آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۵ سپتامبر ۱۸ ، ۲۰:۲۴ 1078
  • ۰۳ سپتامبر ۱۸ ، ۲۲:۳۶ 1076
  • ۳۰ آگوست ۱۸ ، ۲۲:۳۰ 1072
  • ۲۸ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۲۵ 1070
  • ۲۷ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۵۳ 1069
  • ۱۵ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۳۶ 1057
  • ۱۳ آگوست ۱۸ ، ۲۳:۰۵ 1055
  • ۳۰ جولای ۱۸ ، ۲۱:۴۴ 1041
  • ۲۴ جولای ۱۸ ، ۲۳:۱۴ 1035
  • ۰۹ جولای ۱۸ ، ۲۱:۵۲ 1020

1055

دوشنبه, ۱۳ آگوست ۲۰۱۸، ۱۱:۰۵ ب.ظ

روز شنبه، یک قدم دیگه برای هماهنگ کردنم با محیط جدید و یه هموار کردن راه برای یه شروع تازه، برداشتم؛ امتحان تافل دادم! چرا این موضوع اینقدر مهمه در حالی که روزانه در ایران صدها نفر اقدام به این کار می کنن؟ به این خاطر که گرفتن این تصمیم سه سال طول کشید، سه سال در برابر امتحان دادن و جلو رفتن مقاومت کردم چون فکر می کردم این جایی که هستم خوبه و اینکه واقعا توان جلوتر رفتن رو ندارم. اما بالاخره به این نتیجه رسیدم که نمیشه تا قیامت صبر کرد و منتظر موند. گاهی وقتا امکان تموم کردن یه کار و بعد شروع کردن کار دیگه ای وجود نداره و باید چند تا کار رو همزمان پیش برد. این شد که یک ماه گذشته رو سرگرم درس خوندن و آماده شدن برای تافل بودم. اعتراف می کنم بعد از سه سال بستن کتاب و دفتر و امتحان ندادن، خیلی خیلی بهم سخت گذشت. در نهایت روز شنبه صبح ساعت 8 امتحان داشتم. بهمون گفته بودن باید هفت اونجا باشیم. محمد من رو رسوند و رفت. مدارکمون رو چک کردن، گشتنمون، باهامون اتمام حجت کردن و بعد یکی یکی بردنمون توی یه اتاق پارتیشن بندی شده که پر از کامپیوتر بود. به هرکس یه هدفن و یه صدا گیر دادن و خلاص. امروز که داشتم بعد از یک هفته با مامانم حرف می زدم بهش گفتم تافل از کنکور خیلی خیلی سخت تره. این حرف رو آدمی می زنه که سه تا کنکور در سه مقطع متفاوتی تحصیلی در زندگی اش داده. چرا؟ چون توی کنکور تو باید اطلاعاتی رو که خوندی بازیابی کنی اما توی بخشی از تافل تو باید از اون اطلاعات استفاده ی عملی کنی و از چند تا مهارت به شکل همزمان برای تحلیل، حرف زدن و نوشتن هم استفاده کنی. از نظر موضوع و حجم مطالب خوندنی یقینا تافل آسون تره اما از نظر توانایی هایی که باید به کار گرفته بشه تا نتیجه ی مطلوب حاصل بشه، واقعا امتحان سختیه. راستش اعتراف می کنم در خودم هیچ وقت نمی دیدم که بتونم برم امتحان تافل بدم. امتحان دادنش حتی برام از کنکور دکتری هم سخت تر بود اما بالاخره انجام دادمش. تقریبا یه ربع به هشت شروع کردم و یازده و ربع هم تمام شد. وسطش هم ده دقیقه استراحت داده بودن. از امتحان چندان راضی نیستم اما از اینکه بالاخره بر ترس و تنبلی ام غلبه کردم خیلی خوشحالم. حدود ده روز دیگه جواب میاد. باید دید نتیجه ی این یه ماه درس خوندن چی شده؟

اصل ماجرا از بعد از امتحان شروع شد. عصر خونه ی شقایق اینا شام دعوت بودیم. محمد از چهارشنبه امتحان جامعش شروع میشه واسه همینه که من مدتهاست تنهایی این ور اون ور می رم. رسیدم خونه جمجمه ام از فشار گوشی صدا گیر داشت منفجر می شد. مسکن خوردم و چند ساعتی خوابیدم و بعد بلند شدم و حاضر شدم واسه مهمونی. یک ساعت رانندگی و بعد هم دیدار دوستان. شقایق خیلی تدارک دیده بود و خیلی خیلی هم خوش گذشت تا جایی که مهمونی تا ساعت 2 نصف شب طول کشید. من شب رو موندم اونجا به چند دلیل. اول اینکه مسلما از شدت خستگی نصف شب نمی تونستم یک ساعت تا خونه رانندگی کنم. دوم اینکه یه خانواده ی ایرانی جدید اومدن که ساکن مورفیس برو شدن و هم دانشگاهی شقایق اینا. با هم قرار گذاشته بودیم که یکشنبه صبح برم ببینمشون و توی خرید کمکشون کنم. این شد که ما تا جمع و جور کردیم و خوابیدیم حدود سه بود. نه صبح هم با بدبختی بیدار شدیم چون ده با دوستان جدید قرار داشتیم. خلاصه اینکه خسته و له رفتیم سراغ اونا که واسه یه هفته مهمانسرای دانشگاه رو اجاره کردن. مرد خانواده فوق لیسانس قبول شده واسه همین اومدن آمریکا. یه پسر ده ساله هم دارن. با خانوم خانواده و شقایق سه تایی رفتیم و خریدای خونه رو انجام دادیم. حدود ساعت 5 بعدازظهر رسوندیمش مهمانسرا و برگشتیم خونه ی شقایق اینا. من یه حالی بودم که از کمر داشتم نصف می شدم! ده دقیقه دراز کشیدم، بیست دقیقه طول کشید تا تونستم دوباره سر پا بشم! حدود شش و ربع با یه کیسه ی پر از غذا، از اونجا زدم بیرون و تقریبا هفت خونه بودم. به معنای واقعی کلمه داشتم از خستگی می مردم. محمد امروز باید صبح زود می رفت مراسم معارفه توی یه کالجی یک ساعتی نشویل. من فقط صبح چشمم رو باز کردم و دو بار بهش گفتم شارژرش یادش نره که آخرم یادش رفت! بعد تا 12 ظهر خوابیده بودم. در حالی که از گشنگی داشتم می مردم پا شدم صبحانه خوردم، یک ساعتی با مامانم حرف زدم، بعد دوباره برگشتم توی رختخواب و تا ساعت بیست دقیقه به چهار که محمد زنگ زد که خبر بده داره برمی گرده خونه، خواب بودم. تازه اون موقع با سلام و صلوات بیدار شدم که یه کم خونه رو مرتب کنم محمد بیچاره میاد، سکته نکنه. خلاصه اینکه این آخر هفته اینقدر شلوغ و خسته کننده بود که به نزدیک به 24 ساعت خواب نیاز داشت تا خستگی اش در بره.

 تابستون داره تموم میشه. محمد این هفته و هفته ی آینده امتحان جامع داره و از چهارشنبه هم که کلاسای دانشگاهش شروع میشه. روزهای شلوغ و پر کاری در پیشه که از فردا شروع میشن. راستش خوشحالم که تقریبا تمام امروز رو خوابیده بودم و الان هم با اشتیاق دوباره دارم میرم بالشتم رو بغل کنم. باید واسه روزهای پیش رو انرژی بیشتری ذخیره کرد.

۱۸/۰۸/۱۳
آزاده نجفیان

زندگی در آمریکا

نشویل