آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703
  • ۲۱ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۰۳ 700
  • ۱۳ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۸ 692
  • ۰۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 683
  • ۰۲ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۴۲ 681

343

سه شنبه, ۱۹ جولای ۲۰۱۶، ۱۰:۵۷ ب.ظ

محمد که اومد خونه گفتم: دلم داره می پوکه محمد، دلم داره می پوکه! گفت بزن بریم و این طور شد که یکدفعه ای تصمیم گرفتیم درس و کار رو بپیچونیم و بریم جورج تاون. جورج تاون هم یکی دیگه از شهرهای اطراف واشنگتن محسوب میشه اما فاصله اش به نسبت هرندن با واشنگتن خیلی کمتره و یه جورایی یکی از محلات دی سی به حساب میاد و عمده ی شهرتش هم به خاطر دانشگاه جورج تاون هست. چیزی حدود 45 دقیقه با ما فاصله داشت. پریدیم تو ماشین و زدیم به جاده. جاده ی بسیار سرسبز و زیبایی بود که در واقع اصلا شبیه جاده نبود! به جز یه مسیر محدود، ناحیه به ناحیه خونه ها و مجتمع های بسیار مجلل بین این دو شهر قرار داشت که احتمالا متعلق به پایتخت نشینانی است که در دی سی کار می کنن و در این خونه ها زندگی. یه جای مسیر اشتباه پیچیدیم و این توفیق اجباری نصیبمون شد که با محله ای بسیار زیبا و بکر و خونه های بسیار زیبا دیدن کنیم و درست سر یک پیچ بسیار حساس یک آهوی و بچه اش با پرش های بلند اومدن و از خیابون رد شدن! نرسیده به شهر، توی لاین روبرویی، یک دفعه دیدیم یک عالمه ماشین سیاه که چراغ گردون دارن، به سرعت دارن میان و یه آمبولانس هم همراهیشون می کنه. بقیه ی ماشین ها هم با فاصله ی قابل توجهی از این قطار سیاه پوش حرکت می کردن. به محمد گفتم فکر کنم آدم مهمی رو دارن جابجا می کنن، حتی ممکنه خود اوباما باشه!

از روی پل اسکات کی که روی رودخونه ی پوتوماک کشیده شده وارد جورج تاون شدیم. نمای رودخانه با پس زمینه ی باروهای دانشگاه واقعا دیدنی بود. وقتی وارد شهر شدیم کلا قطع امید کردیم که جایی برای پارک گیرمون بیاد اما در یک حرکات کاملا غافلگیرانه یه ماشین بلافاصله از جای پارک در اومد و ما جاش پارک کردیم، اونم چه پارکی؛ دو ساعت مجانی!

مدت ها بود که توی یه همچین خیابون شیکی پیاده روی نکرده بودم، پر از مغازه و آدم های شاد و خوشحال که فقط می خوان قدم بزنن. اکثریت آدم ها یا توریست بودن یا جوون هایی که به نظر می رسید باید دانشجو باشن رفتیم و کمی روی پل پیاده روی کردیم و بعد تغییر جهت دادیم ببینم می تونیم دانشگاه رو هم در این وقت کم ببینیم یا نه. دانشگاه از جایی که ما بودیم خیلی بالا دست به نظر می رسید اما در کمال شگفتی در یک گوشه ی خیابون پله ی بلندی رو دیدیم که به نظر می رسید آخرش به دانشگاه می رسه؛ همین طور هم بود. نکته ی جالب این بود که به محضی که اولین ساختمون دانشگاه رو دیدیم، که از قضا بخشی از کتابخونه و سالن مطالعه بود، هر دو همزمان با هم گفتیم چقدر شبیه کتابخونه ی میرزاست!!! نمای سیمانی ساختمون، شکل پنجره ها و پله های بی پایانی که به هم راه داشتن معماری دانشگاه جورج تاون رو در بعضی از بخشاش بسیار به معماری دانشگاه شیراز نزدیک کرده بود. اصلا همینکه روی کوه و بلندی ساخته شده بود خودش یکی از بزرگترین شباهت ها بود. نمی دونم معمار یا معماران دانشگاه کیا بودن اما حدس می زنم باید لینک هایی بین سازندگان این دو مجموعه وجود داشته باشه. پلیسی که توی خیابونای منتهی به دانشگاه به خاطر تاریک شدن هوا قدم می زد و ما رو راهنمایی کرد بهمون گفت دانشگاه 24 ساعته بازه و می تونیم بریم قدم بزنیم و بگردیم و راحت باشیم. برامون جالب بود که ورود به دانشگاه، اون موقع تاریکی هوا، برای عموم آزاده حالا اگه ایران بود... بگذریم. دانشگاه محیط باز و قشنگی داشت و به معنای واقعی کلمه خودش یه شهر به حساب می اومد. پیاده روی توی دانشگاه جورج تاون و پله ها رو بالا و پایین کردن و هی توی سربالایی ها و سر پایینی ها هن و هن کردن، کلی خاطره رو برامون تداعی کرد. بعد از چندین روز فقط خوردن و بی تحرکی، دو ساعت پیاده روی توی هوای گرم و شرجی، خوب عرقمون رو درآورد.توی مسیر برگشت متوجه شدیم که یه کلیسای جامع بسیار بزرگ هم توی شهر هست که ما فرصت دیدنش رو پیدا نکردیم. کلیسا خیلی قدیمی به نظر می رسید و از بیرون خیلی شبیه به کلیسای نوتردام بود!

جورج تاون رو دوست داشتم، زنده بودن و لوکس بودنش رو دوست داشتم و حس خوبی رو که بهمون داد فراموش نخواهم کرد.