آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۳ می ۱۸ ، ۲۳:۰۶ 963
  • ۲۹ آوریل ۱۸ ، ۲۳:۱۹ 949
  • ۲۷ آوریل ۱۸ ، ۲۲:۳۵ 947
  • ۲۶ آوریل ۱۸ ، ۲۲:۱۵ 946
  • ۲۴ آوریل ۱۸ ، ۱۹:۵۱ 944
  • ۱۳ آوریل ۱۸ ، ۲۱:۲۶ 933
  • ۰۹ آوریل ۱۸ ، ۲۱:۲۶ 929
  • ۰۸ آوریل ۱۸ ، ۲۱:۵۵ 928
  • ۰۱ آوریل ۱۸ ، ۲۰:۲۳ 921
  • ۲۶ مارس ۱۸ ، ۲۱:۲۳ 915

651

چهارشنبه, ۳۱ می ۲۰۱۷، ۰۲:۵۹ ب.ظ

اینقدر این شب ها بعد از افطار خسته ام که واقعا دستم به نوشتن نمی ره والا خیلی اتفاقات مهم توی این یک مدت افتاده که باید زودتر می نوشتمشون. مهمترین اتفاق هم اینه که: ما بالاخره خونه پیدا کردیم!

ماجرا از اینجا شروع شد که استاد راهنمای محمد حدود یک ماه پیش که ما شروع به گشتن کرده بودیم، یه روز اتفاقی خبردار شد که ما در به در داریم دنبال یه خونه با قیمت مناسب می گردیم که نزدیک دانشگاه باشه. دانشگاه هایی که تمرکزشون روی پژوهش هست، مثل وندربیلت، تقریبا هر سه سال که استاد پشت سر هم درس می ده، یک سال مرخصی با حقوق به استاد می دن که بره به زندگی و تحقیقاتش برسه و پروژه های ناتمام علمی اش رو تمام کنه یا برای فرصت مطالعاتی در دانشگاه دیگه ای اقدام کنه. این سال تحصیلی ای که در پیشه، نوبت مرخصی با حقوق استاد محمده و از اونجایی که همسر و پسرش توی یه شهر دیگه در شمال غرب آمریکا زندگی می کنن، تصمیم گرفته بود که بره و این یک سال رو با خانواده اش در پورتلند بگذرونه و... و خونه اش رو اجاره بده. نکته اینجا بود که خونه ی ایشون یه خونه ی بزرگ واقعی ست و ما به هیچ وجه از پس پرداخت اجاره ی اون خونه بر نمی یایم. ریچارد، استاد محمد، یه نداهایی به ما داده بود که ما رو راضی خواهد کرد ولی من خیلی دل نبسته بودم چون احساس می کردم هر چقدر هم که قیمت اجاره رو پایین بگه بالاخره ما از پس پرداخت پول آب و برق اون خونه و هزینه های نگهداری اش بر نمی یایم. خلاصه اینکه حدود دو هفته پیش ایمیل داد که ما چقدر می تونیم اجاره بدیم؟! ما هم کلی حساب کتاب کردیم و راستش رو بهش گفتیم که چقدر می تونیم هزینه کنیم. ریچارد هم جوانمردی کرد و گفت همین اجاره ای رو که الان داریم بابت این آپارتمان پرداخت می کنیم، از اول جولای به اون پرداخت کنیم و خودش هم هزینه ی آب و برق و بقیه ی خرج نگهداری خونه رو پرداخت می کنه!!! باور نکردنی بود. به خواب هم نمی دیدیم همچین پیشنهاد فوق العاده ای برای همچون خونه ای بهمون بشه. جای شک و پرسیدن نداره که قبول کردیم.

جمعه شب گذشته برای شام اومدن خونه ی ما. هر دو گیاهخوار هستن واسه همین من دلمه درست کرده بودم البته بدون گوشت و سوپ بروکلی و چدار. من و پسرک ریچادر دوستان خیلی خوبی هستیم و زن و شوهر واقعا از اینکه پسرک این همه با من راحت و صمیمی است تعجب می کنن. وقتی داشتم شام رو می کشیدم ریچارد گفت که یکشنبه دارن می رن و محمد می تونه بیاد فردا کلید رو ازشون بگیره! انتظارش رو نداشتیم اینقدر زود خونه خالی بشه. کاترین هم خیلی خیلی تشکر کرد از اینکه میخوایم بریم و توی خونه ی ریچارد زندگی کنیم. در واقع یه جوری رفتار کردن که انگار اونی که داره لطف می کنه ما هستیم نه اونا! به هر حال محمد روز یکشنبه صبح زود بردشون فرودگاه و با کلید خونه و ماشین برگشت!

من قبلا فقط یکبار رفته بودم توی اون خونه. یه خونه ی دوبلکس دو خوابه با یه حیاط مفصله. طبقه پایین آشپزخونه و اتاق خواب اصلی و سالن پذیرایی است بعد حدود 15 تا پله می خوره می ره بالا که یه جورایی حالت زیرشیروانی داره یه اتاق کوچیک هست و بقیه اش رو ریچارد تبدیل کرده به اتاق کار و مطالعه اش. خونه ی قشنگیه، خیلی بزرگه برای ما و پر از وسیله است! راستش هیچ جایی واسه وسایل ما نیست حتی همه ی کشوهای آشپزخونه هنوز پر از کنسرو و مواد غذاییه و توی یخچال هم پر از سس و غذاهای آماده است! از اونجایی که تخصص ریچارد مطالعات اسلامی ست، همه جای خونه تابلوهای بزرگ بسم الله، انا فتحنا، فرش های ایرانی، تمثال های ادیان مختلف و... آویزونه و جالب تر اینکه حتی روی در یخچال، بین هزاران عکس و آهن ربایی که روی در چسبیده، یه عکس از حضرت علی وجود داره!!! تجربه ی واقعا عجیب و غریبیه! از یه طرف خیلی خوشحالیم که فرصت زندگی توی یه خونه ی آمریکایی واقعی رو پیدا کردیم، فرصتی که خدا می دونه اصلا ممکنه دوباره دست بده یا نه و از طرف دیگه مسوولیتی که پیش رومونه یه کم آزاد دهنده است. این وسط من بیچاره دو تا اسباب کشی در پیش دارم: اول باید برم خونه ی ریچارد و وسایل اون رو بسته بندی کنم و واسه وسایل خودم جا باز کنم، از طرف دیگه باید خونه ی خودم رو جمع و جور و برای اسباب کشی حاضر کنم. با همه ی اینها، بی انصافیه که بگم خوشحال نیستم. بار عظیمی از روی دوش امون برداشته شد، دست کم برای یک سال آینده. خونه نزدیک دانشگاه و پیاده حدود 40 دقیقه راهه. زندگی کردن توی یه محله ی متفاوت، با آدم های متفاوت و توی یه خونه ی متفاوت، تجربه ی جدیدیه که آمیخته با بیم و امید لذت بخشیه.

تنبلی اجازه بده، بیشتر از مراحل و فرایند اسباب کشی و جزئیاتش خواهم نوشت.

۱۷/۰۵/۳۱