آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۴ نوامبر ۱۸ ، ۱۳:۲۷ 1148
  • ۰۷ نوامبر ۱۸ ، ۲۲:۳۷ 1141
  • ۰۵ نوامبر ۱۸ ، ۱۹:۳۴ 1139
  • ۳۱ اکتبر ۱۸ ، ۲۱:۲۴ 1134
  • ۲۹ اکتبر ۱۸ ، ۲۰:۵۶ 1132
  • ۰۱ اکتبر ۱۸ ، ۲۳:۱۲ 1104
  • ۰۵ سپتامبر ۱۸ ، ۲۰:۲۴ 1078
  • ۰۳ سپتامبر ۱۸ ، ۲۲:۳۶ 1076
  • ۳۰ آگوست ۱۸ ، ۲۲:۳۰ 1072
  • ۲۸ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۲۵ 1070

921

يكشنبه, ۱ آوریل ۲۰۱۸، ۰۸:۲۳ ب.ظ

ما دیروز سیزده امون رو به در کردیم! از اونجایی که سیزدهم دوشنبه است و هیچکدوم از ما نمی تونستیم تعطیل کنیم و بریم بیرون، به این نتیجه رسیدیم وقتی که قرار نیست روزش بریم بیرون چه فرقی می کنه چه روزی باشه؟ بنابراین تصمیم بر روز شنبه شد چون تنها روز غیر بارونی هفته و آخر هفته بود. قرار شده بود هر کس به اندازه ی خانواده ی خودش جوجه درست کنه و با خودش بیاره که اینطوری همه ی زحمتا گردن یه نفر نیفته. از اونجایی که حدس می زدیم احتمالا خاورمیانه ای های دیگه ای هم مثل ما فکر کردن، باید صبح زود می رفتیم و جا می گرفتیم. دو تا از بچه ها از هشت و نیم نه رفتن و آلاچیق رو گرفتن ما هم ده بهشون پیوستیم. انصافا صبح بسیار زیبایی بود و هوا هم نه سرد بود و نه گرم. خانوما همه با هم رفتیم و قدم مفصلی هم در دل جنگل زدیم البته از اونجایی که امسال به نسبت پارسال خوشبختانه هنوز هوا گرم نشده، درختا هم اونجوری که باید سبز نشدن اما به هر حال خیلی شاداب و قشنگ بودن. مردا دست به کار شدن و جوجه ها رو به سیخ کشیدن و آماده کردن. هر کس به یه سبکی آماده کرده بود: من به شیوه ی لاری توی ماست خوابونده بودمش، شقایق توی سس مایونز و بقیه هم توی زعفرون. ما توی آفتاب دل انگیز بهاری دراز کشیدیم و مردا غذا رو آماده کردن. غذا عالی بود، دسر هم عالی بود هر چند متوجه شدیم در این مدتی که ما رفته بودیم پیاده روی آقایون دخل چایی ها رو آوردن! نزدیک به 5 فلاسک چایی رو خالی کرده بودن! آلاچیق کناری امون رو کردها گرفته بودن. زن ها لباس عوض کرده بودن و همه مشغول رقصیدن و پایکوبی بودن. بعد از ناهار دوباره رفتیم قدم بزنیم که زنگ زدن که آلاچیق واسه ساعت 4 رزرو شده بوده. برگردید که باید هر چه سریع تر تخلیه کنیم. ما که رسیدیم همه ی وسایل رو ریخته بودن توی ماشینا و منتظر ما بودن که راه بیفتن. از اونجایی که ساعت تازه چهار بود، تصمیم بر این شد که بریم آلاچیق دیگه ای پیدا کنیم چون هنوز کلی وقت باقیه و هوا هم عالی. بعد از کلی گشتن، اون دور دورا، یه آلاچیق کوچیک فقط اندازه ی گذاشتن وسایلمون روی میز کوچیک وسطش، پیدا شد. از صبح همه مشغول بازی بودن و با مستقر شدن دوباره، بازی رو هم از سر گرفتن. کم کم هوا داشت تاریک می شد و قصد برگشتن داشتیم که یه خانواده ی آمریکایی از راه رسیدن با سه تا بچه ی کوچیک و ما رو به حرف گرفتن. پسرک دومشون حرف نمی زد و به نظر می رسید اوتیسم داشته باشه. دخترک که کوچیکتر از همه بود و بسیار بامزه هم به سختی و نامفهوم حرف می زد. خانواده ی خیلی گرم و صمیمی ای بودن اما واقعا دلمون می خواست بریم خونه. هی منتظر شدیم بعد از چند بار خداحافظی برن اما دیدیم نمی شه. من به بچه ها گفتم پاشید وسایل بازی اتون رو جمع کنید ببینن ما داریم می ریم بلکه دست بکشن. خوشبختانه کلکم گرفت و بالاخره رفتن. نزدیک ساعت هفت و نیم هشت بود که رسیدیم خونه. از خستگی له شده بودیم. حال خوب اما در عین حال غمگینی برای من داشت. همه ی اون سبزی ها و درخت های بلند منو به یاد سپیده می انداخت و قلبم رو می شکست. یعنی الان کجاست؟

فردا قراره میزبان گروهی از خانوم ها بشم که قراره بیان و در مورد کتاب اتاقی از آن خود ویرجینیا ولف حرف بزنیم. امیدوارم روز خوبی در پیش داشته باشیم.

۱۸/۰۴/۰۱
آزاده نجفیان

زندگی در آمریکا

نشویل