آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776
  • ۳۱ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۲۸ 770
  • ۲۹ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۰۴ 768
  • ۲۷ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۲ 767
  • ۲۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۰ 763
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746

۱۰ مطلب در ژوئن ۲۰۱۶ ثبت شده است

۲۳:۳۶۲۹
ژوئن

به سختی چشم هام باز میشن اما اینقدر اتفاق فقط توی همین دو روز افتاده که نمیشه ازشون گذشت.

چند وقت پیش که حرف فرهنگ ژاپنی شده بود، سواکو بهم گفته بود اگه دوست داشته باشم می تونم یه روز بیام و کیمونو پوشیدن رو امتحان کنم. خیلی خوشحال شدم اما فکر کردم فقط یه تعارفه تا روزی که میخواست برای مراسم فارغ التحصیلی شوهرش کیمونو بپوشه بهم گفت داره لباس رو از توی چمدون در میاره و احتمالا بتونیم یه قرار با هم بذاریم. هی این قرار گذاشتن عقب افتاد تا اینکه جمعه بهم پیام داد این هفته چه روزی وقت دارم که بیاد دنبالم بریم لباس بپوشیم؟ باورم نمی شد! خودش می خواست بیاد دنبالم، بهم لباس بپوشونه و بعدم برم گردونه. واسه صبح سه شنبه قرار گذاشتیم اما چون تقریبا همه ی وسایل خودش رو توی کارتن گذاشته بود و خونه اش جا نداشت، رفتیم خونه ی سایا. سایا در بین ما به مرتب و منظم بودن مشهوره. با اینکه خونه خیلی کوچیک بود اما همه چیز در قفسه یا کشوهای کوچیک چیده شده بود و برچسب خورده بود! بامزه تر یه عالمه کتابی بود که شوهرش از ژاپن با خودش آورد که در بین اونا 34 جلد کمیک استریپ به چشم می خورد! کمیک ها در مورد یه پسر بازیکن بیسبال ژاپنی بود. همیشه این علاقه ی عجیب ژاپنی ها به بیسبال برام جالب بوده و دیدن اینکه حتی کتابهای کمیک در این باره دارن به جای اینکه کتابهای کمیکی درمورد ابر قهرمان ها داشته باشن، به این شگفتی اضافه کرد. سایا بهم کتابی رو نشون داد که عنوانش رو برام ترجمه کرد. اسم کتاب همه چیز درباره ی ادیان در 90 دقیقه بود! سایا گفت پدرش یه کتابخون حرفه ای ست و به شوهرش گفته آدم باید در مورد همه چیز در دنیا اطلاعات داشته باشه و این کتاب می تونه راهنمای خوبی برای به دست آوردن اطلاعات درمورد مردم سراسر دنیا باشه؛ شوهرش هم تردید نکرده و کتاب رو خریده و جالب تر اینکه با خودش آورده آمریکا! اینکه سایا شوهری تا این اندازه دیوانه ی کتاب داره برام واقعا جالب بود. تنها کتابهای اون کتابخونه که متعلق به سایا بود شامل دو تا کتاب آشپزی می شد! بهش گفتم کاش منو زودتر با شوهرش آشنا کرده بود؛ احتمالا ما خیلی موضوعات مشترک واسه حرف زدن باهم داشتیم.

اما بخش هیجان انگیز کار. بچه ها گفتن پوشیدن کیمونو فقط در مراسم خیلی رسمی مرسومه و خیلی هم سخته پوشیدنش. سواکو گفت حتما یه نفر باید به آدم کمک کنه و جالب اینجاست که هر بار می خواد کیمونو بپوشه مجبور روی یوتیوب سرچ کنه و طریقه ی بستن کمربند کیمونو رو آنلاین پیدا کنه تا بتونه از پسش بربیاد! ورژن تابستونه و سبک کیمونو اسمش یوکوتا ست که هنوز هم معموله و در خیلی از مراسم معمولی در ژاپن دخترها می پوشن. سواکو یوکوتایی رو که مادربزرگش براش دوخته بود آورده بود تا به من بپوشونه. یوکوتا سرمه ای بود با گل های درشت صورتی و زرد. اول یه زیرپوش بهم دادن که برم بپوشم. وقتی از اتاق اومدم بیرون بچه ها بهم گفتن معمولا زیر کیمونو سینه بند نمی بندن. تعجب کردم که چرا؟ سواکو جواب داد ایده ی سینه های برجسته از غرب به شرق اومده و تا قبلش داشتن سینه های بزرگ واسه زن های ژاپنی امتیاز محسوب نمی شده. کیمونو و یوکوتا هم طوری طراحی شدن که اصلا برجستگی سینه ها رو نشون نمی دن و اتفاقا تلاش می کنن تا از قفسه ی سینه تا شکم کاملا تخت و صاف به نظر برسه. برام خیلی جالب و تامل برانگیز بود. خلاصه اینکه سواکو شروع کرد با دقت لباس رو تنم کردن و بعد هم کمربند رو محکم بست. با اینکه مرتب ازم می پرسید راحتم یا نه، اما به نظرم زیاد براش اهمیت نداشت و سفت بستن کمربند از اصول اولیه ی کار بود. یه چیزی حدود ربع ساعت پوشیدنش که نه، پوشاندنش طول کشید. به نظرم بی نظیر بود. لباس با اینکه قرار بود در شرایط غیر رسمی یا توی خونه پوشیده بشه اما بی نهایت شق و رق بود. نکته ی جالب دیگه زیر بغل یوکوتا بود که یه جورایی یه سوراخ بزرگ تعبیه شده بود به جای اینکه آستین به تنه ی اصلی لباس وصل بشه. ایده ی جالبی بود برای جلوگیری از لکه ی عرق زیر بغل و روی لباس. کارشون که تموم شد یه دونه بادبزن ژاپنی دادن دستم و شروع کردن به عکس گرفتن! انصافا خیلی بهم می اومد. چند تا عکس هم از پشت سر گرفتن. وقتی پرسیدم چرا؟ جواب دادن گردن یکی از اعضای مهم در زیبایی شناسی ژاپنی محسوب میشه. پشت گردنت زیبات رو باید نشون بدی! درباره ی نحوه ی نشستن با لباس پرسیدم و گفتن حتما باید در مراسم رسمی دو زانو نشست و دقت کرد که دو لبه ی لباس روی هم باشه و زیر لباس یا پاهات پیدا نباشه. بعدم سواکو راه های یواشکی ای رو که در ظاهر به نظر می رسه تو دو زانو نشستی اما در واقع داری به پاهات استراحت می دی بدون اینکه کسی بفهمه و احساس کنه بهش بی احترامی شده رو بهمون نشون داد و کلی خندیدیم. یه چند دقیقه ای توی لباس نشستم اما اینقدر به عرق کردن افتادم که التماس کردم از تنم درش بیارن. بهشون گفتم لباس هر ملتی یه بخشی از شخصیتشون رو نشون می ده. اینکه لباس راحتی شما ژاپنی ها اینقدر ناراحت و رسمیه نشون می ده شماها کلا آدمای جدی و مودبی هستین.

من که روزه نبودم و بچه ها از این فرصت استفاده کردن و پیشنهاد دادن ناهار باهم باشیم. اول قرار شد بریم بیرون اما سواکو گفت کلی خوراکی داره که باید قبل رفتن تمومشون کنه و بیاین نودل سرد بخوریم. نودل سرد یه غذای ساده و معمول ژاپنی بخصوص برای تابستونه. نودل رو بعد از حاضر شدم می ریزن توی یخ! بعد با یا جور سس که مثل سویا سس هست و ترب مزه دار شده می خورن. مزه اش خوب بود مخصوصا که مطمئنا بودم مشغول خوردن هیچ موجود وحشتناکی نیستم!

بعد از ناهار تصمیم گرفتم یکی دیگه از آرزوهای ژاپنی ام رو محقق کنم به همین خاطر به سواکو گفتم بهم آریگامی یاد بده! تلاش بی حاصل اما بسیار لذت بخشی بود. درنای من شبیه درناهای مریض شد اما برای شروع بد نبود. بعدم منو رسوندن خونه.

اما امروز. سایا واسه سواکو یه مهمونی خداحافظی توی محوطه ی استخر مجتمعشون ترتیب داده بود. از طرفی آیدوگان و اصلی هم امروز ظهر به لس آنجلس و بعد ملبورن پرواز داشتن. محمد و اشکان صبح رفتن مرفیس برو تا در حمل چمدون ها و بسته بندی دقایق آخر به بچه ها کمک کنن. منم رفتم به مهمونی و قرار شد وقتی از اونجا راه افتادن به منم خبر بدن تا خودم رو برسونم فرودگاه. سایا یه آلبوم با عکسای همه امون واسه سواکو ترتیب داده بود که امضاش کردیم. پیتزا هم سفارش داده بود که گشنه نمونیم. هوا که گرم تر شد بچه ها که مجهز اومده بودن، تنی هم به آب زدن هر چند فکر کنم بعد که برگشتن خونه تازه متوجه شده باشن چقدر جزغاله شدن! سواکو کلی ذوق کرد. باورم نمی شه به این زودی شد یک سال و دوشنبه داره برمی گرده ژاپن. من زودتر از مهمونی زدم بیرون و رفتم فرودگاه. آیدوگان و اصلی یه عالمه بار داشتن و باید چیزی حدود 600 دلار اضافه بار پرداخت می کردن. علی بی نهایت بی تابی و گریه می کرد. ساعت خوابش بود و گشنه و سرگردون هم بود. گیر داده بود به پله برقی، اونم مسیری که پله می اومد بالا و ما نمی تونستیم ازش بریم پایین! چنان جیغ های وحشتناکی می کشید و اصلی بیچاره رو چنگ می زد که تمام فرودگاه ما رو نگاه می کردن. هزار تا کلک سوار کردیم تا یه کم آروم بشه و بچه ها برن سراغ تحویل بار و گرفتن کارت پرواز. یکی از این کلک ها این بود که محمد علی رو بغل می کرد از پله ها می برد پایین بعد با پله برقی می اومدن بالا. ذوقی که این بچه از سوار شدن به پله برقی داشت نیل آرمسترانگ موقع راه رفتن رو ماه بعید می دونم داشته باشه! از گل یا پوچ بازی کردن با محمد هم خیلی خوشش می یاد. خلاصه اینکه من و محمد و علی وسط فرودگاه رو زمین نشسته بودیم و بازی می کردیم و اصلی و آیدوگان با مسوول گمرک بحث می کردن که می گفت ویزای اصلی سه روزه که منقضی شده و نمی تونه پرواز بین المللی داشته باشه، باید برگرده ترکیه و از اونجا دوباره بره سفارت و... . خودشون ایراد گرفتن و خودشون هم ایراد رفع کردن؛ فقط این وسط اصلی بدبخت نصف شد تا بهش اجازه ی خروج دادن! ساعت چهار و نیم پرواز داشتن و هنوز نرفته بودن سالن ترانزیت. با عجله خداحافظی کردیم و رفتن. ما صاحب خاطره های خوب و البته ماشینشون شدیم! وقتی رفتیم توی پارکینگ تا ماشین رو برداریم دیدم یه پاکت تو ماشینه. همون پاکتی که کارت خداحافظی ای که درست کرده بودم و توراهی ای رو که قرار بود بهشون بدیم توش گذاشته بودیم. کارت توی پاکت نبود اما روی پاکت از زبون علی نوشته شده بود که دوستمون داره و منتظره این پاکت رو توی ملبورن ازمون تحویل بگیره. زیر پاکت یه شیر کوچولوی چوبی بود؛ یکی از اسباب بازیای علی. جیغ زدم و بلند گریه کردم؛ بلند، بلند، بلند...

آزاده
۲۳:۱۲۲۶
ژوئن

صبحا که بیدار میشم، قبل از اینکه از رختخواب بیام بیرون، پیام ها و ایمیل ها رو چک می کنم. علاوه بر اینکه این کار به یه عادت تبدیل شده، کمکم می کنه تا کاملا هوشیار بشم و توان بلند شدن پیدا کنم.

امروز صبح به یادداشتی از دوستی عزیز که به استانبول سفر کرده و قراره چند ماهی اونجا زندگی کنه برخوردم. نوشته بود وقتی خودش رو معرفی می کنه و اسمش رو می گه، با تعجب نگاهش می کنن و اون هم بلافاصله صورت کوتاه شده ی اسمش رو به عنوان گزینه ی پیشنهادی مناسب برای مورد خطاب قرار گرفتن به زبون میاره.

این مطلب جالب منو یاد این موضوع انداخت که من هم تقریبا یک ساله با این موضوع درگیرم که با اسمم چه کنم؟ اینجا معمولا چینی ها اسماشون رو به اسم های انگلیسی تغییر می دن اما کره ای ها و ژاپنی ها و هندی ها به ندرت این کار رو می کنن. اوایل که اومده بودیم فکر نمی کردم تلفظ اسمم برای آمریکایی ها سخت باشه. براشون سخت هم نیست اما تاکید رو میذارن روی هجای دوم اسمم و همین میشه که دیگه اسمم شبیه اسمم نیست و یه کلمه ی دیگه است. یادمه جلسه ی اولی که رفتیم سرکلاس فرانک، فرانک ازمون خواست اون اسمی یا تلفظی از اسممون رو که دوست داریم بقیه صدامون کنن روی مقوا بنویسیم و بذاریم روی میز جلومون. همون موقع وسوسه شدم که بنویسم آزی، اما دلم نیومد. تو ایران خیلی ها منو با مخفف اسمم صدا می کردن و هنوز هم این کار رو می کنن و من نه مشکلی باهاش داشتم و نه دارم، اما اینجا... . کم کم به شنیدن صدای عجیبی که به جای اسمم از دهن دوستان و بقیه ی آدمهای دور و برم در می اومد عادت کردم. فقط یک بار به مشکل برخوردم: سر جلسه ی دفاع آیدوگان، موقعی که هیات داوران ما رو از اتاق بیرون کرده بودن و مشغول مشورت بودن، محمد یکی از هم دانشکده ای هاشون رو بهم معرفی کرد. پسر خوب و موقری به نظر میرسید. چند بار ازم پرسید که اسمم چیه و بعد که موفق نشد تلفظش کنه، با خنده گفت شاید بهتره منم یه اسم آمریکایی برای خودم انتخاب کنم! منم که مدتها به این فکر کرده بودم که اگه روزی کسی همچین پیشنهادی بهم داد چی جوابش رو بدم، بلافاصله گفتم این مشکل آمریکایی هاست که نمی تونن اسمم رو تلفظ کنن، نه من! همیشه پیش خودم فکر کردم وقتی ما مجبوریم اسم خارجی ها رو درست تلفظ کنیم، چرا اونا نباید دست کم تلاش متقابلی داشته باشن؟ هر دو خندیدیم و تمام شد. بعدا محمد در لفافه بهم گفت که رفتارم خیلی توهین آمیز و گستاخانه، بلکه خشونت بار بوده و اصلا کار درستی نکردم که اینطوری جواب دادم. هر کاری کردم قانعش کنم که طرف حق نداشت چون نمی تونست اسمم رو تلفظ کنه بهم پیشنهاد بده عوضش کنم، محمد زیر بار نرفت که این رفتار با توقع آمریکایی ها، به خصوص جنوبی ها، از جواب مودبانه و محترمانه خیلی فاصله داره و باعث میشه نسبت بهت جهت گیری منفی داشته باشن و... گذشت. گذشت تا اینکه دو هفته پیش که توی کلاس زبان با ایمی ملاقات کردم، همون دختر مهربونی که می خواست اسم بچه ی آینده اش رو بذاره نازنین؛ وقتی صحبت خلاصه شدن نازنین به نازی شد، منم گفتم اسم من هم به پیروی از همین الگو و به همین شکل خلاصه میشه. وقتی شنید بهم گفت: یه وقت این کارو نکنیا! حیف اسم به این قشنگی نیست؟ آزی بیشتر بهش می خوره اسم یه دلقک باشه، نه تو! وقتی ماجرای اون دوست محمد و حرفی رو که بهم زده بود براش تعریف کردم، جا خورد و گفت طرف واقعا گستاخ بوده. ازم پرسید: بهش گفتی که چقدر گستاخه؟ به ایمی گفتم چه جوابی به طرف دادم و ایمی بسیار خوشحال شد و تاییدم کرد. گفت دلیلی نداره بخوام اسم به این قشنگی رو عوض یا خلاصه کنم. این مشکل بقیه است که نمی تونن اسمم رو درست صدا کنن. ایمی نه تنها درباره ی راز اسم ها، بلکه درباره ی آدم ها و شکستن دلشون توی غربت هم خیلی چیزها می دونست.

پیش خودم فکر می کنم دوستم چه کار درستی کرده که همون اول کار خودش رو از زحمت توضیح دادن اسمش به بقیه و تلفظ چندباره ی اون خلاص کرده. اما وقتی قراره یه جایی دور از سرزمینت زندگی کنی، هر چیز کوچیکی که تو رو به زبانت و به زمینت وصل می کنه، مقدس و حفاظت شده میشه؛ گیرم که اون چیز کوچیک، اسمت به زبون مادریت باشه، اسمی که هیچ کس، هیچ وقت، درست تلفظش نخواهد کرد.


سر افطار به محمد می گفتم مزه ی غذاهای دستپخت مامانم رو یادم رفته! می دونم که مزه ی این قورمه سبزی یا قیمه یا مرغی که درست می کنم یا مزه ی اونی که مامانم درست می کنه فرق می کنه، اما دیگه یادم نمی یاد چه فرقی!؟ فقط مزه ی اون غذاهایی رو هنوز به یاد میارم که خودم تا حالا فرصت و امکان درست کردنش رو نداشتم مثل فسنجون و باقالی قاتوق.

امروز به چه فکرها و خیال هایی گذشت.

آزاده
۲۳:۳۳۲۵
ژوئن

مهمترین خبر این روزها گرماست! گرما بی داد می کنه؛ هوا خیلی سنگینه و به سختی میشه نفس کشید. من که تا جایی که امکان داره خونه می مونم، مخصوصا که روزه داری در این شرایط همه چیز رو سخت تر و پیچیده تر می کنه. دق دل گرما رو اما شب ها بارون سر زمین درمیاره. چنان رعد و برقایی می زنه و طوفانی میاد که تو هر آن انتظار داری نوح و کشتیش برای نجات سربرسن. دو سه ساعت به شدت می کوبه و بعد چنان همه چیز آروم و بی سر و صدا میشه که باورش سخته که دو دقیقه پیشش خاک از شدت ضربه های بارون کنده می شده! به هر حال امروز دمای واقعی هوا تا 45 درجه رسید که تا حالا گرم ترین درجه ی هوا بوده؛ تا امروزی که فقط 5 روز از شروع تابستون گذشته. به نظرم صدای رعد و برق می یاد، خدا امشب رو به خیر کنه!

خبر بعد اینکه بالاخره بعد از دو هفته صبوری و ریاضت، پنج شنبه گوشی خریدم اونم از نوع سامسونگش. منی که این همه سال در مقابل خرید موبایل سامسونگ، به علت اینکه همه داشتن و عمدتا همه راضی نبودن، مقاومت کرده بودم، ظرف فقط همین دو روز عاشقش شدم! هرگز گوشی ای به این سبکی نداشتم. شاید به جون سختی اچ تی سی یا دقت سونی نباشه اما دست کم همه جای دنیا خدمات پشتیبانی داره!

اینجا معمولا وقتی میخوای گوشی یا تبلت بخری باید با خطش بخری. صدها شرکت ارتباطی هستند که گوشی های مختلفی رو حمایت می کنن. مثلا شرکت مخابراتی ای که ما باهاش کار می کنیم اسمش هست تی موبایل. یکی دیگه از مشهورترین شرکت های مخابراتی آمریکا at &t هست که برج بلندش در مرکز نشویل قرار داره که به برج بتمن مشهوره و نماد نشویل هم هست. خلاصه اینکه اگه تو گوشی رو با سیم کارت بخری، اون شرکت مورد نظر یه تخفیفی برات قائل میشه و حتی در بیشتر موارد می تونی گوشی رو قسطی برداری، با پرداخت ماهیانه ی خیلی خیلی کم. اما اگه فقط دنبال گوشی باشی، اینجاست که گوشت رو می برن. هم تعداد گوشی هایی که به اصطلاح unlock باشن و تنوعشون، کم میشه و هم اینکه قیمت گوشی دیگه چندان مناسب نیست و امکان پرداخت قسطیش هم وجود نداره. فکر کنم با این روضه ای که خوندم متوجه شدین که ما هم مجبور شدیم پول گوشی رو یکجا بپردازیم، فقط خدا پدر مخترع کارت اعتباری رو بیامرزه!

این روزها تلاش می کنم در فراغتی که در بین فرار از گرما و گرسنگی دست می ده کمی بخونم و بنویسم اما تا اینجا که چندان موفقیت آمیز نبوده. آیدوگان و اصلی برای 29ام این ماه به مقصد ملبورن بلیط گرفتم. اول باید 5 ساعت با هوایپما برن لوس آنجلس، بعد از اونجا با یه خط مستقیم 15 ساعته برن ملبورن. بادهای گرم تابستون رفقا رو هم دارن با خودشون می برن؛ سواکو ده روز دیگه میره، چیکا و سایا یک ماه دیگه... . باید دید چه اتفاقات تازه ای در این گرمای طاقت فرسا در انتظارمونه.

آزاده
۲۳:۵۳۱۴
ژوئن

اینجا روزه بودن خوبی ها و بدی های خودش رو داره. بدیش دلتنگی و دور بودن از فضای قشنگیه که معمولا توی این ماه توی اکثر خانواده ها و فضاهای ایران میشه پیدا کرد. اما خوبیاش به نظر من کم نیستند. اینکه فقط خودتی و خودت، در آرامش و سکون روزه می گیری یا نمی گیری و مجبور نیستی به کسی جواب پس بدی یا بودنت بقیه رو معذب کنه، بهترین حسنشه. ممکنه برای اطرافیانت که متوجه میشن تو روزه ای یه کم سخت باشه اما در کل زندگی در حالت عادیش جریان داره و این عادی بودنش در عین حالی که خوبه یه کم هم حس دلتنگی رو بیدار می کنه.

از اونجایی که خیلی از بچه ها دارن ظرف این یکی دو ماه برمی گردن کشورشون، مهمونی های ناگهانی این روزها کم نیستند. توی گروه کوچیک خودمون، مالا یکدفعه هفته ی پیش دعوتمون کرد خونه اش. با اینکه یونگ جان و آنا نبودن اما مالا اصرار داشت حتما مهمونی بگیره چون سایا و سواکو و چیکا دارن میرن. قرار رو گذاشتن واسه دوشنبه و منم گفتم اگه با روزه دار بودن من مشکلی ندارن و حضورم اذیتشون نمی کنه میام. از طرفی محمد و اشکان با آیدوگان و اصلی واسه افطار توی مرفیس برو عصر دوشنبه قرار گذاشته بودن و منم به خودم گفتم بذار همه ی کارا رو توی یه روز انجام بدیم و بعدش با خیال راحت به بقیه ی کارا برسیم.

از شانس طلایی من دوشنبه هوا به شدت گرم بود طوری که دمای هوا نزدیک به وضعیت اضطرای بود. قرار ما ساعت یک و نیم بعدازظهر بود و چاره ای نبود جز اینکه از خونه بزنم بیرون. محمد بارها و بارها اصرار کرده که کلاه بخرم اما دلم به کلاه سرگذاشتن رضایت نمی ده. دیروز قبل از بیرون رفتن تصمیم گرفتم با خودم چتر ببرم که اگه شرایط اضطرای شد ازش استفاده کنم که همونطوری که پیش بینی می کردم شرایط استفاده اش پیش اومد! باید یه مسیر حدودا ده دقیقه ای رو پیاده می رفتم و هیچ سایه ای هم در کار نبود. برای اولین بار در زندگیم به خودم جرات دادم و کاری رو کردم که بقیه نمی کنن: چترم رو باز کردم و گرفتم رو سرم! انصافا کمک بزرگی بود هر چند کافی نبود. یه نفر بهم گفت چرا کلاه سرم نمی ذارم و بهش گفتم کلاه توی این هوا کافی نیست و کفایت نمی کنه، یه نفر هم به شکل رسمی و مودبانه بهم سلام داد که در کل به نظرم برای بار اول بازخورد خوبی بود.

مالا چند جور غذا و دسر هندی درست کرده بود و جواهراتش و ساری هاش رو هم بهمون نشون داد. یه چمدون بزرگ ساری با خودش از هند آورده بود و گفت حدود صد دلار بخاطر این چمدون اضافه بار پرداخت کردن! یه چند ساعتی به حرف زدن نشستیم و بعد زدیم بیرون. هوا گرم تر از قبل بود، انگار کنار فر وایساده باشی. با آخرین سرعت ممکن برگشتم خونه و لباس عوض کردم و دوباره زدیم بیرون.

آیدوگان و اصلی مثل همیشه مهربون و خوش اخلاق منتظرمون بودن و علی هم استثنا خوش اخلاق بود. اشکان پیتزا سفارش داده بود و اصلی هم مثل همیشه تنقلات ترکی رو آماده کرده بود. نکته ی جالب اینجا بود که هر دو منتظر جواب سفارت استرالیا بودن و اینکه آیا بالاخره با ویزاشون موافقت میشه یا نه؟ و از قدم خوب ما بعد از افطار آیدوگان ایمیلی دریافت کرد که بهشون می گفت ویزاشون صادر شده! بی نهایت خوشحال شدیم. در واقع هم خوشحال شدم هم ناراحت. خوشحال از اینکه زندگیشون سر و سامون و ثبات گرفته و ناراحت از اینکه دوست خوب دیگه ای رو از دست می دم. خلاصه اینکه تا دیر وقت اونجا بودیم و با اصلی در مورد نحوه ی فروش وسایلش تصمیم گرفتیم و قرار شد فهرستی از چیزایی که می خواد بفروشه با قیمتشون تهیه کنه و تا من به سایا برسونم و اون بذار توی سایتی که مخصوص این کار درست کرده. آیدوگان و اصلی باید تا دو هفته ی دیگه ملبورن باشه و شمارش معکوس شروع شده؛کلی کار هست که باید توی این دو هفته انجام بدن.

اصرار کردن تا سحر بمونیم اما ما خیلی خسته بودیم و منم صبح کلاس داشتم. تا رسیدیم خونه و خوابیدیم حدود دو بود. صبح سه شنبه ساعت ده کلاس زبان داشتم. خسته و نالان بیدار شدم و رفتم سرکلاس. امروز نوبت خانم جوانی به نام امی بود که یک ساعت با من کار کنه. امی اگر از من کم سن و سال تر نبود، دست کم همسنم بود. دختر بسیار زیبا و خوش اخلاقی بود و در مورد اسلام، سیاست، حجاب، علوم انسانی و... باهم گپ زدیم. بهم گفت یکی از شاگردای قبلیش اسمش نازنین بوده و متوجه شده که معنی نازنین با معنی اسم خودش در انگلیسی یکیه و به شوهرش گفته که باید اسم بچه اشون رو بذارن نازنین. وقتی بهش گفت شکل خلاصه ی نازنین در فارسی میشه nazi، شوکه شد! بهم گفت این اسم رو براش خراب کردم. گفتم بهش که نازی در فارسی معنی قشنگی داره اما متاسفانه املاش به لاتین معانی ناخوشایند زیادی به همراه دارن.

خلاصه اینکه در شتاب گریزناپذیر این روزا، احساسات خوب و بد درهم تنیده ان.


آزاده
۲۳:۴۴۱۲
ژوئن

امروز دو تا مهمون کوچولو داشتیم؛ تا حدودی ناخوانده! دیشب نگار زنگ زد که صبح باید بره سرکار و از اونجایی که احمد خیلی مریضه و نمی تونه بچه ها رو ضبط و ربط کنه، اگه ممکنه یه چند ساعتی ما از بچه ها مراقبت کنیم. با اینکه یکشنبه ها روز پر کار منه اما چاره ای نبود.

صبح محمد رفت بچه ها رو بیاره خونه، منم تند تند شروع کردم به غذا درست کردن. ناریا و ژیوان هر دو خیلی بدغذا هستن و تقریبا هیچی نمی خورن؛ اون غذاهای محدود و معدودی رو هم که می خورن یا شامل فست فود میشه یا دست پخت مامانشون. عادتای گند غذاییشون منو یاد بچگی خودم می ندازه! خلاصه اینکه از نگار پرسیده بودم چی درست کنم که بخورن گفته بود ماکارونی. منم دست به کار شدم.

حدود 11 و نیم محمد بچه ها رو آورد. من که بیشتر توی آشپزخونه بودم، بچه ها با محمد بازی کردن و کارتون دیدن، هر از گاهی هم من سری می زدم تا چک کنم آبمیوه اشون رو دارن می خورن یا نه یا اینکه ببینم چیزی لازم دارن یا نه؟ از بخت بدم موقعی که رفتم سراغ ماکارونی ها دیدم خیلی نازک تر از اندازه ی معمول اسپاگتی هستن و معلوم شد که اشتباه خریدیم. کاریش نمی شد کرد. ده دقیقه که جوشیدن، همه اشون له و لورده شدن و به هم چسبیدن. چاره ای نبود. همزمان داشتم خورشت کرفس می پختم اما مطمئن بودم بچه ها بهش لب نمی زنن. به هر بدبختی ای بود ماکارونی رو سر همش کردم و چون می دونستم بچه ها ته دیگ سیب زمینی دوست دارن، ته اش هم سیب زمینی چیدم. ماکارونی محترم واسه خودش آشی شده بود. بچه ها گشنه بودن. با اینکه می دونستم حتی اگه بهترین ماکارونی قرن رو هم درست کنم بچه ها نمی خورن، الان دیگه مطمئن شده بودم به غذا لب نخواهند زد و حدسم درست بود. با اینکه با کمک محمد جوری غذا رو کشیدیم و تزئین کردیم که توی بشقاب خیلی قشنگ و اسپاگتی طور بود، اما همون اول ژیوان گفت فقط ته دیگ رو می خورده و ناریا هم اصلا دست به قاشق و چنگال نزد چه برسه به اینکه بخواد چیزی رو امتحان کنه.

کلی اعصابم بهم ریخته بود بخصوص به این خاطر که پیش خودم فکر می کردم نگار که بچه هاش رو می شناسه باید یه فکری هم واسه غذاشون می کرد تا ما اینطور به دست و پا نیفتیم. محمد به احمد زنگ زد که راهنمایی بخواد و احمد هم گفت اینا همین جورین، خودت رو ناراحت نکن! مگه می شد؟! یادم اومد توی سفر دیده بودم ناریا فقط سیب زمینی سرخ کرده می خوره. رفتم و براشون درست کردم، خوشبختانه جواب داد و کم کم شروع کردن به خوردن. نگار خسته و خرد ساعت 2 اومد دنبالشون و رفتن.

حال خوبی ندارم. علاوه بر اینکه بی نهایت خسته شدم ، احساس می کنم مادر خوبی هم نمیشم. احتمالا از این مادرا میشم که سعی می کنن همه چیز بر مدار قانون و قاعده باشه و بچه ها در سلامت و انضباط به سر ببرن. عوضش محمد میشه پلیس خوب؛ از اون باباهایی که بچه ها از دست مادرشون بهش پناه میارن و عاشقش می شن. من دلم نمی خواد یه مادر دیوانه باشم!

خیلی خسته ام و احساس می کنم این روزه گرفتن ما چیزی به جز گشنگی کشیدن نیست. چیزهایی کمه  که این ماه رمضون رو برام تو خالی کرده. شایدم فقط کمبود خواب باشه.

آزاده
۲۳:۵۶۱۰
ژوئن

یه قانون خیلی مهم اینجا هست که میگه: مشتری حرف اول و آخر رو میزنه؛ به هر قیمتی شده راضی نگهش دار! این قانون خیلی جذاب و کاربردی به نظر می رسه که البته در بیشتر مواقع هم همینطور هست. اینکه به جای فروشنده های طلبکار یا همیشه در کمین مشتری، با یه عده آدم مودب و خوش لباس و خوش صحبت طرف باشی کم چیزی نیست اما این قانون درخشنده، چارچوب محکم و منظم خودش رو داره. هر کاری و دامنه ی تاثیر و فعالیتش اینجا یه پروتکل خاص و مشخص داره؛ اگه تو طالب چیزی باشی که در این پروتکل جا نمی گیره، مودبانه به بیرون هدایت می شی!

درسته که آدم وقتی در یکی از کشورهای جهان سوم زندگی می کنه همیشه به خودش می گه اگه جای دیگه ای بودم اینقدر محرومیت در دسترسی به اطلاعات و ابزار نداشتم اما هیچ وقت پیش خودش فکر نمی کنه که استفاده از اطلاعات و ابزار هم شرایط و ضوابط خودش رو داره.

من دو تجربه ی عجیب از برخورد با این سطح از مشتری مداری و دسترسی دارم:

اول اینکه ساعت مچی من یکی از مهمترین وسایل شخصی منه که همه جا با منه. یه عادت قدیمی که به یه روش زندگی تبدیل شده. حدود دو ماه پیش یکدفعه ساعتم از کار افتاد. حدس زدم باید باطریش تموم شده باشه. تموم شدن باطری موضوع شاقی نیست. توی فروشگاه به بخش ساعت ها مراجعه کردیم تا باطری بخریم. فروشنده نگاهی به ساعت من که کلوین کلین هست انداخت و گفت ما باطری این ساعت رو نداریم. یه کم جا خوردم اما پیش خودم گفتم لابد باید برم مغازه ی ساعت فروشی که تخصصی تره. هیچ مغازه ی مستقل ساعت فروشی ای، اونجور که ما در ایران داریم، اینجا وجود نداره. هستند مغازه هایی که یه برند خاص ساعت رو می فروشن اما کاری به ساعتای دیگه ندارن. با رفقا درمیون گذاشتم، جیل گفت هزینه ی عوض کردن باطری اینجا خیلی زیاده، بده من ساعتت رو باز کنم، باطریش رو ببر مدلش رو بخر، من برات جا می ندازم. قبول کردم. فردا اومد که من جرات نکردم پشت ساعتت رو باز کنم، حتما باید ببری نمایندگی کلوین کلین؛ هیچ کس این کار رو برات نمی کنه! از تعجب دهنم باز مونده بود. آخه چرا؟ یه همچین کار ساده ای رو هر ساعت فروش تازه کاری می تونه انجام بده، چرا همه ازش فرار می کنن؟ نمایندگی کلوین کلین خیلی از ما فاصله داره و تا امروز که فرصت نشده سری بهشون بزنیم... .

دوم اینکه حدود چند هفته بود که موبایلم مرتب هنگ می کرد و اذیت می کرد. به حامد توی ایران زنگ زدم و بعد از ارائه ی راهکارهای متفاوت که مثمر ثمر نبود، پیشنهاد داد گوشی رو ریست کنم. همین کار رو کردم که منجر به پاک شدن اطلاعات تلگرامم شد که خودش میشه یه ماجرای دیگه. دو سه روز همه چی خوب بود تا اینکه موبایلم دوباره شروع کرد به قاطی کردن، این بار به شکل حادتر. یکدفعه به شکل خود جوش روشن و خاموش می شد و بدجور بهم ریخته بود. حامد گفت باید فلشش کنم که کار من نبود. از رفقا پرسیدم کجا ببرم واسه تعمیر، همه یک صدا گفتن اینجا هزینه ی تعمیر بیشتر از هزینه ی خرید یه گوشی جدید میشه، بی خیالش شو! دلم رضا نمی داد گوشی نو رو بذارم کنار و برم یکی دیگه بخرم. توی اینترنت سرچ کردم و چند تا راه حل پیشنهادی رو امتحان کردم اما اوضاع خراب تر شد و در نهایت امروز صبح دیگه کلا گوشیم روشن نمی شد. نزدیکترین جایی که موبایل تعمیر میکنه 5 دقیقه با ماشین با ما فاصله داره. سر ظهر رفتیم و آقایی که پشت میز بود بعد از اینکه با صبر و حوصله به شرح دست و پا شکسته ی من از ماوقع گوش داد گفت که ما همه گوشی ای رو تعمیر می کنیم الا اچ تی سی! معمولا قطعات و برنامه هاش رو نداریم و باز کردنش منجر به شکسته شدن یا سوختنش میشه. گشت و شماره ی پشتیبانی اچ تی سی رو برامون پیدا کرد. 

دست از پا درازتر برگشتیم و توی ماشین زنگ زدیم به اون شماره که از پیش شماره اش معلوم بود دست کم توی نشویل نیست. خانمی که گوشی رو جواب داد، شرح ماوقع رو شنید و مشخصات و اطلاعات ما رو گرفت و گفت حالا شماره سریال موبایل رو بدین. شماره سریالمون کجا بود؟ با اسکایپ از توی ماشین زنگ زدم خونه و به مامانم گفتم بگرده روی جعبه ی موبایلم شماره سریال رو پیدا کنه و بفرسته. خواهرم بلافاصله عکس گرفت و فرستاد. دوباره زنگ زدیم. این بار یه آقایی بود که دوباره اطلاعاتمون رو گرفت و بعد از شنیدن ماوقع و گرفتن شماره سریال، دستوراتی صادر کرد که هیچ کدوم کمکی نکردن به روشن شدن گوشی بدبخت من. در نهایت هم گفت که گوشی رو باید حضوری ببینن چون نیاز به تعمیر داره و وقتی ما آدرس شعبه ی نشویلشون رو پرسیدیم در کمال خونسردی جواب داد که از اونجایی که شماره سریال در امارات ثبت شده نه در آمریکا، شرکت هیچ مسوولیتی رو در قبال این گوشی نمی پذیره و نمی تونن به ما کمکی بکنن! خداحافظ. من موندم و گوشی نازنینم که هیچ کس حاضر نیست مسوولیت تعمیرش رو قبول کنه.

قانون مداری خوبه، براساس قواعد و قوانین حرکت و عمل کردن عالیه اما همین قوانین جوری تنظیم میشن که هیچ مسوولیتی برای ارائه دهندگان خدمات ایجاد نکنن. اون فروشنده ی باطری ساعت یا این تعمیرکاران موبایل، هر سه احتمالا می تونستن مشکل من رو حل کنن اما قانون بهشون می گه شما تا جایی در قبال مشتری وظیفه دارین که کالا یا خدماتی که از شما درخواست میشه در محدوده ی چارچوب تعیین شده ی شرکت و موسسه باشه، در غیر این صورت بهتره دخالت نکنین چون عواقبش متوجه شخص شما میشه و شرکت نمی تونه مسوولیت خسارت احتمالی رو به عهده بگیره. این مشکل مشتریه، نه شما!

الان من یه ساعت فوق العاده و یه موبایل کم نظیر دارم که تنها به جرم اینکه با بقیه ی کالاهای مصرفی متفاوت هستن، محکوم به بی مصرف بودن شدن. چرخ سرمایه داری باید بچرخه! جای اینکه تعمیر کنی برو یه جدیدش رو بخر؛ هیچ کس مسوولیت تعمیر یه جنس خراب رو به عهده نمی گیره.

حالم گرفته است، نه فقط بخاطر اینکه موبایلم رو از دست دادم، بلکه بخاطر اینکه همه چیز بیش از اون اندازه ای که باید و انتظار داری پیچیده است و این روند پیچیده هیچ چیز جز بورکراسی در شکل پنهانش نیست.

آزاده
۲۳:۳۵۰۸
ژوئن
امروز اولین جلسه ی کلاس خصوصی زبان بود. کلاسا توی دبیرستانی در ریچلند پارک برگزار میشه. من چون با اتوبوس رفت و آمد می کنم خیلی زود رسیدم و چون هوا خیلی خوب بود یه کم توی پارک نشستم. همین که وارد دفتر مدرسه شدم دیدم یه خانم با حجاب روی صندلی انتظار نشسته. خانم یه سارافون و زیر سارافونی هماهنگ پوشیده بود و شالش رو هم با زیر سارافونی ست کرده بود. از شکل سرکردن شالش حدس زدم که باید ایرانی باشه اما چون بور بود یه کم مشکوک بودم. وقتی کریستال نوبت هفته ی آینده ام رو مشخص کرد، بهم گفت منتظر بشینم تا کسی که قراره این جلسه باهام کار کنه از راه برسه. کنار دختره نشستم و به انگلیسی ازش پرسیدم شما ایرانی هستین؟ جواب داد آره! برام خیلی جالب و عجیب بود که برحسب اتفاق گذرم به یه ایرانی افتاده بود، اونم اونجا و اونم اولین روز! خلاصه اینکه گفت حدود 4 هفته است که اومدن نشویل و شوهرش اینجا کار پیدا کرده. معلوم شد اهل شماله واسه همین بوره. آدرس سایت فرانک رو بهش دادم و تشویقش کردم واسه ترم دیگه حتما کلاسای اونجا رو اسم بنویسه. بنده ی خدا ازم پرسید توی کلاس فرانک می تونه دوست ایرانی هم پیدا کنه یا نه؟ بهش گفتم بیشتر روی پیدا کردن دوست از سرتاسر دنیا حساب کنه. گفتگومون خیلی طول نکشید که کریستال من رو صدا کرد. فقط رسیدم شماره تلفنم رو برای فَرانَک روی دستمال کاغذی بنویسم و بهش بدم. نمی دونم باهام تماس خواهد گرفت یا نه؟
کریستال منو به هاروی، پیرمرد مهربون و شلخته ای، معرفی کرد و تنهامون گذاشت. با هاروی شروع کردیم به از هر دری حرف زدن و در نهایت نوکی هم به کتاب زدیم اما بهم گفت انگلیسی ام واضح و قابل فهمه فقط طبیعتا در ادای بعضی از صداها مشکل دارم که کمی روی اونا کار کردیم. در مجموع فرصت خوبی برای حرف زدن و تعامل بود و امیدوارم با پیدا کردن یه معلم ثابت از این هم بهتر بشه.
بعد از یک ساعت کلاس زبان، باید حدود چهل دقیقه منتظر اتوبوس بعدی می شدم که تصمیم گرفتم جای پرسه زدن توی مغازه ها یه سر به کتابخونه ی پارک بزنم. اینجا رسم بر اینه که تو وقتی توی یکی از کتابخونه های بخشی که زندگی می کنی عضو می شی، کارت عضویتت در همه ی کتابخونه های اون بخش اعتبار داره؛ می تونی از همه اشون کتاب قرض بگیری و فرقی نمی کنه کتابی رو که امانت گرفتی به کدوم شعبه پس بدی، همه اشون یکی محسوب می شن.
ما همون ماه های اول رفتیم کتابخونه ی مرکزی نشویل که ساختمون بسیار زیبا و باعظمتی در مرکز شهره و به شکل مجانی عضو شدیم اما تا حالا فرصت سر زدن به کتابخونه ی محلمون رو پیدا نکرده بودم. کتابخونه ی کوچیک و جمع و جوری بود و تا وارد می شدی بخش کودک و نوجوانش درست سمت راست قرار داشت. یه کم بین کتابای این بخش گردش کردم و بعد هم سری به کتابای بزرگسال زدم که چون عجله داشتم چیز دندون گیر ندیدم. رو به پنجره ی بزرگی که نمایی از پارک رو قاب گرفته بود صندلی های گهواره ای گذاشته بودن تا هر کس می خواد اونجا بشینه و کتاب بخونه. اینجا ورود همه به کتابخونه ها آزاده و هیچکس ازت نمی پرسه اومدی اینجا چیکار؟ مثلا پسرکی که پشت کامپیوتر بخش جستجو نشسته بود مشغول بازی با کامپیوتر بود و هیچکس هم کاری به کارش نداشت. کتابخونه اینجا حکم حرم امن رو داره، خلاص.
محمد امروز امتحان رانندگی رو قبول شد و بالاخره یکی از ما گواهینامه دار شدیم. خانم ممتحن امروز هم بهش ایراد گرفته که خیلی با احتیاط رانندگی می کنی اما بالاخره رضایت داده که برگه ی قبولیش رو امضا کنه.
این روزها تنها چیزی که دلم می خواد خوابیدنه. کاش می شد توی خواب این همه کار رو هم انجام داد. 
آزاده
۲۲:۴۴۰۶
ژوئن

یکی از قول هایی که قبل از اومدن به اینجا به خودم داده بودم این بود که تا جایی که ممکنه کارایی رو که به هر دلیلی نمی خوام، انجام ندم و از همه مهم تر، آدمایی رو که به هر دلیلی دوست ندارم یا حضور و وجودشون منو آزار می ده حذف کنم یا کمتر ببینم. نمی گم این طرح کاملا موفقیت آمیز بوده اما به جرات می تونم بگم انجامش توی آمریکا بسیار اجرایی و عملی تر از ایرانه. هر چند مردم جنوب رفتارشون از بعضی جهات شبیه ایرانی هاست؛ مثلا اهل تعارفن، اما اخلاق آمریکایی صراحتی با خودش داره که بسیار منو مجذوب خودش می کنه. اینجا کسی با خودش تعارف نداره، می دونه چی می خواد و دقیقا همون کاری رو می کنه که می خواد. خیلی وقتا صراحت توی مملکت ما با بی ادبی و گستاخی و بی احترامی مترادف میشه اما اینجا تو بدون اینکه مرزهای ادب و احترام رو رد کنی می تونی بگی نه و خودت رو خلاص کنی. این موضوع به نظر من فقط در روحیه ی آدم ها تعبیه نشده بلکه زبان هم ظرفیت انتقال این مفاهیم و احساسات رو بیشتر داره.

این روضه رو خوندم تا بگم پیرامون تصمیم بالا، هفته ی پیش تصمیم گرفتم یه پیک نیک کوچولو واسه صبحانه ترتیب بدم اما این بار فقط عده ی محدودی از بچه ها رو که بیشتر باهاشون احساس راحتی می کنم یا حرف ها و نقاط مشترک بیشتری با هم داریم، دعوت کنم. اولش یه کم دودل بودم و برام سخت بود که به روال همیشگی خیلیا رو دعوت نکنم اما به خودم گفتم یک بار هم که شده لازم نیست همه رو راضی و خوشحال نگه داری؛ این بار نوبت خودته. این شد که فقط 6 تا از بچه ها رو دعوت کردم و امروز توی پارک مرکزی شهر ساعت نه و نیم دور هم جمع شدیم. هر کسی یه چیز مختصری واسه صبحانه درست کرده بود. من پنکیک موزی درست کرده بودم و صد البته یک فلاسک بزرگ چایی با خودم برده بودم چون می دونستم همه عاشق چایی ایرانی هستن.

حدود سه ساعت توی پارک بودیم و از هر دری حرف زدیم. سه ساعت آرام بخش و لذت بخش که مثل همیشه کمک کرد با همدیگه و البته با فرهنگ و آداب و رسوم همدیگه بیشتر آشنا بشیم بدون ترس و نگرانی از اینکه به همه خوش گذشته یا نه یا اینکه غذا کافی هست یا نکنه کسی حوصله اش سر رفته باشه. موقع برگشتن هم یانا منو با ماشین کروکش برگردوند خونه! توی اون آفتاب عالم تاب و عالم سوز لعنتی سقف ماشین رو باز گذاشته بود و کولر روشن بود. روکش صندلی ها هم که از چرم بودن و تا رسیدن کبابمون کردن. خلاصه اینکه ما هم نمردیم و سوار یه ماشین باکلاس شدیم و در سطح شهر تردد کردیم. هیچ احساس خاصی نداشت! شایدم بخاطر اینکه داشتم زنده زنده می پختم، نمی تونستم چیز دیگه ای احساس کنم.

وقت گذروند با این دوستان جدید مرتب به یادم میاره که همیشه میشه کسانی رو پیدا کرد که در شادی ها و خوشی هات شرکت کنن و شریک باشن اما پیدا کردن کسی که بتونی بی روردبایستی در کنارش یا باهاش گریه کنی سخت تر از اون چیزیه که فکر می کنی. کسی که بشه باهاش به معنای واقعی کلمه فقط «حرف زد»، درددل کرد، غیبت کرد، وقت گذروند، شب تا صبح بیدار موند و گاهی بی دلیل در کنارش گریه کرد... پیدا کردن همچین آدمی، اونم با زبونی که قلقش دستت نیست، کم سخت نیست.

 

آزاده
۲۲:۰۸۰۴
ژوئن

برگشتیم خونه! هر چقدر هم سفر خوش و راحت بگذره بازم هیچ جا خونه ی آدم نمیشه. با اینکه همسفرانمون دوست داشتن یک شب دیگه هم بمونن اما خوشبختانه (!!!) هتل بهمون اجازه ی تمدید اقامت رو نداد و ما هم تصمیم گرفتیم برگردیم. هم اکنون در حد مرگ خسته ایم اما به هر حال خونه ایم!

the land between the lakes یه پارک جنگلی در ایالت همسایه، کنتاکی، ست و کمتر از دو ساعت با نشویل فاصله داره. دیروز ظهر زدیم به راه و تا رسیدیم و اتاقا رو تحویل گرفتیم از چهار گذشته بود. بارون نم نمی می اومد و ما یه عالمه بروشور در دست داشتیم نمی دونستیم باید از کجا شروع کنیم. از اونجایی که هوا رو به تاریکی می رفت، تصمیم گرفتیم بریم به اون بخشی از پارک که منطقه ی رصد ستاره ها بود. حدود چهل دقیقه با هتل فاصله داشت. زدیم به راه. به خواب هم نمی دیدیم همچین طبیعت زیبایی منتظرمون باشه: یه جاده ی باریک که از دو طرف با یه جنگل انبوه و بی نهایت سبز احاطه شده بود و خود این جنگل هم در بین دو رود بزرگ که به موازات هم حرکت می کردن قرار داشت. چندین دریاچه و سد پیش رومون بود، پل های عظیم، قایق های باشکوه و بارون و مهی که محاصره امون کرده بودن. هر چند وقتی رسیدیم معلوم شد به دلیل شرایط جوی از رصد ستاره ها خبری نیست اما ما اصلا احساس حسرت و ناراحتی نمی کردیم. حرکت توی اون جاده ی زیبا خودش عین تفریح بود! 

تصمیم بر این گرفته شد که حالا که هوا داره تاریک میشه و بارون هم سر باز ایستادن نداره، بهتره بریم یه جایی شام بخوریم. نزدیک هتل یه رستوران ایتالیایی دیده بودیم. نگار که جهت یابیش حرف نداره جلو افتاد و به رستوران که رسیدیم دیدیم جا واسه سوزن انداختن نیست. جمعیت پشت میزها و جمعیتی که بعد از ما وارد رستوران شدن و توی صف انتظار ایستادن ما رو تشویق کرد که منتظر بمونیم. خوشبختانه زیاد طول نکشید که یه میز خالی شد. نکته ی جالب این رستوران دخترک پیشخدمتی بود که مسوول میز ما بود. وقتی احمد شراب سفارش داد، دخترک گفت من چون سنم از 21 سال کمتره از نظر قانونی اجازه ی سفارش مشروب ندارم، باید صبر کنید یکی از همکارام بیاد و ازتون سفارش بگیره! برام خیلی جالب بود که حتی با اینکه شغل این دخترک، اونم توی یه رستوران ایتالیایی، ایجاب می کرد که سفارش مشروب بگیره اما باز هم رستوران موظف بود مطابق قانون اجازه ی هر گونه دسترسی افراد زیر سنی قانونی به مشروب رو، حتی به شکل نمادین، محدود کنه.

متاسفانه من و محمد هیچکدوم تا صبح نتونستیم بخوابیم و صبح با خستگی بیدار و به بچه ها برای صبحانه ملحق شدیم. صبحانه ی هتل به مفصلی صبحانه های هتل های ایرانی نبود اما بد هم نبود. بیشتر به نون تست و برشتوک محدود می شد و البته قهوه، آبمیوه و ماست هم که جز جدایی ناپذیر صبحانه ی آمریکاییه، حضور داشت.

بعد از صبحانه متوجه شدیم باید اتاق رو تخلیه کنیم و بعد از تخلیه تصمیم گرفتیم بریم دیدن گوزن ها. وارد منطقه ی حفاظت شده شدیم. نباید از ماشین خارج می شدیم و باید با ماشین توی پارک حرکت می کردیم. هیچ خبری از هیچ موجود زنده ای در پارک نبود؛ حتی یه سنجاب! نزدیک خروجی پارک بودیم که یک دفعه یک گوزن ماده سر و کله اش پیدا شد و تصمیم گرفت به آرومی از جاده رد بشه. کمی جلوتر، دقیقا نزدیک در خروجی، سه تا گوزن نر، با شاخ های سر به فلک کشیده، مشغول خوردن صبحانه بودن و در حین جویدن، گاهی سرشون رو با کسالت و طمانینه بلند می کردن و به ما که با دیدنشون ذوق مرگ شده بودیم، با تعجب خیره می شدن!

با گوزنا خداحافظی کردیم و رفتیم سمت مزرعه ای که قرار بود زندگی مردم در سال 1850 در اون منطقه رو به نمایش بذاره. یه مزرعه ی بزرگ با خونه ها و اتاقک های چوبی که انگار همه چیز درش منجمد شده بود. حتی دو تا خانم به شیوه ی همون موقع لباس پوشیده بودن و مشغول خیاطی هم بودن. گنجه ها رو باز کردم و به سوراخ سنبه های اون خونه ی تاریک سرک کشیدم. سعی کرده بودن همه چیزی خیلی طبیعی و زنده باشه، مثلا واقعا توی یکی از اون کلبه ها از سقف گوشت آویزون بود و دودی شده بود، یا گوسفندها در رفت و آمد بودن، خوک ها داشتن غذا می خوردن و گاوهای نر بزرگ بی حوصله و سنگین تو آفتاب وایساده بودن.

موقع برگشتن نگار سر راه یک شنبه بازار نگه داشت. هر چند فقط تونستیم دو تا مغازه رو ببینیم اما خیلی هیجان انگیز بودن. از شیر مرغ تا جوون آدمیزاد توشون پیدا می شد؛ ترشی ها و شوری ها توی ظرفای خوشگل، وسایل آشپزخونه ی قدیمی، عروسکا، لباسا و هزاران خرده ریز دیگه. محمد اما رفت سروقت قهوه ها. یه عالمه شیشه ی بزرگ که توشون دونه های قهوه ی بو داده با طعم های متفاوت بود. یکی یکی در شیشه ها رو باز می کردیم و هم از بوشون مست می شدیم هم از این همه تفاوتی که بینشون وجود داشت تعجب می کردیم. بالاخره تصمیم گرفتیم قهوه با طعم وانیل رو بخریم و دادیم برامون آسیابش کردن. نگار هم واسه ژیوان و ناریا از این کلاه های دم دار پوست سمور خرید که توی کارتونا شکارچی ها سرشون می ذارن. من و محمد رفتیم مغازه ی بغلی که گنجینه ی قابل ملاحظه ای از سنگ های معدنی تراش خورده و نخورده داشت و در نهایت هم یه فرشته ی سنگی کوچولو که از آمیتس تراشیده شده بود رو برداشتیم. همون نزدیکی در رستوران شلوغ دیگه ای همبرگر خوردیم و توی پمپ بنزین آگهی قایق سواری رو دیدیم. 

تصمیم گرفتیم یه قایق ده نفره رو واسه یک ساعت برای گردش روی دریاچه اجاره کنیم. آقایی که قایق رو توی لنگرگاه اجاره می داد، نقشه رو جلومون گذاشت و توضیح داد از کدوم ور بریم و بعد هم طرز کار با قایق رو بهمون یاد داد؛ بعد... ما بودیم و یه قایق و یک ساعت وقت و دریاچه ی نقره ی بی نهایت زیبایی که روبرومون گسترده شده بود.

خیلی خسته ام، اما از این تعطیلات فشرده و ساده لذت بردم. این هفته قراره از هفته های قبلی هم شلوغ تر باشه مخصوصا که ماه رمضون در راهه. امشب باید عمیق و طولانی بخوابم.

آزاده
۲۲:۲۰۰۲
ژوئن

بالاخره امتحان آیین نامه دادم! چهارشنبه صبح زود زدیم بیرون و چون قبل هشت رسیدیم، یکی از خانم های کارمند اداره بیرون اومد و فرم ها رو بین منتظران توزیع کرد و وقتی فرم منو دید گفت لازم نیست توی صف وایسم واسه همین وقتی درا رو باز کردن بی دردسر رفتیم داخل و مدارک رو چک کردن و بهم گفتن به نظر می رسه هنوز روند تکمیل پرونده ام تموم نشده. ما گفتیم توی خونه چک کردیم و نوشته بوده پرونده به مرحله ی بعد ارجاع داده شده. اونا هم بهمون گفتن کمی صبر کنیم تا ببینن چی میشه. خلاصه بعد از ربع ساعت صدامون زدن که دوباره تست بینایی بدم و ازم عکس بگیرن و برم امتحان بدم.

اینجا می تونی انتخاب کنی که با کامپیوتر امتحان بدی یا با کاغذ و قلم. با کامپیوتر امتحان دادن خیلی راحت تر و بی دردسرتره. سی تا سواله که باید به 24 تاش جواب درست بدی. خوبی و بدی اینجوری امتحان دادن در اینه که به محضی که سوال رو جواب می دی بهت می گه که جوابت درست بوده یا نه. همین موضوع استرس آدم رو چند برابر می کنه که حالا یک دفعه عبارت درست روی صفحه به نمایش درمیاد یا غلط. روی خود سایت مرکز آموزش رانندگی حدود شصت تا سوال هست که برای آموزن گرفتن از خودت توی خونه و تمرین کردن گذاشته شده. یه تعدادی از سوالا مشابه سوالای آزمون آزمایشی بود اما یه تعداد قابل ملاحظه ایش از خود آیین نامه اومده بود که بعضیاش خیلی سخت بود؛ یا من دقیق یادم نمی اومد یا اون بخشا رو اصلا نخونده بودم. مثلا اینکه اگه کسی که 15 سالشه تخلف رانندگی ازش سربزنه تا چند سالگی نمی تونه دوباره امتحان رانندگی بده؟ نمی دونستم! اینجا بچه ها از 15 سالگی می تونن گواهی نامه بگیرن چون معمولا خونه ها و مناطق مسکونی از مراکز شهر فاصله دارن و به اتوبوس و سرویس مدرسه دسترسی ندارن واسه همین بچه ها باید خودشون برن و بیان. یا یکی از این سوالا این بود که اگه سرعتت 70 مایل بر ساعت باشه، ترمز که بگیری چقدر طول می کشه تا ماشین کامل وایسه؟ یادم بود یه نمودار توی دفترچه در مورد این موضوع وجود داشت ولی عدد دقیقش رو یادم نبود. به هر حال به هر والزاریاتی بود امتحان رو دادم و با 5 اشتباه بالاخره آیین نامه رو پاس کردم. متاسفانه تنها وقت خالی امتحان شهری هفته ی آینده سه شنبه بود که ناچار شدم واسه ساعت 11 وقت بگیرم.

محمد از خانمه پرسید می تونه همین امروز امتحان شهری بده یا نه که بهش گفتن منتظر بشینه. واسه امتحان شهری خودت باید ماشین بیاری. ممتحن اول ازت می خواد تا ماشین و چراغ ها رو روشن کنی که از سالم بودن اتومبیل مطمئن بشه بعد می برتت همون دور و بر بچرخی و ... . متاسفانه محمد رو خانم ممتحن رد کرد، چرا؟ به علت احتیاط بیش از اندازه! بهش گفته بود جاهایی که علامت ایست نداشته هم سرعتت رو کم کردی! از اون ایرادای عجیب غریب روزگاره. تو مملکت ما به علت بی احتیاطی و اینجا به دلیل احتیاط زیاد آدم رو رد می کنن. البته اینجا رعایت حد وسط شرطه نه تشویق به بی احتیاطی. به هر تقدیر سه شنبه ی آینده هر دو تامون باید بریم امتحان شهری بدیم. من که ید طولایی در رد شدن در امتحان رانندگی دارم، ببینم اینجا چیکار می کنم.

فردا داریم با اشکان و احمد و نگار و البته ژیوان و ناریا، می ریم یه منطقه ی تفریحی نزدیک نشویل. فعلا واسه یک شب اتاق گرفتیم و قراره ببینیم اگه بهمون خوش گذشت دو شب بمونیم. عمده ی سرگرمی این پارک جنگلی شکار، اسب سواری و قایق سواریه. من که به یقین اهل اولی نیستم، در مورد دومی نمی تونم نظری بدم اما بی نهایت مشتاق سومی هستم. باید رفت و دید چه خبره. البته یه سرگرمی بی خطر اون منطقه غذا دادن به حیوانات مزرعه هم هست، از جمله مارها! خدا به داد برسه.

آزاده