آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۵ 811
  • ۰۴ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۰۶ 804
  • ۰۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۳۹ 801
  • ۲۴ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 794
  • ۲۲ نوامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۴ 792
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776

472

چهارشنبه, ۳۰ نوامبر ۲۰۱۶، ۱۱:۳۹ ب.ظ

امروز تقریبا بعد از ده روز کارول رو دیدم. سرحال بود چون هفته ی پیش بچه هاش پیشش بودن و سگ جدیدش هم دستش رسیده بود. امروز مفصل حرف زدیم و تونستم مطالبی رو که میخواستم بگم اینقدری واضح شرح بدم که علاقه و توجه اش جلب بشه. بهم گفت پیشرفت کردم و بر همین اساس برای جلسات آینده برنامه های جدیدی تنظیم کردیم.

از کلاس که زدم بیرون و رفتم سمت ماشین، یکدفعه چشمم به لاستیک عقب افتاد که به شکل عجیبی نشست کرده و کم باد شده بود. نمی دونستم پنچر شده یا فقط نیاز به تنظیم باد داره. به محمد زنگ زدم و عکس تایر رو براش فرستادم. گفت احتمالا فقط کم باد شده اما بهتره سریعتر برگردم خونه یا برم تعمیرگاه. من هیچ وقت خودم تنهایی تعمیرگاه نرفته بود. خیلی سختم بود. تصمیم گرفتم برگردم خونه تا محمد جمعه ماشین رو ببره چک کنن. وقتی که رسیدم به اشکان زنگ زدم که بیاد یه نگاهی بهش بندازه. اشکان گفت احتمالا کم باد شده اما پنچر نیست، بهتره سریعتر ببرمش تعمیرگاه. قصد اینکه خودم این کار رو بکنم نداشتم اما همه اش به خودم می گفتم حالا فرض کن محمد نبود، میخواستی چیکار کنی؟ اینقدر با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره محمد تلفنی وادارم کرد برم.

با تصوری که از تعمیرگاه توی ایران داشتم با ترس و لرز رفتم. اول اینکه لازم نبود ماشین رو ببرم روی ریل، باید توی پارکینگ پارکش می کردم. بعد که رفتم توی ساختمون، اسم محمد رو زدن توی کامپیوتر و مشخصات ماشین و سوابق مراجعه اش اومد بالا. یه آقای مسن اومد و سوییچ ماشین رو ازم گرفت و پرسید مشکل چیه؟ براش توضیح دادم و گفتم مطمئن نیستم پنچر شده یا کم باد. ازم پرسید فرمون ماشین توی دستت می لرزه؟ گفتم نه. گفت پس طوریش نشده، نگران نباش. من چک می کنم. نشستم توی دفتر تعمیرگاه. ده دقیقه بعد همون آقای مسن اومد بهم گفت ماشین رو چک کردن و مشکلی نداره، باد تایرها رو هم تنظیم کردن. ازم پرسید زبون دومی که حرف می زنی چیه؟ گفتم فارسی. گفت یعنی ترکی نمی تونی حرف بزنی؟ معلوم شکل از اهالی ترکیه است و با هم به فارسی سلام و علیک کردیم. گفت تعمیرگاه کارهای مربوط به تایر رو انجام نمیده و باید ببرمش جای دیگه. آدرس تعمیرگاه دیگه رو هم بهم داد و گفت لازم نیست پولی پرداخت کنم! تا دم ماشین باهام اومد و توضیح داد که احتمالا لاستیک عقب باید نشتی داشته باشه. بادش رو تنظیم کرده بودن و برگشته بود به حالت اول ولی بهم توصیه کرد هر چه زودتر ببرمش چکش کنن. خلاصه اینکه این کار سخت هرگز نکرده رو با کمترین میزان گرفتاری انجام دادم. بیشتر ترسم اول به خاطر این بود که تصورم از تعمیرگاه چیزی شبیه به تعمیرگاه های ایران و یه تعداد مرد روغنی و جدی بود، دوم اینکه می ترسیدم نفهمم چی می گن یا نتونم منظورم رو برسونم که هر دوی این ترس ها بی جا بود. اصلا لازم نبود من کاری بکنم یا چیزی بگم؛ اونا به شکل خودکار کارش رو انجام دادن، حتی بیشتر از اون چیزی که من بخاطرش رفته بودم.

روز پرماجرای من با رفتن به باشگاه کتاب فرانک تکمیل شد. این ماه قرار بود کتاب مرگ فروشنده نوشته ی آرتور میلر رو بخونیم. مثل همیشه بحث های خوبی در گرفت و باز هم مثل همیشه دیدن و حرف زدن با فرانک و آدری و فهمیدن اینکه چقدر خوب و حمایتگرن، آرامش بخش بود. بعد هم از خونه ی فرانک مستقیم رفتم کتابخونه دنبال محمد که تا رسیدن خونه از خستگی غش کرد!

راستش امروز بعد از مدتهای یه کم به خودم افتخار کردم و از خودم راضی بودم. اینکه بالاخره تونستم با حرف زدن کارول رو تحت تاثیر قرار بدم و به تنهایی از پس کارای ماشین بربیام حس خوبی بهم داد که توی این همه فکر و خیال و فشار فراموشم شده بود. گاهی وقتا آدم لازم داره بهش یادآوری کنن یا به خودش یادآوری کنه که چه توانایی هایی داره و چه کارای مفیدی از دستش برمیاد.

۱۶/۱۱/۳۰