آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۵ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۳۶ 1057
  • ۱۳ آگوست ۱۸ ، ۲۳:۰۵ 1055
  • ۳۰ جولای ۱۸ ، ۲۱:۴۴ 1041
  • ۲۴ جولای ۱۸ ، ۲۳:۱۴ 1035
  • ۰۹ جولای ۱۸ ، ۲۱:۵۲ 1020
  • ۳۰ ژوئن ۱۸ ، ۲۲:۲۳ 1011
  • ۱۹ ژوئن ۱۸ ، ۲۲:۲۹ 1000
  • ۱۸ ژوئن ۱۸ ، ۲۲:۴۲ 999
  • ۱۷ ژوئن ۱۸ ، ۲۲:۱۷ 998
  • ۰۲ ژوئن ۱۸ ، ۲۱:۵۷ 983

947

جمعه, ۲۷ آوریل ۲۰۱۸، ۱۰:۳۵ ب.ظ

یکی از ضد حال ترین اتفاقات عالم اینه که مدتها برای اکران شدن یه فیلم صبر کنی و وقتی که وقتش شد، ببینی به اون خوبی که فکر می کردی نبوده؛ اونم وقتی پول اضافه واسه تماشای سه بعدی اش دادی! نزدیک به یک ساله که منتظر فیلم Avengers: Infinity war بودم و بیش از شش ماهه که مرتب اخبار مربوط بهش رو دقیق دنبال می کنم. از دیشب اکران فیلم توی سینماهای آمریکا شروع شده. واقعا تحمل نداشتم با این همه کاری که سرم ریخته و برنامه هایی که معلوم نیست منو قراره به کجا ببرن، دیدن فیلم رو به تعویق بندازم. واسه همین سه شنبه برای دومین سانس امروز صبح بلیط رزرو کردم. از قضا اینقدر که هول بودم که کدوم صندلی رو انتخاب کنم و یه وقت سالن پر نشه و... بلیط 3D خریدیم که قیمتش نزدیک به 5 دلار از قیمت یه بلیط معمولی گرونتره. البته از اونجایی که از قدیم گفتن کور از خدا چی می خواد؟ دو چشم بینا، به هر حال این اتفاق رو به فال نیک گرفتم.

امروز سر موقع رسیدیم و روی صندلی خوبی که انتخاب کرده بودم نشستم تا فیلم شروع شد. اول اینکه من اصلا نمی فهمم قضیه ی این فیلم سه بعدی چیه؟! این دومین تجربه ی من از دیدن فیلم سه بعدی با عینک توی سینما ست و واقعا باید بگم فرق چندانی احساس نمی کنم؛ نه اینقدر که بخوام هر بار بخاطرش 5 دلار اضافه بدم! نمی دونم، شاید بخاطر اینه که من مجبورم روی عینکم عینک بزنم و این ضعف بینایی اونقدری که باید افکت ها رو نشون نمی ده اما به هر حال می دونم که دیگه برای فیلم سه بعدی پول نخواهم داد.

فیلم دو ساعت و نیم طول کشید و وقتی تموم شد انگار یه دست بزرگ از توی هوا ظاهر شد و به همه توی سینما یه چک آب نکشیده زد! دو ساعت و نیم دیدن کشمکش این همه سوپرهیرو که برعکس دفعات قبل داستان پیچیده یا خیلی جذابی هم نداشت فقط و فقط واسه اینکه بعد از دو سال از آخرین فیلم بالاخره به جوابی یا نقطه ی قابل هضمی برسه اما... شترق! در این حد پایان بندی غافلگیرانه و به نظر من بد بود که ملت توی سینما آه از نهادشون در اومده بود و بعضیا حتی یه مختصری دهان به کلمات نامناسب هم باز کردن. نمی گم فیلم بدی بود، نه، اما به این همه صبر و تبلیغ نمی ارزید. کارگردان و نویسندگان چنان کلاف سردرگمی پیچیدن که واقعا نمی دونم چطور می خوان ازش دربیان. بدتر اینکه حداقل دو سال دیگه باید صبر کرد تا فیلم بعدی اکران بشه!!! خلاصه اینکه کلی حالم گرفته شد.

بعد فیلم رفتم محمد رو از خونه برداشتم و باهم رفتیم بازار دستفروش ها. یه چیزی تو مایه های پاساژ پروانه ی تهران. خوشبختانه هوا قابل تحمل بود اما هر دو بیش از اندازه خسته بودیم و من علاوه بر خستگی بی نهایت ناامید و ناراحت بودم که بخوایم همه ی بازار رو بگردیم. بعضی از فروشنده ها از ایالت های دیگه اومده بودن. گویا توی تابستون آخرین آخر هفته ی ماه توی نشویل جمع می شن. برام جالب بود که با یه سبک دیگه از زندگی آمریکایی آشنا شدم. اینکه زندگی ات یه کاروان و وانت باشه و هی از این شهر بری به اون شهر. خودش ماجراجوییه.

۱۸/۰۴/۲۷