428
سه روز دیگه یونگ جان برمی گرده کره. شرکتی که براش کار می کنه با ادامه ی مرخصی اش موافقت نکرده و حالا مجبوره با اینکه شوهرش هنوز یک سال دیگه از درسش باقی مونده، دخترش رو برداره و برگرده. پسرش و شوهرش قراره تا تابستون آینده اینجا باشن و بعد برگردن. جالب اینجاست که یونگ جان میگه شوهرش هرگز در زندگی اش نه تنها آشپزی نکرده بلکه حتی برای خرید خونه هم بیرون نرفته! خیلی جوان بودن که ازدواج کردن و در واقع یونگ جان یه جورایی جایگزین مادرِ شوهرش شده. حالا این آقای صفر کیلومتر قراره با پسر 11 ساله اش، کیلومترها دور از مادر و همسرش، چیزی حدود نه ماه به تنهایی زندگی کنه. خدا بخیر کنه!
امروز برای یونگ جان مهمونی خداحافظی گرفته بودم. دیشب خیلی سریع وسایل مهمونی رو آماده کردم و صبح هم زودتر پاشدم تا کارها رو سرو سامون بدم. همه دیر اومدن! همین شد که تا موتور مهمونی روشن بشه طول کشید. دو تا مهمون کوچولو هم داشتیم: دیوید و آدریان. وجودشون گرمابخش و سرگرم کننده بود.
مادران هر دو پسر کوچولو اسمشون آنا ست! مادر آدریان معلم فرانسه و اسپانیایی است و مادر دیوید دندونپزشک. پارسال همین موقع ها بود که برای آدریان که هنوز به دنیا نیومده بود به قول این وری ها baby shower گرفتیم. زمان مثل برق و باد می گذره. امروز آدریان 11 ساله اولین قدم هاش رو توی خونه ی من برداشت!
یادم میاد هر دو آنا تا آخرین روزهای بارداری سرکلاس می اومدن. وقتی تعجبم رو باهاشون درمیون گذاشتم جواب دادن که حاملگی بیماری نیست! اینجا نوع برخورد با حاملگی و بچه دار شدن خیلی متفاوته. برام جالبه که وقتی از هر دوی این ها پرسیدم از اینکه خونه نشین شدن و کارشون شده فقط بچه داری، خسته یا دلزده نشدن، در کمال تعجب جواب دادن به هیچ وجه! گفتن ما می دونستیم داریم چی رو انتخاب می کنیم و از این انتخاب خوشحالیم. مادر دیوید شب کریسمس حرف جالبی بهم زد. گفت آزاده کار همیشه هست اما من دیگه هرگز این لحظه ها رو با دیوید نخواهم داشت. می گفت شوهرش حسرت می خوره از اینکه مجبوره بره سرکار و نمی تونه اوقات بیشتری رو با بچه سر کنه.
برام جالبه که من تا حالا با همچین برخوردی مواجه نشده بودم. نه اینکه زن ایرانی ندونه داره چیکار می کنه، نه؛ زن ایرانی دست تنهاست واسه همینه که خیلی زود خسته و پشیمون میشه. هر مادری بچه اش رو بیشتر از هر چیزی در دنیا دوست داره اما احساس و واکنش آدم نسبت به بچه و مسوولیتش خیلی فرق می کنه وقتی می بینی تصور جامعه از تو چطوریه. وقتی بدونی جامعه از تو حمایت می کنه، هر وقت بخوای برگردی سرکار شرایطش رو برات فراهم می کنه و همه در همه حال وظیفه ای خودشون می دونن باهات همکاری کنن اوضاع فرق خواهد داشت با وقتی که مجبور باشی برای ثابت کردن خودت به خودت، خودت به همسرت، خودت به جامعه هر روز و هر لحظه مبارزه کنی و آخرش هم نتیجه ی مبارزه معلوم نباشه.
وقتی این دو آنای خوشحال و راضی رو می بینم، به هزاران مادر جوان خسته ی ایرانی فکر می کنم که بچه اشون رو عاشقانه دوست دارن اما از بچه داری خسته ان. دلشون می خواد از زندگی سهم بیشتری بجز پرستار بچه ی خودشون بودن نصیبشون بشه اما درها به این راحتی باز نمی شن. و البته قربانی اصلی این ماجرا بچه ها هستن؛ بچه هایی که مادران خسته و ناراحتشون رو می بینن اما یا نمی فهمن چرا یا وقتی که می فهمن نمی تونن کاری بکنن.
یونگ جان هم رفت... .