آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703
  • ۲۱ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۰۳ 700
  • ۱۳ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۸ 692
  • ۰۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 683
  • ۰۲ آگوست ۱۷ ، ۲۳:۴۲ 681

299

چهارشنبه, ۸ ژوئن ۲۰۱۶، ۱۱:۳۵ ب.ظ
امروز اولین جلسه ی کلاس خصوصی زبان بود. کلاسا توی دبیرستانی در ریچلند پارک برگزار میشه. من چون با اتوبوس رفت و آمد می کنم خیلی زود رسیدم و چون هوا خیلی خوب بود یه کم توی پارک نشستم. همین که وارد دفتر مدرسه شدم دیدم یه خانم با حجاب روی صندلی انتظار نشسته. خانم یه سارافون و زیر سارافونی هماهنگ پوشیده بود و شالش رو هم با زیر سارافونی ست کرده بود. از شکل سرکردن شالش حدس زدم که باید ایرانی باشه اما چون بور بود یه کم مشکوک بودم. وقتی کریستال نوبت هفته ی آینده ام رو مشخص کرد، بهم گفت منتظر بشینم تا کسی که قراره این جلسه باهام کار کنه از راه برسه. کنار دختره نشستم و به انگلیسی ازش پرسیدم شما ایرانی هستین؟ جواب داد آره! برام خیلی جالب و عجیب بود که برحسب اتفاق گذرم به یه ایرانی افتاده بود، اونم اونجا و اونم اولین روز! خلاصه اینکه گفت حدود 4 هفته است که اومدن نشویل و شوهرش اینجا کار پیدا کرده. معلوم شد اهل شماله واسه همین بوره. آدرس سایت فرانک رو بهش دادم و تشویقش کردم واسه ترم دیگه حتما کلاسای اونجا رو اسم بنویسه. بنده ی خدا ازم پرسید توی کلاس فرانک می تونه دوست ایرانی هم پیدا کنه یا نه؟ بهش گفتم بیشتر روی پیدا کردن دوست از سرتاسر دنیا حساب کنه. گفتگومون خیلی طول نکشید که کریستال من رو صدا کرد. فقط رسیدم شماره تلفنم رو برای فَرانَک روی دستمال کاغذی بنویسم و بهش بدم. نمی دونم باهام تماس خواهد گرفت یا نه؟
کریستال منو به هاروی، پیرمرد مهربون و شلخته ای، معرفی کرد و تنهامون گذاشت. با هاروی شروع کردیم به از هر دری حرف زدن و در نهایت نوکی هم به کتاب زدیم اما بهم گفت انگلیسی ام واضح و قابل فهمه فقط طبیعتا در ادای بعضی از صداها مشکل دارم که کمی روی اونا کار کردیم. در مجموع فرصت خوبی برای حرف زدن و تعامل بود و امیدوارم با پیدا کردن یه معلم ثابت از این هم بهتر بشه.
بعد از یک ساعت کلاس زبان، باید حدود چهل دقیقه منتظر اتوبوس بعدی می شدم که تصمیم گرفتم جای پرسه زدن توی مغازه ها یه سر به کتابخونه ی پارک بزنم. اینجا رسم بر اینه که تو وقتی توی یکی از کتابخونه های بخشی که زندگی می کنی عضو می شی، کارت عضویتت در همه ی کتابخونه های اون بخش اعتبار داره؛ می تونی از همه اشون کتاب قرض بگیری و فرقی نمی کنه کتابی رو که امانت گرفتی به کدوم شعبه پس بدی، همه اشون یکی محسوب می شن.
ما همون ماه های اول رفتیم کتابخونه ی مرکزی نشویل که ساختمون بسیار زیبا و باعظمتی در مرکز شهره و به شکل مجانی عضو شدیم اما تا حالا فرصت سر زدن به کتابخونه ی محلمون رو پیدا نکرده بودم. کتابخونه ی کوچیک و جمع و جوری بود و تا وارد می شدی بخش کودک و نوجوانش درست سمت راست قرار داشت. یه کم بین کتابای این بخش گردش کردم و بعد هم سری به کتابای بزرگسال زدم که چون عجله داشتم چیز دندون گیر ندیدم. رو به پنجره ی بزرگی که نمایی از پارک رو قاب گرفته بود صندلی های گهواره ای گذاشته بودن تا هر کس می خواد اونجا بشینه و کتاب بخونه. اینجا ورود همه به کتابخونه ها آزاده و هیچکس ازت نمی پرسه اومدی اینجا چیکار؟ مثلا پسرکی که پشت کامپیوتر بخش جستجو نشسته بود مشغول بازی با کامپیوتر بود و هیچکس هم کاری به کارش نداشت. کتابخونه اینجا حکم حرم امن رو داره، خلاص.
محمد امروز امتحان رانندگی رو قبول شد و بالاخره یکی از ما گواهینامه دار شدیم. خانم ممتحن امروز هم بهش ایراد گرفته که خیلی با احتیاط رانندگی می کنی اما بالاخره رضایت داده که برگه ی قبولیش رو امضا کنه.
این روزها تنها چیزی که دلم می خواد خوابیدنه. کاش می شد توی خواب این همه کار رو هم انجام داد. 
۱۶/۰۶/۰۸