آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

684

دوشنبه, ۳ جولای ۲۰۱۷، ۱۱:۲۸ ب.ظ

چند روزی میشه که کارتون من نفرت انگیز 3 اکران شده. مدتها بود منتظرش بودم تا اینکه امروز بعدازظهر محمد از کتابخونه زنگ زد که اگه میخوای امشب بریم سینما. از اونجایی که امروز باید تا ساعت 7 کتابخونه می بود، تنها سانس ممکن برای ما میشد ساعت هشت و نیم. اول به خودم گفتم فردا شب میریم اما بعد دیدم واقعا دلم می خواد امشب از خونه بزنیم بیرون. محمد هفته پیش از دانشگاه برامون بلیط خریده بود. ساعت هفت اول رفت یه خرید کوچولو کرد و بعد هم اومد خونه سریع یه چیزی خورد و حدود هشت زدیم بیرون. از اونجایی که فردا 4 جولای و روز استقلال آمریکاست، همه ی شهر خیلی خلوته و ساکته برعکس سینما که شلوغ بود! نسبت به آخرین دفعه ای که برای دیدن دیو و دلبر رفته بودم سینما، سالن نمایش سینما خیلی خیلی تغییر کرده بود. اول اینکه موقع خرید بلیط می تونستی صندلی ات رو انتخاب کنی. بعد هم که وارد می شدی می دیدی که صندلی های قبلی رو به صندلی های بزرگ چرمی که تخت خواب میشن تغییر داده بودن! ملت همه صندلی هاشون رو باز کرده بودن و نیمه دراز کش مشغول تماشای تبلیغای قبل از شروع فیلم بودن. مدت ها بود که هر وقت سینما می رفتیم یکی از سالنا رو بسته بودن و در حال کند و کوب بودن و دیگه انتظار همچین تغییر چشمگیری رو نداشتم. سالن تقریبا پر بود اما اینقدر بچه توی سینما نبود که حضورشون به چشم بیاد. بیشتر بزرگترها یا نوجوون ها بودن چون کوچولوها حداکثر تا 9 شب باید برن بخوابن.

کارتون خیلی خوبی بود و بسیار روحیه امون رو عوض کرد. یه خانم و آقای مسن کنار دستمون نشسته بودن که خیلی ذوق فیلم رو می کردن و بلند بلند می خندیدن. هیجان و همراهی اشون واقعا آدم رو خوشحال می کرد. فیلم هم که تموم شد ما و همون خانم و آقا، تا آخر تیتراژ مصرانه نشستیم به امید اینکه مثل همیشه آخرش یه تیکه ی کوچولو پخش کنه اما هیچی نبود و کلی تو ذوقمون خورد!

این چند روز از آسمون سیل می باره! هیچ استعاره و تمثیلی در کار نیست؛ واقعا یک دفعه آسمون شکاف برمی داره و سطل سطل آب می ریزن پایین. تا حالا دوبار هشدار سیل روی گوشی ها اومده و هر لحظه منتظر خرابی هستن. از دیشب صدای ترقه و فشفشه میاد اما این بارون بی وقفه یه کم کار دوستان علاقه مند رو سخت کرده. مترصدن تا بارون قطع بشه مواد منفجرشون رو هوا کنن اما خوشبختانه بارون بهشون امان نمی ده. یادمه پارسال هم این موقع هوا کمی ابری بود و بیم این می رفت که باروت ها برای شب جشن نم بکشن اما در هر حال دوستان مراسمشون رو برگزار کردن و خوشبختانه بارون اون حجم عظیم دود رو شست و برد. باید دید امسال میخوان چیکار کنن و چقدر می تونن کار رو پیش ببرن.

۱۷/۰۷/۰۳
آزاده