آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۲۶ آوریل ۱۸ ، ۲۲:۱۵ 946
  • ۲۴ آوریل ۱۸ ، ۱۹:۵۱ 944
  • ۱۳ آوریل ۱۸ ، ۲۱:۲۶ 933
  • ۰۹ آوریل ۱۸ ، ۲۱:۲۶ 929
  • ۰۸ آوریل ۱۸ ، ۲۱:۵۵ 928
  • ۰۱ آوریل ۱۸ ، ۲۰:۲۳ 921
  • ۲۶ مارس ۱۸ ، ۲۱:۲۳ 915
  • ۱۹ مارس ۱۸ ، ۲۰:۵۴ 908
  • ۱۶ مارس ۱۸ ، ۲۱:۴۹ 905
  • ۱۴ مارس ۱۸ ، ۲۲:۱۶ 903

۵ مطلب در سپتامبر ۲۰۱۷ ثبت شده است

۲۳:۲۴۲۵
سپتامبر

چند روز گذشته برای ما تجربه ی جدیدی رو با خودش داشت. پوریا و محمد و اشکان، سه تایی، با هم رفتن اورلاندو، فلوریدا. در واقع این پوریا بود که باید در همایشی مقاله ارائه می داد و از اونجایی که نمی شد ده ساعت تنهایی رانندگی کنه، به بچه ها پیشنهاد داد که همراهی اش کنن؛ این طور هم کمک حالش باشن هم به هر حال هم فاله و هم تماشا. اشکان و محمد هم قبول کردن.انصاف باید داد که هر سه تاشون به این گردش با فراغت بال احتیاج داشتن. پوریا شنبه ارائه داشت. جمعه صبح شقایق اومد خونه ی ما و ظهر هم پوریا از دانشگاه اومد محمد رو برداشت و رفتن تا اشکان رو بردان و بزنن به راه. من و شقایق هم کلی برنامه واسه سرگرمی خودمون ریخته بودیم. ظهر ناهار رفتیم یه رستوران چینی جدید. با اینکه من غذای چینی دوست ندارم اما این رستوران حالت فست فود داشت و غذاهاش خیلی دست کاری شده بودن تا به مذاق آمریکایی ها و غیرچینی ها خوش بیان. در کنار گزینه های بسیاری که برای انتخاب داشتیم، هزینه ی کم غذا هم قابل توجه بود. خلاصه ما اینقدر هول شدیم این همه غذای مفصل و ارزون رو دیدن که به اندازه ی چهار نفر سفارش دادیم و دست آخر هم به اندازه ی یک وعده با خودمون غذا بردیم خونه. عصر هم با هم رفتیم پارک و حسابی قدم زدیم. بعد که برگشتیم خونه و دوش گرفتیم، شقایق گیر داد به من که چرا همیشه موهات رو صاف می کنی؟! بیا و یه بار همینطوری با فر طبیعی درستش کن ببین چی میشه. از من انکار و از شقایق اصرار. خلاصه اینکه تسلیم شدم اما ماجرا به همینجا ختم نشد. موهام که درست شد، شقایق پیشنهاد داد که آرایش بازی بکنیم! قرار بر این شد که اول اون منو آرایش کنه، بعد من اونو. خلاصه اینکه یک ساعت سرگرم رنگ آمیزی همدیگه بودیم. البته نتیجه ی قابل توجهی از آب دراومد. من یه قیافه ی جدید پیدا کردم و شقایق هم با آرایش عجیب و پررنگ من یه بعد تازه ای از خودش رو کشف کرد. از اونجایی که آقایون هنوز به مقصد نرسیده بودن، تصمیم گرفتیم فیلم ببینیم. شقایق که همون اول کار خوابش برد! من برای اینکه خوابم نبره تا ته فیلم رو نگاه کردم هر چند داشتم از خستگی بیهوش می شدم اما بازم خبری از بچه ها نشد. ساعت تقریبا یک نصفه شب بود که به وقت منطقه ی زمانی شرقی می شد دو نصفه شب. تقریبا یه نیم ساعتی در خواب و بیداری دراز کشیدیم تا بالاخره پوریا زنگ زد و گفت تازه رسیدن اورلاندو، اشکان رو بردن گذاشتن خونه ی داداشش، علی، اما الان باید تازه نیم ساعت رانندگی کنن تا برسن به هتل. تقریبا ساعت نزدیک سه به وقت اونا بود که رسیده بودن؛ خسته و له. من که به محض شنیدن خبر وصول، غش کردم.

صبح شنبه خونه موندیم، من یه کم آشپزی کردم و همینطور دور خودم چرخیدیم تا وقت ناهار. ناهار باقی مونده ی غذای چینی رو خوردیم. پوریا صبح رفته بود همایش، محمد هم با اشکان و علی رفته بودن باغ وحشی توی اورلاندو و تمساح و کروکودیل دیده بودن؛ در سایزهای مختلف! بعدازظهر ما رفتیم یه کافی شاپ جدید پیدا کردیم و یک ساعتی اونجا نشستیم و حرف زدیم، بعدشم رفتیم و یه خرید کوچولو کردیم. زیاد حال و حوصله ی قدم زدن نداشتیم واسه همین برگشتیم خونه. دوباره سعی کردیم فیلم ببینیم ولی بازم شقایق خانوم وسطش استعفا داد در نتیجه رفتیم و دراز کشیدیم هر چند خوابمون نبرد و افتادیم به حرف زدن. حداقل دو سال بود که از این گفتگوهای شبانه ی دخترونه نداشتم!

قرار بر این بود که یکشنبه صبح بریم مورفیس برو، خونه ی شقایق اینا چون مسیر برگشت بچه ها از اون ور بود. صبح کمی دیر بیدار شدیم و دیر هم زدیم به راه. بچه ها هم از اون ور خونه ی علی اینا ناهار مهمون بودن و خوشبختانه زودتر راه افتاده بودن. من بار اولم نبود توی بزرگراه رانندگی می کردم اما چون شقایق همراهم بود استرس مسوولیت منو گرفته بود. از قضا گوگل مپ عزیز هم نامردی نکرد و ما رو کلا برد یه مسیر اشتباه! نیم ساعت رانندگی کردیم به سمت مسیری که کلا مقصد ما نبود و بعد مجبور شدیم همون مسیر رو 40 دقیقه به سمت خونه شقایق اینا برگردیم. به هر حال با وجود همه ی این وقت تلف کردن ها، هنوز کلی وقت تا رسیدن بچه ها داشتیم. شقایق سریع یه زرشک پلوی خوشمزه درست کرد و بعد هم رفتیم هر دو دراز کشیدیم. بهش گفتم بیشترین میزان فعالیتی که من اون روز کردم حرکت در مسیر بین مبل تا رختخواب بوده! عصر تصمیم گرفتیم رولت خامه ای درست کنیم. دستور پخت رولت رو از نگار گرفتیم و خدایی هم خوب درستش می کنیم. بچه ها حدود 11 شب رسیدن؛ بی نهایت خسته و هلاک خواب. چایی و رولت خوردن و بعد هم من و محمد زدیم به راه که برگردیم خونه. از اونجایی که محمد توان رانندگی نداشت من نشستم و این شد اولین تجربه ی رانندگی من در شب در جاده. محمد از اورلاندو سوغاتی برام عروسک یه تمساح کوچولو آورده که چشماش تکون تکون می خورن!

تجربه ی خوبی بود. این تقریبا اولین باری بود که محمد بدون من می رفت سفر، اونم توی آمریکا. فکر می کردم خیلی سخت بگذره اما به لطف شقایق زود گذشت. واسه هر دوتامون فرصت خوبی برای نفس کشیدن و تجدید قوا بود. گاهی دوری ها این چنینی لازمه تا آدما دوباره حضور و وجود همدیگه رو احساس کنن.

آزاده نجفیان
۲۳:۰۲۱۲
سپتامبر

دیشب دیانا برای عصرونه پیشمون اومد. گویا ماه اخیر رو در جنوب آفریقا در گشت و گذار بوده و به تازگی از مالی برگشته به همین علت حال و احوال گوارشی اش خوب نیست و خودش حدس می زنه احتمالا انگل گرفته باشه! به هر حال از وقتی برگشته آمریکا مریض بوده و نتونسته هیچی بخوره واسه همین قرار شام رو کنسل کرد و فقط اومد بهمون سر زد. از اونجایی که دیگه توی آمریکا بیمه نداره نمی تونه اینجا دکتر بره و باید حداقل یک هفته صبر کنه تا برگرده آفریقای جنوبی و بتونه اونجا بره دکتر!!! به سختی می تونم به چیزی مسخره تر از قانون بیمه در آمریکا فکر کنم. امیدوارم دیانا طاقت بیاره مخصوصا که برای برگشتن اول باید 14 ساعت تا دوبی پرواز کنه بعد از اونجا ده ساعت به سمت نیو کمپ! همه ی این گرفتاری ها جسمی به کنار، از نظر روحی داغون بود. بعد از 5 سال استاد دانشگاه بودن حالا تبدیل شده بود به خانم خونه دار در کشوری که به سفیدها، اونم از نوع خارجی اش، با تحقیر و خصومت نگاه می کنن. می گفت مجبور شدن برای برای رسیدگی به امور خونه، بعد از سه ماه مقاومت، خدمتکار استخدام کنن. خدمتکارها هم معمولا زنان سیاه پوستی هستن که حداقل تحصیلاتشون لیسانسه. می گفت نمی دونه از عذاب وجدان چه کنه؟! می گفت حال برده دارای آمریکایی رو دارم. جالب تر اینکه از سیستمی حرف می زد که براساس اون فقط میشه سیاه ها رو استخدام کرد و استخدام سفیدها، اونم از نوع خارجی اش، تقریبا غیرممکنه. می گفت به همین خاطره که اگه سفیدپوستی توی آفریقای جنوبی بیکار بشه، مطمئنه که دیگه هرگز کار پیدا نخواهد کرد واسه همین میاد خونه، اول افراد خانواده اش رو می کشه، بعد خودش رو. خیلی وحشتناک بود. آدم فکر می کنه نژادپرستی و برده داری به مرور زمان از بین رفته اما درسته که دیگه در ظاهر قانونی از برده داری حمایت نمی کنه اما قانون جدید طوری تنظیم شده که از برده دارهای سابق انتقام بگیره! سعی کردیم کمی بهش روحیه و دلداری بدیم. هر کی ندونه من خوب می دونم داره با چه شرایطی دست و پنجه نرم می کنه. از اونجایی که گردباد ایرما به سمت ما در حرکته، احتمال می داد پرواز فرداش کنسل بشه و جایی واسه موندن نداشت. ما هم پیشنهاد دادیم اگه این اتفاق افتاد بیاد و پیش ما بمونه هر چند من از صمیم قلب آرزو می کنم این اتفاق نیفته چون واقعا پذیرایی از یه مهمون رودربایستی دار دیگه که اتفاقا استاد محمد هم هست و گیاه خوار هم تشریف داره، برای مدتی نامعلوم، خارج از توان منه. تا این لحظه که خبری از لغو پروازها نیست. طوفان از بغل گوش ما رد شده و زده به جورجیا. اینجا هوا سرده و بارونی اما تا الان که اوضاع غیرعادی نشده. به هر حال من امروز بعدازظهر رفتن و اتاق بالا رو مرتبط کردم و ملافه ها رو شستم تا برای اومدن مهمان جدید آماده بشه.

امروز صبح دومین شیفتم توی موزه بود. خوشبختانه به علت تموم شدن نمایشگاه قبلی و البته هوای سرد و بارونی موزه خیلی خلوت بود و بیشتر وقتم به کتاب خوندن گذشت. امروز بی دردسر و بدون عذاب وجدان از ربع ساعت وقت استراحتم هم استفاده کردم و رفتم توی دفتر چایی خوردم. حتی فرصت شد با نگهبانا و داوطلبای دیگه هم کمی حرف بزنم و سر صحبت رو باز کنم که خودش موفقیت چشمگیری محسوب میشه.

آزاده نجفیان
۲۳:۴۰۱۰
سپتامبر

امروز ظهر ریچارد رفت. خیلی برام عجیبه که جای خالی اش رو بسیار احساس می کنم و حتی کمی هم دلم براش تنگ شده. علت اینکه صاحبخونه ای که استاد راهنمای شوهر آدمه یکدفعه ظرف مدت کوتاهی اینقدر عزیز میشه، ملاحظه کاری و مبادی آداب بودن این مرده. هر روز ساعت 8 صبح می زد بیرون و زودتر از 12 شب برنمی گشت. بجز دیشب شام که ما ازش خواستیم بمونه و ناهارک امروز، هیچ وعده ی غذایی ای رو خونه نموند که من معذب بشم یا به زحمت بیفتم. حتی وقتی صبح زودتر بیدار شده بود و من هنوز خواب بودم و محمد هم رفته بود اما براش میز صبحانه رو چیده بود، بی سر و صدا صبحانه خورده بود و روی تخته وایت برد آشپزخونه برامون پیغام تشکر گذاشته بود. ریچارد به معنای واقعی کلمه آدم باشعوریه. می تونست این چند روز برای ما جهنم باشه اما اینقدر خونسرد و آسون رفتار کرد که نفهمیدیم چطور گذشت. توی همین چند روز پاسپورت کانادایی پسرکش هم رسید و به خوشحالی اش افزوده شد. امروز هم از صبح یه کم پرچین های حیاط رو با کمک محمد تعمیر کردن و به خونه رسیدگی کردن و مطمئن شد مشکلی نیست یا اگر هست چطور میشه برطرفش کرد تا کسی به دردسر نیفته. این چند شب وقتی می خواستم بخوابم یه جورایی خیالم راحت بود که توی خونه تنها نیستیم و یه نفر، یه آدم قابل اطمینان که می دونه چیکار باید بکنه، دیرتر خواهد اومد. یه جورایی احساس امنیت می کردم با اینکه اصلا خونه نبود اما فکر اینکه آخر شب میاد یه جور اطمینان خاطر بود. هر چند به نظر می رسه ریچارد از میزبانی ما راضی بود اما من در کل از عملکرد آشپزی خودم راضی نیستم. هیچکدوم از غذاها به اون خوبی که انتظارش رو داشتم نشدن. شاید یکی از دلایلش این بود که من واقعا این چند روز توی حال و هوای آشپزی نبودم و تجربه بهم ثابت کرده این موضوع تاثیر مستقیم روی مزه ی غذاهام میذاره. به هر حال ریچارد الان دیگه باید رسیده باشه و دفعه ی دیگه احتمالا کریسمس به ما سر خواهد زد. جاش واقعا خالیه.

بعدازظهر رفتیم مورفیس برو پیش بچه ها. دیگه من توی جاده رانندگی می کنم هر چند هنوز تجربه ی به تنهایی رانندگی کردن رو ندارم، یه کم هنوز مضطربم می کنه. شام خوشمزه ای خوردیم و یه جورایی رفع خستگی روحی شد. درسته که عملا این چند روز مهمونمون خونه نبود که زحمتی باشه اما به هر حال رسیدگی بهش ازم انرژی گرفت. البته هنوز ماجراهای طولانی ما تموم نشده چون فردا دیانا، یکی از استادای محمد که رفته بود آفریقای جنوبی، قراره شام بیاد خونه امون و من هنوز نمی دونم قراره چی درست کنم. دیگه از فکر اینکه «حالا چی بپزم؟؟» حالم بهم می خوره.

هفته ای که در پیشه هفته ی شلوغی خواهد بود. تا الان که هر روزش به کاری اختصاص داده شده و من واقعا نمی دونم توانش رو دارم از پس این همه کار بربیام یا نه. به هر حال به نظر میرسه سخت ترین خوان رو، که پذیرایی از ریچارد بود، پشت سر گذاشتیم. تا خدا چی بخواد.

آزاده نجفیان
۲۳:۳۸۰۶
سپتامبر

ریچارد اینجاست و در کمال تعجب تا این لحظه که حضورش نه تنها آزاردهنده نبوده بلکه بهمون خوش هم گذشته! امروز عصر حدود چهار و نیم رسید و محمد رفت از فرودگاه برش داشت. تا رسید به همه جای خونه سر کشید. مستقیم رفت توی زیرزمین و دستگاه های اونجا رو چک کرد و بعد هم با اینکه در اتاقمون رو بسته بودیم، بی مقدمه رفت توی اتاق! در کمال شگفتی گفت من فکر نمی کردم شماها وسایل داشته باشین! به هر حال از تغییرات خونه ناراضی نبود. با خودش هیچ لباسی نیاورده اما یه ساعت عتیقه آورده که بلافاصله برد گذاشت روی سر شومینه! خلاصه اینکه گرم و زنده همه جای خونه چرخیده و حرف زده. 

محمد و بچه های مطالعات دین، پارسال ماهی یک بار خونه ی ریچارد جمع می شدن و درباره ی کارها و پروژه هاشون حرف می زدن و مشورت می گرفتن. امسال با اینکه ریچارد نیست اما ما تصمیم گرفتیم بنا بر سنت دیرین به برگزار کردن این جلسات توی این خونه ادامه بدیم. از قضا اومدن ریچارد با اولین جلسه ی این سلسله جلسات مصادف شده بود. من از صبح کله ی سحر بلند شدم و مشغول آماده کردن خوراکی واسه عصر شدم. بچه ها حدود ساعت شش و نیم کم کم شروع کردن به اومدن. من اولش با چند نفری سلام و علیک کردم اما بعد دیدم کلا حواساشون پرت تر از اینیه که جواب بدن. میز رو که چیده بودم. تدارک رو به محمد سپردم و رفتم توی اتاق. حدود ساعت هشت و نیم آخرین نفر هم رفت و وقتی من رفتم بیرون دیدم ساندویچ ها دست نخوردن، یکی دو تا بیشتر کوکی خورده نشده و چایی به جز اونی که من بار اول ریخته بودم، دست نخورده! معلوم شد محمد خان کلا یادشون رفته پذیرایی کنن و سلفون روی ساندویچ ها رو هم برنداشته واسه همین کسی سراغشون نرفته. اون همه زحمت دود شد رفت هوا. تازه باید وایمیساده ام شام هم درست می کردم. تصمیم گرفتم یه سوپ سردستی درست کنم. توی همین فاصله ریچارد و محمد هم رفتن ماشین ریچارد رو بردن کارواش. سوپ خوبی شده بود اما نمی دونم چرا اینقدر تندش کرده بودم! ریچارد سر میز کلی از تاریخچه ی خونه اش برامون گفت. الان هم تازه رفته دانشگاه که به اتاق کارش سر بزنه و یه سری چیزها رو مرتب کنه. در واقع علت این موقع اومدنش این بود که از فردا تا روز شنبه یه همایش توی بخششون برگزار میشه که باید حضور داشته باشه واسه همین کلا این چند روز رو از صبح تا شب خونه نیست که البته خبر بسیار خوبی برای من محسوب می شه. به هر حال اینم تجربه ی جدیدی از مهمون داریه. ببینم آخرش به کجا ختم میشه.

آزاده نجفیان
۲۲:۳۷۰۱
سپتامبر

تگزاس رو عملا آب برده! روزانه ده ها عکس می بینم از مردمی که توی خونه هاشون تا کمر توی آب گیر افتادن و منتظر کمکن یا نیروهای امدادی که سخاوتمندانه و بدون خستگی، شبانه روز، در حال امدادرسانی هستن اما بارون امان نمی ده. هر جا پا می ذاری یا میری خرید ازت می پرسن می خوای به صلیب سرخ کمک کنی یا نه؟ عجیب ترین عکسی که دیدم عکسی بود که تایمز توی صفحه ی اینستاگرامش گذاشته بود. 6 پیرزن و 3 گربه توی خانه ی سالمندان گیر افتاده بودن. عکس پیرزن ها رو نشون می داد که روی مبل نشستن در حالی که تا کمر توی آبن و گربه ها روی دسته ی صندلی ها چمباتمه زده بودن. اتفاقات که به خبر تبدیل می شن کم کم از چشم و توجه آدم می افتن تا اینکه اون اتفاق برای خود آدم می افته. از نشویل تا هیوستون تقریبا دو روز رانندگی و سه چهار ساعت پرواز با هوایپماست اما طوفان سریع تر از این ها حرکت می کنه! از پریروز اینجا بارون شروع به باریدن کرد اما دیروز یکدفعه شدت گرفت. بارون خیلی شدید که اتفاقا طولانی هم بباره چیز عجیبی توی نشویل نیست به شرطی که این ابرها از تگزاس نیومده باشن و گردبادی هم در کار نباشه. از حدود ساعت 6 بعدازظهر آژیرهای خطر  که خبر از گردباد می دادن شروع کردن در سرتا سر شهر به گوش رسیدن. من اولش فکر کردم صدای آژیر آمبولانسه اما محمد گفت آژیر خطره، مثل زمان جنگ! طوفان و گردباد در حال گذر کردن از تنسی بود و داشت از نشویل هم رد می شد. سیل بعضی از خیابونا رو برداشته بود و مجبور شده بودن بعضی محله ها رو تخلیه کنن. رادیو پشت سر هم اعلامیه می داد که پناه بگیرن و تحت هیچ شرایطی رانندگی نکنین. از دانشگاه هم مرتب پیام و ایمیل می اومد که بچه ها رو راهنمایی کنه. بچه هایی رو که دیروز عصر رفته بودن باشگاه دانشگاه ورزش کنن فرستاده بودن توی اتاق رختکن که زیرزمینه و اونجا نگه اشون داشته بودن تا خطر رفع بشه. ما مونده بودیم بریم توی زیرزمین یا نه. دیدیم همسایه ها نرفتن، ما هم نرفتیم. تقریبا یک ساعت آژیر بی وقفه به صدا دراومد تا اینکه ساکت شد اما به شدت بارون اضافه شد و حالا خطر سیل ما رو تهدید می کرد. اعتراف می کنم که ترسیده بودم با اینکه یه جورایی می دونستم خطری ما رو تهدید نمی کنه چون خبری از آب گرفتگی توی محله ی ما نبود. محمد رفت و زیرزمین رو هم چک کرد که نکنه آب اونجا جمع شده باشه اما خوشبختانه همه چی در حالت عادی بود. من از ترس قطع شدن برق یا مجبور به فرار و پناه گرفتن فوری شدن، چراغ قوه ها رو توی خونه پخش کردم و سر دست گذاشتم و گوشی هامون رو شارژ کردم. آژیر یک بار دیگه حدود ساعت یازده و نیم هم به صدا دراومد اما این بار حدود بیست دقیقه بیشتر نبود. برای آدمی مثل من که بارون همیشه یه چیز رمانتیک و خواستنی بوده و هر لحظه چشم به آسمون داشتم که بباره، ترسیدن از بارون و آرزوی بند اومدنش چیز عجیبی بود. همون چند ساعت کافی بود که به فکر اون آدم هایی بیفتم که الان روزهاست آرزو می کنن بارون بند بیاد و منتظرن کسی نجاتشون بده یا برگردن سر خونه و زندگی اشون؛ خونه ای که به احتمال زیاد الان در آب شناوره.

امروز تقریبا همه چی اینجا عادیه. صبح از بارون خبری نبود اما هوا به طرز عجیبی از سی و چند درجه به 15-16 درجه رسیده و سرد شده. ظهر چند ساعتی طوفانی شد اما فعلا فقط باد می یاد. پیش بینی ها می گن ابرهای عصبانی تگزاس امشب تنسی رو ترک می کنن تا شهر و ایالت دیگه ای رو خراب کنن. از فردا اینجا آفتابی خواهد بود و کم کم همه این چند شب رو فراموش می کنن و خاطره اش تبدیل میشه به یکی از دوران های پر باران نشویل اما اون آدم هایی که زندگی اشون رو آب برده تا ابد این چند روز رو به خاطر خواهند داشت.

آزاده نجفیان