آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703
  • ۲۱ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۰۳ 700
  • ۱۳ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۸ 692
  • ۰۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 683
  • ۰۲ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۴۲ 681

543

يكشنبه, ۱۲ فوریه ۲۰۱۷، ۱۱:۱۰ ب.ظ

امشب شام خونه ی فرانک دعوت بودیم. از حدود ده روز پیش که بهمون تاریخ داده بود و گفته بود تعیین کنید چه روزی می تونید بیاید و راحتید تا امروز صبح که ایمیل یادآوری فرستاده بود و توش حتی نوشته بود که اونا قراره چطور لباس بپوشن، کیا قراره بیان و برنامه و تم اصلی مهمونی چیه!!! عاشق این آدمام.

یه کادوی کوچولویی از ایران با خودمون برداشتیم و رفتیم. مثل همیشه خونه اشون گرم و راحت بود، از قلب هایی که دم در خونه به مناسبت ولنتاین آویزون کرده بودن تا شمع های قلبی شکل و قلب های گرم و بزرگ خودشون که همیشه پذیرای دیگرانه.

 به جز ما، پن و آلموند و یه خانم و آقای دیگه ای هم دعوت بودن که فرانک توی ایمیلش اشاره کرده بود با اینکه هر دوی این عزیز در حال حاضر مجرد هستن ولی قصد جور کردن این دوتا واسه هم رو نداره! خانم، که اسمش رو یادم نمیاد، زن مسن اما بسیار سرزنده و فعالی بود که با اینکه از مادر 99 ساله اش مراقبت می کرد اما مثلا تا واشنگتن با ماشین خودش رانندگی کرده بود تا در راه پیمایی زنان علیه ترامپ شرکت کنه. می گفت دختری داره که سال ها با فرزند مریضش و مشکلات زندگی دست به گریبانه و از اونجایی که بیمه نداره گاهی مجبور می شده برای درمان افسردگی اش، قرص ضد افسردگی ای رو که برای سگ ها تجویز میشه بخوره!!!

باب هم چند سالی رو در آسیای شرقی، از هنگ کنگ تا ژاپن زندگی کرده بود و مرد بسیار ساکتی بود که همسرش بر اثر سرطان فوت شده بود. خلاصه اینکه از هر دری حرف زدیم که البته بیشتر بحث ها حول ترامپ و حماقتاش دور می زد.

آدری شام خوشمزه ای پخته بود و میز بسیار بسیار زیبایی چیده بود که باعث می شد آه از نهاد بلند بشه که چطور زنی بالای 80 سال، می تونه این طور هنوز مهمونداری کنه. برای دسر هم کیکی به شکل قلب پخته بود و دخترش بهش گفته بود رزبری با شکلات، یکی از مشهورترین و رایج ترین شیرینی های ولنتاین هستن و آدری هم برای اولین بار به افتخار ما درست کرده بود و خلاصه اینکه سنگ تمام گذاشته بود. خواهر آدری زمانی که جوان بوده عروسک های چینی و چوبی می ساخته. یک عالم از این عروسک ها همه جای خونه بود، یه تابلو ازشون هم توی دستشویی بود به نام چهار مرحله ی زنانگی که از ازدواج شروع می شد و به پیری ختم می شد.

شب خوبی بود و مثل همیشه بودن با این آدم ها دلم رو گرم کرد و بهم روحیه داد. فردا یه هفته ی دیگه شروع می شه در حالی که من هنوز نمی دونم قراره چیکار کنم. باید منتظر بشینم ببینم این هفته چی قراره پیش بیاد.

۱۷/۰۲/۱۲