آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۵ 811
  • ۰۴ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۰۶ 804
  • ۰۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۳۹ 801
  • ۲۴ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 794
  • ۲۲ نوامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۴ 792
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776

361

شنبه, ۶ آگوست ۲۰۱۶، ۰۹:۴۴ ب.ظ

امروز یکی از طولانی ترین روزهای زندگیم بود! هرگز این همه احساس مختلف رو تنها در یک روز تجربه نکرده بودم!

محمد باید می رفت سرکلاس و من هم تصمیم گرفتم بعد از مدتها انتظار، برم سینما و کارتون The secret life of pets رو ببینم. نزدیکترین و ارزون ترین سینما رو پیدا کرده بودم و فیلم هم قرار بود ساعت یک ربع به 12 شروع بشه. از اونجایی که معمولا باید نیم ساعت زودتر از شروع فیلم واسه خرید بلیط سینما باشی، یه ربع به یازده زدم بیرون. تا سینما حدود ربع ساعت فاصله بود. تا حدودی مسیر رو بلد بودم و قبلا توی همون خیابونا رانندگی کرده بودم واسه همین خیلی نگران نبودم. حدود سه دقیقه به مقصد، یه خروجی رو اشتباه رفتم و مجبور شدم دور بزنم و اینجا بود که... بنگ! خوردم به جدول خیابون، لاستیک پاره شد و پنچر شدم. خوبی قضیه این بود که توی یه خیابون فرعی کم رفت و آمد بودم و به جز ترکیدن لاستیک ماشین هیچ اتفاقی نیفتاده بود. چند ثانیه ی اول شوکه بودم. فقط سریع از ماشین پیاده شدم ببینم چه خبره؟ مغزم کار نمی کرد، حتی نمی تونستم ماشین رو جا به جا کنم و درست کنار خیابون پارکش کنم. چند متری با تقاطع فاصله داشتم. فقط به عقلم رسید فلشر رو روشن کنم تا ملت بفهن من به این خاطر اینجا پارک کردم که ماشینم ایراد پیدا کرده. می خواستم زنگ بزنم شرکت بیمه اما بعد به خودم گفتم احتمالا از پس یه گفتگوی تلفنی طولانی اونم در شرایطی که این همه آدرنالین توی خونم هست و دقیقا نمی دونم کجام، برنخواهم اومد. فقط یک راه مونده بود: به محمد زنگ زدم که بیا به دادم برس! بیچاره محمد هم از سرکلاس بلند شده بود و از یکی از دوستاش خواسته بود تا برسوندش. یه ربع بعد محمد و ماتیو از راه رسیدن. اشکم با دیدن محمد دراومد اما کلی خودداری کردم. هم خیلی ترسیده بودم و هم به شدت خجالت می کشیدم. مت به محمد کمک کرد تا جک و ژآپاس رو آماده کنن و بعد هم به اصرار ما برگشت سرکلاس اما محمد هر کاری کرد نتونست لاستیک رو دربیاره، سر آچارها به پیچ های ماشین نمی خورد. هوا خیلی گرم شده بود و ما هیچ چاره ای به جز زنگ زدن به شرکت بیمه نداشتیم. قبل از اومدن با وسواس زیاد گشته بودیم یه شرکت خوب و معتبر پیدا کرده بودیم که با اینکه یه کم گرون بود اما خدماتش خیلی مفصل بود و خدمات جاده ای هم داشت. محمد زنگ زد. بعد از اینکه مفصل ازش مشخصاتش رو گرفتن و چیزی حدود 5 یا 6 بار پرسیدن آیا سالمه یا نه؟ بالاخره وصلش کردن به مسوول پیگیری. اونم دوباره همین مراحل رو طی کرد و در نهایت، بعد از حدود بیست دقیقه تلفنی حرف زدن، گفت ماشین پشتیبانی تا 35 دقیقه ی دیگه می رسه! توی ماشین منتظر نشستیم. محمد که می دونست من چه حالی ام اصرار کرد که سانس بعدی سینما رو چک کنم که بعد از کنده شدن شر این ماجرا منو برسونه سینما. می دونست حالم خوب نیست اما تنها راهش اینه که حواسم پرت بشه. پشتیبانی از راه رسید. پیاده شد، یه نگاه به لاستیک انداخت و با خونسردی به ما که از گرما و استرس در حال ذوب شدن بودیم گفت باز کردن این چرخ نیاز به یه جور آچار مخصوص داره که اگه ما اون آچار رو نداریم، اونم هیچ کاری نمی تونه برامون بکنه و باید بیان ماشین رو با جرثقیل ببرن! هاج و واج مونده بودیم. دوباره زنگ زدیم به بیمه. بعد از طی شدن همون مراحل قبلی! محمد به اپراتور شکایت کرد که آخه این چه تعمیرکار و پشتیبانیه که ساده ترین ابزار رو نداره و اگه ما خودمون اون آچار رو داشتیم که به شما زنگ نمی زدیم، طرف هم حاضر نبود زیر بار بره و گفت جرثقیل حدود یک ساعت دیگه می یاد تا شما رو ببره تعمیرگاه اما هزینه ی تعویض تایر با خودتونه. بعد که محمد مخالفت کرد، هی وصلش کردن به این مسوول و اون مسوول و در نهایت هم بهش گفتن بیمه فقط هزینه ی جرثقیل رو متقبل میشه و اشتباه از ما بوده که ابزار لازم رو نداشتیم! این گفتگوی وحشتناک تلفنی تقریبا نیم ساعت طول کشید. دیگه از گوشای محمد بخار بیرون می اومد. چاره ای نبود. جرثقیل اومد. جالب اینکه به محضی که رسید از بیمه زنگ زدن که یه جرثقیل دیگه هم داره میاد سمتتون! خلاصه اینکه ماشین رو بردیم نزدیکترین تعمیرگاه تایر. تعمیرکار اونجا مرد بسیار روشن و فهیمی بود. بعد از اینکه لاستیک رو عوض کرد و باد بقیه ی چرخ ها رو هم تنظیم و چک کرد، بهمون گفت باید چه جور آچاری تهیه کنیم و مشخصاتش رو برامون نوشت تا دفعه ی دیگه اینطوری گیر نیفتیم. خلاصه اینکه بالاخره ساعت یک ربع به سه، ماجرایی که از ساعت یازده با تصادف من شروع شده بود، به خیر و خوشی، بدون خسارت جانی، تموم شد. محمد باید برمی گشت موسسه و همچنان اصرار داشت منو برسونه سینما. سانس بعد یک ربع به چهار شروع می شد. محمد می دونست من اگه برگردم هتل و اونجا تنها بشم دق می کنم. قبول کردم.

منو دم سینما پیاده کرد و رفت. با اینکه هنوز زمان زیادی تا نمایش فیلم مونده بود اما تصمیم گرفتم بلیط بگیرم و برم داخل. برخلاف نشویل، اینجا مثل ایران دم در بلیط می فروختن. جالب بود که صف هم بود. باید جای صندلی ات رو هم روی مانیتور مشخص می کردی و پولش رو می داد. به هر تقدیر رفتم توی سینما و به طرز عجیبی سینما تقریبا پر و شلوغ شد! نکته ی بامزه این بود که عده ی کثیری از بینندگان فسقلی های کله طلایی بودن که کلی به فضا طراوات و نشاط اضافه کردن. کارتون قشنگ و بامزه ای بود و حضور بچه ها توی سالن و صدای خنده ها و واکنشاشون نسبت به صحنه های فیلم همه چیز رو خیلی قشنگ تر کرده بود. فیلم 5 و نیم تمام شد و محمد 6 خلاص می شد. من دقیقا مرکز شهر بودم و بالاخره به آرزوم که چرخیدن توی مرکز شهر بود رسیدم هر چند فقط به نصفش چون دلم می خواست محمد هم همراهی ام می کرد! مرکز شهر هرندن خیلی کوچیکه، مثل خود شهر و جالبیش اینه که حد و مرزش کاملا مشخصه، انگار که یه مربع کشیده باشن و توش مرکز شهر رو ساخته باشن، از وسط اون مربع خیابون ها و بزرگراه های اطراف مرکز شهر رو می تونی ببینی و کاملا مشخصه که کجا تموم میشه. یه چرخی واسه خودم توی خیابونا و مغازه ها زدم. یه پارک اونجا بود که وسطش یه عالمه فواره توی زمین طراحی کرده بودن که با فشار، آب رو بیرون می فرستاد و بچه ها می رفتن آب بازی می کردن. جالب تر اینکه این موضوع فقط مختص بچه ها نبود. خانمی رو دیدم که یک دفعه تصمیم گرفت بره و از وسط اون فواره ها رد بشه، عینکش رو تحویل خانواده اش داد، رفت خیس شد و برگشت، به همین راحتی! به شکل اتفاقی یه مغازه ی فوق العاده زیبا هم پیدا کردم که کارت پستال و دفتر و هر چیز کاغذی دیگه ای می فروخت و پر از رنگ و طرح و ایده بود، یکی از قشنگ ترین مغازه هایی که توی زندگیم دیدم. فقط همه اش حسرت می خوردم چرا محمد نیست تا این همه ذوق زدگی رو باهاش تقسیم کنم.

محمد بالاخره اومد دنبالم و حالا باید می رفتیم بعد از چندین ساعت یه چیزی می خوردیم! رفتیم یه رستوران هندی که یکی از دوستای محمد پیشنهادش کرده بود و قبلا خودمون هم رفته بودیم اما اینقدر شلوغ بود که منصرف شده بودیم. این بار ساعت هفت شب بود و خلوت. بریانی مرغ سفارش دادیم که یه چیزی مثل ته چین خودمون بود بدون زرشک و البته بسیار تند و خوشمزه. توی یه ظرف کوچولو چند جور چاشنی تند و با نون کنجد هم برامون آوردن. مرتب هم پیشخدمت ها به ترتیب می اومدن و ازمون می پرسیدن راضی هستیم یا نه؟ چیزی لازم داریم یا نه؟ یه ظرف ماست و خیار هم برامون آورده بودن که بعد از خوردن اون غذای تند مرهمی برای زخم هامون باشه. خلاصه اینکه بعد از خوردن غذا بالاخره برگشتیم هتل.

ماجراهای مختلف و احساسات عجیب امروز خیلی چیزا بهم یاد داد. اینکه باید بیشتر محتاط باشم و کمتر وابسته! وقتی فکرش رو می کنم اگر محمد نبود من باید چه خاکی به سرم می ریختم، پشتم می لرزه. باید در مورد ماشین چیزهای بیشتری یاد بگیرم، حداقلش گرفتن پنچریه. چیز دیگه ای که اتفاقات امروز بهم یادآوری کرد این بود که به قول محمد گاهی باید سریع از کنار اتفاقات بگذرم و خیلی بهشون گیر ندم چون اینطوری فقط خودم رو نابود می کنم. خدا رو شکر می کنم که امروز بخیر گذشت، بدون هیچ تلفات جسمی و جانی؛ هر چند من هنوز یه کم گیجم...!