آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703
  • ۲۱ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۰۳ 700
  • ۱۳ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۸ 692
  • ۰۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 683
  • ۰۲ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۴۲ 681

680

پنجشنبه, ۲۹ ژوئن ۲۰۱۷، ۱۱:۴۶ ب.ظ
یکی از زمان های مهم برای هر دانشجویی تعطیلات تابستونشه. برای ما البته این تعطیلات فقط جنبه ی استراحت نداره بلکه از این چند ماه استفاده می کنیم تا مهمونیایی رو که در طول سال رفتیم پس بدیم! به همین خاطر در این یک ماه گذشته تقریبا هر هفته میشه گفت مهمون داشتیم و باید یا دوستانی رو که قبلا ما رو دعوت کرده بودن دعوت می کردیم یا استادای محمد رو. خلاصه اینکه تا الان این تابستون خیلی هم برای من جز تعطیلات به حساب نیومده. فردا هم از قضا دوباره مهمان داریم و یه خانواده ی ایرانی هستن که خانم خانواده که هم اسم من هم هست هم رشته ی محمد و اشکانه و به تازگی از دانشگاه ایموری در رشته ی دکتری دین پذیرش گرفته. نوشتن از مهمونی باشه واسه فردا اما اتفاقی که امروز برام افتاد خودش یه ماجرای جداگانه ست.
امروز کلاس زبانم رو تعطیل کردم تا صبح زودتر برم خرید و زودتر بتونم به کارام برسم چون فردا مهمونا واسه ناهار میان و آدم هر چقدر هم صبح زود از خواب بیدار بشه بازم نمی رسه همه ی کاراش تا قبل از ظهر انجام بده. مثل همیشه تور خرید هفتگی رو شروع کردم و آخرین مقصدم والمارت بود. معمولا میشه در همه ی ساعات شبانه روز بی خانمان هایی رو دید که به روش های مختلف اطراف والمارت گدایی می کنن. مثلا یادمه یک شب خانم جوانی با دخترکی اومدن سراغ ما و خانمه گفت دخترک داره پول جمع می کنه که بره کلاس باله و بعد هم کاغذی به ما نشون دادن که مثلا در تایید حرفشون بود و خانم هم دخترک رو واداشت که روی انگشتای پاش وایسه و یه چرخی هم بزنه بلکه دل ما بیشتر به رحم بیاد. نکته اینجاست که واقعا آدم نمی دونه باید به این جور آدم ها کمک بکنه یا نه و بیشتر مواقع هم ما کمک می کنیم.
نزدیک والمارت از گوشه ی چشم دیدم که خانمی پلاکاردی دستش گرفته و یک مرد و سه تا بچه کنار دستش زیر درخت نشستن. از قیافه اشون مهاجر بودنشون معلوم بود. هوا گرم بود و دم ظهر و هر چند من نمی دیدم روی پلاکارد چی نوشته ولی می تونستم حدس بزنم و صد البته می شد فهمیدم که احتمالا این خانواده نمی تونن انگلیسی حرف بزنن. ما امسال با هم تصمیم گرفتیم که فطریه امون رو به جای اینکه به مرکز مسلمانان نشویل بدیم و خیالمون از این موضوع ناراحت باشه که خدای ناکرده، زبونم لال، این پول قراره خرج گلوله بشه و آدم های بی گناه رو هدف بگیره، سهم فطریه امون رو به آدم های نیازمندی بدیم که در سطح شهر هر روز می بینیم. این طوری هم خیال ما راحته که اون پول به مصرف خیر می رسه و هم اینکه شاید به اندازه ی یک وعده غذا خیال یک نفر رو آسوده کنه. محمد پول رو گذاشته توی داشبورد ماشین که دم دستمون باشه. امروز که اون خانواده رو دیدم بلافاصله فهمیدم که این از اون موردایه که باید اون پول مصرف بشه. از اونجایی که زن و بچه ها با یک مرد همراهی می شدن، دل نکردم بهشون پول بدم چون فکر کردم شاید اون پول خرج زن و بچه ها نشه و چیزی دستشون رو نگیره. رفتم توی بخش آشپزخونه ی والمارت و یک مرغ کامل پخته که صبح حاضر شده بود رو خریدیم و از اونجایی که فکر می کردم ممکنه تا تموم شدن خرید من اون خانواده رفته باشن، پریدم تو ماشین و رفتم طرفشون. تا پیاده شدم دختر بچه ای که توی بغل مرد نشسته بود شروع کرد رو به من خندیدن و دستش رو به سمت من دراز کردن. رفتم جلو و غذا رو به مرد دادم. ازم تشکر کرد و گفت خدا خیرت بده. دخترک بی نهایت معصوم و زیبا بود. قیافه ی مرد و بچه ها می خورد از اهالی خاورمیانه باشن اما زن، که نه عکس العملی نشون داد و نه حرفی زد و فقط من رو نگاه می کرد، شبیه هندی ها بود. دلم چرک شد. یه موج حس منفی و اضطراب یک دفعه سراغ اومد. پیش خودم فکر کردم رفتار دخترک جوری بود که انگار گدایی کردن رو بهش یاد داده بودن! مرد هم خیلی خونسرد غذا رو از من گرفت و گذاشت کنار. به هر حال کاری جز این از دست من بر نمی اومد. دوباره رفتم توی فروشگاه و خریدم که تموم شد از همون مسیری که اون خانواده نشسته بودن برگشتم. پلیس دستگیرشون کرده بود. من در حال رانندگی بودم و نمی شد و نباید می ایستادم اما دیدم که پلیس به دست های مرد دست بند زده، دو تا بچه ی کوچیک پیداشون نیست که احتمالا باید توی ماشین می بودن و زن بچه رو بغل کرد و داره کاغذی رو به پلیس نشون می ده. اینجا همه ی بی خانمان ها مدارک شناسایی دارن چون در غیر این صورت زندانی میشن. حال عجیبی بود. از طرفی احساس آسودگی می کردم که یه مرجع قانونی داره نظارت می کنه و اگر مرد واقعا در حال سواستفاده از زن و بچه هاست پلیس خیلی جدی رسیدگی خواهد کرد، از طرف دیگه به این فکر می کردم که حتی با درست فرض کردن حدس های من، باز هم چیزی از آوارگی و بدبختی این خانواده کم نمیشه؛ اگر مهاجر غیرقانونی باشن که دستگیر و به سرعت برگردونده میشن و اگر هم قانونی توی نشویل باشن که دولت یه مقرری مختصر و بخور و نمیری براشون تعیین می کنه و احتمالا بچه ها رو از خانواده جدا می کنه و خدا می دونه سر هر کدومشون چه بلایی میاد. همه ی این فکرا و نگرانی ها و ناراحتی ها که نوشتنش این همه کلمه برد، فقط در چند ثانیه ای که من از کنار این خانواده رد شدم از ذهنم گذشت و بعدش دیگه نمی دونم چی شد.
این مطلب رو نوشتم که بگم آدم های بی کس و بی سرپناه رو دریابید! مهم نیست از کجا میان و چیکاره ان، هیچ دردی بدتر از غربت و بی کسی نیست و هیچ کس از فردای خودش خبر نداره.
۱۷/۰۶/۲۹