آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703
  • ۲۱ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۰۳ 700
  • ۱۳ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۸ 692
  • ۰۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 683
  • ۰۲ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۴۲ 681

390

سه شنبه, ۶ سپتامبر ۲۰۱۶، ۱۱:۵۷ ب.ظ

از امروز ثبت نام کلاس زبان شروع شده. صبح با شقایق رفتم تا برای ثبت نام همراهیش کنم. خونه ی اونا نزدیک کلیساست واسه همین رفتم اول اونجا پارک کردم بعد دو تایی با هم سوار اتوبوس شدیم و رفتیم واسه ثبت نام. با اینکه تقریبا زود رسیدیم اما کسان دیگه ای هم بودن که زودتر از ما رسیده بودن و واسه روز اول ثبت نام خیلی شلوغ بود. فرانک رو بعد از دو ماه دیدم. خیلی دلم براش تنگ شده بود. شقایق رو بهش معرفی کردم. فرانک خودش رو به شقایق به عنوان یکی از دوستان من معرفی کرد! دیدن فرانک و بودن توی اون حال و هوا، من برد به یک سال پیش همین موقع. باورم نمی شد یک سال پیش با چه استرسی از در همین سالن وارد شده بودن تا واسه ثبت نام مصاحبه بدم. بعد از ثبت نام یه کم اون دور و بر مغازه گردی کردیم و برگشتیم خونه ی شقایق اینا. باید زود برمی گشتم خونه چون چند تا تلفن به ایران داشتم که باید می زدم. همیشه دیدن رفقا و حرف زدن باهاشون حال منو خوب می کنه. گاهی لازمه یکی از بیرون به آدم نشون بده که داره با خودش چیکار می کنه؛ مثل یه سرعت گیر که ممکنه به موقع جلوی یه فاجعه رو بگیره. بعد هم زنگ زدم به مامانم که اونم همون حرفای رفقا رو تکرار کرد و باعث شد بیشتر به این فکر بیفتم که شاید بهتر باشه کمی دست از سر خودم بردارم و بذارم روحم بیشتر نفس بکشه.

عصر، بعد از حدود دو ماه، نوبت باشگاه کتابمون بود. دور هم جمع شدن دوباره، حرف زدن، بحث کردن و دیدن آدم هایی که حرفت رو می فهمن، حالم رو خیلی بهتر کرد. موقع برگشتن آدری منو کنار کشید و از حال و روزم پرسید. مفصل براش درد دل کردم. مثل همیشه با مهربونی و همدردی گفت می تونم روشون حساب کنم و منو با قلبی پر از امید روانه کرد. نکته ی قابل ذکر باشگاه کتاب امشبمون هم این بود که برای اولین بار خودم تنهایی، با ماشین خودمون، رفتم و برگشتم.

به خاطر سرماخوردگی این هفته استخر رفتنمون تعطیل شده اما امیدوارم از جمعه حالم اینقدر بهتر بشه که بتونم برم توی آب. روزهای پر کاری در راهند، باید قوی و صبور باشم.

۱۶/۰۹/۰۶