آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703
  • ۲۱ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۰۳ 700
  • ۱۳ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۸ 692
  • ۰۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 683
  • ۰۲ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۴۲ 681

534

جمعه, ۳ فوریه ۲۰۱۷، ۱۱:۳۶ ب.ظ

دوست نعمته؛ دور و نزدیکش هم فرقی نمی کنه. وقتی دور باشه، فکر کردن بهش، دیدن خوابش، تو خیال باهاش حرف زدن و درددل کردن و براش گریه کردن آرومت می کنه، نزدیک هم که باشه که دیگه هیچی.

کارلا ما رو واسه شام خونه اشون دعوت گرفته بود و ایو و شوهرش هم بودن. هر بار که میرم خونه ی کارلا و می بینم نقاشی ای، تصویرگری ای یا کاردستی جدیدی به خونه اش اضافه شده، ته دلم قند آب میشه. یه شادی و گرمای خوبی توی خونه اش هست که منو همیشه سر ذوق میاره. ایو هم مثل همیشه آروم و مهربون از راه رسید. ایو تنها کسی بود که قبل از رسیدن من از ماجرا خبر دار شده بود و وقتی ایران بودم بهم پیام می داد و برام آرزوی موفقیت می کرد. بهم گفت سرکلاس پنج شنبه های فرانک که باید بچه ها یه گزارش یا خبر بخونن و سرکلاس ارائه بدن، ایو گزارشی رو که روزنامه در مورد ما کار کرده بوده سرکلاس ارائه داده و موقع ارائه گریه می کرده. شوهرش به خاطر مرگ مادربزرگش مجبور شده بوده یک هفته ای بره ژاپن و برگرده. برامون از ژاپن سوغاتی آورده بود: یه آینه ی کوچیک که درش رو که باز می کردی توش جای لوازم آرایش هم بود. آینه منو توی زمان به عقب برد، انگار که یه زن ژاپنی باشم، توی یه کیمونوی رنگارنگ اما تنگ و دارم آرایشم رو توی اون آینه ی فسقلی چک می کنم!

کارلا شام خیلی خوشمزه ای پخته بود: راویولی کدو حلوایی و دسر هم یه جور براونی ایتالیایی درست کرده بود. سفره ی زیبایی ترتیب داده بود که با اینکه کوچیک بود اما روش یه عالم شمع و گل بود. بیشتر در مورد سیاست و ترامپ حرف زدیم و آخرش خوشبختانه بحث به موسیقی و سینما رسید. خلاصه اینکه بعد از مدتها حال بهتری داشتم.

احتمال داره سال آینده لوریس، شوهر کارلا، توی دانشگاهی در بوستون استخدام بشه به همین خاطر به نظر می رسه این روزها، آخرین فرصت ما برای با هم بودنه. کی می دونه فردا قراره چی پیش بیاد؟!

باید کم کم برگردم به زندگی عادی، باید سر خودم رو بیشتر گرم نگه دارم؛ پیش از اونی که مشاعرم رو از دست بدم!

۱۷/۰۲/۰۳