آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703
  • ۲۱ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۰۳ 700
  • ۱۳ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۸ 692
  • ۰۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 683
  • ۰۲ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۴۲ 681

559

سه شنبه, ۲۸ فوریه ۲۰۱۷، ۱۰:۴۰ ب.ظ

اصلا فکرش رو نمی کردم تولدی به این شلوغی و هیجان انگیزی داشته باشم! ظهر دوشنبه رفتم دانشگاه دنبال محمد تا با هم ناهار بریم بیرون (لازم به توضیح نیست که رستوران هم ایتالیایی بود!). بعد از ناهار هم محمد پیشنهاد داد در این هوای خوب بریم کنار دریاچه و قدم بزنیم. فکر خوبی بود چون وسط هفته و بعدازظهر بود یعنی دو زمانی که معمولا مکان های عمومی خلوت تر هستن. هوای خوبی بود و سکوت قشنگی هم همه جا سایه انداخت بود که بی نهایت فضا رو آرامبخش کرده بود. محمد ساعت 5 کلاس داشت و من معمولا دوشنبه شب ها ساعت هفت و نیم می رفتم و برش می گردوندم اما از اونجایی که توی ترافیک اون ساعت روز برگشتنم به خونه و دوباره دنبال محمد اومدن تقریبا دو ساعت طول می کشید، ترجیح دادم برم کتابخونه بشینم کتاب بخونم و منتظر بمونم. محمد بعد از کلاس بدو بدو اومد و با عجله اصرار داشت بریم خونه! منم که منتظر بودم چهارشنبه برام تولد بگیره فکرش رو هم نمی کردم یه سورپرایز پارتی در انتظارم باشه! وقتی در خونه رو باز کردم یه کله ی درخشنده پشت یکی از مبلا دیدم و یه نفر که روی زمین خوابیده بود. اشکان و پوریا مثلا میخواستن استتار کنن من توی تاریکی نبینمشون. خلاصه اینکه سه تایی از ساعت 7 توی خونه منتظر ما بود و شقایق کیک خیلی هیجان انگیزی پخته بود و میز شام مفصلی چیده بود که تدارک غذا برای یه لشکر بود و معلوم شد مهمانان دیگه در آخرین لحظات از اومدن منصرف شدن به همین دلیل ما موندیم و یک عالمه غذا. شب خوبی بود و خوش گذاشت ولی پایان مهمونی های تولد نبود.

هفته ی پیش کارلا و جیل بهم گفته بودن که میخوان برام تولد بگیرن. منم گفتم سه شنبه خوبه. خلاصه اینکه صبح سه شنبه خسته و خواب آلو بیدار شدم و بقایای مهمونی شب قبل رو سرو سامان دادم و زدم بیرون تا برم شقایق رو بردارم باهم بریم یه کم خرید و بعد هم مهمونی.

شقایق یه مغازه پیدا کرده بود که به تناسب رنگ، می تونستی از کیف و کفش تا ساعت و عینک آفتابی یک رنگ و ست پیدا کنی! رفتیم مغازه رو پیدا کردیم و قریب به یک ساعت مثل پروانه هایی که توی چراغونی افتاده باشن بین این همه رنگ و طرح گشتیم تا بالاخره تونستیم یه ساعت برای دوست شقایق بخریم و خودم رو از اون بهشت نجات بدیم! شقایق تخصص خارق العاده ای در لوازم آرایشی و عطر داره. امروز چشم من رو به دنیای تازه ای از کاربرد لوازم آرایشی باز کرد و توی یه مغازه ی بزرگ کلی مواد آرایشی رو امتحان کردیم و به خودم عطر مجانی زدیم و خندیدیم. اینجا حتی می تونی بری به فروشنده ها بگی که مثلا قصد خرید فلان کرم پودر رو داری اما اول میخوای امتحانش کنی. اونا هم تو رو خیلی حرفه ای با ماده ی مورد نظرت آرایش می کنن حتی بهت امکان مقایسه هم میدن. ما که نه اهل خرید بودیم و نه حال سر کار گذاشتن فروشنده های بیچاره رو داشتیم فقط هی چرخ زدیم و از همه چی یه کم امتحان کردیم. تنها جایی که کمی تذکر جدی گرفتیم توی باجه ی یکی از عطرهای مشهور بود که یک دفعه صاحب غرفه از اون پشتا سر رسید و خیلی جدی پرسید می تونه بهمون کمک کنه یا نه؟ ما هم به خودمون قیافه ی جدی گرفتیم و که یعنی داریم تست می کنیم و سریع متواری شدیم!

خونه ی کارلا مثل همیشه گرم و مهربون و پذیرا بود. بچه ها پیتزا سفارش داده بودن و کارلا هم یه کیک چهار طبقه ی کاکائویی با خامه و مربا برام پخته بود که روح همه رو شاد کرد. ارسولا که مدتیه کلاس جواهرسازی میره برام یه گوشواره درست کرده بود و کارلا هم علاوه بر کارت های دست ساز خودش یه کتاب کودک فوق العاده برام خریده که تصویرگری هاش روح آدم رو به پرواز درمیاره.

الان خونه ایم و هر دو داریم از خستگی به ملکوت اعلا می پیوندیم! من که میرم بخوابم اما محمد بیچاره حالا حالاها کار داره.

۱۷/۰۲/۲۸