آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703
  • ۲۱ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۰۳ 700
  • ۱۳ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۸ 692
  • ۰۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 683
  • ۰۲ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۴۲ 681

371

چهارشنبه, ۱۷ آگوست ۲۰۱۶، ۰۹:۱۷ ب.ظ

دوشنبه شب ساعت یازده و نیم به وقت نشویل، بالاخره بعد از تقریبا یک ماه و نیم، برگشتیم خونه! یکشنبه صبح به سمت دورهام، کارولینای شمالی، راه افتادیم و عصر رسیدیم هتل. از اونجایی که بدون توقف رانندگی کرده بودیم، فقط جوون ناهار خوردن داشتیم و بعد رفتیم هتل. اتاق کوچیک تمیزی بود که با قیمت خوبی برای یک شب اجاره اش کرده بودیم و تنها دو تا مشکل داشت: یکی اینکه دستگاه خنک کننده ی اتاق وقتی روی هواکش بود، اتاق خیلی گرم می شد و وقتی روی کولر، خیلی سرد. از طرفی پتو نداشتیم که همین کار رو مشکل تر می کرد. از اونجایی که این چند روز اخیر هوا به طرز ظالمانه ای گرم شده بود، بدجور به دردسر افتادیم. من که کلا نتونستم بخوابم و در طول شب چندین بار بلند شدم و هی درجه ی دستگاه رو کم و زیاد کردم. محمد هم خیلی بی تاب خوابیده بود و مرتب می پرید. خلاصه به هر بدبختی ای بود شب رو صبح کردیم و زدیم بیرون. محمد ساعت 2 بعدازظهر توی دانشگاه کارولینای شمالی با دکتر کارل ارنست قرار ملاقات داشت. به اندازه ای وقت داشتیم که سری به دانشگاه دوک بزنیم. باغ بزرگ و زیبایی در محوطه ی دانشگاه بود که زیباییش متعجبمون کرد. البته هوا به قدری گرم بود که فقط یک ساعت تونستیم توی باغ قدم بزنیم و بعد مجبور شدیم به سرعت برگردیم. نکته ی جالب این بود که به جز ساختمون قدیمی و اصلی دانشگاه دوک که با برج و باروی عظیمش مشهوره، یه تعداد خونه های چوبی بسیار زیبا هم در محوطه ی اطراف این ساختمون در دل جنگل قرار داشت که ساختمون اداری دانشکده های مختلف بود! وندربیلت هم محوطه ی بزرگ و بی نهایت سرسبزی داره اما دانشگاه دوک رسما داخل جنگل درست شده بود.

بیست دقیقه تا چپل هیل از دورهام فاصله بود. ساختمون مورد نظر رو پیدا کردیم و بعدش رفتیم ناهار. پیدا کردن جای پارک خیلی وقتمون رو گرفت اما به هر ترتیبی بود ماشین رو پارک کردیم و ده دقیقه به دو وارد دانشکده ی الهیات شدیم. داشتیم توی راهرو دنبال اتاق دکتر می گشتیم که یکدفعه مردی با چهره ی آشنا و کلاهی بر سر از ته راهرو اومد. به محمد گفتم خودشه، دکتر ارنسته؛ محمد رفت جلو و خودش رو معرفی کرد و ایشون هم به فارسی باهامون سلام و احوالپرسی کردن. سال ها پیش با دکتر ارنست در شیراز ملاقات کرده بودم. به نظرم قیافه اش چندان تغییری نکرده بود اما مثل همه در گذر روزگار چاق تر شده بود. جالب تر اینکه روی در اتاقش به فارسی اسمش رو با خط نستعلیق نوشته و حک کرده بودن! از اونجایی که زود رسیده بودیم، کمی قدم زدیم تا ساعت دو بشه و بعد محمد رفت داخل. منم از منشی بخش پرسیدم کجا می تونم منتظر بمونم و اونم منو به یکی از کلاس های خالی راهنمایی کرد و این شد که حدود یک ساعت و نیم منتظر نشستم تا محمد برگرده. خوشبختانه نتیجه ی گفتگوها رضایت بخش بود و خوشحال و خندان رفتیم سمت ماشین. تا نشویل هشت ساعت رانندگی بود. می ترسیدم محمد خیلی خسته باشه و از پسش برنیاد واسه همین پیشنهاد دادم تا بین راه توقف کنیم و یه شب دیگه توی هتل بمونیم هر چند دیگه طاقت حتی یک لحظه توی یه هتل دیگه بودن رو نداشتم. خوشبختانه محمد با انرژی و حواس جمع رانندگی کرد و یکسره رسیدیم خونه.

اما این همه ی ماجرا نبود. یه زوج ایرانی که از دوستان دوستانمون بودن روز یکشنبه اومده بودن نشویل و توی هتل اتاق گرفته بودن. از اونجایی که هنوز خونه نداشتن، موندنشون توی هتل انصاف نبود. واسه همین محمد گفته بود سه شنبه صبح میره دنبالشون که بیان خونه ی ما. البته قبل از اون اشکان زحمت کشیده بود و این دو روزی که ما نبودیم از فرودگاه برده بودشون هتل و بعد هم کمک کرده بود کارای مقدماتی ثبت نام دانشگاه رو انجام بدم. خوشبختانه قبل از رفتن خونه رو تمیز و مرتب کرده بودم و وقتی برگشتیم تمیزکاری نداشتیم فقط باید چمدونا رو جمع و جور می کردیم. خلاصه اینکه هنوز نیومده از صبح سه شنبه مهمون دار شدیم. بچه های خیلی خوبی هستن و معلوم شد آشنایی دوری هم باهاشون دارم.

هنوز فرصت رفع خستگی و جمع و جور کردن اتفاقات این دو ماه اخیر رو در ذهنم پیدا نکردم. بی نهایت خسته ام! عجیب تر اینکه این چند مدت زوایای متفاوتی از وجود خودم رو کشف کردم که تا پیش از این از وجودشون بی خبر بودم؛ زنی که می خونه و می نویسه، زنی که 5 هفته زندگی در سفر رو مدیریت می کنه، زنی که می تونه به محضی که از سفر برمی گرده مهمونداری کنی، زنی که می تونه حتی همه ی این کارها رو با همدیگه انجام بده! من فقط اون اولی رو می شناختم اما بقیه رو به تازگی پیدا کردم. گاهی فکر می کنم بیش از یک نفر در من زندگی می کنن و همین میشه که گاهی بیش از طاقت یک نفر خسته یا ناراحت یا خوشحال می شم.

دلم می خواد بخوابم؛ عمیق و طولانی و وقتی که بیدار میشم همه چیز سر جای خودش باشه. من فقط مثل هر روز از تخت بیرون بیام، اول خودم رو روی ترازو وزن کنم، بعد بدون اینکه چراغ رو روشن کنم، توی آینه ی تاریک، چند لحظه ساکت و بی دقت به خودم نگاه کنم و دوباره از اول شروع کنم.

۱۶/۰۸/۱۷