آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703
  • ۲۱ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۰۳ 700
  • ۱۳ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۸ 692
  • ۰۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 683
  • ۰۲ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۴۲ 681

338

پنجشنبه, ۱۴ جولای ۲۰۱۶، ۱۱:۱۳ ب.ظ

امروز صبح محمد به موضوعی اشاره کرد که من تا حالا متوجه اش نشده بودم. همیشه برام عجیب بود که چرا محمد هر روز که میره دانشگاه یه لباس جدید می پوشه و معمولا دو روز پشت سر هم یک لباس تکراری رو نمی پوشه! تا اینکه امروز صبح، وقتی عجله ای داشت لباسش رو اتو می زد، گفت این جزیی از آداب اجتماعی آمریکاییه که لباس تکراری نپوشی؛ مهم نیست شلخته یا کثیف باشی اما متنوع بودن اصله. اولش تعجب کردم و در واقع یه کم هم عصبانی شدم که چرا تا حالا همچین چیز مهمی رو نفهمیده بودم و محمد هم بهم نگفته بود؟ بارها ازم پرسیده بود که مگه تو لباس نداری که هر روز همین دو تا دست لباس رو می پوشی می ری بیرون؟ اما منی که به پوشیدن روپوش و مانتو عادت کرده ام اهمیت نداده بودم. حالا می فهمم اون پرس و جوها از کجا آب می خوردن. برام عجیبه که تا حالا متوجه این موضوع نشده بودم. خوب که فکرش رو می کنم می بینم یکی از علتهاش اینه که سر و کار من کمتر با آمریکایی ها و بیشتر با آدم هایی از نوع خودم بوده اما همون چند آمریکایی رو هم که می شناسم، الان که دقت می کنم، می بینم حرف محمد در موردشون صدق می کنه. تصمیم گرفتم از  فردا کمی در لباس پوشیدن دقت و توجه بیشتری به خرج بدم.

بعدازظهر خیلی بی حوصله و بی طاقت بودم از چند روز پشت سر هم و فشرده درس خوندن. محمد هم مثل من خسته بود. تصمیم گرفتیم بریم بستنی بخوریم و رفتیم مرکز شهر. اصلا با نشویل قابل مقایسه نبود! درسته که مرکز شهر به یک خیابون خلاصه می شد اما ساختمونا، مغازه ها و حتی پیاده روها و خیابونای سنگ فرش آدم رو بیشتر یاد شهرهای لوکس اروپایی می انداخت تا آمریکا. هیچ جایی برای پارک نبود و خیلی اتفاقی یه جای پارک واسه نیم ساعت پیدا کردیم. رفتیم تو صف بستنی فروشی. دو تا خانم آسیای شرقی جلوم توی صف بودن. مطمئنم چینی نبودن اما نفهمیدم ژاپنی بودن یا کره ای. حتی یک کلمه هم نمی تونستن انگلیسی حرف بزنن و با ایما و اشاره و به کمک ما و فروشنده ها بستنی سفارش دادن. به محمد گفتم ببین دو تا زن که حتی یک کلمه هم نمی تونن انگلیسی حرف بزنن دارن آمریکا رو می گردن و به مشکلی هم برنمی خورن!

قدر همون نیم ساعت خیابون رو قدم زدیم و بسیار تعجب کردیم که اکثر آدمهای توی خیابون قیافه های غیرآمریکایی  داشتن و تعداد خانم های با حجاب هم کم نبود. یه خانم و آقایی جلوم رو گرفتن و آقاهه ازم پرسید از کجا بستنی ام رو خریدیم و بعد که آدرس دادم پرسید می تونم از بستنی ات بچشم؟! بعد هم قاه قاه خندید و رفت! تقصیر منه که این همه با عشق و علاقه و ملچ ملوچ بستنی می خورم!

الحمدلله کارهام آهسته و پیوسته پیش می رن هر چند اون ترس معروف از نوشتن و جمع و جور کردن فیش ها داره کم کم از ته جوونم بیدار میشه. فردا آخرین روز کاری اولین هفته است. خیلی کارا در پیش داریم.