آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۵ 811
  • ۰۴ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۰۶ 804
  • ۰۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۳۹ 801
  • ۲۴ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 794
  • ۲۲ نوامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۴ 792
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776

398

شنبه, ۱۷ سپتامبر ۲۰۱۶، ۱۱:۳۸ ب.ظ

سرماخوردگی محترم دوباره برگشته! معلوم شد اون گوش درد لعنتی هم از تبعات این سرماخوردگی بوده و از امروز که دوباره شروع کردم به خوردن قرص سرماخوردگی درد گوشم هم برطرف شده. امیدوارم تا دوشنبه حالم بهتر بشه چون دوباره باید با شروع هفته برگردم سر کار؛ وقتم داره به سرعت ته می کشه!

کلاس فارسی دیروز صبح با ترین خیلی خوب بود. این دفعه برام کوکی با کره ی بادام زمینی درست کرده بود. احساس می کنم این کارش علاوه بر اینکه لطف و مهربانی ای ست که رگه هایی از ایرانی بودن درش پیداست، یه جورایی پرداخت هزینه ی کلاس هم هست به شکل کالا با کلا! احساس می کنم معلم مکتب خونه ام که هر جلسه بچه ها برام یه چیزی میارن: مرغ، خروس، تخم مرغ، روغن... . 

دامنه ی لغاتش بسیار گسترده و کامله بخصوص که کاملا به غربی هم مسلطه اما نمی تونه یه جمله ی کامل رو به فارسی بگه. ازش خواستم برام یک زن و یک مرد رو توصیف کنه. لحظات بامزه ای با هم داشتیم که باعث رد و بدل شدن اطلاعات تاریخی و فرهنگی هم شد. دو تا کتاب نوجوان به زبان فارسی با خودش آورده بود که باهام روخوانی و درک مطلب کار کنیم. گفت توی یه دست دوم فروشی کتاب ها رو پیدا کرده. یکی از اون کتاب ها لبخند انار مرادی کرمانی بود. برام جالبه که همون ایرادات و مشکلاتی رو که مثلا یه بچه ی دبستانی در خوندن و نوشتن باهاش مواجه میشه؛ مثلا مرجع ضمیر رو نمی تونه پیدا کنه، اینقدر حواسش پرت روخوانی میشه که یادش می ره داستان درباره ی چی بود و... . گفت واسه خوب شدن فارسیش به آهنگ های گوگوش و داریوش و... گوش می ده. بهش قول دادم چند تا آهنگ معاصرتر براش بفرستم که با فارسی امروز هم گوشش آشنا بشه. محمد میگه تو رو خدا این کار رو نکن و بذار آبرومون حفظ بشه!

عصر بعد از مدتها با محمد رفتیم سینما؛ سینمای دانشگاه البته. هر سال سینمای وندربیلت تعدادی فیلم که معمولا فیلم های بین المللی هستند رو نشون میده. پارس یه فیلم از کارگردان ایرانی توش بود اما امثال از خاورمیانه فیلمی درباره ی ملاله هست. اکثر فیلم ها مستند هستند اما گاهی فیلم داستانی هم توشون هست. دیشب نوبت فیلم آمریکایی بود: مریخی (The Martian) از ریدلی اسکات. مت دیمون به خاطر این فیلم نامزد اسکار شده بود. من نه طرفدار کارهای اسکات هستم و نه مثل خیلی ها عاشق سینه چاک مت دیمون اما بدم نمی اومد این فیلم رو ببینم اونم وقتی که قرار بود مجانی پخش بشه! بچه ها هم خبر داده بودن که قراره دو نفر از ناسا بیان و آخر فیلم در مورد مسائل فنی و علمی ای که در فیلم درباره اش بحث میشه توضیح بدن. به هر ترتیبی بود برنامه امون رو جور کردیم و ساعت شش و نیم اونجا بودیم. خوب شلوغ شده بود. فیلم خوبی بود هر چند چون اکثر صحبت ها در مورد مسائل فیزیک و نجوم بود واقعا فهمیدنش به انگلیسی بدون زیرنویس سخت بود.  مثل همیشه بیش از اندازه روی ویژگی های ابرانسانی آمریکایی ها تاکید شده بود اما تسلیم نشدن قهرمان فیلم، باورش به ادامه و حل مشکل، واقعا جالب و تحسین برانگیز بود. از اونجایی که ما خیلی شخصیت های علمی ای نیستم و فیلم هم حدود دو ساعت و خرده ای طول کشیده بود و شام هم خونه ی شقایق و پوریا مهمون بودیم، دیگه واسه سخنرانی و توضیحات دوستانی که از ناسا اومده بودن ننشستیم و البته لازم به ذکره که خیلی های دیگه هم با ما هم عقیده بودن.

شقایق خیلی دختر تر و فرز و خانم و خانه داریه مخصوصا که ذخایر غذایی غنی ای هم از ایران با خودش آورده که جیغ منو درمیاره؛ از جمله زرشک تازه! بعد از یک سال یه زرشک پلوی واقعی خوردم. یکی از معدود چیزایی که اینجا نیست و من به شدت دلتنگش میشم همین موجود کوچولوی قرمز و خوشمزه است که متاسفانه اینجا به قیمت گزافی می تونی یه مشت آشغالش رو بخری.

فعلا که در تعطیلاتم. امروز بیشتر استراحت کردم اما فردا کلی کار دارم؛ از جمله مقادیر قابل ملاحظه ای آشپزی.

۱۶/۰۹/۱۷