آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۵ سپتامبر ۱۸ ، ۲۰:۲۴ 1078
  • ۰۳ سپتامبر ۱۸ ، ۲۲:۳۶ 1076
  • ۳۰ آگوست ۱۸ ، ۲۲:۳۰ 1072
  • ۲۸ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۲۵ 1070
  • ۲۷ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۵۳ 1069
  • ۱۵ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۳۶ 1057
  • ۱۳ آگوست ۱۸ ، ۲۳:۰۵ 1055
  • ۳۰ جولای ۱۸ ، ۲۱:۴۴ 1041
  • ۲۴ جولای ۱۸ ، ۲۳:۱۴ 1035
  • ۰۹ جولای ۱۸ ، ۲۱:۵۲ 1020

۶ مطلب در آگوست ۲۰۱۷ ثبت شده است

۲۲:۴۳۲۸
آگوست
امروز تجربه ی جدیدی رو پشت سر گذاشتم که میشه بهش گفت: life changing! توی جاده و در بزرگراه رانندگی کردم! از وقتی که بچه ها رفتن مورفیسبرو، یه چند باری توی شهر، توی بزرگراه رانندگی کرده بودم اما هنوز جرات نداشتم خارج از شهر رانندگی کنم. امروز باید واسه قراری ساعت سه بعدازظهر فرانکلین می بودم. با رانندگی در بزرگراه تقریبا بیست دقیقه فاصله است و اگه بخوای از غیر بزرگراه بری میشه حدود 45 دقیقه. قصد داشتم از توی شهر برم که معلوم شد محمد اون ساعت کلاس نداره. خواهش کردم منو برسونه. گفت باهام میاد اما باید خودم بشینم پشت ماشین و از بزرگراه برم! یه کم مخالفت کردم اما چیزی نگفتم. امروز از صبح بارونی بود. واقعا توی هوای بارونی توی جاده رانندگی کردن خطرناکه چون سرعت بالای ماشینا اینقدر آب به این ور و اون ور می پاشه که دیگه از یه جایی به بعد اصلا چیزی دیده نمیشه، حتی چراغ ماشین ها. با دودلی ظهر رفتم دانشگاه دنبال محمد اما هر چی اصرار کردم بشینه، قبول نکرد. با اینکه می ترسیدم اما راستش زیادم بدم نمی اومد این کار رو بکنم. فقط چون محمد باهام بود یه کم ترسم بیشتر بود که نکنه خدای ناکرده اتفاقی واسه جفتمون بیفته. خوشبختانه بارون قطع شد و جاده واقعا اونقدری که انتظار داشتم شلوغ نبود واسه همین لاین عوض کردن خیلی سخت نبود. خیلی ترسیدم و اولش حسابی استرس داشتم اما موقع برگشتن می تونم بگم دیگه دستم اومده بود باید چیکار کنم. این تجربه برام خیلی ارزش داره. چرا؟ چون راه های بیشتری رو برام باز می کنه و امکانات بیشتری رو برام فراهم می کنه. حالا تنهایی و با صرف وقت کمتر می تونم جاهایی رو برم که قبلا نمی تونستم. خوشحالم که با اصرار محمد بالاخره بهش تن دادم.
آزاده نجفیان
۲۲:۱۳۲۴
آگوست

سه شنبه روز خوبی بود. شلوغ تر از اون چیزی که فکرش رو می کردم اما در نهایت رضایت بخش. صبح همه به جز من زود از خواب بیدار شدن چون پوریا باید واسه امتحان زودتر می رفت دانشگاه. محمد هم همراهش رفت. من حدود هشت و نیم بیدار شدم و تقریبا نه و ربع زدم بیرون و شقایق رو با اون همه استرس خونه تنها گذاشتم. این بار از ورودی پارکینگ وارد شدم و مثل آدم بلیط گرفتم. از اونجایی که موزه ساعت ده باز میشه، هنوز کلی جای پارک بود و زحمتی برای پیدا کردن جای خالی نداشتم. رفتم و با شماره ای که بهم داده بودن اعلام ورود کردم. بعد هم رفتم و کارت شناسایی ام رو گرفتم. خانمی که توی باجه ی فروش بلیط بود اومد و بهم گفت باید چیکار کنم. باید به بازدید کننده ها راه استفاده از آی پاد روی برای تور صوتی تصویری نشون می دادم، کارت شناسایی اشون رو می گرفتم و بهشون یه آی پاد و هدفن می دادم. بعد هم که پسش آوردن، باید هدفن رو با دستمال مرطوب تمیز می کردم و می ذاشتم توی یه جعبه تا آخر روز ببرن و دوباره بسته بندی کنن. رونی، رئیسمون، هم اومد و سر زد و خوش آمد گفت. خیلی هم تشکر کرد که دارم باهاشون همکاری می کنم. گفت حدس می زنه امروز باید خیلی شلوغ باشه چون توریست های زیادی برای دیدن کسوف روز قبل اومده بودن به نشویل. راس ده درا رو باز کردن.

ساختمون موزه قبلا اداره ی پست نشویل بوده. واسه همین خیلی تغییرش ندادن و فقط تغییر کاربری داده. یه هال خیلی بزرگ داره که چهار دری ورودی در چهار سمتش داره. ابتدای هر راهرو یه نگهبان نشسته. سرتاسر راهرو از مرمر سیاهه و سقف خیلی بلندی داره. هنوز میشه بقایای اداره ی پست سابق رو درش دید. آخر هال میز خرید بلیط هست. مشکل اینجاست که میز من اولین چیزیه که بازدیدکننده هایی که از چهار ورودی وارد می شن می بینن! بنابراین روز سه شنبه بیش از اینکه بخوام دستگاه امانت بدم، به سوالات بازدیدکننده ها جواب دادم. سوال هایی از قبیل: از کجا باید بلیط بخریم؟ ورودی گالری کجاست؟ قدمت ساختمون چقدره و چه سالی ساخته شده؟ و از همه مهم تر، دستشویی کجاست!؟ البته از حق نباید گذاشت که تقریبا ده نفری هم برای امانت گرفتن دستگاه اومدن و یکی از عزیزان هم آی پاد بدبخت رو محکم کوبید زمین و ترکوندش! البته خوشبختانه دستگاه آسیب جدی ندید اما تا وقتی که من شیفت رو تحویل می دادم همچنان توی شوک بود. شیفت من از ساعت یه ربع به ده تا یه ربع به دو بود. در این چهار ساعت ربع ساعت میشه برای استراحت میز رو ترک کرد. اما مشکل اینجا بود که اینقدر موزه شلوغ بود و مراجعه کننده زیاد بود که من جرات نکردم برم واسه استراحت چون می ترسیدم میز رو ترک کنم و یکی بیاد و بخواد دستگاه رو تحویل بده. فقط سریع رفتم دستشویی و برگشتم. هر چی به ظهر نزدیک تر می شدیم خسته و خسته تر می شدم و البته تعداد مراجعه کننده ها هم کمتر می شد. نزدیک تموم شدن شیفت رونی اومد سر بزنه و وقت فهمید من استراحت نکردم گفت باید زودتر برم. بهش گفتم می تونم وایسم و شیفتم رو پر کنم اما رونی گفت این غیرقانونیه که من بدون استراحت 4 ساعت پشت سر هم کار کنم! بهم گفت باید زودتر برم و خودش یه فکری برای پر کردن جای من می کنه. خوشبختانه نفر بعدی زودتر اومده بود و رونی رفت و آوردش و منو مرخص کرد. خیلی هم تشکر کرد بابت زحمتی که کشیده بودم. موقع خروج هم قاعدتا ما باید یه بلیط مخصوص رو به دستگاه نشون بدیم تا بذاره مجانی بیرون بیایم اما از شانس من نگهبانی که دقیقا کنار من اون روز کشیک داده بود دم در وایساده بود و خودش در رو برام باز کرد و لازم نشد با دستگاه ور برم. در کل تجربه ی خوبی بود. اعتراف می کنم که اولش خیلی هول شدم و کمی هم نامفهوم و در هم حرف زدم اما در نهایت نتیجه رضایت بخش بود. این ماه دیگه شیفتی ندارم تا ماه آینده.

خوشبختانه پوریا هم امتحانش رو بد نداده بود و حدود ساعت سه اومد و شقایق رو برداشت. شنبه آخرین امتحانش خواهد بود و فردا دوباره میان خونه ی ما که شب رو بمونن. این هفته با سرعت عجیبی رو به تموم شدنه. نمی تونم بگم از این موضوع ناراحتم!

آزاده نجفیان
۲۳:۰۳۲۱
آگوست

امروز برای دومین بار در زندگی ام خورشید گرفتگی کامل رو دیدم! یادمه اولین بار یازده دوازده سالم بود که خورشید گرفت. یادمه از پشت فیلم سونوگرافی یه بار بهش نگاه کردم و شکل تاریکی هوا رو هم یادمه اما نه چیزی بیشتر. این چند وقت که همه جا حرف کسوف بود و شنیده ها خبر از این می داد که همه ی هتل ها توی نشویل پر شدن و سیل جمعیت به این طرف سرازیره، همه ازم می پرسیدن برنامه ات برای دیدن کسوف چیه و من خیلی عادی می گفتم: هیچی! بار اولم نیست. اما امروز وقتی اتفاق افتاد فهمیدم مهم نیست چند بار در زندگی ات دیده باشیش، هر بار بار اول خواهد بود.

شقایق امروز از صبح خونه ی ما بود و محمد و پوریا دانشگاه بودن. فردا اولین امتحان از مجموع امتحانات جامع پوریا ست واسه همین بچه ها اومدن شب رو اینجا بمونن که فردا مجبور نشن توی جاده با استرس رانندگی کنن. خلاصه اینکه از صبح با شقایق زدیم به فاز شیرینی پزی: اول رولت درست کردیم اما چون خامه اش خیلی زیاد بود مجبور شدیم کیک شکلاتی هم درست کنیم و بهش خامه اضافه کنیم بلکه از هدر رفتن خامه های عزیز جلوگیری بشه. کارمون که تموم شد من رفتم حموم. ساعت حدود یک بود. شقایق گفت کسوف کامل حدود یک و نیمه، زود بیا که بریم ببینیم. من که از حموم پریدم بیرون شقایق رفته بود توی حیاط جلویی. هوا هم داشت کم کم تاریک می شد. سریع لباس پوشیدم و موهای خیسم رو همینطور شونه کردم و رفتم بیرون. دیدم شقایق با خانم همسایه امون، گرم، مشغول اختلاط کردنه! منو که دیدن معلوم شد که خانم همسایه شقایق رو با من اشتباه گرفته. خلاصه اینکه شری عینک داشت، چیزی که ما نداشتیم، و بهمون اجازه داد با عینکش به خورشید نگاه کنیم. ماشاالله چونه ی خیلی خیلی گرمی داشت و یک دقیقه از حرف زدن غافل نمی شد. شری سایه های روی زمین رو بهمون نشون داد؛ صدها سایه ی هلالی شکل که تصویر ماه روی خورشید بودن! خیابون به طرز عجیبی ساکت بود. هیچ ماشینی رد نمی شد. هر چی هوا تاریک و تاریک تر می شد، صدای پرنده ها و حشره هایی که شب ها در میان بیشتر و بیشتر می شد. بیچاره ها حسابی قاطی کرده بودن. بعد اون لحظه ی طلایی تاریک رسید. خورشید کاملا پوشیده شد. تعجب کردم که اینقدر خوب شکل تاریکی هوا رو یادم مونده بود. با اینکه خورشید کاملا پشت ماه بود اما هوا کاملا تاریک نبود، مثله دم دمای غروب تاریک بود نه تاریک آخر شب. حال عجیبی بود، خیلی عجیب. اول اینکه تازه می فهمیدی خورشید چقدر قدرتمنده که با وجود اینکه در نقابه اما کوچک ترین گدازه اش اینطور همه جا رو روشن می کنه. دوم فکر اینکه اگه خورشید از اون پشت در نیاد، چی میشه، آدم رو میخکوب می کرد. حتی تصور اینکه مثلا مردمان هزار سال پیش در چنین وضعیتی چه حالی بهشون دست می داده هم ترسناک و در عین حال خنده داره. کل کسوف کامل دو دقیقه طول کشید. به محض اینکه ماه کمی حرکت کرد، همون نقطه ی کوچیکی که از خورشید پیدا شد، همه جا رو روشن کرد و صداهای طبیعت به همون سرعتی که بیدار شده بودن، دوباره خاموش شدن البته به جز صدای خانم همسایه!!! لحظه ای از حرف زدن نمی ایستاد. خیلی خانم مهربان و خونگرمی بود. ما رو دعوت کرد توی بالکنش بشینیم و برامون آب آورد. غذاش روی اجاق بود. از هر دری حرف می زد و ما حتی فرصت نمی کردیم درمقابل حرفاش عکس العمل نشون بدیم. شوهر و بچه هاش رفته بودن پارک خورشید گرفتگی رو ببینن. هوا بیرون هی گرم و گرم تر می شد. من که داشتم دنبال راه فرار می گشتم بهش گفتم غذاش رو اجاق نسوزه که گفت زیرش رو خاموش کرده. بعد تعارف کرد بریم تو. رفتیم. یه خونه ی بزرگ و شلوغ با دیوارهایی به رنگ قرمز روشن. همه جا پر از عکس و نقاشی بود. شروع کرد یکی یکی در مورد نقاشی ها برامون حرف زدن که من یادم اومد در خونه رو باز گذاشتم. اجازه گرفتم که برم در رو ببندم که دیدم بچه هاش دارن میان توی خونه و اگه ببینن یه غریبه داره در خونه رو باز می کنه خدا می دونه چه فکری پیش خودشون خواهند کرد و چه واکنشی نشون خواهند داد. سریع برگشتم توی اتاق و به شری گفتم بچه هاش دارن بر می گردن. همون موقع سر رسیدن و از تعجب دیدن من شاخشون در اومده بود. سریع خودم رو معرفی کردم و معلوم شد اونا هم به گرمی و پر سر و صدایی مادرشون هستن. خلاصه اینکه این خانواده ایرانیان زیادی رو می شناختن و عاشق سوپر مارکت های ایرانی نشویل بودن. شری بلند شد که بره واسه ما نوشیدنی بیاره که من گفتم اگه اجازه بدید ما مرخص بشیم. کلی تشکر کردیم و زدیم بیرون. اینم یه چشمه ی دیگه از مهمون نوازی جنوبی ها بود که در همسایگی ما خودش رو نشون داد.

پوریا و محمد حدود 8 اومدن خونه و شام مفصلی که تدارک دیده بودم و شیرینی مفصلی که پخته بودیم رو خوردیم و حالا هم بچه ها رفتن که بخوابن و من هم کم کم دارم از هوش می رم. فردا برای من روز مهمیه. چرا؟ چون اولین روز کاری ام در موزه خواهد بود. کم کم دارم استرس می گیرم اما خوشحالم که اینقدر خسته ام که نمی تونم زیاد بهش فکر کنم. کاش فردا روز خوب و درخشانی باشه. مدتهاست چشم به راه همچین روزی ام.

آزاده نجفیان
۲۲:۵۸۱۳
آگوست
تصویر این ده روزی که گذشته اینقدر در ذهن من بهم ریخته است که به سختی می تونم مرتبش کنم تا ازش بنویسم. اینقدر اتفاقای مختلف مهم و بی اهمیت افتاده و اینقدر به بدو بدو گذشته که توی ذهنم مثل یک دیوار سرتاسر خط خطی نقش بسته.
اول از همه اینکه با احتساب امروز، ما الان دو سال و دو روزه که به خاک آمریکا وارد شدیم! باورش برام خیلی سخته که به این زودی دو سال گذشته. چرا؟ چون از نظر منطقی نمیشه این همه اتفاق فقط توی یک سال اخیر افتاده باشه!!! در عین حالی که این دو سال زود گذشته، خیلی هم کشدار و نفس بر گذشته. خستگی دقیقه به دقیقه اش رو روی شونه هام احساس می کنم.
کارلا و لوریس پنج شنبه نشویل رو به مقصد بوستون ترک کردن و الان اونجا مشغول جاگیر شدن هستن. دوشنبه ی گذشته بچه ها رو برای صرف عصرانه خونه دعوت کردم. جمع امون هر روز داره کوچیک و کوچیک تر میشه. این بار فقط کارلا و ایو و ارسولا بودن که کارلا هم رفت. فکر کردن به رفتنش خیلی سخت بود و واقعا هم سخت گذشت اما این خاصیته روزگاره که آدمیزاد کم کم به همه چیز عادت می کنه. نشویل بدون کارلا دیگه نشویل سابق نیست اما هنوز شهریه پر از آدم های دوست داشتنی و فرصت های دوستی.
توی همین هفته بالاخره از موزه ی هنرهای معاصر برام ایمیل اومد که بک گراند چک رو با موفقیت پشت سر گذاشتم و الان به شکل رسمی یکی از داوطلبان موزه به حساب میام. کمی نگران بودم که نکنه  شرایط مساعد پیش نره اما الحمدلله بخیر گذشت. فکر اینکه بالاخره قراره یه کار جدید روی شروع کنم، واقعا حالم رو بهتر می کنه.
توی همین هفته، ایمیل سرنوشت ساز دیگه ای هم دریافت کردم. یکشنبه ی پیش از دفتر مجله بهم ایمیل دادن و مقاله ام رو برای اصلاحات برگردوندن. یک هفته وقت داشتم که فرمایشات استادان محترم رو در مقاله اعمال کنم و برگردونم. اعتراف می کنم که خیلی سخت و استرس زا بود. اوایل حتی نمی تونستم لپ تاپم رو باز کنم و پشت میز بشینم. چنان اضطراب و بی قراری ای همه ی وجودم رو می گرفت که می خواستم با بالاترین سرعت ممکن فرار کنم. اما کم کم آرامش برگشت، گیرم با همه ی اون خاطرات وحشتناک و دردناک. مقاله و نامه ی جواب به سردبیر رو دیشب ایمیل کردم. راستش اصلا انتظار نداشتم این کار اینقدر سریع پیش بره. درست وقتی که دلت می خواد دنیا یه کم معطل کنه که تو دوباره سر پا بشی، پاش رو میذاره روی گاز. خدا نکنه وقتی که بخوای همه چی سریع تر انجام بشه! عجیب ترین چیزی که توی این یک هفته فرصت تعیین شده تجربه کردم، حس خودم نسبت به سرانجام این مقاله بود. نمی دونستم واقعا می خوام پذیرش بگیره یا نه؟! در نهایت به این نتیجه رسیدم که انگار دارم به سمت یه سیاهچاله حرکت می کنم. سیاهچاله ای که همه چیز رو در خودش می بلعه و هر روز نزدیک و نزدیک تر و بزرگ و بزرگ تر میشه. عجیبه که آدم در عین ناامیدی می تونه این همه احمقانه امیدوار باشه.
کمتر از ده روز دیگه اشکان و پوریا امتحان جامع دارن. یادم میاد چند سال پیش که خودم در این شرایط بودم، و بماند که چه شرایط گندی بود، شب امتحان توی فیس بوک نوشتم که فردا قراره آخرین امتحان زندگی ام رو بدم! اون موقع نمی دونستم روزگار قراره امتحانایی رو پیش روم بذاره که امتحان جامع انگشت کوچیکش هم نیست. به هر حال از اونجایی که تقریبا هر روز پوریا میاد نشویل که بره کتابخونه ی دانشگاه درس بخونه، شقایق هم میاد پیش من که از صبح تا شب اونجا و توی اون خونه تنها نباشه. من کارای روزانه ام رو می کنم و در ضمنش حرف می زنیم. خوبه که هر دو هم صحبت داریم و تنها نیستیم. امیدوارم امتحان بچه ها هم به خیر و خوشی بگذره و خلاص بشن.
در کنار همه ی این فکر و خیال ها و استرس ها، پروژه ی دکتر رفتن و پرونده ی پزشکی تشکیل دادن هم همچنان در جریانه. کلینیکی که این بار منو ویزیت می کنه توی فرانکلینه که نیم ساعت رانندگی هم به بقیه ی انتظارها اضافه شده. الان که دارم می نویسم تازه می فهمم چرا این ده روز اینقدر تصویر آشفته ای در ذهن من داره؛ این همه استرس و رفت و آمد و فکر و خیال، چطور ممکنه شکل دیگه ای تصویر بشن؟! امیدوارم هفته ای که در پیشه با خودش آرامش و راحتی بیشتری همراه داشته باشه.
آزاده نجفیان
۲۲:۵۳۰۴
آگوست

فردا اولین روز تعطیلی ما بعد از سه هفته اسباب کشی ست! در کمال شگفتی هیچ برنامه ای نداریم که بخوایم بخاطرش بدو بدو کنیم یا استرس داشته باشیم. فکر می کردیم ریچارد قراره واسه چند روز بیاد نشویل و هر دو خیلی استرس داشتیم که زودتر طبقه ی بالا رو مرتب و تمیز کنیم اما خوشبختانه معلوم شد قراره ماه دیگه بیاد. شنیدن این خبر چنان نور امیدی در دلم زنده کرد که ظرف چند دقیقه احساس کردم همه ی تابستون دوباره بهم برگشته! خوب که نگاه می کنم می بینم این تابستون هیچ کار مفیدی نکردم. یاد اون روزهایی بخیر که تابستون بهار کتاب بود و می خوندم و می خوندم و می خوندم... .

امشب به مهمونی خداحافظی لوریس و کارلا دعوت بودیم. در واقع خودشون توی یه بار مهمونی گرفته بودن و همه رو دعوت کرده بودن. بار مورد نظر توی مرکز شهر بود و در واقع خودشون آبجو رو تولید می کردن. ما که آبجو خور نیستیم واسه همین تا حالا پامون به این جور جاها باز نشده بود و دلیلی هم نداشتیم که بریم. از طرفی این اواخر واقعا احساس امنیت نمی کردیم توی جاهایی که سفیدهای مست جمع هستن ظاهر بشیم ولی به هر حال امشب به چند دلیل فرق می کرد: اول اینکه میزبان عزیزی داشتیم و دوم هم اینکه بیش از بیست نفر آدم بودیم که با خودش امنیت میاره. کارلا و لوریس پیتزا خریده بودن اما جالب تر اینکه هیچ کس انتظار نداشت میزبان پول آبجوش رو بده. همه رفتن و خودشون سفارش دادن. از این حرکت خیلی خوشم اومد. غرض دور هم جمع شدن بود نه توی خرج انداختن میزبان هر چند میزبانان محترممون شام میهمانانشون رو هم خریده بودن. شب خوبی بود و دور همی لذت بخشی شد. هوا بسیار بسیار عالی بود. واقعا انگار کمر گرما شکسته. امروز بعدازظهر بارون شدیدی اومد و دور از انتظار نبود که عصر هوا خنک باشه. ما قبل از 9 بلند شدیم اما فکر کنم هنوز بچه ها اونجا باشن. 

خداحافظی با کارلا برام خیلی خیلی سخته. فکر کردن بهش دردی رو توی سینه ام بیدار می کنه که دو سال پیش همین روزها تجربه اش کردم. روزگار دزده؛ تا می بینه به چیزی یا کسی دل خوشی، به یه بهانه ای ازت می گیرتش. من که خداحافظی نکردم. هنوز یک هفته وقت هست. کاش می شد این هفته کش بیاد و طولانی تر بشه.

آزاده نجفیان
۲۳:۴۲۰۲
آگوست

بالاخره دور اول اسباب کشی ها تمام شد! دیروز شقایق و پوریا رفتن مورفیسبرو و به سلامتی مستقر شدن. خونه اشون شکر خدا جای خوبیه و خوب و خوشگله فقط حیف که از ما دورن. نگار و احمد و بچه هاشون هم روز دوشنبه به سمت بوستون حرکت کردن. یکشنبه ظهر رفتیم به اونا هم کمک کردیم. دور اسباب کشی ها آخر این ماه شروع میشه و امیدوارم که آخرین دور باشه. با اینکه تقریبا دو هفته است که توی این خونه مستقر شدیم اما هنوز به نظرم همه جا بهم ریخته و نامرتبه. هنوز وقت نکردم همه چی رو اونطور که میخوام نظم بدم و مرتب کنم. فقط هم اسباب کشی عامل حواس پرتی و خستگی نبوده، خیلی چیزهای دیگه هم این وسط اتفاق افتادن که مانع از استراحت ذهنم شدن. مثلا اینکه توی همین ده روز اخیر رفتیم و برای من پرونده ی پزشکی تشکیل دادیم. از اونجایی که من بیمه ندارم، بیمارستان های کمی هستن که حاضرن من رو پذیرش کنن. بالاخره یه بیمارستان معقول پیدا کردیم که خیلی هم دور نیست و در عین تمیز و مرتب بودن، خوب هم رسیدگی می کنن. خانم دکتری منو به شکل کلی معاینه و ویزیت کرد بعد براساس مشکلات و شکایت هام منو به دکترهای متخصص ارجاع داد. امروز صبح باید می رفتم رادیولوژی تا از کمرم عکس بگیرم بلکه برای این درد بی امان ده ساله نامی و راه حلی پیدا بشه. نکته ی جالب توی این رفتن ها و اومدن ها و از این ساختمون و به اون ساختمون کردن ها هست اینه که هر بار تلفظ اسمم رو به شکل متفاوتی می شنوم! وقتی توی اتاق انتظار نشستیم تا صدام بزنن، هر پرستاری که فقط مجموعه ای از اصوات از دهنش موقع صدا زدن بیمار در می اومد، یعنی داشت منو صدا می کرد. یکی از نگرانی هایی که مثلا امروز برای عکس برداری داشتم این بود که بهم از این لباسا بدن که پشتش بازه و من کلی معذب بشم. از اونجایی که این مجموعه ی درمانی مورد نظر متعلق به کلیسا است و خطوط قرمز مذهبی داره، پرستاری که منو صدا زد و رخت کن رو بهم نشون داد، دو تا گان بهم داد که از جلو و عقب بپوشم و کاملا پوشیده باشم! همه چیز خیلی تمیز و مرتب بود و خیلی سریع انجام شد بدون حرف یا حرکتی اضافه. قراره تا فردا نتیجه ی عکسبرداری رو واسه دکترم بفرستن و دکتر باید بهم زنگ بزنه تا توضیحات لازم رو بده. اگر از اونا خبری نشه من باید خودم زنگ بزنم.

از اونجایی که پنج شنبه دیگه کارلا داره میره، داریم سعی می کنیم تا جایی که وقتش اجازه می ده ببینیمش. امروز بعدازظهر باهاش رفتیم سینما، جدیدترین فیلم کریستفر نولان: دان کرک. فیلم یقینا یکی از بهترین کارهای نولان نیست اما واقعا فیلم خوب و نفس گیریه. در همه ی اون یک ساعت و نیمی که توی سینما بودیم نفس از کسی در نمی اومد چون هر لحظه منتظر بودیم اتفاق بدی بیفته. هر چند فیلم تاریخی ژانر مورد علاقه ی نولان نیست اما هنرش اونجاست که حتی وقتی فیلم تاریخی هم می سازه از زاویه ی دید متفاوتی روایتش می کنه. خیلی بامزه بود که تعداد زیادی خانم ها و آقایون مسن و سن بالا برای دیدن فیلم اومده بودن. به شوخی به بچه ها می گفتم اینا متعلق به همون زمانی هستن که فیلم داره روایت می کنه، این چیزا براشون خاطره ای بیش نیست. چقدر دلم می خواد بدونم اونا در مورد فیلم چه فکری می کنن.

هنوز خیلی کار مونده تا این هفته تموم بشه. باید زودتر بخوابم چون فردا کلاس زبان دارم اما خوابم نمی بره چون تیزر دو تا فیلم ترسناک رو توی سینما دیدم و محمد هم زود رفته خوابیده و منو با این خونه ی درندشت ساکت تنها گذاشته. هر کاری کردم تمرکز کنم دیدم نمی شه. الان همه ی درا رو قفل و چک کردم و وسایلم رو آوردم توی تخت و دارم می نویسم بلکه کمی از وحشت و بی خوابی ام کم بشه! امیدوارم زود خوابم ببره.

آزاده نجفیان