آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703
  • ۲۱ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۰۳ 700
  • ۱۳ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۸ 692
  • ۰۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 683
  • ۰۲ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۴۲ 681

382

دوشنبه, ۲۹ آگوست ۲۰۱۶، ۰۹:۵۵ ب.ظ

امروز یه تجربه ی بسیار جدید و جالب داشتیم: با هم رفتیم استخر! تنها ورزش مورد علاقه ی من شناست اما از اونجایی که شنا کردن برخلاف خیلی از ورزش های دیگه به امکانات و شرایط خاص نیاز داره، مرتب با غفلت همراه شده. این بار اما، بعد از اون دوره ی طولانی مدت حبس شدن در هتل و بی تحرکی و البته تجربه ی تلخ نوشتن پایان نامه در دوره ی ارشد که با افسردگی و اضافه وزن شدید همراه بود، تصمیم گرفتم هر طور شده ورزش و تحرک رو به زندگی امون اضافه کنم. محمد خوشبختانه پایه ی هر جور فعالیت انرژی سوزی هست چون معتقده آدم اگه از صبح یک جا بشینه، انرژی اش تخلیه نمیشه و همین انرژی می ره توی کله اش و به فکرهای بیخود و استرس تبدیل میشه. بنابراین وقتی از تصمیم من باخبر شد خیلی استقبال کرد و نوید همراهی و همکاری داد.

استخر دانشگاه برای بیشتر دانشجوها مجانی است اما وابستگان باید یه مبلغی رو پرداخت کنن. حساب کتاب کردیم دیدیم با اینکه یه کم گرون میشه اما در کل می ارزه؛ پس برای استفاده از استخر توی این ترم ثبت نام کردم.

قبل از سفر، با محمد از آمازون مایو خریده بودیم. من که به هیچ وجه قصد پوشیدن مایوی معمولی یا بیکینی رو نداشتم چون برام تصور رفتن توی استخر مختلط به شکل نیمه لخت، تقریبا محاله! از طرفی دلم هم نمی خواست بورکینی بپوشم چون خیلی خیلی جلب توجه می کنه و به یه شکل دیگه آدم رو معذب می کنه. پس به لطف جامعه ی سرمایه داری که می خواد همه رو در همه حال راضی نگه داره، تونستیم مایوی ای شبه اسلامی پیدا کنیم! در واقع مایوی من یه لباس غواصی است اما کلفت تر و پوشاننده تر.

امروز با محمد رفتیم استخر. من در کل زندگیم دو تا استخر رو بیشتر تجربه نکردم؛ مهمترین و اصلی ترینشون استخر دانشگاه شیرازه. استخر وندربیلت در همون حد و حدود بود با این تفاوت که توی مجموعه ی ورزشی قرار داشت و رختکن و حمامش برای بقیه ی ورزش ها هم مورد استفاده قرار می گرفت. برای استفاده از کمد رختکن یا باید با خودت قفل می آوردی یا قفل اجاره می کردی. ما قفل داشتیم. محمد بار دومش بود می اومد و واسه همین کمی قوانین رو می دونست و قبل از اینکه بره توی رختکن مردونه یه کم واسه من توضیح داده بود. وقتی وسایلت رو می ذاشتی توی کمد، دوش هایی بودن که رختکن هم بودن واسه همین می شد بلافاصله همونجا لباس عوض کنی و دوش بگیری. برای من که وسواسی ام، کمی همه چیز کثیف و نچسب بود و پوشیدن مایوی پوشیده و دراز من هم در اون یه کم جا آسون نبود اما به هر حال خودم رو به استخر رسوندم. استخر رو طناب کشی کرده بودن و هر کس یا هر دو نفر می تونست توی یه لاین شنا کنه. اینطوری همه جوره عدالت رعایت می شد و یه جورایی هم حریف خصوصی هر کس مشخص بود. 

وارد استخر که شدم صادقانه باید بگم احساس نکردم کسی بهم زل زده یا با تعجب نگاه می کنه. قبل از رفتن کمی به خاطر این سر و صداهایی که توی فرانسه سر بورکینی به پا شده استرس داشتم که نکنه یک دفعه جلوم رو بگیرن یا متوجه ی رفتار ناخوشایندی بشم اما من که چیزی ندیدم. البته کنار دستی هامون کمی اولش به نظر جا خورده بودن اما بلافاصله سرشون به کار خودشون گرم شد و خلاص. کسی کاری به کار کسی نداشت و همین همه چیز رو خیلی راحت کرده بود. 

نزدیک یک ساعت توی آب بودیم. شنا کردن یادم رفته بود! از خودم خیلی ناامید شدم. محمد البته کلی روحیه داد و راهنمایی های مربی گونه ای کرد که کمک کرد تا آخر اون یک ساعت کمی اصول رو یادم بیاد اما بی نهایت خسته شدم. این تن نازپروده حالا حالاها کار داره.

خلاصه اینکه تجربه ی جالبی بود مخصوصا که با وجود همراهی محمد بهتر و دوست داشتنی تر هم شد. قراره دختر خوبی باشم و از این به بعد هفته ای سه بار برم شنا کنم. این تازه اولشه.

۱۶/۰۸/۲۹