آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

661

شنبه, ۱۰ ژوئن ۲۰۱۷، ۰۱:۴۲ ب.ظ

ترس و اضطراب و تشویش چند روز اخیر که نمی خوام و نمی تونم ازش حرف بزنم، به کنار؛ ما پنج شنبه و جمعه ی شلوغ و در کل مفرحی رو پشت سر گذاشتیم. جمعه شب فلیپ و یدیدا، همون زوج یهودی ای که هفته ی پیش رفته بودیم مراسمشون، ما رو برای شام به خونه اشون دعوت کرده بودن. یهودی ها هم مثل مسلمون ها محدودیت غذایی دارن و حتما باید یه جور غذای حلال که خودشون بهش می گن کوشر رو بخورن و البته مثل ما گوشت خوک نمی خورن. اما این دوستان ما علاوه بر این محدودیت ها، گیاه خوار هم هستن. می دونستن که ما روزه ایم و یه زوج مسلمان دیگه رو هم دعوت کرده بودن. قرارمون واسه ساعت هشت و نیم شب بود. از اونجایی که من حدس می زدم ممکنه چیز دندون گیری واسه خوردن پیدا نشه، یه لقمه نون و پنیر واسه خودمون درست کرده بودم که به قول معروف ته بندی ای کرده باشیم و از گشنگی نمیریم. تا وارد شدیم یه سگ بزرگ سیاه با شتاب اومدم سمتون و یک لحظه بعد سگ روی جفت پاهاش وایساده بود و دستاش روی شونه های من بود! در واقع من فقط یک سر و گردن از سگه بلندتر بودم! واقعا شوکه شده بودم. سگه خیلی هیجان زده بود و مرتب بالا و پایین می پرید و از سر و کول من بالا می رفت. یدیدا گفت خیلی آدم دوست داره و خوشش میاد دور و برش شلوغ باشه چون سگ عملیات های نجات بوده. خلاصه در عین حالی که سگ دور و برمون می چرخید و با دو تا چشم درشتش منو نگاه می کرد، با بقیه سلام و علیک کردیم. عایشه که مسلمان پاکستانی بود دانشجوی پزشکی وندربیلته و دوستش جو دانشجوی دکترای مطالعات خاورمیانه. جالب اینجا بود که جلوی چشم ما و در عین حالی که داشتیم حرف می زدیم، میزبانان محترم مشغول آماده کردن غذا بودن و از ما هم خواستن که در چیدن سفره بهشون کمک کنیم! همونطور که متاسفانه حدس زده بودم شام ماهی بود. اول چیزی مثل سوپ گوجه برامون آورد که همین که اولین قاشق رو گذاشتم دهنم دیدم مثل یخ سرده و معلوم شد این سوپ نیست بلکه یه جور سالاد- سس مکزیکی ست که باید با تورتیلا بخوری. این از مرحله اول که من حذف شدم. مرحله دوم سالاد و سیب زمینی پخته سرو شد که خوب بود اما امان از مرحله ی سوم که ماهی از راه رسید! من به شکل عادی از ماهی متنفرم حالا چه برسه به اینکه بو هم بده. از روی ناچاری و احترام یه تیکه برداشتم اما هر کاری کردم نتونستم بیشتر از یه ذره بخورم. کلا صحنه ی جالبی نبود مخصوصا که می تونستم حال میزبان رو درک کنم که من از اول شروع شام تقریبا به هیچی لب نزده بودم جز سیب زمینی! خوشبختانه مرحله چهارمی هم که دسر باشه در راه بود و عایشه و جو از شیرینی فروشی مورد علاقه ی من کیک خریده بودن و ما هم با خودمون شیرینی برده بودیم. خوشبختانه هندونه هم داشتن. همه ی اینا به کنار، رفتار سگه خیلی عجیب بود. دوست داشت همه توجه ها بهش باشه و چون ملت مشغول شام بودن مرتب می رفت و می اومد و ناله و گریه می کرد! دهن ما رو سرویس کرده بود. بعد هم که کیک آوردن از هیچ کاری برای خوردن کیک فروگذار نمی کرد اما بهش کیک ندادن چون گفتن شکر باعث میشه هایپراکتیو بشه و تا صبح ما رو از بپر بپر بیچاره کنه. در نهایت یدیدا تصمیم گرفت ببرتش بیرون یه تابی اش بده چون فکر کرد احتمالا سگه به دستشویی رفتن احتیاج داره که این همه ناله می کنه. سگ و یدیدا که رفتن، ما هم کمی نشستیم و بعد خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه. اینو بگم که از گشنگی سر پا بند نبودم اما اینقدر حالت تهوع داشتم که نمی تونستم چیزی بخورم. به هر بدبختی ای بود چند لقمه غذا خوردم و رفتم خوابیدم.

برای جمعه شب کارلا و ایو به همراه شوهرشون رو برای شام دعوت کرده بودیم و نیت کرده بودم برای اولین بار فسنجون بپزم. شقایق یک بار پخته بود و همین کارش بهم اعتماد به نفس داده بود که بد نیست منم امتحان کنم. از اونجایی که کارلا به تازگی یکی از دندونای عقلش رو عمل کرده بود باید برای اون هم سوپ می پختم که بتونه یه چیزی بخور. خلاصه اینکه صبح جمعه خسته و بی حال و گشنه بلند شدم و تا ساعت 4 بعدازظهر مشغول آماده کردن و غذا پختن بودم. خوشبختانه محمد بخش نظافت خونه و جارو کردن و مرتب کردن رو به عهده گرفته بود و من از این یه کار معاف بودم. قرار بود ساعت 8 اینجا باشن. لحظات آخر ایو خبر داد که شوهرش نمی تونه بیاد و در نهایت همون حدود 8 هر سه اینجا بودن. ایو برامون کاپ کیک چای سبز پخته بود و کارلا و لوریس هم یه گل ارکیده ی بسیار زیبا برامون کادو آورده بودن. شب بسیار خوبی بود و باید اعتراف کنم فسنجونم بسیار بسیار بسیار خوشمزه شده بود. به قول مامانم اینم یه قورباغه ی دیگه که قورتش دادم!

محمد بیچاره همین الان شستن یه کوه ظرفی رو که از دیشب مونده بوده تمام کرد. شلوغی این دو روز خیلی کمک کرد تا اتفاقات اخیر ایران و ترس هاش رو فراموش کنم. امیدوارم روزهای بهتری برای همه در راه باشه، با آسودگی خاطر و آرامش.

۱۷/۰۶/۱۰