آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703
  • ۲۱ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۰۳ 700
  • ۱۳ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۸ 692
  • ۰۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 683
  • ۰۲ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۴۲ 681

532

چهارشنبه, ۱ فوریه ۲۰۱۷، ۱۱:۴۹ ق.ظ

دیروز مرکز دانشجوهای بین الملل دانشجوهای این هفت کشوری رو که محدودیت علیه اش اعلام شده دعوت کرده بود برای یه نشست خصوصی. محمد و اشکان کلاس داشتن و نمی تونستن از اولش بیان اما من و پوریا و شقایق رفتیم. به غیر از یه دانشجوی سوری، بقیه همه ایرانی بودن و برام عجیب بود که این همه ایرانی، اونم دانشجوی دکتری و پست داک، توی وندربیلت وجود داره که من حتی خیلی هاشون رو نمی شناسم.

تا وارد شدم، علی آقا، رئیس جدید دفتر دانشجوهای بین الملل که ایرانی ست، به استقبالم اومد و خوش آمد گفت. بقیه ی اعضا هم که در جریان اتفاقاتی که برامون افتاده بودند خیلی محبت و ابراز خوشحالی و آسودگی کردن که سالم برگشتم.

مشاور رئیس دانشگاه در امور دانشجویان بین الملل مهمان ویژه ی مراسم بود. علی آقا از من خواست که شروع کنم به حرف زدن و ماجرا رو تعریف کردن. شروع کردم به گفتن و گفتن اما یکدفعه وسطش زدم زیر گریه! باورم نمی شد دارم گریه می کنم؛ در طول این چند روز بارها و بارها این قصه رو تعریف کرده بودم اما این بار... این بار چون قرار نبود قوی باشم، چون قرار نبود آدم هایی رو که از برگشتنم خوشحالن ناراحت کنم، بغضم برای اولین بار شکست. همه خیلی ناراحت شدن. من گفتم امروز اومدم اینجا که بگم من می ترسم، می ترسم از اینکه برم توی خیابون و یکی بهم شلیک کنه. دلم می خواد بدونم من، نه به عنوان یه شهروند یا کسی که گرین کارت داره، بلکه به عنوان یک انسان توی این مملکت حقی دارم یا نه؟

آقای مشاور تمام مدتی که من حرف می زدم سرش رو پایین انداخته بود. تموم که شدم ماجرای خودش و دوست ایرانی اش رو برامون تعریف کرد. گفت زمان انقلاب دوست صمیمی ای به نام ولی داشته که هر دو دانشجوی دکتری بودن و تنها غیرسفید پوستای دانشگاه محسوب می شدن. گفت یادشه که ولی از ترس نمی تونسته از اتاق بیرون بیاد و اون می رفته بیرون غذا تهیه می کرده و خبر می آورده که اوضاع از چه قراره. آقای مشاور گفت خیلی خوب می دونم در این شرایط ایرانی بودن یعنی چی؟! گفت دیشب به ولی زنگ زده بودم... . آقای مشاور گفت اینجاست تا بهمون نشون بده دانشگاه سلامت و امنیت ما براش خیلی مهمه و همه تلاشش رو می کنه که ما در محیط دانشگاه امنیت کامل داشته باشیم. حرف هاش دلگرم کننده بود، بودن توی اون جمع آرمش بخش بود.

امروز عده ی زیادی توی یکی از پارک های نشویل جمع شدن و شمع روشن کردن و شعار دادن. تعدادشون اینقدر زیاد بود و اینقدر متنوع بودن که دهنم از تعجب و خوشحالی باز موند! رویا امروز از مونیخ پیام داد که موقع تظاهرات علیه ترامپ به یاد من و اشک هام بوده. دنیا جای خیلی کثیفیه اما این آدمای مهربون لعنتی... این آدمای فوق العاده ی بی نظیر لعنتی همین دنیای کثافت رو به جایی دوست داشتنی تبدیل کردن.

توی جمع دیروز دانشجوی سوری ساکت و تنها نشسته بود. تنها سوالی که کرد این بود که دو سال دیگه که پاسپورتش باطل میشه باید چیکار کنه؟ از خودم خجالت کشیدم که این همه بی تابی کرده بودم؛ دست کم من هنوز جایی به اسم شهر و کشور و خانواده دارم... .

با شقایق که حرف می زدیم بهش گفتم دانشجوها همه جای دنیا زندگی سختی دارن اما بین دانشجوها، دانشجوهای ایرانی مهاجر از همه بدبخت ترن. اگه بشینی پای داستان زندگی هر کدومشون باورت نمیشه این اتفاقات وحشتناک براشون افتاده و اونا همچنان در سکوت کار و پیشرفت کردن. گفتم اگه یه روز بگن همه ی کسانی که دانشجوی ایرانی بودن یا هستن یه جا جمع بشن و داستان زندگی اشون رو تعریف کنن، صدها جلد کتاب میشه با داستان هایی یکی از یکی دردناک تر و باورنکردنی تر.

امیدوارم روزهای بهتر و روشن تری در انتظار همه امون باشه.

۱۷/۰۲/۰۱