آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۳ می ۱۸ ، ۲۳:۰۶ 963
  • ۲۹ آوریل ۱۸ ، ۲۳:۱۹ 949
  • ۲۷ آوریل ۱۸ ، ۲۲:۳۵ 947
  • ۲۶ آوریل ۱۸ ، ۲۲:۱۵ 946
  • ۲۴ آوریل ۱۸ ، ۱۹:۵۱ 944
  • ۱۳ آوریل ۱۸ ، ۲۱:۲۶ 933
  • ۰۹ آوریل ۱۸ ، ۲۱:۲۶ 929
  • ۰۸ آوریل ۱۸ ، ۲۱:۵۵ 928
  • ۰۱ آوریل ۱۸ ، ۲۰:۲۳ 921
  • ۲۶ مارس ۱۸ ، ۲۱:۲۳ 915

۱۷۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نشویل» ثبت شده است

۲۳:۰۶۱۳
می

گرما به شکل مرگباری به ما هجوم آورده. کمتر از یک هفته پیش هنوز باید توی خونه بخاری روشن می کردیم اما الان به نظر من به شخصه کولر هم اونطوری که باید خنک نمی کنه. رطوبت هوا به آزاردهندگی ماجرا افزوده چون من کلا احساس نوچ بودن می کنم.

هفته ای که گذشت هفته ی خیلی شلوغی بود. کلی مشق و کار دقیقه ی نودی بود که باید انجام می دادم مخصوصا که باید یه سفر کوتاه کاری هم به کارولینای شمالی می کردیم. محمد می خواست با کارل ارنست در مورد رساله اش صحبت کنه و قانعش کنه که بخشی از کمیته ی دفاعش باشه. دو سال پیش که دیدنش رفتیم قولی نداده بود و گفته بود هر وقت رسیدی به پروپوزال، با هم حرف می زنیم. سه ماه دیگه انشاالله محمد امتحان جامع داره و باید از پروپوزالش هم دفاع کنه. دیگه وقتش بود تکلیف این ماجرا رو روشن کنیم.

این بار سفر ما یه فرق اساسی با دو سال پیش داشت؛ امسال منم می تونستم رانندگی کنم. تا چپل هیل حدود هشت ساعت رانندگیه. ما باید چهارشنبه ظهر اونجا می بودیم که محمد با ارنست قرار داشت. از اونور برای مهمانی آخر سال هم بعدازظهر همون روز به خونه ی ارنست دعوت شده بودیم واسه همین باید سه شنبه راه می افتادیم و پنج شنبه صبح برمی گشتیم. خوشبختانه مسیر سفر از بین کوه و جنگل های انبوه جنوب شرق آمریکا می گذشت که سفر رو جالب کرده بود. اینکه نصف نصف رانندگی کردیم هم کمک کرد تا خیلی حوصله امون سر نره و خیلی خسته نشیم. اولین تجربه ی رانندگی طولانی و البته مسیر کوهستانی من بود که باید اعتراف کنم یه جاهایی اش واقعا ترسیدم اما بی نهایت هم لذت بردم. خوشبختانه هوای چپل هیل هم خنک تر بود و هم خشک بودن هوا به قابل تحمل بودنش کمک بزرگی می کرد. صبح روز چهارشنبه با محمد رفتیم مرکز شهر. چپل هیل یه شهر دانشگاهی خیلی خیلی بزرگه. برخلاف نشویل که دانشگاه به بخشی از شهر تبدیل شده، شهر چپل هیل بخشی از دانشگاهه به خاطر همین از ساختمونای تجاری و آسمانخراش های نشویل و البته ترافیک سرسام آور اینجا، اونجا خبری نیست. توی مرکز شهر موزه ی هنرهای معاصری بود که من می خواستم ببینم. وقتی رسیدیم دیدیم اون رستورانی که محمد با ارنست توش قراره داره توی همون محوطه است واسه همین با خیال راحت توی یکی از پارکینگ های عمومی پارک کردیم و رفتیم توی موزه. موزه هم مثل شهر کوچیک بود اما نمایشگاه های خوبی توش بودن. چون مجانی بود راهنما هم نداشت به جاش آثار رو شماره گذاری کرده بودن و کتابچه با توضیحات مختصری در موردشون همه جای موزه بود که اگه دوست داشتی می تونستی بری سراغشون و خودت اطلاعات کسب کنی. محمد ساعت دوازده رفت که به قرارش برسه. منم وقتی که با دقت و حوصله ی مورد نظرم همه چیز رو نگاه کردم رفتم و توی مرکز شهر قدم زدم. برای اولین بار توی یه شهر غریبه توی آمریکا خودم تنهایی ناهار خوردم. من یه قراری با خودم گذاشتم. اینکه وقتی می ریم سفر، تا جایی که ممکنه، به جای اینکه سراغ رستوران های زنجیره ای بریم، توی رستوران های محلی غذا بخوریم. اینطوری هم غذاهای متفاوتی رو تجربه می کنیم و هم به پا برجا موندن مشاغل کوچیک کمک کردیم. رستورانی که من توش ناهار خوردم رو دو تا خانوم بسیار خوش اخلاق می گردوندن. چون ما شام دعوت بودیم من سالاد سفارش دادم که بسیار هم خوب و خوشمزه بود. گرما و خستگی داشت کم کم بهم غلبه می کرد که محمد با جواب بله و خوشحال و شادان برگشت. رفتیم هتل و استراحت کوچیکی کردیم و حاضر شدیم که بریم برای مهمونی. انتظار داشتیم با یه قصر بزرگ مواجه بشیم اما به جاش با یه خونه ی چوبی معمولی توی دل جنگل روبرو شدیم. خیلی گرم و صمیمی از ما استقبال شد. ارنست فارسی می فهمه و با لهجه هم کمی فارسی حرف می زنه. من سال 86 خودش و خانومش رو که برای همایش مولانا اومده بودن شیراز، دیده بودم. منو یادش نبود اما اون شبی رو که توی باغ ارم همه با هم شام خورده بودیم و بعد با هم عکس گرفته بودیم، خیلی خوب یادش بود. خونه اش پر از وسایل مختلف و تزئینی بود که بیشترشون المان های اسلامی بودن. یه تابلوی بزرگ نقاشی خط داشت که یکی از اشعار امروو القیس رو احمد مصطفی به شکل دو تا اسب کشیده/ نوشته بود. من تمام مدتی که اونجا بودیم نمی تونستم چشم ازش بردارم. جالب تر اینکه تعداد زیادی ایرانی اونجا بود! از دانشجو بگیر تا استاد. تو مهمونی های آمریکایی عملا نشستن جز برای خوردن غذا معنی نداره. به قول محمد چون همه هی می خوان برن با این و اون حرف بزنن و آشنا بشن واسه همین لازمه که سر پا باشن. همه ی استادا و دانشجوهای بخش مطالعات دین دعوت بودن. جمع بسیار خوب و مهربانی بود. مهمونی از ساعت 6 تا 8 بود. ما کمی بیشتر موندیم چون سر حرف من با ارنست در مورد خوشنویسی باز شده بود. حدود هشت و نیم زدیم بیرون. تاریکی مطلق بود اونم وسط جنگل! حتی موبایل آنتن نمی داد. به محمد گفتم حالا فهمیدم چرا مهمونی رو تا ساعت 8 گذاشته بودن چون بعد از این ساعت هیچکس راهش رو توی جنگل نمی تونه پیدا کنه.

فردا صبحش ساعت نه زدیم به راه. قرار گذاشتیم به یاد دو سال قبل که این مسیر رو با هم اومده بودیم، این بار هم توی ناکسویل ناهار بخوریم. من گشتم و یه رستوران خاورمیانه ای توی مرکز شهر ناکسویل پیدا کردم. جالب اینکه همچین که نزدیک شهر شدیم بارون مثل سیل شروع کرد به باریدن. ما به زحمت جای پارک پیدا کردیم اونم فقط واسه نیم ساعت، ناهار رو گرفتیم و زدیم بیرون تا یه جایی واسه نشستن پیدا کنیم. قبلا به شکل اتفاقی یه پارک روی پیدا کرده بودیم که دقیقا لب رودخونه بود. محمد گفت بیا بریم همون پارکه. نه اسمش رو می دونستیم نه می دونستیم کجاست؛ تنها سر نخ امون این بود که لب رودخونه است! در کمال تعجب با همین سر نخ دست و پا شکسته تونستیم پارک رو پیدا کنیم. از اون عجیب تر اینکه چنان آسمون آفتابی و صاف شده بود که باورت نمی شد تا ده دقیقه پیش داشته سیل می اومده. زیراندازمون رو زیر یه درخت کوچولو انداختیم و در آرامش ناهار خوردیم. بعد هم محمد یه کم دراز کشید تا چرت بزنه اما من اینقدر محو منظره و غازهایی که اونجا در آرامش می چرخیدن، بودم که خواب از سرم پرید. نزدیکای ساعت پنج و نیم بود که رسیدیم خونه. من تقریبا یک ساعت آخر رو با دهن باز توی ماشین خوابیده بودم. گرما و رطوبت نشویل حسابی شوکه امون کرد. کاری نمی شه کرد جز عادت کردن. تازه اولشه.

برام جالبه که آدم تا وقتی توی سفره یادش به کارا و نگرانی هاش نیست اما همین که پاش به خونه می رسه همه ی اون فکر و خیالا به استقبالش میان! این دو روز خیلی فرصت استراحت پیدا نکردم چون باید کلی کار خونه انجام می دادم. از پنج شنبه هم که ماه رمضان شروع میشه. یادمه مامانم هر سال این موقع ها خونه تکونی می کرد برای استقبال. منم تمیز کاری های این دو روز و صد البته مبارزه ی طاقت فرسا با مورچه هایی رو که نمی دونم از کجا می یان رو به حساب خونه تکونی استقبال از ماه مبارک می ذارم. ایشالا که روزای واقعا مبارکی در راه باشه.

آزاده نجفیان
۲۳:۱۹۲۹
آوریل

این آخر هفته، خوشبختانه آخر هفته ی شلوغی بود. دیروز بعد از یک هفته بارون و سیل هوا خوب و آفتابی بود برای همین گروه تصمیم گرفت بریم پارک و پیاده روی کنیم. محمد، شقایق و پوریا که طبق معمول درس داشتن و نیومدن. یکی از خانوما اومد دنبال منو به بقیه پیوستیم. پارک بسیار زیبایی بود و خیلی هم بزرگ. چند تا زمین بزرگ فوتبال و تنیس داشت که بچه ها و خانواده هاشون توش در حال بازی بودن. بعد از مدتها قدم مفصلی زدیم و بعد هم خرید کوچولویی کردیم و من رو رسوندن خونه. اما برنامه های دیروز به همین پیاده روی ختم نشد. فرانک و آدری به پاس تشکر از مهمانی هفته ی گذشته، ما رو به یکی از اجراهای سمفونی نشویل دعوت کرده بودن. برای این اجرای خاص، بلیط رو از شش ماه قبل رزرو کرده بودن اما از شانس ما دو تا صندلی دقیقا کنارشون خالی شده بود که برای ما گرفته بودنش. فرانک ساعت 7 اومد دنبالم. کنسرت ساعت 8 شروع می شد اما از اونجایی که ترافیک مرکز نشویل قابل پیش بینی نیست امن تر این بود که زودتر راه بیفتیم. ساختمون ارکستر سمفونی نشویل یکی از ساختمونای قدیمی و زیبای شهره. صندلی ما جای خیلی خوبی بود. برنامه دو ساعت بود اما قطعه ای که من و محمد رو دیوانه کرد، تنظیمی بود برای گیتار که بخشی از کنسرت بزرگی بود که قبلا اجرا شده بود. این قطعه در مرثیه برای قربانیان هولوکاست تنظیم شده بود. به جرات می تونم بگم هرگز هیچ نوایی تا این اندازه افسون کننده، اونم از سازی مثل گیتار، نشنیده بودم. زیبایی این قطعه موسیقی، هماهنگی و هارمونی اش واقعا بی نظیر بود. کلی حسرت خوردیم که چرا کل کنسرت رو نشنیدیم. به هر حال شب بسیار خوب و خاطره انگیزی بود. بعد از تموم شدن کنسرت هم فرانک انداخت از توی داون تاون اومد تا زنده بودن شهر و شلوغی اش رو ببینیم. صدها نفر آدم توی خیابونا در حال رفت و آمد بودن؛ انگار نه انگار که ساعت 11 شبه. اما فقط با رد کردن یه خیابون، شهر چنان در آرامش فرو می رفت که باورت نمی شد چند دقیقه پیش توی اون شلوغی صدا به صدا نمی رسید.

امروز برای نهار موزه دعوت بودیم. گویا موزه هر سال برای تشکر از داوطلبا مهمانی ناهار مفصلی می ده. قرار بود محمد هم همراهم بیاد. برنامه از ساعت 2 شروع می شد اما ما از ترس اینکه جای پارک مجانی گیرمون نیاد ساعت یه ربع به یک توی پارکینگ موزه بودیم! وارد که شدیم و ثبت نام کردیم تازه متوجه شدم که بخاطر اینکه بیش از 50 ساعت کار داوطلبانه در موزه انجام دادم، بهم یه گل سینه با آرم موزه تعلق می گیره! از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم؟ حداقل ساعت برای دریافت این گل سینه 50 ساعته و بیشترین ساعت ثبت شده تا الان به 5000 ساعت می رسه! خلاصه درها رو باز کردن. متاسفانه صندلی خیلی کم بود و خیلی ها از جمله ما در ابتدای کار، مجبور شدن از میزهای بلند بودن صندلی استفاده کنن. غذا متنوع اما خیلی کم و کوچیک بود. نمی دونم سرآشپز کی بود اما مطمئنا علاقه ی بسیاری به آرتیشو داشت چون از آرتیشوی خام تا سوخاری روی میز بود به عنوان غذای اصلی. از اونجایی که تم مراسم رم باستان بود، کلی زیتون هم گذاشته بودن و شیرینی ها هم ایتالیایی بود. ما که سیر نشدیم اما به هر حال شکممون رو یه جوری ساکت کردیم. رانی اومد و تشکرهای لازم رو انجام داد. به هر کدوم از ما یه شماره داده بودن. موسساتی که موزه رو حمایت مالی می کنن جوایزی رو به این مناسبت فرستاده بودن. به شکل رندم شماره ها خونده می شد و جایزه به طرف داده می شد. شماره ی من 377 بود. جالبه که از 370 تا 380 همه ی شماره ها رو خوندن به جز شماره ی من! خلاصه بعد از تموم شدن مراسم هم کلی هدایا و محصول با آرم قدیم و جدید موزه بهمون رسید.

از اونجایی که شیما و میثم متاسفانه دارن برای شروع یه زندگی جدید میرن پورتلند، امروز بعدازظهر قرار بود بریم یه سر مورفیس برو تا ازشون خداحافظی کنیم. شیما و شقایق سه شنبه امتحان دارن واسه همین برنامه این بود که سریع بریم و بیایم. هر دوشون خیلی خسته و شکسته بودن اما به هر حال دورهمی کوچیکی بود که خیلی خوش گذشت. خداحافظی باهاشون خیلی حال گیری بود. درسته که مدت کمیه که می شناسیمشون اما به قول محمد آدم های دل آشنایی هستن. امیدوارم دوباره فرصت دیدار دست بده.

آزاده نجفیان
۲۲:۳۵۲۷
آوریل

یکی از ضد حال ترین اتفاقات عالم اینه که مدتها برای اکران شدن یه فیلم صبر کنی و وقتی که وقتش شد، ببینی به اون خوبی که فکر می کردی نبوده؛ اونم وقتی پول اضافه واسه تماشای سه بعدی اش دادی! نزدیک به یک ساله که منتظر فیلم Avengers: Infinity war بودم و بیش از شش ماهه که مرتب اخبار مربوط بهش رو دقیق دنبال می کنم. از دیشب اکران فیلم توی سینماهای آمریکا شروع شده. واقعا تحمل نداشتم با این همه کاری که سرم ریخته و برنامه هایی که معلوم نیست منو قراره به کجا ببرن، دیدن فیلم رو به تعویق بندازم. واسه همین سه شنبه برای دومین سانس امروز صبح بلیط رزرو کردم. از قضا اینقدر که هول بودم که کدوم صندلی رو انتخاب کنم و یه وقت سالن پر نشه و... بلیط 3D خریدیم که قیمتش نزدیک به 5 دلار از قیمت یه بلیط معمولی گرونتره. البته از اونجایی که از قدیم گفتن کور از خدا چی می خواد؟ دو چشم بینا، به هر حال این اتفاق رو به فال نیک گرفتم.

امروز سر موقع رسیدیم و روی صندلی خوبی که انتخاب کرده بودم نشستم تا فیلم شروع شد. اول اینکه من اصلا نمی فهمم قضیه ی این فیلم سه بعدی چیه؟! این دومین تجربه ی من از دیدن فیلم سه بعدی با عینک توی سینما ست و واقعا باید بگم فرق چندانی احساس نمی کنم؛ نه اینقدر که بخوام هر بار بخاطرش 5 دلار اضافه بدم! نمی دونم، شاید بخاطر اینه که من مجبورم روی عینکم عینک بزنم و این ضعف بینایی اونقدری که باید افکت ها رو نشون نمی ده اما به هر حال می دونم که دیگه برای فیلم سه بعدی پول نخواهم داد.

فیلم دو ساعت و نیم طول کشید و وقتی تموم شد انگار یه دست بزرگ از توی هوا ظاهر شد و به همه توی سینما یه چک آب نکشیده زد! دو ساعت و نیم دیدن کشمکش این همه سوپرهیرو که برعکس دفعات قبل داستان پیچیده یا خیلی جذابی هم نداشت فقط و فقط واسه اینکه بعد از دو سال از آخرین فیلم بالاخره به جوابی یا نقطه ی قابل هضمی برسه اما... شترق! در این حد پایان بندی غافلگیرانه و به نظر من بد بود که ملت توی سینما آه از نهادشون در اومده بود و بعضیا حتی یه مختصری دهان به کلمات نامناسب هم باز کردن. نمی گم فیلم بدی بود، نه، اما به این همه صبر و تبلیغ نمی ارزید. کارگردان و نویسندگان چنان کلاف سردرگمی پیچیدن که واقعا نمی دونم چطور می خوان ازش دربیان. بدتر اینکه حداقل دو سال دیگه باید صبر کرد تا فیلم بعدی اکران بشه!!! خلاصه اینکه کلی حالم گرفته شد.

بعد فیلم رفتم محمد رو از خونه برداشتم و باهم رفتیم بازار دستفروش ها. یه چیزی تو مایه های پاساژ پروانه ی تهران. خوشبختانه هوا قابل تحمل بود اما هر دو بیش از اندازه خسته بودیم و من علاوه بر خستگی بی نهایت ناامید و ناراحت بودم که بخوایم همه ی بازار رو بگردیم. بعضی از فروشنده ها از ایالت های دیگه اومده بودن. گویا توی تابستون آخرین آخر هفته ی ماه توی نشویل جمع می شن. برام جالب بود که با یه سبک دیگه از زندگی آمریکایی آشنا شدم. اینکه زندگی ات یه کاروان و وانت باشه و هی از این شهر بری به اون شهر. خودش ماجراجوییه.

آزاده نجفیان
۲۲:۱۵۲۶
آوریل

امروز صبح زود رفتیم دنبال خدیجه اینها و بردیمشون فرودگاه. الان توی راهن که برن ایران برای سه هفته تعطیلات. هانا صبح هیجان زده بود اما توی ماشین خوابش برد و نشد حسابی ازش بوس خداحافظی بگیرم. وقتی برگردن باید خیلی بزرگ شده باشه. تقریبا هشت و نیم بود که از فرودگاه زدیم بیرون. از قبل تصمیم گرفته بودیم بریم با هم صبحانه بخوریم. از اونجایی که مطابق معمول همه ی پنج شنبه ها من صبح ساعت ده کلاس زبان دارم، رفتیم یه کافه نزدیک کلاس. این کافه به وسیله ی زن ها اداره میشه و هدفش کمک کردن به زنان محروم و بی سرپرسته. محیط خیلی قشنگی داره مثلا از سقف به جای لوستر معمولی، یک عالمه فنجون جورواجور آویزونه! من پنکیک سفارش دادم. از اونجایی که معمولا پنکیک با بیکن همراهه، من خواستم که بیکن نذاره. خانمی که سفارش می گرفت گفت پس می گم بیشتر برات میوه بذاره. توی منو نوشته بود دو تا پنکیک اما وقتی بشقاب رو آورد سه تا بود. خیلی کیف کردم که آشپز پیش خودش فکر کرده حالا که بیکن نمی خوره پس دو تا کمشه و بذار بکنمش سه تا پنکیک. صبحانه ی خیلی خوبی خوردیم. بعدش من رفتم دستشویی که دیدم صابون مایع توی دستشویی، کرم مرطوب کننده و خوشبوکننده ای که توی دستشویی گذاشتن از محصولات طبیعی خودشونه. فوق العاده بودن و بوی بی نظیری داشتن. همین باعث شد که یه سر به مغازه اشون هم بزنیم اما همه چی اینقدر گرون بود که متاسفانه جز تماشا کردن کاری ازمون بر نمی اومد. محمد من رو رسوند کلاس و خودش رفت کتابخونه ی پارک مشغول درس خوندن شد. امروز هوا بارونی ملسی بود که جوون می داد واسه خوابیدن. منم هوا رو ناامید نکردم و تا رسیدیم خونه پریدم توی رختخواب در نیومدم.

امشب آخرین جلسه ی کلاس مرکز مهاجرا بود. من ساعت 4 با زحمت از تخت بیرون اومدم و زدم بیرون. قرار بود امشب پاتلاک باشه و هر کس با خودش چیزی بیاری. من که هنوز خسته ی مهمونی داری و آشپزی جمعه ی پیشم حوصله ی درست کردن چیزی نداشتم و دونات خریده بودم. به خاطر بارون ترافیک سرسام آور بود. نزدیک کلاس که بودم بکا زنگ زد که لطفا یخ بخر بیار. وقتی رسیدم دیدم دارم میز می چینن. یک عالمه کیک روی میز بود. توی دل گشنه ام گفتم ای داد بیداد! گیر یکی دیگه از پاتلاکای آمریکایی افتادم که هیچکس جز کیک و چیپس چیزی نمی یاره؛ مخصوصا که این بار خودمم دست خالی بودم! خوشبختانه حدسم اشتباه بود. مهر، خانم پاکستانی کلاس، بریانی درست کرده بود. مارتا طبق قولی که بهم داده بود پاستای آلفردو پخته بود. بقیه هم هر کدوم غذایی از کشورشون آورده بودن. میز رنگینی شد. غذا خوردن که تموم شد، بکا گواهی پایان کلاس رو به بچه ها داد. بعد همه با هم عکس گرفتیم. به داوطلب ها هم یکی یه آهن ربا دادن با مهر موسسه. قشنگترین بخشش این بود که از بچه ها خواسته بودن خطاب به یکی از داوطلب ها نامه ی تشکر بنویسن و بیارن. مهر دو تا کارت تشکر برای من نوشته بود. خیلی خیلی خوشحال شدم. یه حال خوبی بعد از مدتها توی دلم پیدا شد. به هر حال کلاس فعلا تا اول تابستونه تعطیله. همه کارای زیادی دارن که انجام بدن و نیاز به یه فرصت کوتاه برای استراحت دارن.

آزاده نجفیان
۱۹:۵۱۲۴
آوریل

مدتها بود که می خواستم فرانک و آدری رو برای شام خونه امون دعوت کنم اما هر بار کاری پیش می اومد یا اتفاقی می افتد که نمی شد. از اونجایی که ما تقریبا فقط یک ماه دیگه توی این خونه هستیم، تصمیم گرفتیم هر چه سریعتر این خواسته رو عملی کنیم چون با اسباب کشی به یه آپارتمان کوچولو دیگه امکان مهمونی دادن رسمی وجود نداره. این شد که جمعه ی گذشته، فرانک و آدری و الن رو به همراه شقایق و پوریا واسه شام دعوت کردیم. بعد از کلی فکر و مشورت تصمیم گرفتن ته چین درست کنم و کوکوی سبزی. این بار برنامه ام این بود که ته چین رو برخلاف همیشه که توی پیرکس درست می کردم و بی دردسر توی فر می ذاشتم تا بپزه، توی قابلمه درست کنم که بتونم برش گردونم توی دیس و شکل قشنگ تری داشته باشه. از طرفی من هیچ وقت تا حالا هیچ جور کوکوی ای درست نکردم و چند باری هم که کتلت خوردیم محمد درست کرده بوده. بنابراین با دو تا چالش بزرگ برای این مهمونی رودربایستی دار روبرو بودم: اول اینکه ته چین رو درسته از توی دیگ در بیارم، دوم اینکه کوکو سبزی قشنگی بپزم. در مورد اول شقایق راهنمایی داد و در مورد دوم محمد کمک. سبزی کوکو رو از مغازه ی اینترنشنال ها خریدیم و بعد از خیس کردنش بهش زرشک و گردو اضافه کردم. محمد اون اندازه ای که مناسب می دونست بهش تخم مرغ اضافه کرد و به شکل زیبایی توی تابه سرخشون کرد. برای دسر هم شیرینی کشمشی و نارگیلی پخته بودم با مربای توت فرنگی. خلاصه اینکه اینقدر میز قشنگی چیده بودم که آدری نذاشت هیچ کس غذا بکشه تا بتونه ازش عکس بگیره! من که کوکو سبزی دوست ندارم و نمی خورم اما همه از مزه اش راضی بودن. خودم هم بی نهایت از ته چینی که پخته بودم رضایت داشتم. همه چیز شکر خدا خوب و مناسب بود و شب خاطره انگیزی رو برامون رقم زد. اما این پایان ماجراهای آخر هفته ی ما نبود.

از اونجایی که خیلی دیر شده بود، به شقایق و پوریا گفتیم شب بمونن و فرداش تصمیم بگیرن میخوان چیکار کنن. اتفاق مهم این بود که دوستان جدید ما، شیما و میثم، که همسایه ی شقایق اینا هم هستن به خاطر دردسرهای ویزا به شکل جداگانه رفتن سفارت و اسمشون به عنوان زن و شوهر توی پاسپورت همدیگه نیست. یعنی از نظر قوانین آمریکا زن و شوهر محسوب نمی شن. از قضا به خاطر مسائل حقوقی مجبور بودن هر چه زودتر عقدشون رو رسمی کنن. بهشون گفته بودن اول باید حاکم شرعتون عقدتون کنه تا بعد مدارک رو بفرستید دفتر حافظ منافع ایران تا سند ازدواج براتون صادر بشه. این بندگان خدا هم بعد کلی جستجو تونسته بودن یه آخوند شیعه رو پیدا کنن توی حومه ی نشویل و با هزار بدبختی راضی اش کنن که آخر هفته عقدشون کنه. شقایق و پوریا قرار بود شاهدشون بشن. تا صبح شنبه ساعت عقد معلوم نبود تا اینکه نزدیکای ظهر خبر دادن که پنج و نیم باید فلان جا باشیم. این شد که ما یکدفعه عروسی افتادیم اونم نه فقط به عنوان مهمون بلکه به عنوان تنها فامیل عروس و داماد و البته شهدای عقد! خلاصه ساعت پنج چهارتایی در حالی که برای احتیاط روسری با خودمون برده بودیم، با گل و شیرینی رسیدیم خونه ی عاقد. عاقد عرب عراق بود اما فارسی حرف می زد و می فهمید. خونه اش پر از المان های اسلامی و شیعی بود و یه عالمه زینگول پینگول به همه جا وصل کرده بود. ما خوشحال و مودب و هیجان زده رفتیم  نشستیم تا اول برگه ها امضا بشه. به قول پوریا ما در همه ی زندگی امون به اندازه ی اون لحظه این قدر مهم نبودیم، حتی توی عروسی های خودمون! خلاصه، کلی مسخره بازی و شوخی درآوردیم تا بالاخره امضاها تموم شد و نوبت خوندن خطبه رسید. ما چهارتایی روی یه مبل روبروی عروس و داماد چپیده بودیم. شقایق که کنار من نشسته بود مسوول فیلم برداری بود. عاقد اصرار زیاد داشت که خطبه رو نه تنها به عربی بخونه، بلکه عروس و داماد هم به عربی جواب بدن. عروس که بله رو گفت، به تشویق محمد کل زدیم. وسط خطبه ی داماد بودیم که خانواده ی عاقد از راه رسیدن و از وسط ما و خطبه رد شدن و رفتن آشپزخونه. خلاصه ی ماجرا اینکه تا این دو تا عقد کنن و کار تموم بشه، ما از خنده و مسخره بازی مرده بودیم. بامزه بود برام که این سر دنیا همه گیر هم افتادیم و بعد اون همه تشریفات توی ایران، آخرش همین خنده ها تنها چیزیه که بسمونه. خانم آقای عاقد بسیار زیبا و فصیح فارسی حرف می زد و بی اندازه مهربون بود. از غربت و خانواده حرف زدیم و کلی دلمون باز شد. بعد از خداحافظی هم توی حیاطشون از عروس و داماد و با عروس و داماد عکس گرفتیم. من که معتقد بودم عروس باید از بالا رو چمنا غلط بزنه بیاد پایین که ما ازش فیلم بگیرم اما متاسفانه کسی به نصایاح من توجهی نکرد.

میثم اصرار داشت که ما رو به افتخار این ماجرا شام دعوت کنه اما من و محمد باید می رفتیم خونه ی یکی از استادای دانشگاه که جشن چاپ کتابش بود. بچه ها تصمیم گرفتن برن و یه رستوران پیدا کنن ما هم بریم و یه سر بزنیم و برگردیم. از قضا، برخلاف همیشه که آمریکایی ها اینجور مهمونی ها رو خودمونی و خیلی دورهمی برگزار می کنن، این دوستان عزیز آشپز و خدمتکار استخدام کرده بودن و میزها چیده بودن! مهمونی خیلی خیلی شلوغ شد تا جایی که ما توی بالکن با صاحبخونه ی میزبان نشسته بودیم و نمی دونستیم چی بگیم. به هر حال بچه ها خبر دادن که دارن میرن رستوران ایتالیایی و ما هم تونستیم بهانه بیاریم و خودمون رو از شر این مراسم خلاص کنیم. دوباره به رفقا پیوستیم و شام خوبی خوردیم. دو روز بسیار خوب و هیجان انگیز با کلی خاطره ی قشنگ رو پشت سر گذاشتیم. از اون روزهایی که تا زنده ایم فراموش نخواهند شد.

آزاده نجفیان
۲۱:۲۶۱۳
آوریل

روز سه شنبه بعدازظهر شری، خانم همسایه، اومد و بسته ای رو به محمد تحویل داد که به نظرش پستچی اشتباهی دم در خونه ی اونا گذاشته بود. روی جعبه اسم محمد نوشته شده بود ولی هیچکدوممون یادمون نمی اومد همچین حجمی رو سفارش داده باشیم! بسته رو که باز کردیم در کمال تعجب دیدیم از اون دوربین هایی ست که روی دوچرخه یا کلاه کاسکت نصب می کنند و در حرکت فیلم می گیرن! مطمئن شدیم این بسته مال ما نیست اما چرا اسم ما روش نوشته شده بود؟ اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که یکی اطلاعات حسابمون رو هک کرد. بعد که سراغ بسته رفتم دیدم ای بابا! آدرس شری اینا روی بسته است نه مال ما! به محمد گفتم بیا و بسته رو ببر بهشون پس بده. شاید اونا بدونن چی شده. مارتین و شری از ما بی خبرتر و متعجب تر بودن و حاضر نشدن بسته رو از محمد تحویل بگیرن. معما اینجا بود که چرا روی بسته اسم ماست اما آدرس اونا و بسته مال هیچکدوممون نیست؟ حسابمون رو چک کردیم ببینیم پولی کم شده یا نه که دیدیم خوشبختانه اتفاقی نیفتاده! ماجرا خیلی عجیب و پیچیده بود. تنها کاری که می شد کرد این بود که بسته رو ببریم یو پی اس و تحویل بدیم. محمد امروز ظهر این کار رو کرد. توی اداره ی پست گفته بودن که نمی تونن بسته رو ازش تحویل بگیرن و اگه می خواد برش گردونن به اداره ی مرکزی باید پول پستش رو بده! اون طرفی که اونجا بود با تعجب به محمد گفته بود چرا ناراحتی؟ فکر کن یه کی بهت کادو داده!!! محمد باورش نشده بود یارو این حرف رو بهش زده. خلاصه یه مشتری دیگه که دلش به حال محمد و سرگردونی اش سوخته بود بهش گفته بود بهترین کار اینه که به شرکت تولید کننده ی محصول زنگ بزنه و ماجرا رو گزارش بده. محمد اومد خونه و همین کار رو کرد. جواب چی بود؟ می تونید دوربین رو نگه دارید!!! خانمی که مسوول جوابگویی بوده گفته بود اگه کسی واقعا این دوربین رو سفارش داده باشه با ما تماس می گیره که بسته اش نرسیده، اون وقت ما دوباره یکی دیگه براش می فرستیم، خلاص! باورمون نمی شد. یه همچین دوربینی که به نظر ارزون هم نمی اومد، بدون هیچ دلیل و نشونی، سر از خونه ی ما درآورده و همه هم می گن خب نگه اش دارید، مشکلتون چیه؟!! به هر حال ما الان صاحب یه همچین دوربین تخصصی ای هستیم که طبق جستجوهای من نزدیک به 60 دلار می ارزه، تازه مموری کارت و دو تا باطری اضافه هم روشه!!!! متاسفانه ما نه موتور سوار یا دوچرخه سوار حرفه ای هستیم، نه اهل کایت رانی و اسکی روی آب. ولی شاید این دوربین رو جلوی ماشین نصب کنیم که وقتی می ریم دور دور از مغازه ها و در و دیوار برامون فیلم بگیره!

آزاده نجفیان
۲۱:۲۶۰۹
آوریل

داره برامون همسایه ی جدید می یاد. البته نمی تونم این آدمای جدید رو کاملا همسایه ی جدید به حساب بیارم چون ما حدود یک ماه و نیم دیگه از این جا بلند می شیم و می ریم یه خونه ی دیگه. به هر حال تا اون موقع، این آدما همسایه های ما خواهند بود. ما فقط یک بار باهاشون صحبت کردیم اونم روزی که اومده بودن خونه رو تحویل بگیرن. محمد توی حیاط بود و اونا توی بالکنشون داشتن می چرخیدن که چشمون به محمد افتاد و سلام و احوالپرسی کردن. محمد هم منو صدا کرد تا باهاشون آشنا بشم. گفتن ظرف چند هفته ی آینده خواهند اومد چون خونه نیاز به تغییرات داره. اما وقتی که بیان یه مهمونی توی حیاطشون می گیرن و ما رو هم دعوت خواهند کرد تا بیشتر آشنا بشیم. به جز این گفتگوی کوتاه چند دقیقه ای، بقیه ی مواقع من از پشت پنجره ی آشپزخونه رفت و آمدشون رو دیدم؛ می دونم دو تا بچه ی کوچیک دارن با دو تا سگ گنده. هر روز کارگرا از صبح زود میان و تا حدود شش و هفت عصر مشغول کار کردن هستن. آخر هفته ها هم معمولا دوستاشون رو میارن تا خونه رو ببینن. راستش زیاد ازشون خوشم نمیاد. همه اش خدا خدا می کنم قبل از اینکه ما از اینجا بریم نیان و ساکن نشن. چرا؟ پیش خودم فکر میکنم زیادی سفیدن، زیادی آمریکایی ان! شکل لباس پوشیدن و حرف زدن و ژستاشون رو دوست ندارم. بهم حس راحتی نمی ده. خانومه جوونه اما نمی دونم چرا یه جور دافعه نسبت بهش احساس می کنم. شاید یکی از دلایلش این باشه که فکر می کنم اونا هم احتمالا دلشون نمی خواد همسایه ی ما باشن! اونا هم احتمالا فکر می کنن ما خیلی غیرسفید و غیر آمریکایی هستیم و واقعا عجیبه و دلیلی نداره که توی این محله زندگی کنیم. احساس می کنم اونا هم مثل من نسبت به ما پیشداوری دارن. مخصوصا از این ناراحتم که اولین باری که باهاشون صحبت کردیم من در بدترین سر و شکل ممکن بودم: موهام نامرتب و وز کرده بود، لباسام درب و داغون و البته اینکه پیش بند آشپزخونه بسته بودم چون در حال آشپزی بودم. پیش خودم فکر می کنم یعنی اونا با دیدن من توی این وضعیت چه فکری در موردم کردن. لابد پیش خودشون گفتن: "نمونه ی یه زن شرقی! بیچاره احتمالا تنها کاری که می تونه بکنه آشپزی و توی خونه مونده!" این تصویر اذیتم می کنه. من با این تصویر خیلی فاصله دارم. از اون روز به بعد مرتب با خودم فکر می کنم هر بار احتمالا این آدم ها به شکل اتفاقی ظرف این چند هفته من رو دیدن از طریق پنجره ی آشپزخونه بوده در حالی که من داشتم می شستم و می پختن با همون پیشبند کذایی! نمی دونم چرا اینقدر همچین چیزی اذیتم می کنه. اصلا شاید برخلاف تصور من اونا همچین فکری نکرده باشن اما بازم... . بعد با خودم می گم: همونقدر که پیش داوری من در مورد اونها می تونه غیرمنصفانه و اشتباه باشه، پیش داوری احتمالی اونها در مورد ما و به خصوص من هم اشتباهه. ما از ظاهر آدم ها در اولین برخورد در موردشون قضاوت می کنیم. واسه همینه که می گن اولین برخورد خیلی مهمه. من به عنوان یک غیرآمریکایی اونم از نوع زن شرقی اش، همیشه توی چشمم. احساس می کنم همیشه همه ی نگاه ها به سمت منه تا ببینن من، ما، چقدر شبیه به تصاویر و گفته هایی هستیم که رسانه ها از ما ارائه می دن و این واقعا آزاردهنده است. هر کاری بکنی توی چشمی، قضاوت می شی و این قضاوت به فرهنگ و کشورت هم تعمیم داده میشه و این منصفانه نیست. می دونم که من مثل همیشه دارم قضیه رو زیادی بزرگش می کنم اما به هر حال به قول فرانک ما سفیران سرزمینمون هستیم. نمی دونم. با این وجود دلم می خواد همسایه های جدید وقتی ساکن بشن که ما از اینجا رفته باشیم. به هر حال... .

آزاده نجفیان
۲۱:۵۵۰۸
آوریل

آخرین دفعه ای که خونه ی فرانک بودم دیدم داره کتابی رو می خونه درباره ی ماری شلی و ماری ولستون کرافت. موضوع کتاب برام خیلی جالب بود واسه همین بهش گفتم اگه ممکنه بعد از اینکه خوندن کتاب رو تموم کرد بهم قرض بدتش. گذشت تا اینکه دیروز صبح ایمیل داد که کتاب رو تموم کرده و اگه من خونه ام می تونه برام بیارتش. ما در حال بیرون رفتن از خونه بودیم واسه همین بهش گفتم می تونم قبل از اینکه بریم بیام یه سر خونه اشون و کتاب رو بردارم. اما تا فرانک ایمیل رو دید ما از شهر زده بودیم بیرون. واسه همین قرار بر این شد که امروز ساعت 11 من برم و کتاب رو ازش بگیرم. صبح پاشدم و شروع کردم به تند تند غذا درست کردن که زودتر برم و برگردم. هوا خیلی قشنگ بود اما دوباره خیلی خیلی سرد شده. خلاصه وقتی رسیدم و در زدم، آدری با قیافه ی متعجب در رو باز کرد و گفت: فرانک 4 دقیقه ی پیش از خونه زده بیرون که کتاب رو واسه ی تو بیاره! معلوم شد هر دومون فکر کردیم اون یکی مسوول تحویل کتابه. من سریع سوار ماشین شدم و برگشتم خونه. توی راه به محمد زنگ زدم که فرانک داره میاد خونه ی ما، لطفا نگه اش دار تا من برسم. وقتی رسیدم دیدم محمد چایی رو گذاشته و با فرانک مشغول حرف زدنن. فرانک هم اون کتابی رو که می خواستم برام آورده بود و هم یه کتاب مرتبط دیگه. کتاب رو بهم هدیه کرد. تقریبا نیم ساعتی نشسته بود و از هر دری حرف زدیم. اشتیاق این زوج به زندگی واقعا من رو متحیر می کنه.

آزاده نجفیان
۲۰:۲۳۰۱
آوریل

ما دیروز سیزده امون رو به در کردیم! از اونجایی که سیزدهم دوشنبه است و هیچکدوم از ما نمی تونستیم تعطیل کنیم و بریم بیرون، به این نتیجه رسیدیم وقتی که قرار نیست روزش بریم بیرون چه فرقی می کنه چه روزی باشه؟ بنابراین تصمیم بر روز شنبه شد چون تنها روز غیر بارونی هفته و آخر هفته بود. قرار شده بود هر کس به اندازه ی خانواده ی خودش جوجه درست کنه و با خودش بیاره که اینطوری همه ی زحمتا گردن یه نفر نیفته. از اونجایی که حدس می زدیم احتمالا خاورمیانه ای های دیگه ای هم مثل ما فکر کردن، باید صبح زود می رفتیم و جا می گرفتیم. دو تا از بچه ها از هشت و نیم نه رفتن و آلاچیق رو گرفتن ما هم ده بهشون پیوستیم. انصافا صبح بسیار زیبایی بود و هوا هم نه سرد بود و نه گرم. خانوما همه با هم رفتیم و قدم مفصلی هم در دل جنگل زدیم البته از اونجایی که امسال به نسبت پارسال خوشبختانه هنوز هوا گرم نشده، درختا هم اونجوری که باید سبز نشدن اما به هر حال خیلی شاداب و قشنگ بودن. مردا دست به کار شدن و جوجه ها رو به سیخ کشیدن و آماده کردن. هر کس به یه سبکی آماده کرده بود: من به شیوه ی لاری توی ماست خوابونده بودمش، شقایق توی سس مایونز و بقیه هم توی زعفرون. ما توی آفتاب دل انگیز بهاری دراز کشیدیم و مردا غذا رو آماده کردن. غذا عالی بود، دسر هم عالی بود هر چند متوجه شدیم در این مدتی که ما رفته بودیم پیاده روی آقایون دخل چایی ها رو آوردن! نزدیک به 5 فلاسک چایی رو خالی کرده بودن! آلاچیق کناری امون رو کردها گرفته بودن. زن ها لباس عوض کرده بودن و همه مشغول رقصیدن و پایکوبی بودن. بعد از ناهار دوباره رفتیم قدم بزنیم که زنگ زدن که آلاچیق واسه ساعت 4 رزرو شده بوده. برگردید که باید هر چه سریع تر تخلیه کنیم. ما که رسیدیم همه ی وسایل رو ریخته بودن توی ماشینا و منتظر ما بودن که راه بیفتن. از اونجایی که ساعت تازه چهار بود، تصمیم بر این شد که بریم آلاچیق دیگه ای پیدا کنیم چون هنوز کلی وقت باقیه و هوا هم عالی. بعد از کلی گشتن، اون دور دورا، یه آلاچیق کوچیک فقط اندازه ی گذاشتن وسایلمون روی میز کوچیک وسطش، پیدا شد. از صبح همه مشغول بازی بودن و با مستقر شدن دوباره، بازی رو هم از سر گرفتن. کم کم هوا داشت تاریک می شد و قصد برگشتن داشتیم که یه خانواده ی آمریکایی از راه رسیدن با سه تا بچه ی کوچیک و ما رو به حرف گرفتن. پسرک دومشون حرف نمی زد و به نظر می رسید اوتیسم داشته باشه. دخترک که کوچیکتر از همه بود و بسیار بامزه هم به سختی و نامفهوم حرف می زد. خانواده ی خیلی گرم و صمیمی ای بودن اما واقعا دلمون می خواست بریم خونه. هی منتظر شدیم بعد از چند بار خداحافظی برن اما دیدیم نمی شه. من به بچه ها گفتم پاشید وسایل بازی اتون رو جمع کنید ببینن ما داریم می ریم بلکه دست بکشن. خوشبختانه کلکم گرفت و بالاخره رفتن. نزدیک ساعت هفت و نیم هشت بود که رسیدیم خونه. از خستگی له شده بودیم. حال خوب اما در عین حال غمگینی برای من داشت. همه ی اون سبزی ها و درخت های بلند منو به یاد سپیده می انداخت و قلبم رو می شکست. یعنی الان کجاست؟

فردا قراره میزبان گروهی از خانوم ها بشم که قراره بیان و در مورد کتاب اتاقی از آن خود ویرجینیا ولف حرف بزنیم. امیدوارم روز خوبی در پیش داشته باشیم.

آزاده نجفیان
۲۱:۲۳۲۶
مارس

با هر کس حرف می زنم ازم می پرسه: «عیدت چطور بود؟» مجبورم به همه بگم که اینجا عملا از عید خبری نیست چون تعطیلی و جشن گرفتنی در کار نیست. امسال ما خوش شانس ترین خانواده در بین دوستانمون بودیم که لحظه ی سال تحویل رو سر کار نبودیم و پیش هم بودیم. از فردای سال تحویل هم که همه رفتن سر کار و زندگی خودشون و تقریبا فراموش کردیم سال نو شده. چند روز اول وقتی می رفتم بیرون خیلی تعجب می کردم که چطور این آدما دارن زندگی عادی اشون رو می کنن در حالی که بهار از راه رسیده و یه سال جدید شروع شده اما کم کم خودمم هم به این آدما پیوستم. جریان زندگی آدم رو با خودش می بره؛ حالا هر چی هم که برخلاف جریان شنا کنی بازم در نهایت باید حل بشی.

محمد روز جمعه برای ارائه ی مقاله توی کنفرانسی رفت مینیاپولیس. نزدیک به 14 ساعت رانندگیه و واقعا برامون نمی صرفید بخوایم با ماشین یا دو تایی با هم بریم. بخاطر همین جمعه صبح زود رفت و شنبه شب هم برگشت. بلیط رفتش مستقیم نبود واسه همین با اینکه ساعت هفت و نیم صبح پرواز داشت ساعت سه تازه رسید و حسابی خسته شد. صبح کله ی سحر بردمش فرودگاه و از ترس گیر افتادن در ترافیک برگشت، جلوی ورودی شرکت هواپیمایی مورد نظر پیداش کردم و رفتم. وقتی رسیدم خونه هوا هنوز تاریک بود و حال عجیبی داشتم. اولین باری نبود که محمد تنها جایی می رفت اما اولین باری بود که من می بردمش فرودگاه و تازه بدون خداحافظی درست و حسابی برمی گشتم. قرار بر این بود که شب برم پیش شقایق اینا بمونم که تنها نباشم. از اونجایی که خودم کلی کار داشتم و شقایق هم سرش خیلی شلوغ بود، گفته بودم حدود هفت عصر میام. روز شنبه قرار بود بریم خونه ی زهرا اینا عید دیدنی و گردهمایی دو هفته یکبارمون رو این بار به این شکل برگزار کنیم. باید خونه رو مرتب می کردم و برای شنبه غذا حاضر می کردم. ساندویچ درست کردم و شیرینی کشمشی پختم. وقتی همه ی کارام تمو شد ساعت 5 بود و تازه باید آماده می شدم که یک ساعت رانندگی کنم تا خونه ی شقایق اینا. خلاصه کلی خسته رسیدم مورفیس برو. شقایق و شیما، همسایه ی ایرانی جدیدشون، شام خوشمزه ای پخته بودن و جمع امون جمع بود اما جای محمد خیلی خالی بود. شب خیلی دیر خوابیدیم اما مهم نبود چون فرداش من کاری نداشتم انجام بدم جز لم دادن روی مبل و کتاب خوندن. البته یه کم هم به شقایق در وارد کردن نمره ها کمک کردم. پوریا گفت بخاطر گرفتاری و درس با ما نمیاد مهمونی واسه همین ما دو تا نزدیک پنج زدیم بیرون چون یک ساعت هم از خونه ی شقایق اینا تا خونه ی زهرا اینا رانندگی بود اونم توی بارون. خلاصه وقتی رسیدیم، حجت گفت شوهراتون کجان؟ بعد هم تلفن رو گرفت و به پوریا زنگ زد که پاشو بیا، عید دیدنیه، کلی خوراکی اینجاست، حیفه! پوریا هم گفت باشه. از اون ور هم محمد ساعت نه و نیم می رسید و قرار بود من برم فرودگاه دنبالش اما واقعا دلم نمی اومد مهمونی ای رو که تازه شروع شده بود ول کنم. محمد حتما می خواست بره خونه استراحت کنه چون این دو روز رو هلاک شده بود اما من می خواستم برگردم مهمونی. این شد که اشکان هم که نیومده بود مهمونی ساعت ده رفت دنبال محمد و ده و نیم به ما پیوستن. شب خوب و پر شادی ای بود. با اینکه از شیرینی کشمشی ام راضی نبودم اما مورد استقبال ویژه قرار گرفت. بعد هم همه برگشتیم سر زندگی عادی امون، انگار نه انگار که خانی اومده یا رفته. امروز محمد از صبح زود رفته و هنوز برنگشته. منم و یه عالمه کار و کتاب و کاغذ که روی دلمن اما حوصله ی انجام دادنشون رو ندارم و هی بهشون نوک می زنم. نه، واقعا اینجا از عید خبری نیست.

آزاده نجفیان
۲۱:۴۹۱۶
مارس

نهایت کاری که برای خونه تکونی کردم شستن ملافه ها و دستگیره ها بوده! با اینکه اینجا خبری از حال و هوای عید نیست و سه شنبه صبح که به وقت ما سال تحویل میشه تقریبا همه سر کارن؛ اما من یه حالی ام. همون عجله و دلشوره ای که همه ی سال های عمرم این موقع سال احساس کرده ام رو الان هم حس می کنم. انگار این حال توی خونمه، توی مغز استخوونم که از سرم نمی افته. همه اش دارم بدو بدو می کنم. کار خاصی هم نمی کنم اما آروم و قرار ندارم. هی تقویم و ساعت چک می کنم و هی روزا رو بالا و پایین می کنم. به قول مادرجونم یه چیزی توی هوا هست که همه رو دیوونه کرده. امروز دیدم درختای گیلاس جلوی خونه امون شکوفه دادن. ارکیده ای که کارلا پارسال برام خریده بود هم گل داده؛ درست مثل خودش که حامله است و منتظره گل بده. دیشب به محمد می گفتم چقدر دلم واسه دور دور کردن توی خیابونای شیراز با همدیگه تنگ شده. می دونم که این وقت سال اینقدر شلوغه که آدم ترجیح می ده از خونه بیرون نیاد اما دله دیگه، بیخود هوایی میشه.

توی این هاگیر واگیر دم عید، ایو هم داره برمی گرده ژاپن. باز یه دوست خوب دیگه داره از حلقه ی دوستی امون خارج میشه. دیروز مالا خونه اش مهمونی گرفته بود. از اون جمع شلوغ بیست و چند نفره فقط پنج نفر باقی مونده بود که یکی اشون ایو بود. هر بار که یکی از دوستان می ره بیشتر از پیش به رفتن ها عادت می کنم و بیش از پیش دلم می شکنه که باید به این رفتن ها عادت کنم. اما بهار داره میاد، شاید سال جدید با خودش دوستای جدیدی برام بیاره.

آزاده نجفیان
۲۲:۱۶۱۴
مارس

امروز بکا دستهای زخمی اش رو بهمون نشون داد. روی دست هاش پر بود از جای خراش و جای دندون. می گفت هر روز با یه پسربچه ی 4 ساله ای که اوتیسم داره کار می کنه. پسرک اهل سودانه و کلا حرف نمی زنه به همین خاطره که نمی تونه با بکا ارتباط بگیره و این طوری خشم و ناراحتی اش رو نشون می ده. به خودم می گم آموزش یعنی این؛ یعنی هیچ چیز جلوت رو نگیره، ناامید نشی و به تلاشت ادامه بدی. برابری هم یعنی این؛ یعنی فرقی نمی کنه اهل کجا باشی، چند سالت باشه یا سالم باشی یا بیمار، تو هم سهمی از این جامعه و زندگی داری، همون اندازه که بقیه دارن.

آزاده نجفیان
۲۲:۴۴۱۱
مارس

تعطیلات بهاره هم تمام شد. خیلی نمی شد بهش گفت «بهاره» چون هوا دوباره سرد شده و حتی یک شب برف هم اومد. البته فقط در این حد که گل های بیچاره ی منو از سرما بسوزونه والا دوامی نداشت. کار خاصی در طول تعطیلات نکردیم. بیشترش رو خونه بودیم. شروع تعطیلات یه مهمونی تولد مفصل واسه خودمون گرفتیم که بخوبی برگزار شد و من رو صاحب گلدون های زیبای بسیاری کرد. یه روز صبح هم رفتم خونه ی الن تا در مورد باشگاه کتاب زنان با هم به توافق برسیم. خونه اش وسط جنگل روی تپه بود. قدیم اما خیلی بزرگ بود. سگ سیاه گنده ای هم داشت که می گفت چهارده سالشه و اینقدر پیره که به سختی تکون می خوره. یادم نمیاد اسم سگش چی بود اما این نکته رو متوجه شدم که همونطور که من سگ های بزرگ رو دوست دارم، اونا هم از من خوششون می آید. برعکس، نه من چشم دیدن سگای کوچیک رو دارم نه اونا چشم دیدن من رو! مادر الان به تازگی در سن نود و چند سالگی فوت کرده. الن مدتی از مادرش مراقبت می کرد. سگ و مادرش خیلی خیلی با هم دوست و صمیمی شده بودن. الن برام تعریف کرد ساعت های آخر زندگی مادرش، وقتی که فقط روی تخت بی حرکت دراز کشیده بوده و مدتها بوده حتی چیزی نخورده بوده و منتظر بوده مرگ سراغش بیاد، سگ می ره و سرش رو می ذاره روی پای مادرش. الن می گفت مادرش شروع می کنه به نوازش سگ! می گفت این آخرین حرکت و نشانه ی زنده بودن مادرش بوده. تصمیم گرفتیم تا با اتاقی از آن خود ویرجینیا ولف شروع کنیم و با خوندن آثار نویسندگان زن پیش بریم. به نظرم دور همی جالبی بشه. 

مثل همیشه خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می کردم سال جدید داره از راه می رسه. خوشبختانه ما امسال هم خونه تکونی نداریم. سال اول که تازه اومده بودیم توی خونه و همه جا تمیز بود. پارسال هم که قصد داشتیم خونه رو عوض کنیم و خونه تکونی معنایی نداشت. امسال هم که دو ماه و نیم دیگه داریم از این خونه می ریم و دلیلی نداره این خونه ی عریض و طویل رو از سر تا پا بشورم و بسابم. به این ترتیب در این سه سالی که سر خونه و زندگی خودمم، حتی یک بار هم خونه تکونی نکردم!

شقایق یادم آورد باید کم کم هفت سین رو آماده کنیم. هیچ ایده ای برای سفره ی امسال ندارم. محمد امسال گیر داده بود که باید سبزه بکاری. من نه بلدم نه حوصله اش رو دارم. امشب که خونه ی پروشات بودیم گفت برام سبزه سبز می کنه. گندم ها رو دادم بهم که بشورم و روشون دعا بخونم. بعد هم توی آب سرد خیسوند تا فرایند سبز کردن رو در آینده آغاز کنه. چه دعایی خوندم؟ ناخودآگاه شروع کردم به خوندن آیت الکرسی. اولین دعایی که مامان بهمون یاد داد و تنها دعایی که هر وقت و همیشه ناخودآگاه سراغم میاد و زیر لبم زمزمه میشه. زهرا می گفت مامانش معتقده که اگه سبزه هاش خوب رشد نکنن، سال سال خوبی نخواهد بود. یعنی سبزه های من سبز می شن؟ یعنی سال جدید، سال متفاوت و بهتری خواهد بود؟

آزاده نجفیان
۲۲:۱۲۰۴
مارس

دیشب برای متولدین اسفند جمع، جشن تولد گرفتیم. چهار نفریم با این تفاوت که فاطمه نتونست بیاد. طبق معمول میزبان نباید غذا می پخت و بقیه هم هر کدوم غذاشون رو آوردن. من سالاد درست کردم و کوکی چیز کیک که به هر حال کاری کرده باشم هر چند واقعا بدون این ها هم میزبانی خیلی سخته. به رسم هر ساله باید ته چین هم می داشتیم که امسال پروشات زحمتش رو کشید. الحمدلله سفره ی رنگینی شد. دلم می خواست خودم کیک درست کنم اما دیدم از عهده ی من خارجه واسه همین یه کیک فوق العاده بزرگ شکلاتی خریدیم. همه برام گل و گیاه هدیه آوردن. خدیجه یک دسته گل بزرگ رز آورده که بی نظیره. شام خوردیم بعد جشن تولد گرفتیم و بعدشم هم تا پاسی از شب بازی های گروهی کردیم. جالبی جمع اینه که پسرای نوجوانمون خیلی خوب فارسی نمی فهمن واسه همین گاهی شرکت دادنشون توی بازی ها و حرف ها یه کم سخت میشه و گاهی هم واکنش هاشون خیلی خیلی بامزه است. هانا مدتیه که دیگه منو تحویل نمی گیره. بزرگ شده و دیگه غریبی می کنه. دلم واسه روزایی که بی دردسر می اومد بغلم و گریه هاش توی بغلم آروم می شد، تنگ شده.

تعطیلات بهاره شروع شده. محمد که تا امتحان جامع رو نده تعطیلی نداره ولی به هر حال بیشتر خونه است و کمتر باید با دانشجو سر و کله بزنه. بهار هم از راه رسیده. هوا هی گرم و سرد میشه اما همه جا پر از گل و شکوفه است. درخت های کهنسال البته هنوز بیدار نشدن. منتظرن تا خاک گرم بشه بعد دوباره سبز بشن. خوش بحالشون که صبرشون زیاده و با هر بادی وسوسه نمی شن.

آزاده نجفیان
۲۲:۵۰۲۸
فوریه

31 سالگی چه شکلیه؟ راستش هیچ تصوری ازش ندارم! من همیشه تا سی سالگی ام رو تصور کرده بودم: یه خانم مستقل، موفق و تحصیل کرده. همیشه فکر می کردم به سی سالگی که برسم دکترام رو گرفتم، یه شغل خوب پیدا کردم و دیگه زندگی ام سر و سامون گرفته. ازدواج هیچ وقت توی دورنمای این زندگی نبود. الان که فکرش رو می کنم می بینم به بعد از سی سالگی فکر نکرده بودم چون طبق برنامه ریزی من هر آنچه که آرزوش رو داشتم باید تا سی سالگی محقق می شد و دیگه دلیلی نداشت به بعد از اون فکر کردن. اما هیچی اونجوری که من انتظار داشتم پیش نرفت و نمی تونم بگم کاملا از این ناهماهنگی ناراضی ام! آدم ها و تجربه های جدیدی به زندگی ام اضافه شدن که در هیچ برنامه ی از پیش تعیین شده ای نمی گنجیدن. انکار نمی کنم از اینکه هنوز لنگ گرفتن مدرک دکترام ناراضی و ناراحتم. شاید این بخش دردناک ترین بخش ماجرا برای من باشه. همیشه بهمون گفته بودن و خونده بودم که هر کس کسی شده تا قبل از سی سالگی شده، بعدش دیگه خبری نیست. می ترسیدم از اینکه به سی سالگی برسم و هنوز کسی نشده باشم. امروز سی و یک ساله شدم. اون آدمی که می خواستم بشم نشدم اما فکر می کنم شاید هنوز فرصتی برای رسیدن بهش باقی باشه. امروز تولد سجاد هم هست. این اولین تولد بعد از مرگشه. امروز یک ماه هم از مرگ سپیده می گذره. وقتی به جوونهای با استعدادی فکر می کنم که چه آسون و بی سر و صدا زیر خاک خوابیدن، به این نتیجه می رسم که زنده بودن بهترین هدیه است چون تا وقتی نفسی میاد و میره امید هست؛ آدمیزاد هم که ناچاره از امیدواری، معتاده به امیدوار بودن... .

هنوز نمی دونم قراره این دهه از زندگی ام چه شکلی باشه. قصد ندارم این بار برای یک دهه برنامه ریزی کنم، فعلا سال به سال تا ببینم خدا چی می خواد و چقدر عمر باقیه.

آزاده نجفیان
۲۲:۱۷۲۷
فوریه

تقویم ها قاطی کردن! امسال فوریه 28 روزه است و همین باعث شده که تاریخ تولدم رو به معنای واقعی کلمه گم کنم. براساس تقویم خورشیدی تولد من 9 اسفنده که میشه 27 فوریه. امسال واقعا نمی دونم چه روزی به تقویم میلادی تولدمه! به هر حال از امروز صبح تا فردا شب تبریک تولد خواهم شنید که فوق العاده است.

در بین همه ی اتفاقات روزمره و گاهی تلخی که در این ده دوازده روز گذشته افتاد، رسیدن بسته ی پستی از ایران مثه سیلی بود که تقریبا همه اشون رو شست و برد. من اینقدر به محمد نق زده بودم که کادو رو زودتر بده که یکشنبه تصمیم گرفت از کادوهام رونمایی کنه مخصوصا به این علت که من امروز و فردا خونه نبودم و نیستم. وقتی رفت و یه جعبه ی بزرگ آورد که توش یه بسته ی زرد رنگ با علامت پست ایران بود، قلبم تقریبا وایساد. اشکم ناخودآگاه سرازیر شد. هر تکه لباسی یا گوشواره یا گردنبندی که از جعبه در می آوردم گریه ام شدت بیشتری می گرفت. باورم نمی شد. محمد گفت مامانم بهش پیام داده که می خواد از ایران واسه تولدم چند تا خورده ریز بفرسته. محمد هم آدرس اشکان رو داده بود که بسته بره دم خونه ی اشکان و من خبردار نشم.  باور نکردنی بود. توی بسته لباسای رنگارنگی بود که مامانم و خواهرم برام خریده و یواش یواش جمع کرده بودن. خواهرام هم هر کدوم جداگانه برام گردنبند و گوشواره خریده بودن و به لباسا اضافه کرده بودن. با چشم گریون زنگ زدم بهشون. احساس می کردم سوراخی توی زمان باز شده که ما رو نه مجازی، بلکه واقعی بهم وصل کرده. بیچاره مامان و خواهرم کلی گریه کردن اما خیلی خوشحال بودن. البته هیچ تصوری از اینکه با من چیکار کرده بودن هم نداشتن. اینکه آدم هایی دور و برت باشن که تو اینقدر براشون با ارزش باشی که ماه ها برای خوشحال کردنت برنامه ریزی کنن، بهترین هدیه ی تولدیه که میشه گرفت. راستش هنوز هدیه ها رو سر و سامون ندادم و حتی نپوشیدم. انگار هضم این اتفاق نیاز به زمان بیشتری داره برام. فقط غم نیست که به زمان برای درک شدن و پذیرفتن احتیاج داره، گاهی حجم بعضی از شادی ها هم نیاز به زمان برای پذیرفتن داره.

آزاده نجفیان
۲۲:۰۰۱۵
فوریه

بین برف و بارون و دمای منفی چندین درجه، یک دفعه هوا چنان گرم و مرطوب میشه که دلت می خواد خودت رو دار بزنی! امروز تقریبا دمای هوا نزدیک 25- 26 درجه بود و رطوبت هوا بالای 70 درصد بود. هوا واسه پیاده روی و گردش خیلی خوب بود اما نه برای خرید هفتگی و از این مغازه به او مغازه رفتن.

دیشب دومین جلسه ی کلاس زبان مرکز مهاجرا بود. از اونجایی که بارونی می اومد و از بد روزگار، روز ولنتاین هم بود، مسیر یک ربعه رو یک ساعت توی ترافیک بودم! باورم نمی شد بالاخره برسم؛ البته با ده دقیقه تاخیر. تعداد دانش آموزا کمتر شده بود، همین طور تعداد داوطلب ها. دیشب فقط سه نفر بودیم که کاملا کافی بود. بکا اعتماد به نفسش رو به دست آورده بود و دستش اومده بود که کلاس و سطح کلاس در چه حده. ادامه ی تمرین شناخت اسم در جمله رو انجام دادیم و چند تا بازی با همین موضوع در ادامه اش انجام دادیم. کلاس رو خیلی دوست دارم. واقعا درش احساس راحتی و آرامش می کنم. احساس مفید بودن چیزیه که خیلی کم سراغم میاد اما وقتی که توی این کلاسم واقعا خوشحالم و بهم خوش می گذره. خبر رسید که کلاسی که ترم پیش می رفتم برای کمک حدود 40 تا دانش آموز داره و فقط دو تا داوطلب! دلم واسه وندی سوخت. حیف که روزاش بهم نمی خوره والا می رفتم کمکش.

این هفته هر روز بیرون بودم. خیلی خیلی خسته ام. فردا بعد از مدتها شقایق قراره بیاد اینجا. اینقدر این چند وقت گرفتار درس و مشق بوده که حتی فرصت تلفنی حرف زدن هم کم پیش اومده. امیدوارم آخر هفته ی آرومی در انتظارمون باشه؛ آروم و خنک تر.

آزاده نجفیان
۲۲:۱۲۱۲
فوریه

امروز اولین جلسه ی کلاس های زبان مرکز مهاجران و پناهنده ها بود. فرق اساسی کلاسی این ترم با ترم قبل در اینه که فقط بعدازظهرها برگزار می شن چون از کلاس های صبح اون اندازه که انتظار داشتن استقبال نشد. هر چند رفت و آمد در شب برام سخته اما به هر حال از اول هم قرار نبود این کار، کار ساده ای باشه. کلاس توی دو تا منطقه ی متفاوت از شهر برگزار میشه. من قراره روزهای دوشنبه و چهارشنبه از ساعت شش تا هشت و نیم اونجا باشم. کلاسی که من میرم توی کلیسا برگزار میشه. کلا تا خونه ربع ساعت هم رانندگی نیست اما چون ساعت ترافیکه تقریبا نیم ساعتی توی راه بودم. وقتی رسیدم، مری که مسوول آموزش مرکزه هم اونجا بود و من رو به بِکا که معلم کلاسه معرفی کرد. بکا تقریبا همسن و سال منه، شاید هم جوونتر. قبلا معلم مدرسه بوده اما،به هر دلیلی، استعفا داده و حالا داره اینجا کار می کنه. برخلاف انتظارم کلاس خیلی خیلی شلوغ شد، نزدیک به 18 نفر اومدن به علاوه ی 5 نفر داوطلب که بودیم! تعداد اینقدر زیاد بود که مجبور شدیم بریم توی صحن کلیسا و کلاس رو اونجا برگزار کنیم. بکا خیلی عصبی و هیجان زده بود واسه همین یه کم مطالب رو قاطی کرده بود. از اونجایی که جلسه ی اولش هم بود دقیقا دستش نبود که سطح کلاس چطوره واسه همین مطالب خیلی سختی رو واسه روز اول انتخاب کرده بود که خودش هم توی توضیح دادنش موند. اکثر زبان آموزها از اهالی آمریکای جنوبی بودن، یک نفر از مصر داشتیم و سه نفر از کردستان؛ این ترم خبری از فارسی زبان نیست. با وجود اینکه تعداد زبان آموزها زیاد بود اما واقعا به این تعداد داوطلب هم نیازی نبود. البته موقع خداحافظی متوجه شدم بقیه ی داوطلبا عمدتا می تونن فقط دوشنبه ها بیان به خاطر همین احتمالا چهارشنبه کارمون بیشتر و سخت تر باشه. 

همین الان بکا ایمیل زده و از همه تشکر کرده و ایده هاش رو برای روز چهارشنبه باهامون در میون گذاشته. دختر خیلی خوبیه. تجربه ی خیلی خوبی هم بود؛ کاملا متفاوت با ترم قبل و کلاس قبلی. ترم قبل بیشتر بازی و سرگرمی بود چون کسایی که اومده بودن به سختی می تونستن انگلیسی حرف بزنن اما این ترم بچه ها سطحشون پیشرفته تره واسه همین کار و رسیدگی بیشتری نیاز دارن. امشب یادم اومدم که چقدر دلم برای معلم بودن تنگ شده.

فردا باید برم موزه. این هفته از اون هفته های شلوغ خواهد بود که هر روز باید یه جایی و مشغول یه کاری باشم. گاهی وقتا خودمم می مونم که از این همه سرگرمی خوشحالم یا نه؟!

آزاده نجفیان
۲۲:۱۲۰۴
فوریه

از سه شنبه شب تا دیروز ظهر، ریچارد دوباره مهمان ما بود. دفعه ی قبل خیلی برای میزبانی ازش استرس داشتم چون به هر حال هم صاحبخونه امونه و هم استاد راهنمای محمد. این بار اما واقعا در شرایط روحی و جسمی ای نبودم که بخوام حتی حضورش رو توی خونه تاب بیارم اما چاره ای نبود. سه شنبه شب ساعت 7 نشویل بود و محمد رفت از فرودگاه آوردش. شام یه جور خورشت سبزیجات پخته بودم که انصافا خیلی خوشمزه شده بود. ریچارد بخاطر مهمانی که برای سخنرانی در دانشگاه دعوت کرده بود مجبور شده بود بیاد. مهمانش چهارشنبه عصر می رسید. محمد باید چهارشنبه صبح می رفت دانشگاه و تا عصر کار داشت. منم صبح چهارشنبه باید جایی می بودم و شب هم باشگاه کتاب بود خونه ی فرانک. بدبختی این جا بود که هفته ی قبل توی برف و سرما متوجه شده بودیم که باطری ماشین ریچارد خوابیده و ماشین روشن نمی شه. محمد هر کاری کرده بود که باطری به باطری کنه موفق نشده بود. نمی دونستم ریچارد می خواد چیکار کنه. صبح چهارشنبه از ساعت هفت و نیم با محمد داشتن با ماشین ور می رفتن اما نتیجه ای نداده بود. محمد هشت و نیم رفت چون نه کلاس داشت. منم باید ده می زدم بیرون. ریچارد مونده بود خونه. نگرانی من این بود که مجبور شم شب نرم تا محمد بتونه با ماشین این ور و اون ور ببرتش. موقعی که داشتم از خونه می زدم بیرون تازه داشت با خونسردی زنگ می زد ببینه کسی حاضره بیاد خونه و به باطری ماشین نگاه بندازه یا باید زنگ بزنه بیان ماشینش رو با جرثقیل ببرن. خلاصه من کارم دوازده تموم شد. محمد خبر داد که ریچارد هنوز خونه است و منتظره جرثقیل بیاد. نمی خواستم برم خونه بخصوص که نگران بودم اگه خونه موندنش طول بکشه باید ناهار هم براش درست کنم در حالی که اصلا حوصله نداشتم. یه کمی وقت تلف کردم تا برگردم. وقتی رسیدم دیدم جرثقیل توی خیابون جلوی خونه وایساده. به بخت خودم آفرین گفتم! ماشین رو بلند کردن تا ببرن تعمیرگاه. ریچارد هم باهاشون رفت. خوشبختانه محمد ساعت سه خبر داد که باطری ماشین کلا زنگ زده بوده و خراب شده بوده اما تونستن تعویضش کنن و الان دیگه ماشین کار می کنه. خلاصه اینکه من و ماشینمون نجات پیدا کردیم! برخلاف دفعه ی قبل که صبح از ساعت 7 می رفت تا حدود 12 شب، این بار تقریبا هر روز با هم صبحانه می خوردیم و بعد حدود ده می زد بیرون. اینکه اینقدر آدم راحت و صمیمی ای ست واقعا ارتباط برقرار کردن باهاش رو آسونتر می کرد. 

ما جمعه شب شام خونه ی فرانک دعوت بودیم. گروهی از دوستانشون رو دعوت کرده بودن تا با ما آشناشون کنن. من صبح به ریچارد گفتم ما شب خونه نیستیم و برنامه روز شنبه رو باهاش هماهنگ کردم و تمام. محمد می گفت اینطوری به بیچاره اعلام کردیم که شب چه زود بیای چه دیر خبری از ما نیست و یه فکری به حال شام خودت بکن! خونه ی فرانک مثل همیشه بسیار خوش گذشت. میزبان و بقیه ی مهمانان همه بالا 75 سال بودن. خیلی از گفتگوها رو نمی فهمیدیم اما در کل آشنایی با این آدما خالی از لطف هم نبود. مهمترین حسنش این بود که به سوالهاشون در مورد ایران جواب دادیم و سعی کردیم کمی تصویر ایرانی ها رو در ذهنشون اصلاح کنیم. به قول فرانک ما سفرای فرهنگ ایرانی هستیم و باید این سوال ها رو تاب بیاریم. خوشبختانه این نشست فرهنگی نتیجه ی خوبی داشت چون فردای اون روز یکی از مهمانان بهم ایمیل زد و از آشنایی با ما ابراز خوشحالی کرد و گفت برنامه داره تا ما رو برای شما خونه اشون دعوت کنه. فکر کنم کم کم باید یه پولی برای ارائه ی این خدمات دریافت کنیم!

ریچارد ظهر شنبه رفت. به جای صبحانه یا ناهار، بهش برانچ دادم. املت درست کرده بودم با کوکی شکلاتی و مخلفات. غذا خوردن با ریچارد خیلی طول می کشه چون مرتب داره در مورد موضوعات مختلف حرف می زنه و یادش می ره باید در حین حرف زدن غذا هم بخوره. واسه همین می بینی مثلا ساعت ده و نیم شروع کردی به خوردن اما ساعت دوازده است و تو هنوز پای سفره نشستی! محمد ساعت دوازده و نیم بردش فرودگاه. نمی دونم دوباره کی برمی گرده. به هر حال من و محمد که بعد رفتنش تا شب موقع خواب توی رختخواب دراز کشیدیم و فیلم نگاه کردیم. حتی برای اولین بار توی رختخواب غذا خوردیم. اینقدر خسته بودیم که انگار کوه کنده بودیم! هر بار اومدنش و موندش پیش ما برای من تجربه ی تازه ای از صمیمت و امنیته. اگه یه روزی بهم می گفتن که قراره با صاحبخونه ام زیر یه سقف زندگی کنم و تنها ساعت ها باهاش توی خونه بمونم هرگز باور نمی کردم همچین اتفاقی برای من بیفته اما حالا می بینم اصلا این ماجرا اتفاق نیست، فقط یه بخشی از زندگی روزانه ی ماست که طبیعی میاد و می گذره.

غم کمی فروکش کرده هر چند هنوز صاعقه های نامنتظره ای از قلبم می گذره... .

آزاده نجفیان
۱۹:۰۱۰۱
فوریه

در این مدت طولانی ای که ننوشتم خیلی اتفاقا افتاده؛ از برف و سرما و سرفه تا دورهمی و مهمونی و بچه داری و سخنرانی. اما خبر مرگ سپیده کنکاش همه ای این اخبار رو بی اعتبار کرد. سپیده شاگرد من بود، دوست من بود، هم دانشگاهی من بود؛ سپیده از خیلی از جهات من بود. قد بلندی داشت و به نظر من به شکل شگفت آوری زیبا بود. بسیار دانشمند اما فروتن و ساکت بود. صدای قشنگِ محزونی داشت و خوب شعر می خوند. هنوز صداش توی گوشمه که سر کلاس سعدی، ردیف جلو نشسته بود و برام می خوند: خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت/ حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت... .

سپیده دختر بااستعدادی بود، خیلی با استعداد. داشت مسیر موفقیت و درخشیدن رو پله پله، درست و با موفقیت، پشت سر می ذاشت تا اینکه توی شب برفی اتوبوسش از مسیر منحرف شد و... تمام. وقتی خبر رسید، اول متعجب بودم و لال. آگهی ترحیمش رو دیدم. باورم نمی شد. مگه می شد سپیده ی کنکاش، اون همه جوون و زیبا و با استعداد، مرده باشه؟! بعد عکس ها و یادداشت های توی اینستاگرام بود. بعد گریه بود، گریه بود، گریه بود. بعد حسرت و ناباوری بود. بعد برفی از غم بود که روی سر و دلم بارید. احساس کردم هزار سال پیر شدم. احساس کردم بخشی از وجودم رو از دست دادم؛ تکه ای از من توی جاده از مسیر منحرف شد و دیگه برنگشت. فکر کردم این همه آدم زنده هستن که وجودشون جز عذاب برای دیگران چیزی نیست، چرا اونا نه؟ چرا سپیده؟ یه لحظه خودم رو دیدم؛ خودم رو دیدم که یک عمر دست و پا زدم تا به اوج برسم اما درست در لحظه ی سرنوشت ساز همه چیز رو از دست دادم. فرق من با سپیده چیه؟ هیچی! فکر کردم مگه این قانون طبیعت نیست که اول پدرا و مادرا و معلما می میرن بعد بچه ها و شاگرداشون؛ چرا ما زنده ایم و سپیده مرده؟ فکر کردم... بعد هی این برف سنگین و سنگین و سنگین تر شد. بعد من هی پایین و پایین و پایین تر رفتم. بعد رو جسد سپیده نماز خوندن و من اونجا نبودم. بعد سپیده رو خاک کردن و من اونجا نبودم. بعد برای سپیده همه جا مراسم گرفتن و من نبودم. بعد غم همه رو به هم نزدیک تر کرده بود و من رو از همه دور. دلم می خواست کسی باشه که سپیده رو بشناسه، که غم منو بفهمه، که در غم شریک باشیم، تا بتونم سر روشونه اش بذارم و زار بزنم، هی زار بزنم، هی زار بزنم. دلم می خواست برم سر خاکش و مشت مشت خاک به سرم بپاشم و بلند داد بزنم: ای وای! خاک بر سر شدم! اما نشد. امروز برای سپیده توی مسجد مراسم سوم و هفتم گرفته بودن. بازم من نبودم... .

نوشته بودم می ترسم از اون روزی که بالاخره بتونم برگردم شیراز و ببینم همه چی عوض شده. ببینم من غریبه ام و دیگه خبری از شیرازی که من می شناختم نیست. کامنت گذاشته بودن که بی خیال! شیراز تا صد سال دیگه هم عوض نمیشه و از جاش تکون نمی خوره؛ تو خوش باش! همه ی این چند روز به اون کامنت ها فکر کردم. چطور ممکنه شیراز عوض نشده باشه و عوض نشه؟! ایناها، اینم نشونه اش: آدمایی که می شناسم دارن تموم می شن، تغییری از این بزرگتر؟!

هر وقتی جوونی می میره، بلافاصله این شعر ملک الشعرا بهار به ذهنم می یاد:

جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه

ای بزرگان وطن! بهر خدا داد کنید!


غم مثه برفه، بالاخره یه روزی آب میشه اما سوز و سرماش از یاد استخوونای آدم نمی ره... .

آزاده نجفیان