آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703
  • ۲۱ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۰۳ 700
  • ۱۳ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۸ 692
  • ۰۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 683
  • ۰۲ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۴۲ 681

681

چهارشنبه, ۲ آگوست ۲۰۱۷، ۱۱:۴۲ ب.ظ

بالاخره دور اول اسباب کشی ها تمام شد! دیروز شقایق و پوریا رفتن مورفیسبرو و به سلامتی مستقر شدن. خونه اشون شکر خدا جای خوبیه و خوب و خوشگله فقط حیف که از ما دورن. نگار و احمد و بچه هاشون هم روز دوشنبه به سمت بوستون حرکت کردن. یکشنبه ظهر رفتیم به اونا هم کمک کردیم. دور اسباب کشی ها آخر این ماه شروع میشه و امیدوارم که آخرین دور باشه. با اینکه تقریبا دو هفته است که توی این خونه مستقر شدیم اما هنوز به نظرم همه جا بهم ریخته و نامرتبه. هنوز وقت نکردم همه چی رو اونطور که میخوام نظم بدم و مرتب کنم. فقط هم اسباب کشی عامل حواس پرتی و خستگی نبوده، خیلی چیزهای دیگه هم این وسط اتفاق افتادن که مانع از استراحت ذهنم شدن. مثلا اینکه توی همین ده روز اخیر رفتیم و برای من پرونده ی پزشکی تشکیل دادیم. از اونجایی که من بیمه ندارم، بیمارستان های کمی هستن که حاضرن من رو پذیرش کنن. بالاخره یه بیمارستان معقول پیدا کردیم که خیلی هم دور نیست و در عین تمیز و مرتب بودن، خوب هم رسیدگی می کنن. خانم دکتری منو به شکل کلی معاینه و ویزیت کرد بعد براساس مشکلات و شکایت هام منو به دکترهای متخصص ارجاع داد. امروز صبح باید می رفتم رادیولوژی تا از کمرم عکس بگیرم بلکه برای این درد بی امان ده ساله نامی و راه حلی پیدا بشه. نکته ی جالب توی این رفتن ها و اومدن ها و از این ساختمون و به اون ساختمون کردن ها هست اینه که هر بار تلفظ اسمم رو به شکل متفاوتی می شنوم! وقتی توی اتاق انتظار نشستیم تا صدام بزنن، هر پرستاری که فقط مجموعه ای از اصوات از دهنش موقع صدا زدن بیمار در می اومد، یعنی داشت منو صدا می کرد. یکی از نگرانی هایی که مثلا امروز برای عکس برداری داشتم این بود که بهم از این لباسا بدن که پشتش بازه و من کلی معذب بشم. از اونجایی که این مجموعه ی درمانی مورد نظر متعلق به کلیسا است و خطوط قرمز مذهبی داره، پرستاری که منو صدا زد و رخت کن رو بهم نشون داد، دو تا گان بهم داد که از جلو و عقب بپوشم و کاملا پوشیده باشم! همه چیز خیلی تمیز و مرتب بود و خیلی سریع انجام شد بدون حرف یا حرکتی اضافه. قراره تا فردا نتیجه ی عکسبرداری رو واسه دکترم بفرستن و دکتر باید بهم زنگ بزنه تا توضیحات لازم رو بده. اگر از اونا خبری نشه من باید خودم زنگ بزنم.

از اونجایی که پنج شنبه دیگه کارلا داره میره، داریم سعی می کنیم تا جایی که وقتش اجازه می ده ببینیمش. امروز بعدازظهر باهاش رفتیم سینما، جدیدترین فیلم کریستفر نولان: دان کرک. فیلم یقینا یکی از بهترین کارهای نولان نیست اما واقعا فیلم خوب و نفس گیریه. در همه ی اون یک ساعت و نیمی که توی سینما بودیم نفس از کسی در نمی اومد چون هر لحظه منتظر بودیم اتفاق بدی بیفته. هر چند فیلم تاریخی ژانر مورد علاقه ی نولان نیست اما هنرش اونجاست که حتی وقتی فیلم تاریخی هم می سازه از زاویه ی دید متفاوتی روایتش می کنه. خیلی بامزه بود که تعداد زیادی خانم ها و آقایون مسن و سن بالا برای دیدن فیلم اومده بودن. به شوخی به بچه ها می گفتم اینا متعلق به همون زمانی هستن که فیلم داره روایت می کنه، این چیزا براشون خاطره ای بیش نیست. چقدر دلم می خواد بدونم اونا در مورد فیلم چه فکری می کنن.

هنوز خیلی کار مونده تا این هفته تموم بشه. باید زودتر بخوابم چون فردا کلاس زبان دارم اما خوابم نمی بره چون تیزر دو تا فیلم ترسناک رو توی سینما دیدم و محمد هم زود رفته خوابیده و منو با این خونه ی درندشت ساکت تنها گذاشته. هر کاری کردم تمرکز کنم دیدم نمی شه. الان همه ی درا رو قفل و چک کردم و وسایلم رو آوردم توی تخت و دارم می نویسم بلکه کمی از وحشت و بی خوابی ام کم بشه! امیدوارم زود خوابم ببره.

۱۷/۰۸/۰۲
آزاده