آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703
  • ۲۱ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۰۳ 700
  • ۱۳ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۸ 692
  • ۰۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 683
  • ۰۲ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۴۲ 681

367

شنبه, ۱۳ آگوست ۲۰۱۶، ۰۷:۵۳ ب.ظ

بالاخره تمام شد! این پنج هفته ی نفس گیر زودتر از اون چیزی که فکرش رو می کردم به آخر رسید. امروز توی باغ بانی موسسه یه مهمون ناهار مفصل گرفته بودن و مراسم فارغ التحصیلی رو هم به جا آوردن و خلاص. قرار بود مهمونی امروز پیک نیک باشه اما هوا به طرز عجیب و باورنکردنی ای گرم بود و اصلا امکان بیرون موند وجود نداشت. خیلی ها دعوت شده بودن و با اینکه خونه ی بزرگی بود اما به سختی می شد جایی برای نشستن و حتی نفس کشیدن پیدا کرد. خونه کنار رودخونه ی بسیار زیبا و آرومی قرار داشت که ساعات خوشی رو با ما در کنار همکلاسی های محمد رقم زد. البته موقع رفتن یه اتفاق بد هم افتاد که ختم به خیر شد: محمد حلقه اش رو گم کرد! من مطمئن بودم افتاده توی رودخونه و همون اول از پیدا کردنش قطع امید کردم. اما محمد رفت که بگرده. منم به بقیه اعلام کردم اگه کسی حلقه ای پیدا کرد مال محمده. همون موقع ماتیو گفت این حلقه نیست؟ و به حلقه ای که درست جلوی پای ما افتاده بود اشاره کرد! باورم نمی شد به این راحتی و سرعت پیدا بشه. این بار دومی بود که ماتیو به داد ما می رسید؛یکی تو ماجرای تصادف، یکی هم در پیدا کردن این حلقه.

این پنج هفته فرصت خوبی برای درس خوندن و تمرکز کردن و البته آشنایی با آدم های تازه بود. یکی از آدم های گلی که سعادت آشنایی و معاشرت باهاش رو پیدا کردیم دکتر محسن کدیور بود که به حقیقت به دیدن فزون آمد از آگهی! مرد بسیار دانشمند و فروتن که آبروی ایران و اسلام منطقی رو در این سیمنار به خوبی و شایستگی حفظ کرد. دیدن آدم ها و سرزمین های جدید با همه ی خوبی و هیجان انگیز بودنش ، بعد از پنج هفته، خسته کننده میشه. واقعا دلم برای خونه امون تنگ شده. با اینکه می دونم وقتی برگردیم حجم کارام حداقل دو برابر خواهد شد اما تحملم دیگه تموم شده و واسه برگشتن لحظه شماری می کنم. البته سفر ما هنوز تمام نشده؛ در راه برگشت اول باید بریم کارولینای شمالی تا سری به یکی از استادان محمد بزنیم و بعد از اون ور بریم خونه. امیدوارم این بخش آخر سفرمون هم به خیر بگذره.