آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۴ نوامبر ۱۸ ، ۱۳:۲۷ 1148
  • ۰۷ نوامبر ۱۸ ، ۲۲:۳۷ 1141
  • ۰۵ نوامبر ۱۸ ، ۱۹:۳۴ 1139
  • ۳۱ اکتبر ۱۸ ، ۲۱:۲۴ 1134
  • ۲۹ اکتبر ۱۸ ، ۲۰:۵۶ 1132
  • ۰۱ اکتبر ۱۸ ، ۲۳:۱۲ 1104
  • ۰۵ سپتامبر ۱۸ ، ۲۰:۲۴ 1078
  • ۰۳ سپتامبر ۱۸ ، ۲۲:۳۶ 1076
  • ۳۰ آگوست ۱۸ ، ۲۲:۳۰ 1072
  • ۲۸ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۲۵ 1070

929

دوشنبه, ۹ آوریل ۲۰۱۸، ۰۹:۲۶ ب.ظ

داره برامون همسایه ی جدید می یاد. البته نمی تونم این آدمای جدید رو کاملا همسایه ی جدید به حساب بیارم چون ما حدود یک ماه و نیم دیگه از این جا بلند می شیم و می ریم یه خونه ی دیگه. به هر حال تا اون موقع، این آدما همسایه های ما خواهند بود. ما فقط یک بار باهاشون صحبت کردیم اونم روزی که اومده بودن خونه رو تحویل بگیرن. محمد توی حیاط بود و اونا توی بالکنشون داشتن می چرخیدن که چشمون به محمد افتاد و سلام و احوالپرسی کردن. محمد هم منو صدا کرد تا باهاشون آشنا بشم. گفتن ظرف چند هفته ی آینده خواهند اومد چون خونه نیاز به تغییرات داره. اما وقتی که بیان یه مهمونی توی حیاطشون می گیرن و ما رو هم دعوت خواهند کرد تا بیشتر آشنا بشیم. به جز این گفتگوی کوتاه چند دقیقه ای، بقیه ی مواقع من از پشت پنجره ی آشپزخونه رفت و آمدشون رو دیدم؛ می دونم دو تا بچه ی کوچیک دارن با دو تا سگ گنده. هر روز کارگرا از صبح زود میان و تا حدود شش و هفت عصر مشغول کار کردن هستن. آخر هفته ها هم معمولا دوستاشون رو میارن تا خونه رو ببینن. راستش زیاد ازشون خوشم نمیاد. همه اش خدا خدا می کنم قبل از اینکه ما از اینجا بریم نیان و ساکن نشن. چرا؟ پیش خودم فکر میکنم زیادی سفیدن، زیادی آمریکایی ان! شکل لباس پوشیدن و حرف زدن و ژستاشون رو دوست ندارم. بهم حس راحتی نمی ده. خانومه جوونه اما نمی دونم چرا یه جور دافعه نسبت بهش احساس می کنم. شاید یکی از دلایلش این باشه که فکر می کنم اونا هم احتمالا دلشون نمی خواد همسایه ی ما باشن! اونا هم احتمالا فکر می کنن ما خیلی غیرسفید و غیر آمریکایی هستیم و واقعا عجیبه و دلیلی نداره که توی این محله زندگی کنیم. احساس می کنم اونا هم مثل من نسبت به ما پیشداوری دارن. مخصوصا از این ناراحتم که اولین باری که باهاشون صحبت کردیم من در بدترین سر و شکل ممکن بودم: موهام نامرتب و وز کرده بود، لباسام درب و داغون و البته اینکه پیش بند آشپزخونه بسته بودم چون در حال آشپزی بودم. پیش خودم فکر می کنم یعنی اونا با دیدن من توی این وضعیت چه فکری در موردم کردن. لابد پیش خودشون گفتن: "نمونه ی یه زن شرقی! بیچاره احتمالا تنها کاری که می تونه بکنه آشپزی و توی خونه مونده!" این تصویر اذیتم می کنه. من با این تصویر خیلی فاصله دارم. از اون روز به بعد مرتب با خودم فکر می کنم هر بار احتمالا این آدم ها به شکل اتفاقی ظرف این چند هفته من رو دیدن از طریق پنجره ی آشپزخونه بوده در حالی که من داشتم می شستم و می پختن با همون پیشبند کذایی! نمی دونم چرا اینقدر همچین چیزی اذیتم می کنه. اصلا شاید برخلاف تصور من اونا همچین فکری نکرده باشن اما بازم... . بعد با خودم می گم: همونقدر که پیش داوری من در مورد اونها می تونه غیرمنصفانه و اشتباه باشه، پیش داوری احتمالی اونها در مورد ما و به خصوص من هم اشتباهه. ما از ظاهر آدم ها در اولین برخورد در موردشون قضاوت می کنیم. واسه همینه که می گن اولین برخورد خیلی مهمه. من به عنوان یک غیرآمریکایی اونم از نوع زن شرقی اش، همیشه توی چشمم. احساس می کنم همیشه همه ی نگاه ها به سمت منه تا ببینن من، ما، چقدر شبیه به تصاویر و گفته هایی هستیم که رسانه ها از ما ارائه می دن و این واقعا آزاردهنده است. هر کاری بکنی توی چشمی، قضاوت می شی و این قضاوت به فرهنگ و کشورت هم تعمیم داده میشه و این منصفانه نیست. می دونم که من مثل همیشه دارم قضیه رو زیادی بزرگش می کنم اما به هر حال به قول فرانک ما سفیران سرزمینمون هستیم. نمی دونم. با این وجود دلم می خواد همسایه های جدید وقتی ساکن بشن که ما از اینجا رفته باشیم. به هر حال... .

۱۸/۰۴/۰۹
آزاده نجفیان

زندگی در آمریکا

نشویل