آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703
  • ۲۱ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۰۳ 700
  • ۱۳ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۸ 692
  • ۰۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 683
  • ۰۲ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۴۲ 681

354

شنبه, ۳۰ جولای ۲۰۱۶، ۰۹:۴۵ ب.ظ

این آخر هفته تقریبا تنها آخر هفته ای ست که محمد سرش کمتر شلوغه و اتفاقا هوا هم به نسبت دو هفته پیش خیلی بهتره واسه همین تصمیم گرفتیم دوباره بریم واشنگتن و تلاش کنیم تا بازدید ناتمام دفعه ی قبل رو تمام کنیم. صبح زود بیدار شدیم و با شاتل ساعت نه رفتیم ایستگاه مترو اما از اونجایی که تو این مورد زود رسیدن به ما نیومده، مترو وسط راه ایستاد و اعلام کردن که به دلیل مشکلاتی فعلا این خط خارج از سرویس هست، باید از ایستگاه بریم بیرون و سوار اتوبوس هایی بشیم که دم در آماده اند تا ما رو به نزدیکترین ایستگاه متروی بعدی در مسیر برسونن. چاره ای نبود. همین کار رو کردیم و با اتلاف وقت قابل ملاحظه ای بالاخره رسیدیم. برعکس دفعه ی قبل ایندفعه نذاشتیم جاذبه های توریستی ای که یکدفعه سر راهمون ظاهر می شن حواسمون رو پرت کنن و ما رو از رسیدن به هدفمون باز دارن. هدف ما امروز گالری ملی هنر بود. خبر داشتم که گنجینه ی قابل ملاحظه ای از آثار امپرسیونیست ها رو به نمایش گذاشتن و البته می دونستم چند تا از کارهای ونگوگ اونجا هست. 

موزه دو طبقه بود و چندین برابر بزرگ تر از اونی بود که حدس می زدم. طبقه ی پایین بیشتر به آثار هنرمندان آمریکایی و یا اروپاییه قرن های 15 تا 17 اختصاص داشت و اکثرا هم مجسمه های بزرگ سراسری هر گوشه و کناری رو پر کرده بودن. وقتی وارد شدیم بهمون نقشه ی ساختمون رو دادن؛ من نفهمیدم اولش چرا اما همین که شروع به گشتن کردیم و با ده ها اتاق تو در تو روبرو شدیم که به هم راه داشتن، تازه متوجه شدم چرا! به نظر می رسید توی یه هزارتوی بزرگ گیر افتادیم و راه فراری نیست؛ هر اتاق به یک اتاق دیگه پر از مجسمه و تابلو می رسید که نمی شد با وسوسه ی دیدنشون مقابله کرد. چیزی که بیش از همه چشمم رو گرفت مجموعه ای تابلوی نقاشی درباره ی ژاندارک و حوادث زندگیش بود که اسم نقاش رو یادم نمیاد ولی برام آشنا نبود. هرگز نقاشی ای به این زیبایی و ظرافت ندیده بودم! برای دیدن جزییاتی که نقاش توی تابلو گنجانده بود اینقدر سرم رو به تابلو نزدیک کرده بودم که اومدن و بهم تذکر دادن که فاصله ام رو با اثر حفظ کنم!

بالاخره از طبقه ی پایین دل کندیم و رفتیم بالا. از اونجایی که من خیلی عجله داشتم تا نقاشی های مورد نظرم رو ببینم، مستقیم رفتیم سراغ امپرسیونیست ها: دگال، مونه، رنوار، گوگن ... و البته چندتایی از نقاشی های ونگوگ از جمله سلف پرتره اش! فوق العاده بود. انگار توی تاریخ قدم می زدم. به قول استادم مثل پروانه ای بودم که توی چراغونی افتاده باشه؛ نمی دونستم کجا برم و به کدوم تابلو نگاه کنم؟! 

با وجود دو ساعت توی موزه بالا و پایین رفتن هنوز کلی تابلو بود که ندیده بودیم به علاوه ی مجموعه آثار داوینچی! اما گشنه بودیم. تصمیم گرفتیم بریم ناهار بخوریم و برگردیم. رستورانی که رفتیم نزدیک محله ی چینی ها بود. تصورم از محله ی چینی ها همون تصویری بود که توی فیلم های دهه های اول قرن بیستم از آمریکا بود اما کاملا اشتباه می کردم. همون شهر و همون مغازه ها بود فقط زیر عنوان انگلیسی به چینی هم اسمش رو نوشته بودن!

در راه برگشتن، از اونجایی که ساعت نزدیک سه بعدازظهر بود و احتمالا آخرین دیدار محمد از واشنگتن، تصمیم گرفتیم به سمت کتابخونه ی کنگره تغییر جهت بدیم. با اتوبوس رفتیم به سمت کتابخونه و یک ایستگاه جلوتر به اشتباه پیاده شدیم که بارون عزیز هم از این فرصت استفاده کرد و شروع کرد به باریدن. به دو خودمون رو رسونیدم به کتابخونه. خیلی شلوغ بود. حتی توی ساختمون مردم برای بازدید از سالن مطالعه ی اصلی صف بسته بودن! راستش کتابخونه ی کنگره به اون هیجان انگیزی ای که فکر می کردم نبود. چرا؟ شاید بخاطر اینکه توش از کتاب خبری نبود و معماریش هم به اون زیبایی ای که توی عکس ها دیدم نبود. البته به قول محمد احتمالا بیشتر بخش های هیجان انگیزش پشت درهای بسته و به دور از چشم توریست ها بودن اما به هر حال. البته دور از انصافه اگه اشاره نکنم که بخش های هیجان انگیزی هم واسه ما داشت؛ مثلا یه نمایشگاه از چاپ های اول کتاب های مشهور و پرفروش آمریکایی مثل پیرمرد و دریا، سلاخ خانه ی شماره ی پنج، موش ها و آدم ها، گتسبی بزرگ و حتی درخت مهربان شل سیلوراستاین! اولین نقشه ی جهانی که اسم آمریکا توش اومده بود، مورخ 1507، اونجا بود که راهنما بهمون گفت اوایل سال دو هزار دارنده ی نقشه تصمیم به فروشش گرفته و بالاخره آمریکا تونسته با پرداخت 10 میلیون دلار صاحبش بشه!!! کمی از چهار گذشته بود که ما راهرویی رو پیدا کردیم که کتابخونه رو به کنگره ی آمریکا وصل می کرد! گفتن راهرو چهار و بیست دقیقه بسته میشه اما کنگره تا ساعت 5 بازه. ما هم رفتیم سمت ساختمون کنگره. از اونجایی که دیر شده بود نمی تونستیم از تورهای توی ساختمون استفاده کنیم اما با همون گردش ابتدایی توی سالن معلوم شد که طبق معمول همه ی بخش های تاریخی و هیجان انگیز ساختمون قابل دیدن نیستن و فقط میشه توی موزه ی پایین گردش کرد. هر چند نتونستیم چیز دندون گیری از ساختمون کنگره رو ببینیم اما همین حس وارد شدن به کنگره ی آمریکا خودش کم چیزی نبود.

خسته و کوفته رفتیم سمت مترو و البته دوباره همون مشکل صبح در برگشتن هم پیش اومد با این تفاوت که این بار با اتوبوس توی ترافیک ماشین هایی که از واشنگتن برمی گشتن هم گیر افتادیم. هنوز واشنگتن خیلی جاهای دیدنی داره که دلم می خواد بهشون سر بزنم. جدیدا مجموعه ای از آثار زنان هنرمند ایرانی و عرب در موزه ی زنان هنرمند واشنگتن به نمایش گذاشته شده که واقعا مشتاق دیدنشم. شاید هفته ی دیگه خودم تنهایی دل رو به دریا بزنم و برم دنبال ماجراجویی. باید دید تا هفته ی دیگه چی پیش میاد.