آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703
  • ۲۱ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۰۳ 700
  • ۱۳ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۸ 692
  • ۰۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 683
  • ۰۲ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۴۲ 681

406

دوشنبه, ۲۶ سپتامبر ۲۰۱۶، ۱۱:۲۹ ب.ظ

در این چند روزی که چیزی ننوشتم اتفاقات سرنوشت سازی افتاد و باید تصمیمات مهمی می گرفتیم. روزهای پر کار و پر فکری بودن که خوشبختانه گذشتن و تنها چیزی که میشه در موردشون گفت همینه. حالا باید منتظر بود و دید تاثیر این چند روزی که گذشت بر زندگی امون چطور و چقدر خواهد بود.

اما ظرف همین حدود هشت روز من دو تجربه ی جدید داشتم: دکتر رفتن! اون گوش درد کذایی بالاخره منو مجبور کرد برم دکتر. از اونجایی که من بیمه ندارم و به قول یکی از آشنایان بیمار شدن در آمریکا اونم بدون بیمه ی درمانی یه جور جرم محسوب میشه؛ وقتی که بالاخره تصمیم گرفتیم برم دکتر اوضاع یه کم پیچیده بود. بیمارستان و درمانگاه دانشگاه حاضر به پذیرش من نشدن چون بیمه نداشتم و ما می دونستیم بقیه ی بیمارستان ها و مراکز درمانی هم احتمالا بدون بیمه بیمار قبول نمی کنن مگر اینکه شرایط اضطراری باشه و مستقیم بری اورژانس. خوشبختانه شرایط ما اورژانس نبود و گوشم عملا خوب شده بود اما چون درد بیش از یک هفته طول کشیده بود محمد اصرار داشت که بریم دکتر ببیندش چون شوخی بردار نیست. به هر حال بهش آدرس مرکز درمانی ای رو داده بودن که بدون بیمه هم بیمار ویزیت می کردن و فقط باید بابت هر بار ویزیت بیست دلار می دادی. بقیه ی هزینه ها مثل انواع آزمایش ها و عکس برداری ها دیگه با خودت بود. دل رو به دریا زدیم و رفتیم.

آدرسی که داده بودن توی یکی از محله های سیاه پوست ها بود. با اینکه مرکز درمانی دیوار به دیوار یکی از دانشگاه های پر افتخار تنسی بود اما چون محله متعلق به سیاه ها بود از کمترین امکانات هم درش خبری نبود. حتی آسفالت خیابون قابل رفت و آمد نبود! خوشبختانه بیمارستان بسیار تمیز و مرتب و پیش رفته بود برعکس جایی که درش قرار داشت! شرایطم رو گفتم و پرستاری من رو پذیرش کرد و بعد از پرسیدن علت اومدن و نشانه های بیماری گفت الان وقت نداریم و برو فردا ظهر بیا. خلاصه اینکه یه فرم مفصل از مشخصاتمون پر کردیم و برگشتیم خونه. روز بعد رفتم دانشگاه دنبال محمد و با هم رفتیم. ساعت سه وقت داشتم. بیش از نیم ساعت معطل شدیم تا صدامون کرد. یه خانم پرستار قد و وزن و فشار خون و دمای بدنم رو گرفت و بعد شروع کرد به پرسیدن هزار تا سوال؛ از سوال های عمومی گرفته تا خصوصی ترین سوال ها، سوال هایی مثل تاریخ تولدت کیه تا کمربند می بندی یا نه؟! جالب بود که تا حالا اسم ایران به گوشش نخورده بود و در مخیله اش هم نمی گنجید زبان فارسی ممکنه چی باشه در حالی که دقیقا در اتاق بغلی یادداشتی به دیوار زده بودن که روش به فارسی هم مطلب رو توضیح داده بودن!

این سوال و جواب ها هم حدود یه ربع تا بیست دقیقه طول کشید. بعد منو برد یه اتاق دیگه و گفت منتظر باشم تا دکتر بیاد. خانم دکتر اومد و با توجه به اینکه دقایقی پیش اون پرونده ی مفصل رو خونده بود می دونست من روزی که گوش درد گرفتم رفته بودم استخر، فکر می کرد باید یه عفونت ساده باشه اما بعد که گوشم رو نگاه کرد گفت یه چند دقیقه صبر کنم و از اتاق رفت بیرون. چند دقیقه بعد با یه خانم دکتر دیگه اومد که حدس می زنم باید متخصص یا به هر حال بالا دستش بوده باشه. اون خانم دکتر هم دوباره گوشم رو چک کرد و بعد هر دو با هم رفتم از اتاق بیرون. یه کم نگران شدم. چند دقیقه بعد خانم دکتر اولی برگشت و گفت هیچ چیزی که علت درد باشه توی گوشم پیدا نکردن! بهم مسکن داد و یه قرص ضد حساسیت و گفت برم و دو هفته ی دیگه برگردم؛ همین! هیچی دیگه ما هم دست از پا درازتر داروها رو گرفتیم و برگشتیم خونه. این همه برو و بیا و نگرانی فقط واسه چند تا مسکن بود که خداییش فقط از هر دو تا قرص یکی یکدونه خوردم و خلاص. گوش دردم همونطور که یکدفعه ای اومده بود یکدفعه ای هم رفت.

اما این همه ی ماجرا نبود. درست یک روز بعد از دکتر رفتن، عینکم از روی میز کنار تخت که فقط پنجاه سانت با زمین فاصله داره، برای بار هزارم افتاد زمین ولی این بار جفت دسته هاش با هم شکست! باورم نمی شد همچین اتفاقی افتاده باشه. من با خودم از ایران فریم عینک آورده بودم اما دوباره دکتر رفتن و یه پول دیگه خرج کردن واسه عینک بی انصافی بود. چاره ای نداشتیم. پنج شنبه شب بود و من می دونستم حتی اگه فردا اول وقت هم بریم اینا زودتر از دوشنبه بهم عینک نمی دن. محمد گفت بریم چسب قطره ای بخریم تا فعلا دسته ها رو برام بچسبونه تا فردا صبحش. اول قبول نکردم اما از اونجایی که واقعا عاجز شده بودم رفتیم و چسب خریدم و انصافا هم خوب جواب داد. یه کم کج بود اما بهتر از هیچی بود.

ظهر جمعه با محمد رفتیم وال مارت برای دیدن دکتر و تعویض عینک. اول که مسوولش رفته بود واسه ناهار و مجبور شدیم اونجا قدم بزنیم تا برگرده. بعد گفتن فریم عینک رو قبول می کنن اما نمی تونن نسخه ای رو که از ایران آوردم بپذیرن و باید حتما دکتر یا اپتیمتریست چشمم رو ببینه. بعد هم فرمودن حداقل یک هفته طول می کشه تا عینک آماده بشه! شوکه شدم اما طبق معمولا چاره ای نبود. واسه دوشنبه صبح بهم وقت دادن و دوباره دست از پا درازتر برگشتیم خونه. 

امروز صبح اول وقت رفتم اونجا. خانم دکتر بسیار خوش اخلاقی بودن که چشمم رو معاینه کرد و بلافاصله پرسید خیلی مطالعه می کنی؟ گفتم آره! گفت شماره ی چشمت به نسبت پارسال خیلی تغییر کرده و بیشتر شده! خلاصه اینکه واسه ده دقیقه معاینه ی چشم صد دلار ناقابل از ما دریافت کردن! تازه این ارزونترین جای ممکن بود. چون فریم داشتم فقط باید پول شیشه می دادم که ارزونترین شیشه شد 89 دلار. باورش سخت بود که شکسته شدن یه عینک که سر و ته اش توی ایران دویست تومن برام خرج برنداشته بود، اینجا چیزی حدود 200 دلار خرج رو دستمون گذاشت. 

فعلا که با همون عینک وصله پینه ام اینجا نشستم و منتظرم تا ظرف این هفته یا هفته ی آینده بهم زنگ بزنن و خبر بدن عینکم حاضر شده. شمالی ها یه ضرب المثل دارن که میگه زپلشک آید و زن زاید و مهمان ز درآید! حال من حال این جمله ی نقضه و شکی ندارم که در این عبارت، «زاییدن» به رساله ی محترم دکتری بنده اشاره ی مستقیم داره.

امیدوارم شر و بلا از ما دور و رفع شده باشه چون دیگه نه جوونش رو دارم نه خدایی پولش رو!