908
آخرین روز زمستان و سال 96 خود را چگونه گذراندید؟ در معاشرت با دوستان! امروز یون کیانگ من رو برای صبحانه خونه اش دعوت کرده بود. در واقع قرار بود برم و ازش کتاب بگیرم که محبت کردن و صبحانه مهمانم کرد. خونه ی خیلی خیلی زیبایی داشت در محله ی بسیار بسیار ساکت و زیبایی. یون کیانگ و خانواده اش تقریبا 17 ساله که آمریکا هستن. پسرش اینجا درس خونده و امسال لیسانسش رو می گیره. یون کیانگ همیشه زن شاد و سرزنده ای به نظرم می رسید. امروز برام تعریف کرد که چهار سال پیش، وقتی برگشته بوده کره، دکتر براش تشخیص سرطان سینه داده اونم در حالی که سه ماه قبل توی آمریکا چک کرده بوده و دکتر گفته بوده همه چی نرماله! از اونجایی که دیگه شهروند آمریکا محسوب میشه، توی کره بیمه نداشته و اینقدر بیماری اش پیشرفته بوده که نمی شده برگرده آمریکا و باید سریع عمل می کرده و شیمی درمانی رو شروع می کرده. اول دکتر گفته شیمی درمانی اما بعد عمل گفته باید سینه ات رو برداری. بیچاره کلی شوکه شده و شاکی که چرا توی عمل اول این کار رو نکردید که من کمتر زجر بکشم؟ در نهایت هم دکتر گفته لازم نیست سینه ات رو برداری. خودش می گفت دکتر با این کارش دو بار من رو کشت. می گفت وقتی دکتر بهم گفته سرطان دارم گریه نکردم. اولین چیزی که از ذهنم گذشت این بود که می میرم بدون اینکه فارغ التحصیلی پسرم از دانشگاه و ازدواجش رو ببینم. البته خوشبختانه همه چیز به خوبی و خوشی گذشته و الان هم چهار سال از اون ماجرا می گذره. اگه یک سال دیگه هم دوام بیاره، میشه گفت شر مریضی از سرش کم شده. یون کیانگ می گفت تا پیش از بیماری، زندگی برام یه اتفاق همیشگی و ساده بود اما وقتی عمل کردم تازه فهمیدم بدنم چطور کار می کنه و چقدر دقیق برنامه ریزی شده. می گفت تا پیش از سرطان، هر روز که از خواب بیدار می شدم یه روز معمولی بود اما توی این چهار سال هر روز صبح که چشم باز کردم به خودم گفتم: چه روز زیبایی! من زنده ام! حرفاش خیلی تکونم داد. از بیرون که به آدما نگاه می کنی می بینی ساده و سرخوشن، راحت قضاوتشون می کنی اما وقتی یه قدم بهشون نزدیک تر میشی باور نمی کنی که این ظاهر ساده چه روزهای سختی رو پشت سر گذاشته. یون کیانگ گفت تا حالا این ماجرا رو برای کسی تعریف نکرده بوده و من اولین نفرم. پیش خودم فکر کردم توی این سالی که گذشت، چند روزش رو به سادگی و بطالت گذروندم بدون اینکه قدرش رو بدونم؟ اگه نگم تمامش رو، احتمالا بیش از نصفش رو. سالی که گذشت پر از تلخی بود، پر از ناامیدی، از دست دادن، شکست خوردن، خستگی، اضطراب، بیماری، غم. اما پر از دقایق طلایی با هم بودن و دوستی و به داد هم رسیدن هم بود. پر از تصمیم ها و کارهای ناتمامی که هنوز هم تموم نشدن و خدا می دونه بالاخره کی قراره به سرانجام برسن یا اصلا قراره به سرانجام برسن یا نه؟! امسال، برخلاف همیشه، بی نهایت از تموم شدن سال خوشحالم. شاید چون امیدوارم و از صمیم قلب آرزومندم که سال جدید با خودش امیدها و فرصت های بهتری به همراه داشته باشه؛ نه فقط برای من، برای همه ی عزیزان و دوستان و اطرافیانم.
دعا می کنم سال جدید پر از بارون و برکت باشه، پر از دوستی و شادی. سال به دست آوردن باشه، سال موفقیت. دعا می کنم خدا روح عزیزان از دست رفته امون رو بیامرزه و به عزیزانشون صبر و آرامش بده. دعا می کنم جنگ کمتر بشه، گرسنگی کمتر بشه، سیاست مدارای احمق کمتر بشن. دعا می کنم... .
و در نگاهی به پشت سر، خطاب به سال 96 می گم:
هر دم دردی از پی دردی ای سال!
با این تن ناتوان چه کردی ای سال!
رفتی و گذشتن تو یک عمر گذشت
صد سال سیاه برنگردی ای سال!