آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703
  • ۲۱ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۰۳ 700
  • ۱۳ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۸ 692
  • ۰۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 683
  • ۰۲ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۴۲ 681

356

دوشنبه, ۱ آگوست ۲۰۱۶، ۰۹:۵۷ ب.ظ

امروز همه جوره روز مهم و خاطره انگیزی بود. برای اولین بار دل رو به دریا زدم و ماشین بردم! بعد از اینکه محمد رفت سرکلاس من هم از موسسه ماشین رو برداشتم و رفتم کتابخونه؛ با ماشین کمتر از 5 دقیقه راه هست. نزدیک کتابخونه هم پارکینگ مفصلی برای مراجعین تدارک دیدن که اون موقع صبح جای خالی زیاد داره. هنوز جرات پارک کردن داخل پارکینگ رو ندارم واسه همین به پارک کردن در فضای باز اکتفا کردم. یه کمی کجکی پارک کردم اما به نظرم برای شروع بد نیست. تجربه ی بامزه ای بود و راحت تر از اون چیزی بود که فکرش رو می کردم.

امروز روز خاطره انگیزی بود چون دومین سالگرد با هم بودنمون هم هست. یادم میاد دو سال پیش این موقع اشکان بهم گفت روزی می رسه که حسرت این رو خواهی خورد که چرا زودتر از این با هم نبودین و این همه سال رو بی هم سر کردین. راستش الان که فکرش رو می کنم می بینم اگر محمد رو زودتر در زندگی ام داشتم احتمالا کمتر رنج و سختی می کشیدم اما از ته قلبم ایمان دارم که رابطه ی ما درست و به موقع، دقیقا در اون زمان و مکانی که باید، اتفاق افتاد؛ نه زودتر و نه دیرتر و همین هم باعث شد تا ما بتونیم رو به جلو حرکت کنیم.

من همیشه از تابستون متنفر بودم و بر این باور بودم که هیچ اتفاق خوبی توی گرما نمی افته اما مهمترین اتفاقات زندگی من در مرداد ماه رقم خوردن؛ وسط چله ی تابستون.