آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703
  • ۲۱ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۰۳ 700
  • ۱۳ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۸ 692
  • ۰۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 683
  • ۰۲ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۴۲ 681

377

چهارشنبه, ۲۴ آگوست ۲۰۱۶، ۱۱:۴۵ ق.ظ

دوشنبه بالاخره با هزار زحمت و معطلی، مراحل اداری گرفتن گواهینامه طی شد و به دستم رسید بنابراین دیگه از نظر قانونی مشکلی برای رانندگی کردن ندارم. امروز محمد باید از نه صبح تا ده شب دانشگاه می بود و قرار رو بر این گذاشتیم که شب برم دانشگاه دنبالش و برش گردونم.

صبح کلاس زبان داشتم. به خودم گفتم اگه تونستم بی دردسر ماشین رو ببرم و برگردونم، شب میرم دنبال محمد! بعد از دو هفته رانندگی نکردن خیلی استرس داشتم مخصوصا که حدود دو ماه بود که توی خیابونای نشویل رانندگی نکرده بودم و یه کم همه چی به نظرم غریبه می اومد. به هر حال آسونتر از اون چیزی که فکر می کردم رفتم تا کتابخونه و ماشین رو البته کمی کجکی پارک کردم و رفتم داخل. مثل همیشه با روی باز ازم استقبال کردن و منو به خانمی که معلم این هفته ام بود معرفی کردن. بسیار خوش اخلاق و مهربان بود و درباره ی همه چیز با هم صحبت کردیم. مرتب بهم یادآوری می کرد که خیلی خوب حرف می زنم، تلفظم صحیحه و دامنه ی لغاتم بسیار قابل توجه هست. منم تشکر می کردم و می گفتم که می دونم اینطور نیست اما از دلگرمیش متشکرم. به نکته ی جالبی در جوابم اشاره کرد؛ گفت این نکات رو مرتب بهم یادآوری می کنه تا کمک کنه اعتماد به نفسم در حرف زدن بالا بره! این اخلاق آمریکایی ها که همیشه نیمه ی پر لیوان رو می بینن و خودشون رو موظف می دونن چیزهای خوبی رو که در تو می بینن بهت یادآوری کنن رو خیلی دوست دارم حتی اگر اونا غریبه ای توی خیابون باشن که دیگه هرگز نخواهی دیدشون. بارها برام پیش اومده که مثلا یه غریبه توی خیابون بهم گفته امروز چقدر زیبا به نظر می رسی یا لباس چقدر قشنگه یا تعریف های ساده و معمولی که ممکنه نشه روشون حساب کرد اما نمیشه این رو نادیده گرفت که همین جملات ساده هم گاهی همه ی روز آدم رو می سازن چون می فهمی عده ای هستند، گیرم غریبه، که خوب بودن و زیبا بودن تو همونقدر می تونه براشون جالب و دیدنی باشه که دیدن یه منظره یا گل! اینکه احساست رو ابراز کنی و کمک کنی محیطی بسازی که دیگران هم بتونن احساساتشون رو به راحتی نشون بدن و راحت باشن، برای من خیلی دوست داشتنی و خواستنیه.

با وجود اضطرابی که داشتم بدون دردسر برگشتم خونه و حالا دیگه اعتماد به نفس اینکه شب دنبال محمد برم رو داشتم. این روزها هنوز حال و حوصله ی درس خوندن برنگشته و سرم هم به کارهای متفرقه گرمه. امروز هم نشد شروع به کار کنم و فقط پراکنده مطالعه کردم. ساعت نه و نیم هم زدم بیرون تا برم دنبال محمد. خوشبختانه خیابونا خلوت بود و نزدیک دانشگاه دیدم توی مرکز شهر دارن آتیش بازی می کنن و کلی منظره ی جالبی بود. از اونجایی که محمد باید به عنوان آخرین نفر میز رو تحویل می داد و درها رو قفل می کرد، یه چیزی حدود چهل دقیقه توی پارکینگ جلوی کتابخونه توی ماشین منتظرش نشستم که باید اعتراف کنم کمی هم برام ترسناک بود. این اولین باری بود که توی شب، اونم تنهایی، رانندگی می کردم واسه همین یه کم بیش از اندازه محتاط و مراقب بودم. به هر حال دیگه کم کم باید به بیشتر و تنها رانندگی کردن عادت کنم.

امیدوارم از فردا بتونم برگردم به حال و هوای کار کردن. گفته بودم امروز حالم بهتر خواهد شد.

۱۶/۰۸/۲۴