آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۵ سپتامبر ۱۸ ، ۲۰:۲۴ 1078
  • ۰۳ سپتامبر ۱۸ ، ۲۲:۳۶ 1076
  • ۳۰ آگوست ۱۸ ، ۲۲:۳۰ 1072
  • ۲۸ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۲۵ 1070
  • ۲۷ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۵۳ 1069
  • ۱۵ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۳۶ 1057
  • ۱۳ آگوست ۱۸ ، ۲۳:۰۵ 1055
  • ۳۰ جولای ۱۸ ، ۲۱:۴۴ 1041
  • ۲۴ جولای ۱۸ ، ۲۳:۱۴ 1035
  • ۰۹ جولای ۱۸ ، ۲۱:۵۲ 1020

۶ مطلب در مارس ۲۰۱۸ ثبت شده است

۲۱:۲۳۲۶
مارس

با هر کس حرف می زنم ازم می پرسه: «عیدت چطور بود؟» مجبورم به همه بگم که اینجا عملا از عید خبری نیست چون تعطیلی و جشن گرفتنی در کار نیست. امسال ما خوش شانس ترین خانواده در بین دوستانمون بودیم که لحظه ی سال تحویل رو سر کار نبودیم و پیش هم بودیم. از فردای سال تحویل هم که همه رفتن سر کار و زندگی خودشون و تقریبا فراموش کردیم سال نو شده. چند روز اول وقتی می رفتم بیرون خیلی تعجب می کردم که چطور این آدما دارن زندگی عادی اشون رو می کنن در حالی که بهار از راه رسیده و یه سال جدید شروع شده اما کم کم خودمم هم به این آدما پیوستم. جریان زندگی آدم رو با خودش می بره؛ حالا هر چی هم که برخلاف جریان شنا کنی بازم در نهایت باید حل بشی.

محمد روز جمعه برای ارائه ی مقاله توی کنفرانسی رفت مینیاپولیس. نزدیک به 14 ساعت رانندگیه و واقعا برامون نمی صرفید بخوایم با ماشین یا دو تایی با هم بریم. بخاطر همین جمعه صبح زود رفت و شنبه شب هم برگشت. بلیط رفتش مستقیم نبود واسه همین با اینکه ساعت هفت و نیم صبح پرواز داشت ساعت سه تازه رسید و حسابی خسته شد. صبح کله ی سحر بردمش فرودگاه و از ترس گیر افتادن در ترافیک برگشت، جلوی ورودی شرکت هواپیمایی مورد نظر پیداش کردم و رفتم. وقتی رسیدم خونه هوا هنوز تاریک بود و حال عجیبی داشتم. اولین باری نبود که محمد تنها جایی می رفت اما اولین باری بود که من می بردمش فرودگاه و تازه بدون خداحافظی درست و حسابی برمی گشتم. قرار بر این بود که شب برم پیش شقایق اینا بمونم که تنها نباشم. از اونجایی که خودم کلی کار داشتم و شقایق هم سرش خیلی شلوغ بود، گفته بودم حدود هفت عصر میام. روز شنبه قرار بود بریم خونه ی زهرا اینا عید دیدنی و گردهمایی دو هفته یکبارمون رو این بار به این شکل برگزار کنیم. باید خونه رو مرتب می کردم و برای شنبه غذا حاضر می کردم. ساندویچ درست کردم و شیرینی کشمشی پختم. وقتی همه ی کارام تمو شد ساعت 5 بود و تازه باید آماده می شدم که یک ساعت رانندگی کنم تا خونه ی شقایق اینا. خلاصه کلی خسته رسیدم مورفیس برو. شقایق و شیما، همسایه ی ایرانی جدیدشون، شام خوشمزه ای پخته بودن و جمع امون جمع بود اما جای محمد خیلی خالی بود. شب خیلی دیر خوابیدیم اما مهم نبود چون فرداش من کاری نداشتم انجام بدم جز لم دادن روی مبل و کتاب خوندن. البته یه کم هم به شقایق در وارد کردن نمره ها کمک کردم. پوریا گفت بخاطر گرفتاری و درس با ما نمیاد مهمونی واسه همین ما دو تا نزدیک پنج زدیم بیرون چون یک ساعت هم از خونه ی شقایق اینا تا خونه ی زهرا اینا رانندگی بود اونم توی بارون. خلاصه وقتی رسیدیم، حجت گفت شوهراتون کجان؟ بعد هم تلفن رو گرفت و به پوریا زنگ زد که پاشو بیا، عید دیدنیه، کلی خوراکی اینجاست، حیفه! پوریا هم گفت باشه. از اون ور هم محمد ساعت نه و نیم می رسید و قرار بود من برم فرودگاه دنبالش اما واقعا دلم نمی اومد مهمونی ای رو که تازه شروع شده بود ول کنم. محمد حتما می خواست بره خونه استراحت کنه چون این دو روز رو هلاک شده بود اما من می خواستم برگردم مهمونی. این شد که اشکان هم که نیومده بود مهمونی ساعت ده رفت دنبال محمد و ده و نیم به ما پیوستن. شب خوب و پر شادی ای بود. با اینکه از شیرینی کشمشی ام راضی نبودم اما مورد استقبال ویژه قرار گرفت. بعد هم همه برگشتیم سر زندگی عادی امون، انگار نه انگار که خانی اومده یا رفته. امروز محمد از صبح زود رفته و هنوز برنگشته. منم و یه عالمه کار و کتاب و کاغذ که روی دلمن اما حوصله ی انجام دادنشون رو ندارم و هی بهشون نوک می زنم. نه، واقعا اینجا از عید خبری نیست.

آزاده نجفیان
۲۰:۵۴۱۹
مارس

آخرین روز زمستان و سال 96 خود را چگونه گذراندید؟ در معاشرت با دوستان! امروز یون کیانگ من رو برای صبحانه خونه اش دعوت کرده بود. در واقع قرار بود برم و ازش کتاب بگیرم که محبت کردن و صبحانه مهمانم کرد. خونه ی خیلی خیلی زیبایی داشت در محله ی بسیار بسیار ساکت و زیبایی. یون کیانگ و خانواده اش تقریبا 17 ساله که آمریکا هستن. پسرش اینجا درس خونده و امسال لیسانسش رو می گیره. یون کیانگ همیشه زن شاد و سرزنده ای به نظرم می رسید. امروز برام تعریف کرد که چهار سال پیش، وقتی برگشته بوده کره، دکتر براش تشخیص سرطان سینه داده اونم در حالی که سه ماه قبل توی آمریکا چک کرده بوده و دکتر گفته بوده همه چی نرماله! از اونجایی که دیگه شهروند آمریکا محسوب میشه، توی کره بیمه نداشته و اینقدر بیماری اش پیشرفته بوده که نمی شده برگرده آمریکا و باید سریع عمل می کرده و شیمی درمانی رو شروع می کرده. اول دکتر گفته شیمی درمانی اما بعد عمل گفته باید سینه ات رو برداری. بیچاره کلی شوکه شده و شاکی که چرا توی عمل اول این کار رو نکردید که من کمتر زجر بکشم؟ در نهایت هم دکتر گفته لازم نیست سینه ات رو برداری. خودش می گفت دکتر با این کارش دو بار من رو کشت. می گفت وقتی دکتر بهم گفته سرطان دارم گریه نکردم. اولین چیزی که از ذهنم گذشت این بود که می میرم بدون اینکه فارغ التحصیلی پسرم از دانشگاه و ازدواجش رو ببینم. البته خوشبختانه همه چیز به خوبی و خوشی گذشته و الان هم چهار سال از اون ماجرا می گذره. اگه یک سال دیگه هم دوام بیاره، میشه گفت شر مریضی از سرش کم شده. یون کیانگ می گفت تا پیش از بیماری، زندگی برام یه اتفاق همیشگی و ساده بود اما وقتی عمل کردم تازه فهمیدم بدنم چطور کار می کنه و چقدر دقیق برنامه ریزی شده. می گفت تا پیش از سرطان، هر روز که از خواب بیدار می شدم یه روز معمولی بود اما توی این چهار سال هر روز صبح که چشم باز کردم به خودم گفتم: چه روز زیبایی! من زنده ام! حرفاش خیلی تکونم داد. از بیرون که به آدما نگاه می کنی می بینی ساده و سرخوشن، راحت قضاوتشون می کنی اما وقتی یه قدم بهشون نزدیک تر میشی باور نمی کنی که این ظاهر ساده چه روزهای سختی رو پشت سر گذاشته. یون کیانگ گفت تا حالا این ماجرا رو برای کسی تعریف نکرده بوده و من اولین نفرم. پیش خودم فکر کردم توی این سالی که گذشت، چند روزش رو به سادگی و بطالت گذروندم بدون اینکه قدرش رو بدونم؟ اگه نگم تمامش رو، احتمالا بیش از نصفش رو. سالی که گذشت پر از تلخی بود، پر از ناامیدی، از دست دادن، شکست خوردن، خستگی، اضطراب، بیماری، غم. اما پر از دقایق طلایی با هم بودن و دوستی و به داد هم رسیدن هم بود. پر از تصمیم ها و کارهای ناتمامی که هنوز هم تموم نشدن و خدا می دونه بالاخره کی قراره به سرانجام برسن یا اصلا قراره به سرانجام برسن یا نه؟! امسال، برخلاف همیشه، بی نهایت از تموم شدن سال خوشحالم. شاید چون امیدوارم و از صمیم قلب آرزومندم که سال جدید با خودش امیدها و فرصت های بهتری به همراه داشته باشه؛ نه فقط برای من، برای همه ی عزیزان و دوستان و اطرافیانم.

دعا می کنم سال جدید پر از بارون و برکت باشه، پر از دوستی و شادی. سال به دست آوردن باشه، سال موفقیت. دعا می کنم خدا روح عزیزان از دست رفته امون رو بیامرزه و به عزیزانشون صبر و آرامش بده. دعا می کنم جنگ کمتر بشه، گرسنگی کمتر بشه، سیاست مدارای احمق کمتر بشن. دعا می کنم... .

و در نگاهی به پشت سر، خطاب به سال 96 می گم:

هر دم دردی از پی دردی ای سال!

با این تن ناتوان چه کردی ای سال!

رفتی و گذشتن تو یک عمر گذشت

صد سال سیاه برنگردی ای سال!

آزاده نجفیان
۲۱:۴۹۱۶
مارس

نهایت کاری که برای خونه تکونی کردم شستن ملافه ها و دستگیره ها بوده! با اینکه اینجا خبری از حال و هوای عید نیست و سه شنبه صبح که به وقت ما سال تحویل میشه تقریبا همه سر کارن؛ اما من یه حالی ام. همون عجله و دلشوره ای که همه ی سال های عمرم این موقع سال احساس کرده ام رو الان هم حس می کنم. انگار این حال توی خونمه، توی مغز استخوونم که از سرم نمی افته. همه اش دارم بدو بدو می کنم. کار خاصی هم نمی کنم اما آروم و قرار ندارم. هی تقویم و ساعت چک می کنم و هی روزا رو بالا و پایین می کنم. به قول مادرجونم یه چیزی توی هوا هست که همه رو دیوونه کرده. امروز دیدم درختای گیلاس جلوی خونه امون شکوفه دادن. ارکیده ای که کارلا پارسال برام خریده بود هم گل داده؛ درست مثل خودش که حامله است و منتظره گل بده. دیشب به محمد می گفتم چقدر دلم واسه دور دور کردن توی خیابونای شیراز با همدیگه تنگ شده. می دونم که این وقت سال اینقدر شلوغه که آدم ترجیح می ده از خونه بیرون نیاد اما دله دیگه، بیخود هوایی میشه.

توی این هاگیر واگیر دم عید، ایو هم داره برمی گرده ژاپن. باز یه دوست خوب دیگه داره از حلقه ی دوستی امون خارج میشه. دیروز مالا خونه اش مهمونی گرفته بود. از اون جمع شلوغ بیست و چند نفره فقط پنج نفر باقی مونده بود که یکی اشون ایو بود. هر بار که یکی از دوستان می ره بیشتر از پیش به رفتن ها عادت می کنم و بیش از پیش دلم می شکنه که باید به این رفتن ها عادت کنم. اما بهار داره میاد، شاید سال جدید با خودش دوستای جدیدی برام بیاره.

آزاده نجفیان
۲۲:۱۶۱۴
مارس

امروز بکا دستهای زخمی اش رو بهمون نشون داد. روی دست هاش پر بود از جای خراش و جای دندون. می گفت هر روز با یه پسربچه ی 4 ساله ای که اوتیسم داره کار می کنه. پسرک اهل سودانه و کلا حرف نمی زنه به همین خاطره که نمی تونه با بکا ارتباط بگیره و این طوری خشم و ناراحتی اش رو نشون می ده. به خودم می گم آموزش یعنی این؛ یعنی هیچ چیز جلوت رو نگیره، ناامید نشی و به تلاشت ادامه بدی. برابری هم یعنی این؛ یعنی فرقی نمی کنه اهل کجا باشی، چند سالت باشه یا سالم باشی یا بیمار، تو هم سهمی از این جامعه و زندگی داری، همون اندازه که بقیه دارن.

آزاده نجفیان
۲۲:۴۴۱۱
مارس

تعطیلات بهاره هم تمام شد. خیلی نمی شد بهش گفت «بهاره» چون هوا دوباره سرد شده و حتی یک شب برف هم اومد. البته فقط در این حد که گل های بیچاره ی منو از سرما بسوزونه والا دوامی نداشت. کار خاصی در طول تعطیلات نکردیم. بیشترش رو خونه بودیم. شروع تعطیلات یه مهمونی تولد مفصل واسه خودمون گرفتیم که بخوبی برگزار شد و من رو صاحب گلدون های زیبای بسیاری کرد. یه روز صبح هم رفتم خونه ی الن تا در مورد باشگاه کتاب زنان با هم به توافق برسیم. خونه اش وسط جنگل روی تپه بود. قدیم اما خیلی بزرگ بود. سگ سیاه گنده ای هم داشت که می گفت چهارده سالشه و اینقدر پیره که به سختی تکون می خوره. یادم نمیاد اسم سگش چی بود اما این نکته رو متوجه شدم که همونطور که من سگ های بزرگ رو دوست دارم، اونا هم از من خوششون می آید. برعکس، نه من چشم دیدن سگای کوچیک رو دارم نه اونا چشم دیدن من رو! مادر الان به تازگی در سن نود و چند سالگی فوت کرده. الن مدتی از مادرش مراقبت می کرد. سگ و مادرش خیلی خیلی با هم دوست و صمیمی شده بودن. الن برام تعریف کرد ساعت های آخر زندگی مادرش، وقتی که فقط روی تخت بی حرکت دراز کشیده بوده و مدتها بوده حتی چیزی نخورده بوده و منتظر بوده مرگ سراغش بیاد، سگ می ره و سرش رو می ذاره روی پای مادرش. الن می گفت مادرش شروع می کنه به نوازش سگ! می گفت این آخرین حرکت و نشانه ی زنده بودن مادرش بوده. تصمیم گرفتیم تا با اتاقی از آن خود ویرجینیا ولف شروع کنیم و با خوندن آثار نویسندگان زن پیش بریم. به نظرم دور همی جالبی بشه. 

مثل همیشه خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می کردم سال جدید داره از راه می رسه. خوشبختانه ما امسال هم خونه تکونی نداریم. سال اول که تازه اومده بودیم توی خونه و همه جا تمیز بود. پارسال هم که قصد داشتیم خونه رو عوض کنیم و خونه تکونی معنایی نداشت. امسال هم که دو ماه و نیم دیگه داریم از این خونه می ریم و دلیلی نداره این خونه ی عریض و طویل رو از سر تا پا بشورم و بسابم. به این ترتیب در این سه سالی که سر خونه و زندگی خودمم، حتی یک بار هم خونه تکونی نکردم!

شقایق یادم آورد باید کم کم هفت سین رو آماده کنیم. هیچ ایده ای برای سفره ی امسال ندارم. محمد امسال گیر داده بود که باید سبزه بکاری. من نه بلدم نه حوصله اش رو دارم. امشب که خونه ی پروشات بودیم گفت برام سبزه سبز می کنه. گندم ها رو دادم بهم که بشورم و روشون دعا بخونم. بعد هم توی آب سرد خیسوند تا فرایند سبز کردن رو در آینده آغاز کنه. چه دعایی خوندم؟ ناخودآگاه شروع کردم به خوندن آیت الکرسی. اولین دعایی که مامان بهمون یاد داد و تنها دعایی که هر وقت و همیشه ناخودآگاه سراغم میاد و زیر لبم زمزمه میشه. زهرا می گفت مامانش معتقده که اگه سبزه هاش خوب رشد نکنن، سال سال خوبی نخواهد بود. یعنی سبزه های من سبز می شن؟ یعنی سال جدید، سال متفاوت و بهتری خواهد بود؟

آزاده نجفیان
۲۲:۱۲۰۴
مارس

دیشب برای متولدین اسفند جمع، جشن تولد گرفتیم. چهار نفریم با این تفاوت که فاطمه نتونست بیاد. طبق معمول میزبان نباید غذا می پخت و بقیه هم هر کدوم غذاشون رو آوردن. من سالاد درست کردم و کوکی چیز کیک که به هر حال کاری کرده باشم هر چند واقعا بدون این ها هم میزبانی خیلی سخته. به رسم هر ساله باید ته چین هم می داشتیم که امسال پروشات زحمتش رو کشید. الحمدلله سفره ی رنگینی شد. دلم می خواست خودم کیک درست کنم اما دیدم از عهده ی من خارجه واسه همین یه کیک فوق العاده بزرگ شکلاتی خریدیم. همه برام گل و گیاه هدیه آوردن. خدیجه یک دسته گل بزرگ رز آورده که بی نظیره. شام خوردیم بعد جشن تولد گرفتیم و بعدشم هم تا پاسی از شب بازی های گروهی کردیم. جالبی جمع اینه که پسرای نوجوانمون خیلی خوب فارسی نمی فهمن واسه همین گاهی شرکت دادنشون توی بازی ها و حرف ها یه کم سخت میشه و گاهی هم واکنش هاشون خیلی خیلی بامزه است. هانا مدتیه که دیگه منو تحویل نمی گیره. بزرگ شده و دیگه غریبی می کنه. دلم واسه روزایی که بی دردسر می اومد بغلم و گریه هاش توی بغلم آروم می شد، تنگ شده.

تعطیلات بهاره شروع شده. محمد که تا امتحان جامع رو نده تعطیلی نداره ولی به هر حال بیشتر خونه است و کمتر باید با دانشجو سر و کله بزنه. بهار هم از راه رسیده. هوا هی گرم و سرد میشه اما همه جا پر از گل و شکوفه است. درخت های کهنسال البته هنوز بیدار نشدن. منتظرن تا خاک گرم بشه بعد دوباره سبز بشن. خوش بحالشون که صبرشون زیاده و با هر بادی وسوسه نمی شن.

آزاده نجفیان