104
فردا عید شکرگزاری ست و یکی از مهمترین تعطیلات رسمی آمریکا محسوب میشه. همه جا رنگ شادی موج می زنه. خونه ها رو با چراغ و دسته های گل تزیین کردن، خیابونا واسه آخرین خرید عید شلوغ شدن چون فردا حتی فروشگاه های شبانه روزی هم یه ساعتایی تعطیل خواهند بود تا کارکنانشون بتونن در کنار خانواده جشن بگیرن. توی فروشگاه، هر صندوقدار یه زنگ، از اینایی که معمولا بابانوئل داره، کنار دستش گذاشته. صورت حساب رو که میده دستت ازت می پرسه می خوای به خیریه در تهیه ی بسته های غذا برای بی خانمان ها و فقرا کمک کنی یا نه؟ قیمت هرکدوم از بسته های غذا روی یه کاغذ روی میز صندوقدار نوشته شده؛ از 4 دلار شروع میشه به بالا. هر کس بخواد به هر میزانی کمک کنه، صندوقدار زنگش رو به صدا درمیاره تا همه بفهمن اینجا، در این لحظه، یک نفر چیزی رو به دیگری بخشیده. امروز پشت سر هم صدای زنگ می اومد! با صدای زنگ صندوقدار دست می زدن و بقیه توی صف ابراز احساسات می کردن. انگار توی یه جشن بزرگ عمومی باشی. هیچ الزام یا شرم حضوری نبود. ممکن بود جلویی کمک کنه و نفر پشت سریش نخواد، اصلا مهم نبود؛ مهم اینه که زنگ ها بلند به صدا دربیان، اینکه برای چه کسی باشه اهمیتی نداره.
صندوقداری که خریدای ما رو حساب می کرد بسیار خسته اما از همیشه خوش اخلاق تر بود. گوشش از سر و صدا درد می کرد چون علاوه بر اینکه مرتب صدای زنگ و تشویق می اومد، امروز یه خانم دیگه از کارکنان فروشگاه هم کنار دستش وایساده بود و واسه اینکه کارا سریعتر انجام بشه خریدا رو توی کیسه میذاشت و بعد کمک می کرد توی چرخ دستی بذاری، این خانم همکار بسیار پر انرژی بود و مرتب صدای بابانوئل، هو هو هو، از خودش در می آورد که همه چیز رو پر انرژی تر و شادتر می کرد.
هر چند امروز از نگاه های بعضیا خوندم که می گفتن توی غریبه تو فروشگاه ما چیکار می کنی؟ اما اینقدر شادی از همه جا سرریز می کرد که حتی غریبه ها هم ازش سهمی داشتن.