی آپارتمانی هستم و فقط شش سال اول زندگی ام رو توی ساختمونی که میشه بهش گفت یه خونه ی بزرگ و واقعی زندگی کردم. راستش همیشه زندگی آپارتمانی رو ترجیح دادم به چند دلیل: اول اینکه مسوولیت کمتری متوجه شخص آدمه. تو پول شارژ رو پرداخت می کنه و مسوول ساختمون به خیلی از موارد رسیدگی می کنه و در نهایت اگر هم مشکلی پیش بیاد با خیلیای دیگه درش شریکی که حل کردنش رو سرعت می بخشه. دوم اینکه من از خونه هایی که سوراخ سنبه دارن می ترسم. اینکه هر دری رو باز می کنی پشتش یه در دیگه است و هر گوشه ای یه درز و کشو داره منو به وحشت می ندازه چون دیگه نمی دونم همزمان توی همه ی این جاها که خونه ی من هستن چه خبره! این خونه خیلی سوراخ سنبه داره. هنوز جاهایی رو پیدا می کنم و چیزهایی رو می بینم که قبلا ندیده بودم اما کم کم داره چم و خمش دستم میاد. کلا کاری با طبقه ی بالا نداریم البته فعلا. هنوز هم فرصت کشف حیاط رو پیدا نکردم که مهمترین دلیلش گرما و هزاران پشه ی خون خواری ست که آزادانه بیرون می چرخن. خیلی کار برای انجام دادن هست. یه خونه واقعا به نگهداری و توجه نیاز داره؛ هر چی بزرگتر باشه این نیاز هم بیشتر میشه. در نهایت اما باید بگم الحمدلله ما مستقر شدیم و فردا هم اگه خدا بخواد میریم و کلید اون یکی خونه رو پس می دیم. امیدوارم روزهای خوبی در این خونه ی جدید در انتظارمون باشه.

آزاده نجفیان
۱۲:۱۰۲۱
جولای

فردا روز موعوده! شب ها نمی تونم بنویسم چون خسته تر از اونی هستم که بتونم کار دیگه ای انجام بدم. این چند روز همه اش در رفت و آمد بین این خونه و اون خونه گذشته. کم کم وسایل رو بردم و اونجا چیدم و یه کم اونجا رو تمیزکاری کردم تا قابل زندگی بشه. متوجه شدم از گربه ها متنفرم و بهشون حساسیت دارم. موی گربه همه جا هست و دو ماه خالی بودن خونه و گرد و خاک هم مزید بر علت شده که نشه به راحتی اونجا نفس کشید. پریروز نزدیک به یک ساعت فقط داشتم روی فقط یک کاناپه رو جارو می کشیدم بلکه بشه روش نشست! تازه بعد از این همه جارو کشیدن هنوز نمیشه با اطمینان گفت کامل تمیز شده. دیروز به راهنمایی کارول توی اینترنت سرچ کردم که چطور میشه از شر موی گربه راحت شد و راه کارهای مفصلی هم پیدا کردم که هنوز وقت پیاده کردنشون رو پیدا نکردم. فعلا خونه رو در حد قابل تحمل پاکسازی کردم تا بعد از اینکه کامل منتقل شدیم برم سراغ تمیزکاری بنیادی.

تقریبا همه چیز جمع و توی کارتن ها بسته بندی شده. این «تقریبا» مایه ی عذاب و اضطراب منه چون هنوز چیزهایی هست که تا لحظه ی آخر بهشون نیازه یا اینکه نمی دونی چیکارشون کنی و کجا جاشون بدی و دیدنشون دور و برت عذابت می ده. مثل مرغ سرکنده شدم! نمی تونم دو دقیقه یه جا آروم بشینم. همه اش احساس می کنم باید کاری کنم یا چیزی رو بسته بندی کنم اما در نهایت واقعا کاری نمونده. امروز عصر با محمد می ریم و آخرین کارتن ها و وسایلی رو که میشه با ماشین برد رو می بریم و اونجا جا می دیم. اگر اون خونه پر از وسایل نبود، میشد همه چیز رو گذاشت و یه روزه بار زد و برد خالی کرد اما ما رسما داریم به یه خونه ی کامل اسباب کشی می کنیم واسه همین هی باید ریز ریز وسایل رو جا بدیم که جا واسه بعدی  ها باز بشه.

کمرم به شدت درد می کنه و به سختی می تونم سر پا وایسم. متاسفانه به خاطر معده ی داغونم مدتیه که دیگه حتی مسکن هم نمی تونم بخورم واسه همین شرایط یه کم سخت تر شده. نگرانی ام دو بخش شده: یکی اسباب کشی، یکی جا دادن و مرتب کردن وسایل. فکر اینکه تازه وقتی همه ی این وسایل رو بردیم اون ور من باید حداقل یک هفته وقت بذارم تا جا براشون باز کنم و خونه رو مرتب کنم داره منو از پا می ندازه. به محمد می گم فکر کنم سر و سامون دادن اون خونه اینقدر طول بکشه که وقتی همه چی سر جاش قرار گرفت یک سال شده و ما باید بلند شیم! روز یکشنبه باید برگردیم و همین خونه رو تمیزکاری و واسه تحویل آماده اش کنیم. اگه خونه مرتب و تمیز نباشه جریمه می کنن و از پول پیشمون کم می کنن. باید نهایت تلاشم رو بکنم که بهانه دستشون ندم بیش از معمول ازمون پول کم کنن. 

شقایق و پوریا و اشکان فردا صبح میام واسه کمک. شقایق حتی قراره زحمت بکشه و ناهار درست کنه. خودشون آخر هفته ی دیگه اسباب کشی دارن. پوریا و اشکان هم توی آگوست باید امتحان جامع بدن. اینکه با این همه گرفتاری واسه ما وقتشون رو خالی کردن واقعا مایه ی دلگرمیه. نمی دونم دفعه ی دیگه ای که این وبلاگ رو به روز می کنم کی خواهد بود. جدا از فردا و پس فردا که احتمالا وقت نفس کشیدن هم نداشته باشیم، اینترنت اون خونه هنوز خیلی به راه نیست و کمی طول می کشه دوباره دسترسی کامل داشته باشم. لطفا دعای خیرتون رو روانه ی ما کنید تا این کار هم به خیر و سلامتی تموم بشه.

آزاده نجفیان
۲۳:۳۴۱۶
جولای

ما در کل خیلی وسیله و خرت و پرت نداریم اما حالا که داریم به خونه ای نقل مکان می کنیم که خودش پر از وسایله، همین چهارتا تیکه وسیله هم خیلی به چشم می یاد و نمی دونیم باهاشون چیکار کنیم. در همین راستا (!) تصمیم گرفتم کتابخونه امون رو بفروشم. کتابخونه ی ما خیلی هم کتابخونه نیست. چند تا قفسه است که به سختی کنار هم چسبونده شده اما در کمال تعجب خیلی خوب و محکم ایستاده و این دو سال حجم نامنظم کتابای ما رو تحمل کرده. از اونجایی که نقل و انتقال و تغییر مکان یه حرکت کاملا معمولی در آمریکا به شمار می یاد، سایت های زیادی هم هستن که کمک می کنن این جور مواقع بتونی وسایلت رو بفروشی یا وسایل دیگران رو بخری. این سایت ها ایالت به ایالت و شهر به شهر دسته بندی می شن و حتی می تونی توی یه منطقه ی خاص دنبال وسایل مورد نظرت بگردی. به هر حال سایت دنگ و فنگ خاص خودش رو داره اما میشه از اپلیکیشن هایی با همین کاربری اما کاربرد راحت تر هم استفاده کرد. 

من سه عکس از سه زاویه متفاوت از کتابخونه امون گرفتم و توی یکی از این اپلیکیشن ها بارگذاری کردم. قیمت رو هم زدم 5 دلار چون محمد معتقد بود کسی واسه بیشتر از این به خودش زحمت نمی ده این قراضه رو برداره. بلافاصله یه نفر بهم پیام داد که می خواد بخردش. توی همین فاصله که در مورد جزئیات بحث می کردیم، مالا بهم پیام داد که یکی از دوستانش می خواد کتابخونه رو برداره. از اونجایی که گفتگوی من با خریدار ناشناس روی پیامگیر هم اپلیکیشن بود و وقتی بهش گفته بودم کدوم منطقه زندگی میکنیم دیگه خبری ازش نشده بود، با خوشحالی به مالا گفتم که به دوستش بگه ما شنبه صبح منتظرشیم بیاد و کتابخونه رو برداره. بلافاصله هم روی اپلیکیشن اعلام کردم که کتابخونه فروش رفته. خوشحال از اینکه به این زودی و راحتی از کتابخونه رو فروختم داشتم زندگی ام رو می کردم که حدود ساعت یک نصف شب دیدم مالا پیام داده می شه کتابخونه رو توی ماشین جا داد؟! شصتم خبردار شد که گند زدم! با سابقه ای که از مالا سراغ داشتم باید حدس می زدم که نباید بهش واسه کارهای مهم اطمینان کرد. پیام دادم که نه، جا نمیشه مگه اینکه درای ماشین رو از دو طرف باز بذارین! طبیعتا با نگرانی خوابیدم و صبح دیدم پیام داده شرمنده، من فکر اینجاش رو نکرده بودم! اگه می تونین وقتی دارین واسه بردن وسایلتون وانت می گیرین بذارینش توی وانت و بیارین دم خونه ی ما پیاده اش کنین یا صبر کنین دو هفته دیگه که دوستمون قصد اسباب کشی داره و وانت اجاره می کنه میاد و ازتون می گیرتش! از شدت عصبانی ات نمی دونستم چیکار کنم؟! جواب دادم چطور ممکنه فکر حمل و نقلش رو نکرده باشی؟! من اگه جا واسه کتابخونه توی وانت داشتم با خودم می بردمش و نیازی نبود بفروشمش. مخلص کلام اینکه بعد از کلی جر و بحث مالا عذرخواهی کرد و تمام. من موندم و اعصاب خرد و کتابخونه.

البته من ناامید نشدم. دوباره اطلاعات کتابخونه رو روی اپلیکیشن بارگذاری کردم اینبار با قیمت 7 دلار و توی یکی از سایت های مشهور خرید و فروش هم با قیمت ده دلار گذاشتمش. در کمال تعجب چند نفری پیام دادن که یکی اشون حتی واسه امروز ظهر حدود ساعت 1 یا 2 قرار گذاشت بیاد و کتابخونه رو ببره. صبح بلند شدم و کتابخونه رو خالی کردم و گذاشتیمش وسط خونه که تا اومد بدیم ببره اما هر چی صبر کردیم خبری ازش نشد. حدود 5 پیام داد که وانتم وسط راه خراب شده و با جرثقیل تازه رسوندمش خونه. نمی رسم امروز بیام و می افته واسه فردا. اگه می تونی تا فردا صبر کنی که هیچ اگر نه که از نظر من ایرادی نداره. من چند تا خریدار پشت دستم داشتم که پیام داده بودن و اظهار تمایل کرده بودن که مذاکره کنن که جواب هیچکدوم رو نداده بودم، بهش گفتم اگه کتابخونه فروش نرفت خبرت می دم. به بقیه پیام دادم اگر طالبن زودتر خبرم کنن که تا این لحظه خبری از هیچکدومشون نشده. نمی دونم اما احساس می کنم انگار این کتابخونه ی ما طلسم شده که تا مرحله آخر واسه فروشش پیش می ریم و در نهایت معامله سر نمی گیره. امیدوارم ظرف همین هفته بالاخره بتونم واقعا بفروشمش والا مجبوره این همه راه رو با ما بیاد و بعد هم بره توی انباری.

آزاده نجفیان
۲۲:۳۹۱۵
جولای

بالاخره شمارش معکوس شروع شد! ایشالا آخر هفته ی آینده اسباب کشی خواهیم کرد. هفته ی پیش یه روز با شقایق رفتیم اون خونه و تا جایی که می شد بسته بندی و جمع کردیم. حالا مونده فقط یه تمیز کاری سرِ دستی و بعد هم کم کم بردن وسایل. اما توی این فاصله اتفاقات هیجان انگیز دیگه ای هم واسه ما افتاد که نوشتن ازشون دست کم دل من رو آروم می کنه.

چهارشنبه که با شقایق رفته بودیم اون خونه، موقع برگشتن هر کاری می کردم نمی تونستم از پارکینگ خونه بیام بیرون. پارکینگ خونه های حیاط دار اینجا اینطوریه که یه راهروی کوچیک کنار خونه است که می ره به سمت حیاطی پشت خونه که باید اونجا پارک کنی. خیلی از خونه ها همون پارکینگ پشتی رو هم ندارن و همون راه باریکه ی بین دو خونه میشه پارکینگ مشترک. از اونجایی که ماشین ریچارد هم توی پارکینگ پشت خونه پارکه، وقتی ما ماشینمون رو کنارش پارک می کنیم امکان سر و ته کردن ماشین خیلی کمتر میشه و گاهی هم غیرممکنه واسه همین باید دنده عقب همه ی این راه رو بیای بیرون. از یه ساعتی به بعد در شبانه روز هم همسایه ها توی اون راهروی مشترک پارک کردن که همین باعث میشه دنده عقب گرفتن مشکل تر بشه. اون روز چون ما حدود هفت داشتیم از خونه می زدیم بیرون، ماشین همسایه ها پارک بود و من هم هر کاری می کردم و هر چقدر ماشین رو جلو و عقب می بردم نمی تونستم سر و ته اش کنم که از ماشین رو از سر بیارم بیرون. هر چی هم دنده عقب می گرفتم از یه جایی به بعد گیر می کردم به لبه ی باغچه ها یا می ترسیدم بگیرم به ماشین همسایه ها و خلاصه اینکه بدجور اسیر شده بودم. خلاصه شقایق پیاده شد و به هر بدبختی ای بود به من فرمون داد تا بیام بیرون و بعد هم خیابون رو بست تا من بتونم وارد خیابون بشم و بریم! وقتی رسیدیم خونه اشون تصمیم گرفتیم بریم بیرون شام بخوریم که دیدم ای داد غافل که لاستیک عقب ماشین پنچره! اولش فکر کردم بخاطر اینکه کلی به در و دیوار مالیدم پنچرش کردم بعد دیدم اتفاقا این اون لاستیکه که اصلا امروز هیچ جوره درگیر نشده بوده. همه ی خاطرات وحشتناک پنچری ماشین و اتفاقاتی که پارسال همین موقع ها برامون افتاده بود، یکدفعه زنده شد. خوشبختانه این دفعه تنها نبودیم، جایی گیر نکرده بودیم و لوازم پنچرگیری هم همراهمون بود. پوریا به محمد کمک کرد تا تایر یدک رو ببندن و متوجه شدن یه میخ بزرگ رفته توی تایر. یادم اومد چند روزه که احساس می کردم لاستیک کم باد شده و هر بار چک کردنش رو انداخته بودیم یه وقت دیگه. دو ماشینه اومدیم خونه ی ما. صبح روز بعد محمد رفت لاستیک فروشی نزدیک خونه تا تایر رو عوض کنه. کاشف به عمل اومد که دفعه ی قبل که لاستیک هامون رو عوض کرده بود با بیست یا سی دلار اضافه لاستیک ها رو بیمه کرده بود که اگه اتفاقی مشابه پنچری با میخ پیش اومد و لاستیک قابل تعمیر بود بدون پرداخت هزینه تعمیرش کنن! این شد که لاستیک ماشین بدون هزینه تعمیر و به جای اولش بازگشت. اما ماجراهای ماشین ما به همینجا ختم نمیشه.

اینجا سالی یک بار باید پلاک ماشین رو تمدید کنی. این طوری هم مجبوری ماشین رو ببری معاینه ی فنی و هم اینکه سالی یک بار اطلاعاتت چک می شه و یه جورایی نظارت غیرمحسوس روی راننده ها و ماشین ها اعمال می شه. از اونجایی که ما پارسال جولای ماشین رو به نام کرده بودیم الانا دیگه وقتش بود که بریم و پلاک رو عوض کنیم. از اونجایی که ماشین ما قدیمی ست حتما باید می بردیم معاینه فنی. محمد دوشنبه برده بودش و گفته بودن چون چراغ چک ماشین روشنه مجوز نمی دن. هر چی محمد گفته بود بابا تعمیرگاه تایید کرده که این چراغه که خرابه نه موتور، زیر بار نرفته بودن. این شد که محمد جمعه صبح از تعمیرگاه وقت گرفته بود که ببره تکلیف اون چراغ لعنتی رو مشخص کنه. ساعت ده و نیم صبح از تعمیرگاه زنگ زد که بیچاره ها تونسته بودن چراغ رو خاموش کنن هر چند آخرش هم نفهمیده بودن مرگش چیه و البته پولی هم نگرفته بودن. داشت می رفت سمت معاینه فنی. حدود یک ساعت بعد زنگ زد که بعد کلی توی صف وایسادن طرف بهش گفته آفرین که تعمیرش کردی اما قانون می گه بعد از تعمیر اختلال باید صد مایل رانندگی کنی تا مطمئن بشیم ماشین ایرادی نداره و الکی دستکاری اش نکردین! صد مایل!؟ به محمد گفتم ولش کن و بیا خونه. توی هفته به هر حال اینقدر رانندگی می کنیم تا چوب خط پر بشه. قبول نکرد. گفت من دیگه نمی تونم وقت بذارم و این همه راه برم و بیام. همین امروز باید تکلیفش روشن بشه. گفت اگه حوصله داری میام دنبالت با هم بریم چرخ بزنیم. راستش حوصله نداشتم و هوا هم خیلی گرم و چسبناک بود اما دلم سوخت. خلاصه اینکه در نهایت حدود سه ساعت توی شهر چرخ چرخ کردیم تا بالاخره به صد مایل مورد نظر رسیدیم و رفتیم معاینه فنی. ساعت یه ربع به چهار بود و تا پنج بیشتر باز نبودن. خوشبختانه اگر ماشین مشکلی نداشته باشه اونا کارشون رو خیلی سریع انجام می دن. کلش توی ده دقیقه انجام شد و برگه رو بهمون دادن. یه اداره رانندگی نزدیک معاینه فنی بود. با اینکه امید نداشتیم کارمون رو این آخر وقتی راه بندازن اما سریع رفتیم و دیدیم از ما خوشحال ترا خیلیان که توی صف جلوی ما هستن و بعد از ما هم هنوز دارن میان. حدود بیست دقیقه توی صف وایسادیم و بعد ظرف ده دقیقه برچسب جدید رو صادر کردن و خلاص! محمد ساعت نه و نیم صبح از خونه زده بود بیرون و دوازده و نیم ظهر اومده بود دم خونه دنبال من؛ پنج و نیم بعدازظهر رسیدیم خونه در حالی که له بودیم اما کارا انجام شده بود! فعلا ماجراهای ماشین ما به نظر می رسه تموم شده باشه. امیدوارم هفته ی آینده نهایت همکاری رو با ما بکنه چون خیلی بهش نیاز داریم.


پی نوشت: در ضمن این ماجراهای ماشینی یاد دو صحنه از دو سریال تلویزیونی محبوبم افتادم. گیر کردنم توی پارکینگ منو یاد اون قسمتی از فرندز انداخت که راس مثلا ماشین رویاهاش رو خریده بود و گوشه ی خیابون پارک کرده بود اما دو تا ماشین چنان از جلو و عقب بهش چسبونده بودن که نمی تونست در بیاد. اونجایی که جویی داره بهش فرمون میده که بیاد بیرون دقیقا مثل وقتیه که شقایق داشت به من فرمون می داد و من در عین حالی که عصبی شده بودم یاد این صحنه ی فیلم افتاده بودم و توی ماشین بلند بلند می خندیدم.

ماجرای دوم منو یاد بیگ بنگ تئوری می ندازه که شلدون بارها و بارها به پنی می گه چراغ چک ماشینش روشنه اما پنی محل نمی ده تا اینکه موتور ماشین می سوزه! اینکه در عین بدبختی و درموندگی احساس کنی قهرمان یکی از سریال های کمدی هستی کمی از فشار موقعیت کم می کنه.

آزاده نجفیان
۲۳:۳۰۰۹
جولای

از اون شبی که شام خونه ی کیانوش دعوت بودیم و با آشپزی و سفره آرایی اش متعجبمون کرد، چالشی به راه افتاد از این قرار که آقایون هم یک شب بدون گرفتن کمک از خانم هاشون یا کس دیگه ای، همه رو شام دعوت کنن تا ببینیم آشپزی اشون در چه حده و چند مرد حلاجن!؟

شنبه ی هفته ی پیش نوبت پوریا بود. همبرگر خونگی و چیکن استراگانف درست کرده بود. با اینکه من اصولا زیاد همبرگر خور نیستم اما واقعا همبرگر خوشمزه ای بود مخصوصا که پوریا اون سس مشهور همبر رو که متشکل از خیارشور رنده شده و مایونز بود رو هم درست کرده بود. چیکن استراگانفش هم که دیگه جای خود داشت.

این هفته محمد داوطلب شده بود. اول هم قرار بود شنبه باشه اما چون یه کم درس و مشقش این روزا زیاده تصمیم گرفت بذارتش یکشنبه. البته قابل ذکره که دیروز صبح هم ما برای صبحانه با گروه دیگه ای از دوستان ایرانی امون بیرون بودیم که اتفاقا تقریبا همگی اشون به تازگی از تعطیلات تابستانی در ایران برگشتن و در کنار عسل و شیره و نونی که از ایران آورده بودن ما رو در خاطراتشون شریک کردن.

به هر حال، امروز نوبت محمد بود که تصمیم گرفته بود خورشت بامیه و کباب شامی درست کنه. یکی از قوانین مسابقه می گه که در روز مورد نظر همسر شخص مسابقه دهنده نباید منزل باشه و باید به خانه ی یکی از مهمانان منتقل بشه تا از صحت و سلامت مسابقه اطمینان حاصل بشه! هفته پیش شقایق از ظهر خونه ما بود و امروز هم محمد منو برد گذاشت خونه ی اونا و خودش برگشت تا غذاها رو آماده کنه.

من و شقایق هم سر خودمون رو با تفریحات همیشگی که شامل غیبت کردن و فیلم دیدن میشه، گرم کردیم. فیلم 50 کیلو آلبالو رو دیدیم که به لعنت خدا هم نمی ارزید و فقط تلف کردن وقت بود. بیچاره شقایق که قبلا دو بار این فیلم رو دیده بود و امروز بار سومش بود. برای اینکه تا ساعت شش عصر از گشنگی نمیریم، یه نودل خوشمزه هم برام درست کرد که بسیار چسبید. خلاصه اینکه ما راس شش اینجا بودیم و محمد هم توی آشپزخونه سرگرم پختن و آماده کردن. خدایی اش ساعت سه بعدازظهر خورشت و کبابش حاضر بود اما آماده کردن بقیه ی مخلفات وقتش رو گرفته بود. حدود هفت غذا حاضر شد. خیلی باسلیقه سفره رو چید هر چند یه کم هول بود و هی بعضی چیزا رو یادش می رفت سر سفره بیاره اما در نهایت همه چیز عالی و بسیار خوشمزه بود. الان هم که مهمونا رفتن داره توی آشپزخونه ظرفا رو می شوره و تمیزکاری می کنه که دیگه از فردا صبح علی الطلوع بره سراغ درس و مشق چون تا دو هفته ی دیگه باید دو تا مقاله تحویل بده.

تجربه ی این چالش منو متوجه نکته ای در مورد خودم کرد که تا حالا ازش غافل بودم. من در همه ی زندگی آدم بسیار بسیار بدغذایی بودم؛ شکمو و بد غذا. همیشه مامانم و اطرافیانم از دستم در عذاب بودن که چی رو می خورم و چی رو نمی خورم. توی این دو سالی که سر خونه و زندگی خودمم اون مشکل بد غذایی بیش از 80 درصد برطرف شده و من دیگه اصلا اون ادا و اطوار سابق رو در خودم نمی بینم. امشب که مسوولیت غذا درست کردن توی خونه ی خودم با من نبود متوجه شدم علت از بین رفتن عادت های بد غذایی ام و بی میلی ام به غذا در عین اشتها اینه که من دو ساله که خودم واسه خودم آشپزی می کنم! توی این دو سال خیلی راحت چیزهایی رو که دوست نداشتم از برنامه غذایی حذف کردم یا روش استفاده ازشون رو تغییر دادم واسه همینه که دیگه با غذا خوردن مشکلی ندارم. یه مثال ساده اش اینه که همه می دونن من از پیاز متنفرم! می دونم خیلی عجیب و غیرمعموله اما من حالم از پیاز بهم می خوره. اون ماه های اول ازدواجمون هم همیشه محمد برام پیاز رنده می کرد تا من باهاش غذا درست کنم و همیشه هم از بوی پیاز در رنج و عذاب بودم اما کم کم شروع کردم به جای پیاز خام از پیاز سرخ شده ی آماده استفاده کردن که خیلی راحت و در بسته بندی از مغازه می خریدمش و الان تقریبا یک سالی میشه که حتی به جای اون پیاز سرخ کرده از پودر پیاز استفاده می کنم. پودر پیاز دقیقا همون کاربرد پیاز خام رو داره با این تفاوت که نه عذاب پوست کندن و خرد کردن رو تحمل می کنی و نه اینکه توی غذا پیداست و اتفاقا به غلظت خورشت هم اضافه می کنه. به همین راحتی من تونستم مشکل اساسی ام رو با آشپزی و بسیاری از غذاها حل کنم و بیشتر از قبل از خوردن لذت ببرم. اینکه آماده کردن غذا تحت کنترل منه و می تونم اونطوری که دوست دارم آماده اش کنم باعث شده تا عادت های بد غذایی ام تا حد زیادی کمرنگ یا برطرف بشن. از یه جنبه ممکنه این طور به نظر برسه که من بیماری کنترلگری دارم که البته پر بیراه هم نیست اما میشه گفت تا زمانی که این بیماری به کسی آسیبی نزده و بلکه زندگی من رو هم راحت تر کرده، میشه ازش چشم پوشی کرد.

آزاده نجفیان
۲۳:۴۰۰۶
جولای

قرار ما با کارول پنج شنبه ها توی یکی از دبیرستان های منطقه است. امروز صبح که رسیدم و پارک کردم دیدم کارول دست از پا درازتر از در مدرسه اومد بیرون. معلوم شد این هفته کلا مرکز آموزش زبان به خارجی زبان ها بسته بوده و کسی به ما خبر نداده! از اونجایی که هر دو این راه رو اومده بودیم تصمیم گرفتیم بریم توی کتابخونه ی پارک که دقیقا جلوی مدرسه است بشینیم. کتابخونه خوشبختانه همون راس 10 که قرار بود کلاس ما شروع بشه، باز شد. به هر حال کتابخونه مکانی ست برای مطالعه و باید سکوت درش رعایت بشه اما معمولا اینجا فقط توی اتاق مطالعه است که باید کلا ساکت باشی و توی محیط خود کتابخونه اون قانون سفت و سخت حاکم نیست. به ناچار رفتیم و روی مبل های وسط سالن نشستیم و تا اونجایی که امکان داشت آروم با هم شروع به صحبت کردیم.

وقتی کارول شنید که کمی کسلم و معمولا هر روز هفته رو خونه ام خیلی جدی گفت باید خودم رو مشغول به کاری کنم چون این رویه خطرناکه! کارول سال ها به شکل داوطلب توی موزه ی هنرهای معاصر نشویل کار می کرده. گفتم بدم نمیاد منم کار داوطلبانه رو توی موزه امتحان کنم. خیلی استقبال کرد. گفت با یکی از دوستانش در موزه صحبت می کنه و خبرش رو بهم می ده. بعدش هم بهم گفت اخیرا با خانم مدیر موسسه زبان، جولی، داشتن در مورد کلاس و پیشرفت ها و دستاوردها حرف می زدن و جولی گفته اگر آزاده امسال می اومد و برای شرکت در کلاس ثبت نام می کرد، احتمالا اصلا نمی پذیرفتیمش چون سطح زبانش خیلی بالاتر از آموزش های ماست! خیلی تعجب کردم و بی نهایت هم خوشحال شدم. کارول هم تاکید کرد که سطح زبان من به اون اندازه از تسلط رسیده که حتی بتونم به سطوح پایین تر انگلیسی درس بدم و پیشنهاد داد که اگر من موافقم و مشکلی ندارم شاید به چند تا کلیسا من رو به عنوان معلم زبان انگلیسی معرفی کنه! واقعا برام خوشحال کننده است که می بینم و می شنوم دیگران از پیشرفت زبانم حرف می زنن هر چند من خودم اصلا احساسش نمی کنم.

با کارول درباره ی کتاب و فیلم حرف زدیم و قرار شد تا هفته ی دیگه ماجرای موزه رو پیگیری کنه و خبرم بده. بعد از کلاس هم من رفتم سراغ خریدهای هفتگی. رسیدم خونه فکرش رو نمی کردم قراره این پنج شنبه با بقیه ی پنج شنبه ها فرق کنه. خیلی ناگهانی و تا این لحظه غیر واضح، خبر مرگ آشنایی به گوشم رسید که شوکه ام کرده. چند ماه قبل سر موضوعی که تا امروز برام روشن نیست  و این طور که پیداست دیگه هرگز هم قرار نیست روشن بشه که دقیقا ماجرا چی بود، با این دوست بحثمون شد و من اینقدر دلخور و عصبانی شدم که حتی آخرین پیامش رو هم جواب ندادم و احساس کردم کاری که کرده اینقدر بد بوده که شایسته ی گرفتن یه جواب از طرف من هم نیست. هیچ وقت به خواب هم نمی دیدم مرگ این طور نزدیک و در کمینش باشه! هنوز علت مرگش رو نمی دونم و راستش نمی تونم باور کنم که واقعا رفته باشه. هر چند ما با هم صمیمی نبودیم و به سختی میشه گفت حتی دوست بودیم اما آشنایی دیرینه ای با هم داشتیم و همین آشنایی کافیه که فکر کنم شاید اینم یکی از بازیاشه! شاید می خواد ببینه عکس العمل بقیه چیه اگه خبر مرگش منتشر بشه؟! فکر اون پیام بی جواب لحظه ای رهام نمی کنه. اینکه رشته ای ناتموم مونده و دیگه هرگز این فرصت پیش نخواهد اومد که دوباره به هم بیاد باعث میشه یه چیز گرم و دردناکی توی سینه ام جابجا بشه. کاش این ماجرا بازی باشه. اگه همه اش دروغ باشه قول می دم اولین کاری که می کنم اینه که بهش پیام بدم و بگم دیگه دلخور نیستم، که دیگه اون ماجرا برام اهمیت نداره، که چقدر خوشحالم که زنده است...

آزاده نجفیان
۲۲:۳۷۰۵
جولای
ما قاعدتا باید الان توی خونه ی جدید می بودیم اما از اونجایی که صاحب خونه ی محترم گفت اگر تا آخر قرارداد نمونیم پول پیش خونه رو پس نمی ده، مجبور شدیم تا آخر جولای هم اینجا بمونیم و از اول آگوست بریم خونه ی جدید. خداییش هم ریچارد واقعا با ما همکاری کرد و رضایت داد دو ماه خونه اش خالی بمونه و ما از اول آگوست که میریم اون ور اجاره رو پرداخت کنیم.
از اونجایی که هنوز در هفته ی اول جولای به سر می بریم، تصمیم گرفتم امروز خودم تنها برم اون ور و یه نگاه درست و حسابی به خونه بندازم ببینم چیا لازم داره و چقدر می تونم وسایل رو جابجا و جمع و جور کنم و جا برای وسایل خودمون باز کنم.
امروز از صبح مثل سیل بارون می بارید. محمد رو ظهر گذاشتم دانشگاه و رفتم خونه ی ریچارد. وارد پارکینگ که می شدم دیدم توی این خونه ی جدید هم یه همسایه ی سنجاب داریم که توی حیاط داشت می گشت و ناهار می خورد. اول که هر کاری کردم نتونستم در خونه رو باز کنم. به محمد زنگ زدم و جای کلید یدکی رو بهم گفت تا از در جلوی خونه برم داخل. چیزی که در مورد این خونه دوست دارم نورگیر و روشن بودن خونه است. از جاهای تاریک و سایه دار بدم میاد. یه چرخی زدم و رفتم سراغ کشوها. اینقدر وسیله توی این خونه هست که آدم نمی دونه باهاشون چیکار کنه. تا جایی که می شد سعی کردم وسایل رو جمع کنم و مثلا از سه تا کشو تقلیلشون بدم به یکی بلکه کمی جا باز بشه. در نهایت کار زیادی نتونستم انجام بدم و کار اصلی که تمیز کاری ست می افته همون هفته ی آخر. همه جای خونه پر از موی گربه است! باید یه جاروی سرتاسری و اساسی بکشیم. دفعه ی دیگه باید با محمد دو تایی بریم تا بشقاب ها و لیوان ها رو بسته بندی کنیم و بذاریم انباری تا جا واسه ظرفای خودمون باز بشه و منم دیگه مسوولیتی در قبال لوازم شکستنی نداشته باشم. 
یکی از جالب ترین قسمت های جابجایی امروز سر و کله زدن با کتاب ها و مرتب کردن اونا بود. ریچارد کتاب های خیلی متنوعی داره از جمله رمان که منو بسیار خوشحال می کنن. جالبتر اینکه یه مجموعه کامل از کتاب های اورهان پاموک داره. من کارهای پاموک رو دوست ندارم اما مدتها بود که دلم می خواست دو کتابش رو بخونم: موزه ی معصومیت و استانبول. هر دو کتاب اونجا بود که موزه ی معصومیت رو با خودم آوردم خونه تا بخونم.
اینکه ما مجبور نیستیم در یک روز اسباب کشی کنیم خیلی خوبه اما همین کشدار شدن ماجرا و نه اینجا بودن و نه اونجا، خودش داره کم کم خسته کننده می شه. نه دیگه حوصله دارم خونه ی الانمون رو مرتب و جمع و جور کنم و نه خونه ی جدید رو! این یه تجربه ی ثابت شده است که هر چقدر هم که زمان داشته باشی آخرش همه ی کارا می مونه واسه روزای آخر. من که بی صبرانه منتظر اون روزهام.
فردا بعد از دو هفته قراره برم کلاس زبان. دو هفته پیش که کارول مهمون داشت و کنسل کرد، هفته ی پیش هم من مهمون داشتم و نرفتم. این هفته دیگه باید برم سر کلاس. همین الان در عین خواب آلودگی مشقام رو نوشتم. هوای نشویل این روزا اینقدر خیس و گرم و چسبنده است که فقط باید بمونی خونه و بخوابی اما چه می شد کرد که باید زندگی هم کرد!
آزاده نجفیان
۲۳:۲۸۰۳
جولای

چند روزی میشه که کارتون من نفرت انگیز 3 اکران شده. مدتها بود منتظرش بودم تا اینکه امروز بعدازظهر محمد از کتابخونه زنگ زد که اگه میخوای امشب بریم سینما. از اونجایی که امروز باید تا ساعت 7 کتابخونه می بود، تنها سانس ممکن برای ما میشد ساعت هشت و نیم. اول به خودم گفتم فردا شب میریم اما بعد دیدم واقعا دلم می خواد امشب از خونه بزنیم بیرون. محمد هفته پیش از دانشگاه برامون بلیط خریده بود. ساعت هفت اول رفت یه خرید کوچولو کرد و بعد هم اومد خونه سریع یه چیزی خورد و حدود هشت زدیم بیرون. از اونجایی که فردا 4 جولای و روز استقلال آمریکاست، همه ی شهر خیلی خلوته و ساکته برعکس سینما که شلوغ بود! نسبت به آخرین دفعه ای که برای دیدن دیو و دلبر رفته بودم سینما، سالن نمایش سینما خیلی خیلی تغییر کرده بود. اول اینکه موقع خرید بلیط می تونستی صندلی ات رو انتخاب کنی. بعد هم که وارد می شدی می دیدی که صندلی های قبلی رو به صندلی های بزرگ چرمی که تخت خواب میشن تغییر داده بودن! ملت همه صندلی هاشون رو باز کرده بودن و نیمه دراز کش مشغول تماشای تبلیغای قبل از شروع فیلم بودن. مدت ها بود که هر وقت سینما می رفتیم یکی از سالنا رو بسته بودن و در حال کند و کوب بودن و دیگه انتظار همچین تغییر چشمگیری رو نداشتم. سالن تقریبا پر بود اما اینقدر بچه توی سینما نبود که حضورشون به چشم بیاد. بیشتر بزرگترها یا نوجوون ها بودن چون کوچولوها حداکثر تا 9 شب باید برن بخوابن.

کارتون خیلی خوبی بود و بسیار روحیه امون رو عوض کرد. یه خانم و آقای مسن کنار دستمون نشسته بودن که خیلی ذوق فیلم رو می کردن و بلند بلند می خندیدن. هیجان و همراهی اشون واقعا آدم رو خوشحال می کرد. فیلم هم که تموم شد ما و همون خانم و آقا، تا آخر تیتراژ مصرانه نشستیم به امید اینکه مثل همیشه آخرش یه تیکه ی کوچولو پخش کنه اما هیچی نبود و کلی تو ذوقمون خورد!

این چند روز از آسمون سیل می باره! هیچ استعاره و تمثیلی در کار نیست؛ واقعا یک دفعه آسمون شکاف برمی داره و سطل سطل آب می ریزن پایین. تا حالا دوبار هشدار سیل روی گوشی ها اومده و هر لحظه منتظر خرابی هستن. از دیشب صدای ترقه و فشفشه میاد اما این بارون بی وقفه یه کم کار دوستان علاقه مند رو سخت کرده. مترصدن تا بارون قطع بشه مواد منفجرشون رو هوا کنن اما خوشبختانه بارون بهشون امان نمی ده. یادمه پارسال هم این موقع هوا کمی ابری بود و بیم این می رفت که باروت ها برای شب جشن نم بکشن اما در هر حال دوستان مراسمشون رو برگزار کردن و خوشبختانه بارون اون حجم عظیم دود رو شست و برد. باید دید امسال میخوان چیکار کنن و چقدر می تونن کار رو پیش ببرن.

آزاده نجفیان