آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۵ آگوست ۱۸ ، ۲۱:۳۶ 1057
  • ۱۳ آگوست ۱۸ ، ۲۳:۰۵ 1055
  • ۳۰ جولای ۱۸ ، ۲۱:۴۴ 1041
  • ۲۴ جولای ۱۸ ، ۲۳:۱۴ 1035
  • ۰۹ جولای ۱۸ ، ۲۱:۵۲ 1020
  • ۳۰ ژوئن ۱۸ ، ۲۲:۲۳ 1011
  • ۱۹ ژوئن ۱۸ ، ۲۲:۲۹ 1000
  • ۱۸ ژوئن ۱۸ ، ۲۲:۴۲ 999
  • ۱۷ ژوئن ۱۸ ، ۲۲:۱۷ 998
  • ۰۲ ژوئن ۱۸ ، ۲۱:۵۷ 983

۲۱:۳۶۱۵
آگوست

الن، خانم مسنی که با هم باشگاه کتاب زنان رو راه اندازی کردیم، بهم گفته بود که پروفسور جاج کلاس های خیلی خیلی خوبی درباره ی ادبیات برگزار می کنه که طرفدارای زیادی داره. از اونجایی که جاج توی دانشگاه مسوولیت اجرایی داره، هر ترم موظفه یک واحد رو درس بده. گویا مدتهاست که سه تا درس رو مرتبا تکرار می کنی: واحدی در مورد وردزورث، کامو و فلانری اوکانر. الن از کجا می دونست؟ یه مرکزی توی وندربیلت هست که برای افراد بالای 50 سال کلاس برگزار می کنه. در واقع همون کلاس هایی که توی دانشگاه برای دانشجوها ارائه میشه، توی این مرکز تنها به شرط سن، برای این افراد هم ارائه میشه. الن چندین بار تا حالا توی همین مرکز سر کلاس های جاج رفته بود و اصرار داشت هر طور شده من باهاش واحد بگیرم. ترم تابستون، جاج توی همین مرکز مورد نظر واحد کامو رو ارائه می کرده. الن در مورد من و علایق و تحصیلاتم یه اطلاعات مختصری به جاج داده بود. جالب تر اینکه جاج من رو از سخنرانی پارسالم توی دانشگاه بعد از اینکه از ایران برگشته بودم، یادش بود. الن سعی کرد هماهنگ کنه من ترم قبل یه جلسه برم سر کلاسش که نشد. این ترم جاج قراره فلانری اوکانر درس بده. من تا حالا چیزی از اوکانر نخوندم. یادمه وقتی ایران بودم مجموعه داستان های کوتاهش رو که نشر آموت به ترجمه ی آذر عالی پور منتشر کرده بود رو خریده بودم اما مثل خیلی از کتابای دیگه هیچ وقت فرصت خوندن پیدا نشد و ایران موند. وقتی دیدم این واحد این ترم ارائه میشه خیلی خوشحال شدم. اوکانر از معدود نویسنده های سرشناس جنوب محسوب میشه مخصوصا که زنه، سبک خیلی خاصی داره و دوستی اش با ترومن کاپوتی هم باعث شده توجه ها بیشتر بهش جلب بشه. کتابخونه ی وندربیلت اصلا یه مجموعه از کتاب ها و یادداشت های اوکانر به دست خط خودش داره. می خوام بگم دانشگاه های جنوب روی اوکانر به عنوان یه سرمایه خیلی مانور می دن. منم پیش خودم فکر کردم الان بهترین فرصته که کتاباش رو زیر نظر یه متخصص، اونم توی محیطی که اوکانر به دنیا اومده و بزرگ شده، بخونم و تحلیل کنم. به الن خبر دادم که تصمیمم چیه. گفت به جاج ایمیل میده و یادش میاره من کی هستم بعد من می تونم ایمیل بزنم و درخواست کنم برم سر کلاسش بشینم. خلاصه روز شنبه یا یکشنبه، بعد از امتحان که یه کم فکرم آزاد شد، به جاج ایمیل دادم و بعد از اینکه خودم رو معرفی کردم، اجازه خواستم تا پنج شنبه ها سر کلاسش بیام. دیروز عصر جواب داد که خیلی خوشحال میشه فقط نکته اینه که من باید فرمی رو که به ایمیل اتچ کرده پر کنم و براش بفرستم تا بتونه ثبت نامم کنه. منم خوشحال، همون دیشب فرم رو پر کردم و فرستادم و به الن هم پیام دادم که پروژه با موفقیت انجام شده. امروز که صبح زود بلند شده بودم تا محمد رو راهی جلسه ی امتحان کنم، دیدم جاج ساعت بیست دقیقه به 6 ایمیل زده که خانم نجفیان! یه نکته ای رو من یادم رفت بهتون بگم. اونم اینه که شما باید زحمت بکشید 110 دلار به حساب دانشگاه واریز کنید تا بتونید بیاید سرکلاس بشینید. ببخشیدا، اما این قانون جدیده که از این ترم قراره اعمال بشه!!! منو می گی؟ انگار سرم یهویی خورده باشه به یه جایی! 110 دلار؟ واقعا بی انصافیه یه همچین پولی. تکلیف مشخص بود؛ نمی خواستم برم سرکلاس اما مشکل اینجا بود که چطور باید به قول شقایق به جاج می گفتم که کلاس شما 110 دلار واسه من نمی ارزه. از محمد پرسیدم چی بنویسم؟ بیچاره گفت من الان مغزم به جایی قد نمی ده، بذار برم امتحان بدم، بعد یه فکری می کنیم. به الن پیام دادم و ماجرا و تصمیمم رو بهش گفتم. اونم شوکه شد. ازش پرسیدم چطور جواب جاج رو بدم که نه بهش بربخوره نه معنی اش این باشه که ما دستمون به دهنمون نمی رسه؟ الن گفت راستش رو بگو که توانایی پرداخت همچین پولی رو ندارید. بعد هم در کمال تعجب الن پیشنهاد داده بود که اگه اجازه بدی، من این پول رو از طرف تو پرداخت کنم که فرصت سر این کلاس رفتن رو از دست ندی! نمی دونستم چی بگم؟ درسته که الن از روی محبت این پیشنهاد رو داده بود، اما راستش یه کم بهم برخورد. درسته که این پول برای ما که دانشجویی ام و درآمدی نداریم زیاده اما این طور هم نیست که نتونیم از پس پرداختش بربیایم. فقط چون این کلاس ضروری نیست تصمیم گرفتیم از خیر این خرج اضافه بگذریم والا همچین دست به دهنم نیستیم شکر خدا. یه کم فکر کردم و بعد به الن جواب دادم که واقعا از لطفش ممنونم و هرگز این محبتش رو فراموش نمی کنم، اما واقعا لزومی نداره این کار رو بکنه. بیچاره فقط چند تا قلب برام فرستاد و چیزی نگفت. مشکل اصلی جاج بود و اینکه چی باید بهش می گفتیم. محمد چهار و نیم خسته و له اومد خونه. از ساعت هشت و بیست دقیقه تا سه و نیم سر جلسه بود، اونم فقط واسه یه درس. اینجا اینطوری نیست که مثل ایران همه ی درسا رو توی یه روز امتحان بدی. سه روز، سه تا امتحان جدا، از هر ساعتی که شروع کنی هفت ساعت وقت داری که برگه رو تحویل بدی. خوشبختانه محمد از امتحان تقریبا راضی بود. از اونجایی که هیچکدوممون دیشب درست و حسابی نخوابیده بودیم، تا محمد نماز خوند و دوش گرفت، من از خستگی از حال رفته بودم. بیدار که شدم ماجرا رو تعریف کردم و عاجزانه خواستم یه فکری واسه جاج بکنه. خلاصه بعد از ساعت ها فکر و مشورت، این طور به جاج ایمیل زدم که ممنونم از محبتش و من این موضوع رو بررسی می کنم و اگه تصمیم بر کلاس اومدن گرفتم، خبرش می دم. به این ترتیب نه اون بیچاره رو تحقیر کردیم نه خودمون رو کوچیک! بعضی وقتا یه مسئله ی ساده، ساعت ها زمان می بره تا بهش رسیدگی بشه.

خیلی خوب میشه اگه یه دفعه ای جاج بهم پیام بده و بگه نمی خواد پول بدی، بیا سر کلاسم؛ نه؟ 

آزاده نجفیان
۲۳:۰۵۱۳
آگوست

روز شنبه، یک قدم دیگه برای هماهنگ کردنم با محیط جدید و یه هموار کردن راه برای یه شروع تازه، برداشتم؛ امتحان تافل دادم! چرا این موضوع اینقدر مهمه در حالی که روزانه در ایران صدها نفر اقدام به این کار می کنن؟ به این خاطر که گرفتن این تصمیم سه سال طول کشید، سه سال در برابر امتحان دادن و جلو رفتن مقاومت کردم چون فکر می کردم این جایی که هستم خوبه و اینکه واقعا توان جلوتر رفتن رو ندارم. اما بالاخره به این نتیجه رسیدم که نمیشه تا قیامت صبر کرد و منتظر موند. گاهی وقتا امکان تموم کردن یه کار و بعد شروع کردن کار دیگه ای وجود نداره و باید چند تا کار رو همزمان پیش برد. این شد که یک ماه گذشته رو سرگرم درس خوندن و آماده شدن برای تافل بودم. اعتراف می کنم بعد از سه سال بستن کتاب و دفتر و امتحان ندادن، خیلی خیلی بهم سخت گذشت. در نهایت روز شنبه صبح ساعت 8 امتحان داشتم. بهمون گفته بودن باید هفت اونجا باشیم. محمد من رو رسوند و رفت. مدارکمون رو چک کردن، گشتنمون، باهامون اتمام حجت کردن و بعد یکی یکی بردنمون توی یه اتاق پارتیشن بندی شده که پر از کامپیوتر بود. به هرکس یه هدفن و یه صدا گیر دادن و خلاص. امروز که داشتم بعد از یک هفته با مامانم حرف می زدم بهش گفتم تافل از کنکور خیلی خیلی سخت تره. این حرف رو آدمی می زنه که سه تا کنکور در سه مقطع متفاوتی تحصیلی در زندگی اش داده. چرا؟ چون توی کنکور تو باید اطلاعاتی رو که خوندی بازیابی کنی اما توی بخشی از تافل تو باید از اون اطلاعات استفاده ی عملی کنی و از چند تا مهارت به شکل همزمان برای تحلیل، حرف زدن و نوشتن هم استفاده کنی. از نظر موضوع و حجم مطالب خوندنی یقینا تافل آسون تره اما از نظر توانایی هایی که باید به کار گرفته بشه تا نتیجه ی مطلوب حاصل بشه، واقعا امتحان سختیه. راستش اعتراف می کنم در خودم هیچ وقت نمی دیدم که بتونم برم امتحان تافل بدم. امتحان دادنش حتی برام از کنکور دکتری هم سخت تر بود اما بالاخره انجام دادمش. تقریبا یه ربع به هشت شروع کردم و یازده و ربع هم تمام شد. وسطش هم ده دقیقه استراحت داده بودن. از امتحان چندان راضی نیستم اما از اینکه بالاخره بر ترس و تنبلی ام غلبه کردم خیلی خوشحالم. حدود ده روز دیگه جواب میاد. باید دید نتیجه ی این یه ماه درس خوندن چی شده؟

اصل ماجرا از بعد از امتحان شروع شد. عصر خونه ی شقایق اینا شام دعوت بودیم. محمد از چهارشنبه امتحان جامعش شروع میشه واسه همینه که من مدتهاست تنهایی این ور اون ور می رم. رسیدم خونه جمجمه ام از فشار گوشی صدا گیر داشت منفجر می شد. مسکن خوردم و چند ساعتی خوابیدم و بعد بلند شدم و حاضر شدم واسه مهمونی. یک ساعت رانندگی و بعد هم دیدار دوستان. شقایق خیلی تدارک دیده بود و خیلی خیلی هم خوش گذشت تا جایی که مهمونی تا ساعت 2 نصف شب طول کشید. من شب رو موندم اونجا به چند دلیل. اول اینکه مسلما از شدت خستگی نصف شب نمی تونستم یک ساعت تا خونه رانندگی کنم. دوم اینکه یه خانواده ی ایرانی جدید اومدن که ساکن مورفیس برو شدن و هم دانشگاهی شقایق اینا. با هم قرار گذاشته بودیم که یکشنبه صبح برم ببینمشون و توی خرید کمکشون کنم. این شد که ما تا جمع و جور کردیم و خوابیدیم حدود سه بود. نه صبح هم با بدبختی بیدار شدیم چون ده با دوستان جدید قرار داشتیم. خلاصه اینکه خسته و له رفتیم سراغ اونا که واسه یه هفته مهمانسرای دانشگاه رو اجاره کردن. مرد خانواده فوق لیسانس قبول شده واسه همین اومدن آمریکا. یه پسر ده ساله هم دارن. با خانوم خانواده و شقایق سه تایی رفتیم و خریدای خونه رو انجام دادیم. حدود ساعت 5 بعدازظهر رسوندیمش مهمانسرا و برگشتیم خونه ی شقایق اینا. من یه حالی بودم که از کمر داشتم نصف می شدم! ده دقیقه دراز کشیدم، بیست دقیقه طول کشید تا تونستم دوباره سر پا بشم! حدود شش و ربع با یه کیسه ی پر از غذا، از اونجا زدم بیرون و تقریبا هفت خونه بودم. به معنای واقعی کلمه داشتم از خستگی می مردم. محمد امروز باید صبح زود می رفت مراسم معارفه توی یه کالجی یک ساعتی نشویل. من فقط صبح چشمم رو باز کردم و دو بار بهش گفتم شارژرش یادش نره که آخرم یادش رفت! بعد تا 12 ظهر خوابیده بودم. در حالی که از گشنگی داشتم می مردم پا شدم صبحانه خوردم، یک ساعتی با مامانم حرف زدم، بعد دوباره برگشتم توی رختخواب و تا ساعت بیست دقیقه به چهار که محمد زنگ زد که خبر بده داره برمی گرده خونه، خواب بودم. تازه اون موقع با سلام و صلوات بیدار شدم که یه کم خونه رو مرتب کنم محمد بیچاره میاد، سکته نکنه. خلاصه اینکه این آخر هفته اینقدر شلوغ و خسته کننده بود که به نزدیک به 24 ساعت خواب نیاز داشت تا خستگی اش در بره.

 تابستون داره تموم میشه. محمد این هفته و هفته ی آینده امتحان جامع داره و از چهارشنبه هم که کلاسای دانشگاهش شروع میشه. روزهای شلوغ و پر کاری در پیشه که از فردا شروع میشن. راستش خوشحالم که تقریبا تمام امروز رو خوابیده بودم و الان هم با اشتیاق دوباره دارم میرم بالشتم رو بغل کنم. باید واسه روزهای پیش رو انرژی بیشتری ذخیره کرد.

آزاده نجفیان
۲۱:۴۴۳۰
جولای

یادم میاد دور و بر همون موقعی که می خواستم برم ایران و بعد از اون ماجراها، تیتر اول همه ی خبرها دخترکی از پناهجوها بود که وقتی قایقشون وسط دریا در حال غرق شدن بود، نزدیک به سی کیلومتر رو تا ساحل شنا کرده بود تا جون خودش و همراهانش رو نجات بده! برای من باورنکردنی بود. چطور همچین چیزی ممکن بود؟ نه فقط به خاطر مسافتی که دخترک شنا کرده بود، بلکه بخاطر این حجم از امیدواری و میل به زندگی! چقدر اشتیاق زندگی باید در آدم قوی باشه که وسط دریا، تنها و بی کس، بدون داشتن هیچی، کیلومترها شنا کنه تا خودش رو نجات بده؟ این میل به زندگی، این امیدواری کشنده، از کجا میاد؟ اون روزها من توی اقیانوسی از ناامیدی شناور بودم. نه نجات پیدا می کردم نه غرق می شدم که خلاص بشم. خبر شجاعت این دخترک باعث شد تا مغز استخونم ازش متنفر بشم! مرتب از خودم می پرسیدم: آخه این احمق به چی زندگی این طور دو دستی چنگ زده؟ این دخترک نه خونه و سرزمینی پشت سرش داره و نه آینده ی مطمئنی پیش روش، پس چرا مثل صدها نفر دیگه به غرق شدن رضایت نداده تا از این همه ترس و رنج خلاص بشه؟ چرا؟ راستش هنوز که هنوزه برای این سوالا جوابی پیدا نکردم. بارها خودم رو جای دخترک سوری گذاشتم و عجیب تر اینکه در بیشتر مواقع بدون هیچ تلاشی تصمیم گرفتم غرق بشم! پیش خودم فکر می کنم اگه من توی اون قایق در حال غرق بودم، نه تنها هیچ تلاشی برای نجات نمی کردم، بلکه شروع می کردم به داد و فریاد و فحش و پرخاشگری بلکه از شدت ترسم کم بشه. مطمئنم خیلی ها توی اون شرایط، درست قبل از غرق شدن، کارای مشابهی کردن. اما یه عده ای هستن، یه عده ی انگشت شماری، که حتی وقتی چیزی برای از دست دادن هم ندارن، دست از امیدوار بودن و تلاش کردن برنمی دارن. این آدمای لعنتی، این احمقای مهربون شجاع، این آدمان که قایق زندگی رو در هر شرایطی از هر طوفانی گذر می دن. همین آدمان که با قلب تپنده و امیدوارشون، ما رو هم در سایه ی عظیم میلشون به زندگی، نجات می دن. پیش خودم فکر می کنم اگه من توی همچین قایقی، وسط ناکجاآباد، گیر بیفتم، این بار خفه خون می گیرم. این بار ساکت می شم و زهر ترس و ناامیدی رو همه جا پخش نمی کنم. چرا؟ به احترام اون معدود آدم های امیدواری که به خودشون قول دادن هرگز تسلیم نشن. هنوز هم فکر می کنم به احتمال نود و نه درصد من در نهایت غرق خواهم شد اما به احترام اون یک درصد، به احترام زندگی، به احترام امید، این بار در سکوت تحمل خواهم کرد. شاید نجات پیدا کنم، کی می دونه؟

آزاده نجفیان
۲۳:۱۴۲۴
جولای

بیرون فست فودی ایستادیم. همه شام خوردن. هوا به طرز عجیب و معرکه ای عالیه. داخل رستوران خیلی پر سر و صدا بود و بیش از اندازه سرد، واسه همین زودتر زدیم بیرون و نشد اونقدر که می خوایم حرف بزنیم. نزدیک ماشینامون وایسادیم در حالی که صف درازی از ماشین پشت سرمونه که وایسادن تا نوبتشون بشه و از توی ماشین، بدون اینکه مجبور باشن پیاده بشن، غذا سفارش بدن، بگیرن و برن. پارکینگم شلوغه و صدای خانمی که از توی بلندگو سفارش می گیره روی اعصابه اما بهتر از داخل رستورانه. یه دفعه نمی دونم چی میشه که حرف می کشه به بچگی هامون. به جز یکی، همه متولد دهه ی شصتیم. حرف صف نون و شیر میشه. نونوایی هایی که فقط سه بار پخت می کردن و همیشه شلوغ بودن؛ شیرهای شیشه ای که یه روز درمیون می اومدن و هر خانواده سهمیه اش دو تا شیشه بود. از گرون بودن عجیب موز و کشف میوه ی عجیبی به اسم کیوی. من می گم یادمه تنها پنیری که اون موقع دوست داشتم پنیر سفیدی بود که جعبه اش دو رنگ سفید و قرمز بود و بهش می گفتن پنیر دانمارکی. کوپن داشت و سهمیه بندی بود. بزرگترین ترس بچگی من این بود که یه روز دیگه این پنیر نباشه!!! بلند بلند می خندیم، به خودمون، خاطراتمون، به روزگارمون. باورمون نمیشه ما یه زمانی این چیزها رو زندگی کردیم. من می گم: بچه ها! هیچ کدوم از این آدمایی که توی این ماشینا نشستن، نه تنها حرف ما رو نمی فهمن، بلکه باور نخواهند کرد که اصلا همچین شرایطی کمتر از 20 سال پیش وجود داشته. یکی در جوابم می گه: نه تنها باور نمی کنن، تازه الان تو دلشون دارن می گن این دیوونه ها کی ان که توی پارکینگ وایسادن و دارن بلند بلند می خندن؟ همه موافق ان. انگار ما غریبه هایی هستیم که یکدفعه از یه دنیای دیگه پرت شدیم توی پارکینگ اون فست فود و حالا داریم با زبون خارجی امون خاطراتمون رو از یه دنیای ناشناخته مرور می کنیم. ما کی و چطور این همه راه رو اومدیم؟! کدوم تونل زمان یا حفره ی فضایی ای ما رو از اون زمان نزدیکِ دورِ ناشناخته گذر داده...؟! 

آزاده نجفیان
۲۱:۵۲۰۹
جولای

هفته ای که بر ما گذشت، یک هفته نبود بلکه حداقل ده روز بود؛ از بس که اتفاقات مختلف پشت سر هم افتاد. اول اینکه کولر ماشینمون اونقدری که ازش انتظار می رفت حتی ولرم هم نمی کرد چه برسه به خنک کردن. این شد که پنج شنبه ی پیش محمد از تعمیرگاه وقت گرفته بود که بره نشونش بده. از طرفی تا آخر این ماه باید پلاک ماشین رو تمدید کنیم و دوباره چراغ چک ماشین روشنه (اگه قضیه ی چراغ چک ماشین و ماجراهای پارسال ما رو باهاش یادتون رفته، توصیه می کنم به مطلب سال قبل مراجعه بفرمایید) و باید تعمیرکار هر جور شده خاموشش می کرد والا توی معاینه ی فنی رد می شدیم. خلاصه، محمد بعد از یک ساعت نشستن توی تعمیرگاه زنگ زد که اول گفتن این حداکثر کاریه که از این کولر برمیاد و دیگه نمی تونیم کاری کنیم خنک تر از این کنه!!! دوم اینکه علت روشن شدن چراغ چک اینه که یه قطعه ای توی ماشین باید هر چه زودتر تعویض بشه که خرجش می شه 700 دلار! ما رو می گی؟ سکته کردیم! جدا از میزان پس انداز و حقوقمون که توی تابستون یک سوم میشه، کلا قیمت ماشین ما الان 500 دلار هم نیست چه برسه به اینکه بخوایم در جا یه همچین پولی هم خرجش کنیم. رسما آفتاب خرج لحیم کردن بودن. محمد پیشنهاد داد ببر ماشین رو نمایندگی تویوتا ببینه اونا نظرشون چیه و آیا ماشین رو از ما برمی دارن با یه قیمت مناسبی یا نه که بتونیم بگردیم دنبال یه ماشین دیگه. نمایندگی محترم اول گفته بود که فقط 120 دلار میگیره فقط ماشین رو چک کنه! بعدم آب پاکی رو بدجور روی دست ما ریختن که اصلا ماشین شما اوراقی بوده و بهتون انداختن!!! سال 2012 اوراق شده. ما ماشین اوراقی از کسی نمی خریم. ما دو تا دهنمون از تعجب باز مونده بود. مطمئن بودیم آیدوگانی که ما ماشین رو ازش خریدیم از این موضوع بی خبر بوده و احتمالا اول به اون انداختن. ما هم که از رفیق داشتیم ماشین رو زیر قیمت می خریدیم اصلا مدارکش رو چک نکرده بودیم. این شد که ما موندیم و یه ماشینی که نمیشه پلاکش رو تمدید کرد و نمیشه هم فروختش تا از شرش راحت شد. با مشورت هایی که کردیم به این نتیجه رسیدیم که باید هر چه سریع تر یه ماشین دیگه بخریم. بدترین زمان بندی ممکن بود برای ما از نظر مالی اما چاره ای نبود. بدون ماشین که توی آمریکا نمیشه کاری کرد. اشکان و پوریا به داد رسیدن و با توجه به وقت محدود محمد، همکاری کردن و بعد از کلی گشتن و این ور اون ور رفتن، بالاخره تونستن یه ماشین مناسب پیدا کنن و خلاص. این شد که ما ظرف دو روز مجبور به خریدن ماشین جدید شدیم در حالی که ماشین قدیمی هنوز توی محوطه پارکه و منتظر اوراق شدنه.

ماجرای دومی که پیش اومد این بود که جمعی از دوستان ایرانی امون تصمیم گرفته بودن آخر هفته یه سفر یه روز برن هانتسویل، آلاباما. از اونجایی که محمد بهشون سپرده بود هر جا خواستن برن من رو هم با خودشون ببرن تا این تابستونی پاسوز محمد نشم، به منم خبر دادن که اگه می خوای می تونی باهامون بیای. من با وجود اینکه کلی درس و کار داشتم، با کله پذیرفتم! این ماجرا درست صبح شنبه ای اتفاق افتاد که محمد رفته بود سر معامله ی ماشین. صبح زود منو رسوند خونه ی زهرا اینا و خودشون رفتن. برنامه این بود بریم اول بریم موزه ی هوا فضا و بعد هم بریم یه پارک جنگلی. تا اونجا کلا یک ساعت و نیم راه بود. آلاباما یکی از مراکز ساخت راکت و موشک های فضایی در آمریکاست. از همون ورودی ایالت راکت فضایی گذاشتن تا خود موزه. موزه ی خیلی بزرگی بود که علاوه بر اینکه سفینه های فضایی قبلی رو داشت، شرایط زندگی فضانوردها رو هم بازسازی کرده بود و می شد اطلاعات خیلی جالبی در مورد شکل زندگی در فضا و تاریخچه ی فضانوردی در آمریکا به دست آورد. اگه می خواستیم همه ی موزه رو جز به جز ببینیم یه روز کامل وقت می خواست که ما نداشتیم. من دلم می خواست دو تا از دستگاه های شبیه سازی سرعت و جاذبه رو امتحان کنم که اولی رو به خاطر کمر درد و دومی رو به خاطر ترس نذاشتن و نتونستم استفاده کنم. جالب ترین بخش موزه برام فضاپیمایی بود که از ماه برگشته بود و سنگی که با خودش از اونجا آورده بود. دیدن داخل سفینه ها و نحوه ی غذا خوردن و دستشویی رفتن فضانوردها هم بامزه بود.

بعد از موزه زهرا یه رستوران محلی پیدا کرده بود که رفتیم اونجا غذا خوردیم. توی جنوب همه چی رو سوخاری می کنن. اصلا مشهورترین غذای نشویل مرغ سوخاریه. جالب تر اینکه توی این رستوران محلی، خیارشور و فلفل سبز رو هم سوخاری کرده بودن! مزه اشون واقعا عجیب و بامزه بود.

بعد رفتیم سمت پارک جنگلی. این طور بود که باید با ماشین می رفتیم داخل و از بین حیوونا رد می شدیم. اجازه داشتیم بهشون از غذایی که دم در بهمون داده بودن هم بدیم. تجربه ی خیلی جالبی بود. مخصوصا که من بار اولم بود زرافه و گورخر می دیدم. یه لاکپشت 108 ساله هم اونجا بود که بی نهایت بزرگ بود. عجیب تر اینکه لاک پشت های بزرگتر نه تنها کند و یواش نبودن، بلکه تقریبا دنبالت برای گرفتن کاهو می دویدن که یه کم ترسناکشون کرده بود. یه دفعه برمی گشتی می دیدی سه تا لاکپشت گنده دارن از پشت سر بهت نزدیک می شن...! قشنگ ترین و تاثیرگذارترین بخش پارک، تنه ی درخت سکویایی بود که 2717 سال قدمت داشت. روی درخت نوشته بودن که مثلا وقتی این درخت این اندازه بوده، حضرت مسیح متولد شده، یا جنگ ایران و یونان اتفاق افتاده، یا ارسطو مرده یا جنگ جهانی دوم اتفاق افتاده... همینطور تا سال 1952 که درخت رو قطع کرده بودن. انگار همه ی تاریخ بشریت رو می تونستی به چشم ببینی که چقدر حقیر و کوچیکه، اندازه ی تنه ی یه درخت عظیم الجثه. به این فکر می کردم که این درخت چه چیزایی در طول زندگی اش دیده، چه جنگ ها و صلح هایی! سفر خیلی خوبی بود به من افزود.

خوشبختانه هفته ی قبل به خوبی و خوشی تمام شد هر چند کلی فکر و نگرانی و تجربه و دلهره با خودش داشت. فردا باید برم موزه. قراره عکسم رو توی سایت موزه به عنوان یکی از داوطلبان شاخص بزنن با چند خط از من. فردا قراره ازم عکس پروفشنال بگیرن واسه سایت! اینم واسه خودش ماجراییه.

آزاده نجفیان
۲۲:۲۳۳۰
ژوئن

امروز صبح به مهمونی Baby Shower یکی از هم دانشگاهی های محمد، زاک، دعوت بودیم. من برای بچه یه پتوی سه تیکه ی سفید خریده بودم که یه خرگوش کوچولو بهشون وصل بود. مهمونی صبح ساعت ده و نیم صبح بود. این اولین باری بود که در این مدل مهمونی آمریکایی شرکت می کردم اونم با محمد والا توی این سه سال به اندازه ی کافی دوستان بین المللی امون مشغول تولید فرزند بودن که همچین مهمونی ای برای من دست کم تازگی نداشته باشه. خلاصه مهمونی رو توی خونه ی یک دوست گرفته بودن، اون چه خونه ای! متاسفانه بخش اصلی مهمونی توی حیاط برگزار می شد. توی این هوای گرم و مرطوب نشویل امکان نداشت خبر بدتری به من بدن. خانم صاحبخونه که خودش طراح و تولید کننده ی لباس های الیاف پشم و کتانه، میز بسیار باسلیقه ای که از میوه و شیرینی و لیموناد چیده بود تا قدرت تحمل آدم ها بالا بره. چند تا نی نی خوشگل هم اونجا می پلکیدن که باعث شدن حواس من از گرما کمی پرت بشه. تقریبا تا ساعت 12 توی حیاط بودیم تا بالاخره صابخونه تصمیم گرفت بیرون داخل و کادوها رو باز کنیم.

از اونجایی که ایمیل دعوتنامه برای محمد اومده بود، محمد ندیده بود که این دوستان عزیز فهرستی از لوازمی که نیاز دارن رو به همراه قیمت و فروشگاهی که میشه تهیه اش کرد هم، ضمیمه کردن. واسه همین من خیلی ریلکس رفته بودن با سلیقه ی خودم و وسع جیبمون کادو خریده بودم. امروز صبح که ایمیل رو واسه آدرس چک کرد، دیدم ای داد بیداد! زشت شد که! جالب تر اینکه چیزایی که توی لیست بود رو اصلا ما نمی تونستیم بخریم اینقدر که تخصصی و اینقدر که گرون بودن. خلاصه اینکه من خیلی معذب شدم از اینکه حالا ما میریم و جلوی بقیه ضایع می شیم. اما خوشبختانه وقتی نوبت باز کردن کادوها رسید، دیدم گویا فقط یک نفر از اون لیست خرید کرده و بقیه هر چی به نظرشون لازم می رسیده یا دوست داشتن بچه داشته باشه رو خریده بودن. آخر مراسم هم مادر زاک از همه خواست تا دعا کنن. بعضی وقتا اینقدر این آمریکایی ها مذهبی هستن که دهن من از تعجب باز می مونه! همه سراشون رو انداختن پایین و اول مامان زاک برای پسر و عروس و نوه اش، مارگو، دعا کرد، بعد چند دقیقه ای همه با چشم بسته و سرهای پایین صبر کرد، اونوقت دو سه نفر دیگه هم به نوبت دعاهای خودشون رو و آرزوهای خیرشون رو به زبون آوردن. خلاصه خیلی قشنگ و شگفت انگیز بود. تقریبا دوازده و نیم بود که از اونجا زدیم بیرون در حالی که من از گرما آب شده بودم. مثل همیشه تجربه ی قشنگی بود و از اون مهم تر، صمیمی اتی که این آدم ها در برخورد با ما داشتن خیلی به دلم نشست. امیدوارم این دختر کوچولو با خودش اتفاقای خوبی رو به این دنیا بیاره.

آزاده نجفیان
۲۲:۲۹۱۹
ژوئن

طبق محاسبات من، که یقینا بدون خطا نیست، امروز هزارمین روزیه که ما در آمریکا زندگی می کنیم. هزار علاوه بر اینکه یک عدده، نمادی از کثرت هم هست. احتمالش زیاده که همونطور که محمد می گه هزار و چندین روز از اون زمان گذشته باشه اما عدد دقیقش مهم نیست، مهم اینه که زمان زیادی از اون روز گذشته. نمی گم این هزار روز مثل یه چشم به هم زدن گذشت، چون واقعا این طور نبود؛ اما زود گذشت. هنوز باور این عدد برام سخته. هیچ دو روزی اش نبود که مثل هم باشه. لحظاتی رو تجربه کردیم که به خواب هم نمی دیدیم. اتفاقاتی برامون افتاد که قابل تصور هم نبود. امروز که داشتم برمی گشتم خونه پیش خودم فکر می کردم من هزاران بار با اون دختری که هزار روز پیش وارد خاک آمریکا شد، فرق دارم. کی فکرش رو می کردم که یه روزی برسه تنهایی توی جاده رانندگی کنم یا توی یه کشور دیگه از پس یه زندگی جدید بربیام و گلیم خودم رو از آب بیرون بکشم؟ هر روز این هزار روز من رو به سمت آدم دیگه ای که می خواستم باشم اما امکان این تحول برام نبود، پیش برد. باورش برام سخته که یکی از سخت ترین تجربه هایی رو که آدمی زادی در طول زندگی اش ممکنه داشته باشه، پشت سر گذاشتم و هنوز آروم آروم رو به جلو می رم. مهاجرت ریاضتی بود که پوست و گوشت ما رو ریخت اما برای دویدن چابکمون کرد. هنوز دلم عمیق و بلند برای شیراز می زنه. هنوز وقتی نیست که چیز خوشمزه ای بخورم یا جای زیبایی برم و یاد خانواده ام نیفتم. هنوز مهمونی ای یا دورهمی ای نیست که ته دلم آه نکشم که کاش رفقام هم بودن و شونه به شونه همراهی ام می کردن. نمی دونم توی این هزار روز چند بار حمام کردم اما خدا رو گواه می گیرم که هر باری که آب رو باز کردم و بستم ته دلم دعا کردم خدا خشکسالی رو از سرزمین من دور کنه و بارون رحمتش رو ازمون دریغ نکنه. مهاجرت آدم رو دو پاره که نه، تیکه پاره می کنه اما تحمل زندگی آدم رو بالا می بره، آدم رو با خود واقعی اش و توانایی های اصلی اش آشنا می کنه و بهت یاد می ده باید قدردان چه چیزهایی باشی. بعد از هزار روز، قلبم دیگه فقط توی شیراز و ایران نیست؛ یه تیکه اش توی چین می طپه، یه بخشش توی بوستون، یه تیکه اش توی ژاپن، یه تیکه ی دیگه اش توی ورشو و مادرید... مهاجرت حتی دل آدم رو هم بزرگ می کنه. این هزار روز قدر یک عمر به من گذشت. به معنای واقعی کلمه پیر شدم. سختی هاش با هیچ سختی دیگه ای که در طول عمرم تجربه کرده بودم برابری نمی کنه اما نتیجه ی این هزاره هم با هیچ چیز دیگه ای که توی زندگی ام به دست آوردم برابری نمی کنه. راه طولانی ای در پیشه و فقط خدا می دونه که همه اش سربالایی خواهد بود. فقط باید توکل کرد و زیر لب خوند: صبور باش و تنها و سر به زیر و سخت...

آزاده نجفیان
۲۲:۴۲۱۸
ژوئن

امروز فیلم «توران خانم» رو دیدم. فیلم رو رخشان بنی اعتماد ساخته و فقط اکران اینترنتی میشه. قرار بود فقط دو روز نمایش داده بشه اما خوشبختانه تا چهارشنبه شب تمدید شده. برخلاف تصور، قیمت بلیط خیلی منصفانه است، 10 تومن و همه ی درآمد حاصل از نمایش فیلم هم به شورای کتاب کودک تعلق خواهد گرفت.

توران خانم رو می شناختم. توران خانم رو سال 83 از نزدیک توی شورای کتاب کودک دیده بودم؛ با همون روسری سبز راه راهی که توی فیلم سرشه. کار کردن با شورای کتاب کودک و توران خانم من رو به وادی ادبیات کودک کشوند هر چند هیچ وقت توفیق این همکاری دست نداد. توران میرهادی همیشه برای من یه اسطوره بود، چه به عنوان یک انسان والا و چه به عنوان یک زن توانمند و نابغه. می دونستم که زندگی خیلی سختی داشته و این سختی ها رو تبدیل به آرامش برای دیگران کرده اما امروز با دیدن این فیلم به یه نکته ی جدیدی هم پی بردم. همه ی آدم ها برای پیشرفت به دو عنصر اساسی احتیاج دارن: تربیت و آموزش مناسب و حمایت. توران خانم اهل یه خانواده ی فرهنگی بود و تحصیلات قوی ای داشت. همین تحصیلات چشمش رو به مشکلات باز کرد و راه پیش پاش گذاشت تا موانع رو از سر راه دیگران برداره. مهمتر از اون، توران خانم همیشه حمایت کسانی رو که دوستش داشتن و دوستشون داشت رو داشت. در سرتاسر فیلم بارها اشاره می کنه که همسر دومش از لحظه ای که هم رو دیدن تا روزی که زنده بوده، کمکش کرده. به این فکر می کنم که گاهی حمایت و باور اطرافیانمون می تونه اینقدر نیرومند باشه که جای آموزش رو هم بگیره؛ مخصوصا اگه توی یه جامعه ی مردسالار زن باشی. اگه توران خانم حمایت شوهرش رو نداشت، هرگز می تونست در کنار مادر بودن، یه فعال اجتماعی و تربیتی هم باشه؟ اگه توران خانم به جای یه همراه، یه مرد غرغرو توی خونه داشت که مرتب بهش سرکوفت می زد که کار زن نگه داری از بچه های خودشه نه تربیت بچه های مردم، هرگز می تونست یه معلم تاثیر گذار باشه؟ بعید می دونم! خدا رو صد هزار مرتبه شکر که شوهر توران خانم آدم خوبی بود والا چه بلایی سر ادبیات کودک این مملکت می اومد؟

«توران خانم» فیلم خوبی بود هر چند می تونست خیلی خیلی بهتر باشه. بزرگترین ایراد فیلم به نظر من این بود که اونقدری که باید و شاید به شکل مستند در مورد فعالیت های توران میرهادی حرف زده نشد و بیشتر تصویری از آخرین سالهای زندگی اش بود و تعریف و تمجید اطرافیان. در واقع فیلم برای اونایی که توران میرهادی رو نمی شناسن و با فعالیتاش آشنا نیستن متاسفانه چندان جذابیتی نداره. از طرف دیگه آدم هایی که توی فیلم میان و میرن یا در مورد توران خانم حرف می زنن اصلا معرفی نمی شن در صورتی که حداقل باید زیرنویس می شد این آدم ها کی هستن و چه نسبتی باهاش دارن. به هر حال در همین اندازه هم خیرالموجودینه. انشاالله در سال های دیگه فیلم ها و آثار بهتری در مورد ایشون تولید خواهد شد.

راستش سرتاسر فیلم رو گریه کردم. من هیچ وقت برای مرگ توران خانم اشک نریختم هر چند عمیقا متاثر شدم. توران خانم اول فیلم یه جمله ای میگه که قلب آدم رو مچاله می کنه، جمله ای که زندگی و هدفش رو میشه درش خلاصه کرد و درس بزرگیه برای همه ی اونایی که آرزوهای بزرگی در سر دارن. توران خانم از قول مادرش میگه: «غم های بزرگ رو به کارهای بزرگ تبدیل کن!» و توران خانم سرتاسر زندگی اش همین کار رو کرد... .

آزاده نجفیان
۲۲:۱۷۱۷
ژوئن
ماه رمضون تموم شده، اسباب کشی هم تموم شده، مهمون داری هم تموم شده. از فردا تابستون واقعی من با یه عالمه کار و برنامه شروع میشه. ماه رمضون امسال بعد از نزدیک به بیست سال روزه داری، سخت ترین ماه رمضونی بود که تجربه کردم. از اسباب کشی و مهمونداری که بگذریم، روزهای باقی مونده اش رو اکثر مریض بودم؛ ضعف شدید و حالت تهوع. طوری که هی مجبور بودم وسطش یکی دو روزی رو به خودم استراحت بدم تا دوباره بتونم روزه بگیرم. بدنم به طرز عجیبی ناتوان شده بود. سالهای گذشته ماه رمضون زمانی بود که می شد تا دلم می خواد بی دغدغه کتاب بخونم اما امسال بیشتر ساعت های روز رو از ضعف و خستگی از حال می رفتم و دم افطار به زور محمد بیدار می شدم اونم در حالی که به سختی می تونستم چیزی بخورم.
اسباب کشی هم که خوشبختانه به خیر و خوشی به نتیجه رسید و نه تنها جاگیر شدیم بلکه تا حالا دو تا مهمونی مفصل هم در حد و ظرفیت این خونه ی کوچولو برگزار کردیم. درسته که توی خونه ی کوچیک تا یه قدم برمی داری سر از آشپزخونه یا اتاق درمیاری اما بزرگترین حسنش هم همین کوچیک بودنشه! راحت به هم می ریزه اما راحتم جمع و جور و تمیز میشه. یکی از کادوهای فوق العاده ای که به مناسبت این خونه گرفتم سه تا کوسن خوشگل بوده با طرح نقاشی های ونگوگ که پروشات برام خریده. خیلی حال کردم که هم سلیقه ام رو اینقدر خوب می دونسته و هم نیازهای این خونه ی جدید رو.
این دو روز آخر هفته خستگی همه چیز رو در کردم که انشاالله، بی حرف پیش، فردا برگردم سر کار و زندگی. هوا خیلی گرمه. رطوبت بعضی روزا تا صد درصد می رسه. بعدازظهرا چنان بارونی میاد که فکر می کنی الانه که درخت پشت پنجره کنده بشه و بیفته توی بالکن. با اینکه به رسم همه ی تابستون های زندگی ام، لحظه شماری می کنم که این فصل تموم بشه اما ته دلم دوست دارم کمی بیشتر این بار طول می کشه. امسال تابستون برای من خیلی سرنوشت سازه. کارهایی باید تموم بشن و کارهای مهم دیگه ای رو باید شروع کنم. پس برعکس همیشه این بار باید بگم: سلام بر تابستان!
آزاده نجفیان
۲۱:۵۷۰۲
ژوئن

از آخرین باری که این وبلاگ رو به روز کردم تا امروز، زندگی ما تقریبا 180 درجه تغییر کرده! نمی تونم از جزئیات اتفاقاتی که توی این 20 روز افتادن بنویسم چون مثنوی هفت من کاغذ میشه اما به سر خط اخبار اشاره می کنم.

از اونجایی که پوریا باید برای یه مدرسه ی تابستانی دو هفته می رفت آیوا، قرار بر این شد که شقایق بیاد و پیش ما بمونه. اومدن شقایق هم که مصادف شده بود با روزهای اول ماه مبارک. از طرفی ما قرار بود اول جون خونه ی جدید رو تحویل بگیرم و کم کم اسباب کشی کنیم. همه چی داشت به خوبی و خوشی پیش می رفت تا اینکه دوشنبه ی هفته ی پیش که با شقایق رفته بودیم دیدن خدیجه و هانا وقتی حدود ساعت هفت عصر رسیدیم خونه محمد گفت که خبر مهمی داره. محمد گفت ریچارد باهاش تماس گرفته که روز پنج شنبه قراره با زن و بچه اش بیان نشویل و چند روزی بمونن چون عروسی دعوتن!!! منو می گی؟ سکته کردم! ما آروم آروم شروع کرده بودیم به بسته بندی وسایل به این امید که تازه فردا، بله فردا سوم جون، تازه اسباب کشی کنیم اونوقت با شرایط تازه پیش اومده ما باید چهارشنبه خونه رو تخلیه می کردیم در حالی که نه هنوز آماده بودیم و نه حتی خونه ی جدید رو تحویل گرفته بودیم! محمد به صابخونه ی جدید زنگ زده بود. خوشبختانه خانم فهیمی بود و گفته بود تعمیرات خونه تموم شده، فقط مونده شستن موکت که اونم صبح سه شنبه قراره انجام بشه و ما می تونیم چهارشنبه وسایلمون رو ببریم. با این اوصاف، ما کمتر از دو روز وقت داشتیم تا همه ی وسایل رو جمع و جور کنیم. خدا رحم کرد که شقایق بود، والا من به تنهایی از پسش برنمی اومدم. با هر بدبختی ای بود شروع کردیم به بسته بندی. محمد صبح سه شنبه رفت دفتر مجتمع تا قرارداد رو امضا کنه و ببره اداره ی برق که برق خونه رو وصل کنن. صابخونه بهش گفته بود شستن موکت به زودی تموم میشه و اگه می خواد می تونه ساعت دو بیاد و کلید خونه رو بگیره. فقط در جریان باشه که موکت خیسه. ما هم از خدا خواسته هر چی رو جمع و جور کرده بودیم سوار ماشین کردیم و حدود ساعت 5 اومدیم آپارتمان جدید. موکت خیلی خیس بود اما محمد پنجره ها رو باز گذاشته بود و پنکه روشن کرده بود که شرایط بهتر بشه. من و شقایق اول رفتیم سراغ آشپزخونه و وسایل آشپزخونه رو سر و سامون دادیم. بعد هم من رفتم حموم و دستشویی رو وایتکس ریختم و از سر تا پا شستم چون کارگرهای محترم موکت خاکی رو توی وان تکونده بودن و همه جا رو به گند کشیده بودن. با چند بار رفتن و اومدن، تقریبا تمام وسایل آشپزخونه رو آوردیم و جا دادیم. تا برگشتیم خونه و دوش گرفتیم تقریبا 11 بود. اما مگه من خوابم می برد؟ از خستگی انگار منو با بیل زده بودن، گردنم از درد شکسته بود اما مغزم خاموش نمی شد. نمی دونم کی خوابم برد اما صبح که بیدار شدم اینقدر خسته و ضعیف بودم که به سختی راه می رفتم. قرار بود اشکان و یکی دیگه از دوستامون حدود ساعت 9 اونجا باشن تا وسایل رو بار بزنیم.  من و محمد می خواستیم قبل اومدنشون بریم وانت بگیریم اما اینقدر هنوز وسیله برای جمع و جور کردن بود که نشد. تا بچه ها رفتن و وانت گرفتن، تقریبا 11 بود. وانت رو باید یه ربع به چهار تحویل می دادن. تند تند شروع کردن به بار زدن. بدبختی این بود که وقتی داری از یه خونه ی مبله اسباب کشی می کنی، هر چقدر هم ببندی و بار بزنی باز خونه ی لعنتی خالی نمیشه که آروم بگیری! بعد که همه ی وسایل ما منتقل شد به وانت، تازه نوبت این بود که وسایل ریچارد رو بذاریم سر جای اولشون. تختش باید از طبقه ی بالا می اومد اتاق پایین و میزش باید از اتاق می رفت توی هال! خلاصه دهن این بیچاره ها صاف شد تا همه چی برگشت به شکل روز اول. تقریبا ساعت یک و نیم بود که همه ی بارا توی خونه ی جدید با بدبختی پیاده شد چون این آپارتمان جدید طبقه ی دومه و تقریبا بیست تا پله ی نافرم می خوره که پدر دوستان ما رو برای آوردن مبل و میز و تخت در آورد. محمد و پسرا که رفتن غذا بگیرن، من آروم آروم شروع کردم به باز کردن کارتن ها و در همین حین متوجه شدم ماشین لباسشویی کار نمی کنه. رفتم خبر دادم. حالا توی اون شلوغی و خستگی، دو تا تعمیرکار هم اومدن و دارن با سینک و ماشین ور می رن. من که فقط خدا خدا می کردم بتونن درستش کنن و مجبور به عوض کردنش نشن که طاقت بیش از این دهن صافی رو نداشتم. خوشبختانه دعاهام جواب داد و کار انجام شد. شقایق بیچاره که شرایط و زندگی ما رو دید تصمیم گرفت برگرده بره خونه و چند شب باقی مونده تا برگشتن پوریا رو تنها سر کنه. اینکه ما چقدر خسته بودیم بماند اما به هر حال تا آخر شب تقریبا همه ی وسایل رو از کارتن ها در آورده و جا داده بودیم. ریچارد پنج شنبه شب می رسید و خونه اش به تمیزکاری اساسی احتیاج داشت. محمد بیچاره فداکاری کرد و قبول کرد جای من بره خونه رو سر و سامون بده. مجبور شد شیفت کتابخونه اش رو واگذار کنه و از صبح تا شب اون خونه رو مرتب کنه و بعد هم نه بره ریچارد و خانواده اش رو برداره ببره خونه. منم صبح پنج شنبه در کنار بقیه ی تمیزکاری ها، تقریبا 4 ساعت اسیر وصل کردن مجدد اینترنتمون و تلفن کردن به کامکست بودم تا بالاخره اینترنتمون درست شد. مخلص کلام اینکه ما که قرار بوده تازه فردا اسباب کشی کنیم، امروز دو روزه که توی خونه ی جدیدیم و روند طبیعی زندگی امون الحمدلله شروع شده. بی نهایت خسته شدم. خیلی تحت فشار قرار گرفتیم اما دو ساعت پیش که با محمد بعد از ماه ها دو نفری قدم می زدیم، هر دو به این نتیجه رسیدیم که خدا رو شکر زودتر تمام شد و نجات پیدا کردیم! اگه ریچارد این فشار رو پشت سر ما نذاشته بود، یک هفته فکر و خیال اسباب کشی رو داشتیم و تازه فردا باید بار می آوردیم و دو سه روز از هفته ی جدید رو هم صرف سر و سامون دادن خونه می کردیم. الحمدلله که خدا کمک کرد و تموم شد. راستش من در این چند روز از شدت خستگی چنان حالی داشتم که باور نمی کردم امروز رو ببینم! امشب پوریا برمی گرده. فردا شب شام خونه اشونیم. به لطف خدا کم و کسر خونه رو خریدیم و کارا تموم شده. خونه امون خیلی خیلی کوچولوه. کوچیک ترین خونه ای که تا حالا داشتیم؛ مخصوصا بعد از یک سال زندگی توی خونه ی ریچارد. اما جالبیش اینجاست که اینقدر که من تلاش کرده بودم به اون خونه خو نگیرم که حالا که اینجا جاگیر شدیم، تازه احساس می کنیم رسیدیم خونه ی واقعی امون. این خونه شکل ماست، اندازه ی ماست، مال ماست؛ مهم نیست چقدر کوچیکه. عجیبه برام که انگار ده ماه زندگی کردن توی خونه ی ریچارد یه خواب طولانی بوده که تازه ازش بیدار شدم. امیدوارم این خونه ی جدید با خودش برامون اتفاقات خوبی رو به همراه داشته باشه.

آزاده نجفیان
۲۳:۰۶۱۳
می

گرما به شکل مرگباری به ما هجوم آورده. کمتر از یک هفته پیش هنوز باید توی خونه بخاری روشن می کردیم اما الان به نظر من به شخصه کولر هم اونطوری که باید خنک نمی کنه. رطوبت هوا به آزاردهندگی ماجرا افزوده چون من کلا احساس نوچ بودن می کنم.

هفته ای که گذشت هفته ی خیلی شلوغی بود. کلی مشق و کار دقیقه ی نودی بود که باید انجام می دادم مخصوصا که باید یه سفر کوتاه کاری هم به کارولینای شمالی می کردیم. محمد می خواست با کارل ارنست در مورد رساله اش صحبت کنه و قانعش کنه که بخشی از کمیته ی دفاعش باشه. دو سال پیش که دیدنش رفتیم قولی نداده بود و گفته بود هر وقت رسیدی به پروپوزال، با هم حرف می زنیم. سه ماه دیگه انشاالله محمد امتحان جامع داره و باید از پروپوزالش هم دفاع کنه. دیگه وقتش بود تکلیف این ماجرا رو روشن کنیم.

این بار سفر ما یه فرق اساسی با دو سال پیش داشت؛ امسال منم می تونستم رانندگی کنم. تا چپل هیل حدود هشت ساعت رانندگیه. ما باید چهارشنبه ظهر اونجا می بودیم که محمد با ارنست قرار داشت. از اونور برای مهمانی آخر سال هم بعدازظهر همون روز به خونه ی ارنست دعوت شده بودیم واسه همین باید سه شنبه راه می افتادیم و پنج شنبه صبح برمی گشتیم. خوشبختانه مسیر سفر از بین کوه و جنگل های انبوه جنوب شرق آمریکا می گذشت که سفر رو جالب کرده بود. اینکه نصف نصف رانندگی کردیم هم کمک کرد تا خیلی حوصله امون سر نره و خیلی خسته نشیم. اولین تجربه ی رانندگی طولانی و البته مسیر کوهستانی من بود که باید اعتراف کنم یه جاهایی اش واقعا ترسیدم اما بی نهایت هم لذت بردم. خوشبختانه هوای چپل هیل هم خنک تر بود و هم خشک بودن هوا به قابل تحمل بودنش کمک بزرگی می کرد. صبح روز چهارشنبه با محمد رفتیم مرکز شهر. چپل هیل یه شهر دانشگاهی خیلی خیلی بزرگه. برخلاف نشویل که دانشگاه به بخشی از شهر تبدیل شده، شهر چپل هیل بخشی از دانشگاهه به خاطر همین از ساختمونای تجاری و آسمانخراش های نشویل و البته ترافیک سرسام آور اینجا، اونجا خبری نیست. توی مرکز شهر موزه ی هنرهای معاصری بود که من می خواستم ببینم. وقتی رسیدیم دیدیم اون رستورانی که محمد با ارنست توش قراره داره توی همون محوطه است واسه همین با خیال راحت توی یکی از پارکینگ های عمومی پارک کردیم و رفتیم توی موزه. موزه هم مثل شهر کوچیک بود اما نمایشگاه های خوبی توش بودن. چون مجانی بود راهنما هم نداشت به جاش آثار رو شماره گذاری کرده بودن و کتابچه با توضیحات مختصری در موردشون همه جای موزه بود که اگه دوست داشتی می تونستی بری سراغشون و خودت اطلاعات کسب کنی. محمد ساعت دوازده رفت که به قرارش برسه. منم وقتی که با دقت و حوصله ی مورد نظرم همه چیز رو نگاه کردم رفتم و توی مرکز شهر قدم زدم. برای اولین بار توی یه شهر غریبه توی آمریکا خودم تنهایی ناهار خوردم. من یه قراری با خودم گذاشتم. اینکه وقتی می ریم سفر، تا جایی که ممکنه، به جای اینکه سراغ رستوران های زنجیره ای بریم، توی رستوران های محلی غذا بخوریم. اینطوری هم غذاهای متفاوتی رو تجربه می کنیم و هم به پا برجا موندن مشاغل کوچیک کمک کردیم. رستورانی که من توش ناهار خوردم رو دو تا خانوم بسیار خوش اخلاق می گردوندن. چون ما شام دعوت بودیم من سالاد سفارش دادم که بسیار هم خوب و خوشمزه بود. گرما و خستگی داشت کم کم بهم غلبه می کرد که محمد با جواب بله و خوشحال و شادان برگشت. رفتیم هتل و استراحت کوچیکی کردیم و حاضر شدیم که بریم برای مهمونی. انتظار داشتیم با یه قصر بزرگ مواجه بشیم اما به جاش با یه خونه ی چوبی معمولی توی دل جنگل روبرو شدیم. خیلی گرم و صمیمی از ما استقبال شد. ارنست فارسی می فهمه و با لهجه هم کمی فارسی حرف می زنه. من سال 86 خودش و خانومش رو که برای همایش مولانا اومده بودن شیراز، دیده بودم. منو یادش نبود اما اون شبی رو که توی باغ ارم همه با هم شام خورده بودیم و بعد با هم عکس گرفته بودیم، خیلی خوب یادش بود. خونه اش پر از وسایل مختلف و تزئینی بود که بیشترشون المان های اسلامی بودن. یه تابلوی بزرگ نقاشی خط داشت که یکی از اشعار امروو القیس رو احمد مصطفی به شکل دو تا اسب کشیده/ نوشته بود. من تمام مدتی که اونجا بودیم نمی تونستم چشم ازش بردارم. جالب تر اینکه تعداد زیادی ایرانی اونجا بود! از دانشجو بگیر تا استاد. تو مهمونی های آمریکایی عملا نشستن جز برای خوردن غذا معنی نداره. به قول محمد چون همه هی می خوان برن با این و اون حرف بزنن و آشنا بشن واسه همین لازمه که سر پا باشن. همه ی استادا و دانشجوهای بخش مطالعات دین دعوت بودن. جمع بسیار خوب و مهربانی بود. مهمونی از ساعت 6 تا 8 بود. ما کمی بیشتر موندیم چون سر حرف من با ارنست در مورد خوشنویسی باز شده بود. حدود هشت و نیم زدیم بیرون. تاریکی مطلق بود اونم وسط جنگل! حتی موبایل آنتن نمی داد. به محمد گفتم حالا فهمیدم چرا مهمونی رو تا ساعت 8 گذاشته بودن چون بعد از این ساعت هیچکس راهش رو توی جنگل نمی تونه پیدا کنه.

فردا صبحش ساعت نه زدیم به راه. قرار گذاشتیم به یاد دو سال قبل که این مسیر رو با هم اومده بودیم، این بار هم توی ناکسویل ناهار بخوریم. من گشتم و یه رستوران خاورمیانه ای توی مرکز شهر ناکسویل پیدا کردم. جالب اینکه همچین که نزدیک شهر شدیم بارون مثل سیل شروع کرد به باریدن. ما به زحمت جای پارک پیدا کردیم اونم فقط واسه نیم ساعت، ناهار رو گرفتیم و زدیم بیرون تا یه جایی واسه نشستن پیدا کنیم. قبلا به شکل اتفاقی یه پارک روی پیدا کرده بودیم که دقیقا لب رودخونه بود. محمد گفت بیا بریم همون پارکه. نه اسمش رو می دونستیم نه می دونستیم کجاست؛ تنها سر نخ امون این بود که لب رودخونه است! در کمال تعجب با همین سر نخ دست و پا شکسته تونستیم پارک رو پیدا کنیم. از اون عجیب تر اینکه چنان آسمون آفتابی و صاف شده بود که باورت نمی شد تا ده دقیقه پیش داشته سیل می اومده. زیراندازمون رو زیر یه درخت کوچولو انداختیم و در آرامش ناهار خوردیم. بعد هم محمد یه کم دراز کشید تا چرت بزنه اما من اینقدر محو منظره و غازهایی که اونجا در آرامش می چرخیدن، بودم که خواب از سرم پرید. نزدیکای ساعت پنج و نیم بود که رسیدیم خونه. من تقریبا یک ساعت آخر رو با دهن باز توی ماشین خوابیده بودم. گرما و رطوبت نشویل حسابی شوکه امون کرد. کاری نمی شه کرد جز عادت کردن. تازه اولشه.

برام جالبه که آدم تا وقتی توی سفره یادش به کارا و نگرانی هاش نیست اما همین که پاش به خونه می رسه همه ی اون فکر و خیالا به استقبالش میان! این دو روز خیلی فرصت استراحت پیدا نکردم چون باید کلی کار خونه انجام می دادم. از پنج شنبه هم که ماه رمضان شروع میشه. یادمه مامانم هر سال این موقع ها خونه تکونی می کرد برای استقبال. منم تمیز کاری های این دو روز و صد البته مبارزه ی طاقت فرسا با مورچه هایی رو که نمی دونم از کجا می یان رو به حساب خونه تکونی استقبال از ماه مبارک می ذارم. ایشالا که روزای واقعا مبارکی در راه باشه.

آزاده نجفیان
۲۳:۱۹۲۹
آوریل

این آخر هفته، خوشبختانه آخر هفته ی شلوغی بود. دیروز بعد از یک هفته بارون و سیل هوا خوب و آفتابی بود برای همین گروه تصمیم گرفت بریم پارک و پیاده روی کنیم. محمد، شقایق و پوریا که طبق معمول درس داشتن و نیومدن. یکی از خانوما اومد دنبال منو به بقیه پیوستیم. پارک بسیار زیبایی بود و خیلی هم بزرگ. چند تا زمین بزرگ فوتبال و تنیس داشت که بچه ها و خانواده هاشون توش در حال بازی بودن. بعد از مدتها قدم مفصلی زدیم و بعد هم خرید کوچولویی کردیم و من رو رسوندن خونه. اما برنامه های دیروز به همین پیاده روی ختم نشد. فرانک و آدری به پاس تشکر از مهمانی هفته ی گذشته، ما رو به یکی از اجراهای سمفونی نشویل دعوت کرده بودن. برای این اجرای خاص، بلیط رو از شش ماه قبل رزرو کرده بودن اما از شانس ما دو تا صندلی دقیقا کنارشون خالی شده بود که برای ما گرفته بودنش. فرانک ساعت 7 اومد دنبالم. کنسرت ساعت 8 شروع می شد اما از اونجایی که ترافیک مرکز نشویل قابل پیش بینی نیست امن تر این بود که زودتر راه بیفتیم. ساختمون ارکستر سمفونی نشویل یکی از ساختمونای قدیمی و زیبای شهره. صندلی ما جای خیلی خوبی بود. برنامه دو ساعت بود اما قطعه ای که من و محمد رو دیوانه کرد، تنظیمی بود برای گیتار که بخشی از کنسرت بزرگی بود که قبلا اجرا شده بود. این قطعه در مرثیه برای قربانیان هولوکاست تنظیم شده بود. به جرات می تونم بگم هرگز هیچ نوایی تا این اندازه افسون کننده، اونم از سازی مثل گیتار، نشنیده بودم. زیبایی این قطعه موسیقی، هماهنگی و هارمونی اش واقعا بی نظیر بود. کلی حسرت خوردیم که چرا کل کنسرت رو نشنیدیم. به هر حال شب بسیار خوب و خاطره انگیزی بود. بعد از تموم شدن کنسرت هم فرانک انداخت از توی داون تاون اومد تا زنده بودن شهر و شلوغی اش رو ببینیم. صدها نفر آدم توی خیابونا در حال رفت و آمد بودن؛ انگار نه انگار که ساعت 11 شبه. اما فقط با رد کردن یه خیابون، شهر چنان در آرامش فرو می رفت که باورت نمی شد چند دقیقه پیش توی اون شلوغی صدا به صدا نمی رسید.

امروز برای نهار موزه دعوت بودیم. گویا موزه هر سال برای تشکر از داوطلبا مهمانی ناهار مفصلی می ده. قرار بود محمد هم همراهم بیاد. برنامه از ساعت 2 شروع می شد اما ما از ترس اینکه جای پارک مجانی گیرمون نیاد ساعت یه ربع به یک توی پارکینگ موزه بودیم! وارد که شدیم و ثبت نام کردیم تازه متوجه شدم که بخاطر اینکه بیش از 50 ساعت کار داوطلبانه در موزه انجام دادم، بهم یه گل سینه با آرم موزه تعلق می گیره! از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم؟ حداقل ساعت برای دریافت این گل سینه 50 ساعته و بیشترین ساعت ثبت شده تا الان به 5000 ساعت می رسه! خلاصه درها رو باز کردن. متاسفانه صندلی خیلی کم بود و خیلی ها از جمله ما در ابتدای کار، مجبور شدن از میزهای بلند بودن صندلی استفاده کنن. غذا متنوع اما خیلی کم و کوچیک بود. نمی دونم سرآشپز کی بود اما مطمئنا علاقه ی بسیاری به آرتیشو داشت چون از آرتیشوی خام تا سوخاری روی میز بود به عنوان غذای اصلی. از اونجایی که تم مراسم رم باستان بود، کلی زیتون هم گذاشته بودن و شیرینی ها هم ایتالیایی بود. ما که سیر نشدیم اما به هر حال شکممون رو یه جوری ساکت کردیم. رانی اومد و تشکرهای لازم رو انجام داد. به هر کدوم از ما یه شماره داده بودن. موسساتی که موزه رو حمایت مالی می کنن جوایزی رو به این مناسبت فرستاده بودن. به شکل رندم شماره ها خونده می شد و جایزه به طرف داده می شد. شماره ی من 377 بود. جالبه که از 370 تا 380 همه ی شماره ها رو خوندن به جز شماره ی من! خلاصه بعد از تموم شدن مراسم هم کلی هدایا و محصول با آرم قدیم و جدید موزه بهمون رسید.

از اونجایی که شیما و میثم متاسفانه دارن برای شروع یه زندگی جدید میرن پورتلند، امروز بعدازظهر قرار بود بریم یه سر مورفیس برو تا ازشون خداحافظی کنیم. شیما و شقایق سه شنبه امتحان دارن واسه همین برنامه این بود که سریع بریم و بیایم. هر دوشون خیلی خسته و شکسته بودن اما به هر حال دورهمی کوچیکی بود که خیلی خوش گذشت. خداحافظی باهاشون خیلی حال گیری بود. درسته که مدت کمیه که می شناسیمشون اما به قول محمد آدم های دل آشنایی هستن. امیدوارم دوباره فرصت دیدار دست بده.

آزاده نجفیان
۲۲:۳۵۲۷
آوریل

یکی از ضد حال ترین اتفاقات عالم اینه که مدتها برای اکران شدن یه فیلم صبر کنی و وقتی که وقتش شد، ببینی به اون خوبی که فکر می کردی نبوده؛ اونم وقتی پول اضافه واسه تماشای سه بعدی اش دادی! نزدیک به یک ساله که منتظر فیلم Avengers: Infinity war بودم و بیش از شش ماهه که مرتب اخبار مربوط بهش رو دقیق دنبال می کنم. از دیشب اکران فیلم توی سینماهای آمریکا شروع شده. واقعا تحمل نداشتم با این همه کاری که سرم ریخته و برنامه هایی که معلوم نیست منو قراره به کجا ببرن، دیدن فیلم رو به تعویق بندازم. واسه همین سه شنبه برای دومین سانس امروز صبح بلیط رزرو کردم. از قضا اینقدر که هول بودم که کدوم صندلی رو انتخاب کنم و یه وقت سالن پر نشه و... بلیط 3D خریدیم که قیمتش نزدیک به 5 دلار از قیمت یه بلیط معمولی گرونتره. البته از اونجایی که از قدیم گفتن کور از خدا چی می خواد؟ دو چشم بینا، به هر حال این اتفاق رو به فال نیک گرفتم.

امروز سر موقع رسیدیم و روی صندلی خوبی که انتخاب کرده بودم نشستم تا فیلم شروع شد. اول اینکه من اصلا نمی فهمم قضیه ی این فیلم سه بعدی چیه؟! این دومین تجربه ی من از دیدن فیلم سه بعدی با عینک توی سینما ست و واقعا باید بگم فرق چندانی احساس نمی کنم؛ نه اینقدر که بخوام هر بار بخاطرش 5 دلار اضافه بدم! نمی دونم، شاید بخاطر اینه که من مجبورم روی عینکم عینک بزنم و این ضعف بینایی اونقدری که باید افکت ها رو نشون نمی ده اما به هر حال می دونم که دیگه برای فیلم سه بعدی پول نخواهم داد.

فیلم دو ساعت و نیم طول کشید و وقتی تموم شد انگار یه دست بزرگ از توی هوا ظاهر شد و به همه توی سینما یه چک آب نکشیده زد! دو ساعت و نیم دیدن کشمکش این همه سوپرهیرو که برعکس دفعات قبل داستان پیچیده یا خیلی جذابی هم نداشت فقط و فقط واسه اینکه بعد از دو سال از آخرین فیلم بالاخره به جوابی یا نقطه ی قابل هضمی برسه اما... شترق! در این حد پایان بندی غافلگیرانه و به نظر من بد بود که ملت توی سینما آه از نهادشون در اومده بود و بعضیا حتی یه مختصری دهان به کلمات نامناسب هم باز کردن. نمی گم فیلم بدی بود، نه، اما به این همه صبر و تبلیغ نمی ارزید. کارگردان و نویسندگان چنان کلاف سردرگمی پیچیدن که واقعا نمی دونم چطور می خوان ازش دربیان. بدتر اینکه حداقل دو سال دیگه باید صبر کرد تا فیلم بعدی اکران بشه!!! خلاصه اینکه کلی حالم گرفته شد.

بعد فیلم رفتم محمد رو از خونه برداشتم و باهم رفتیم بازار دستفروش ها. یه چیزی تو مایه های پاساژ پروانه ی تهران. خوشبختانه هوا قابل تحمل بود اما هر دو بیش از اندازه خسته بودیم و من علاوه بر خستگی بی نهایت ناامید و ناراحت بودم که بخوایم همه ی بازار رو بگردیم. بعضی از فروشنده ها از ایالت های دیگه اومده بودن. گویا توی تابستون آخرین آخر هفته ی ماه توی نشویل جمع می شن. برام جالب بود که با یه سبک دیگه از زندگی آمریکایی آشنا شدم. اینکه زندگی ات یه کاروان و وانت باشه و هی از این شهر بری به اون شهر. خودش ماجراجوییه.

آزاده نجفیان
۲۲:۱۵۲۶
آوریل

امروز صبح زود رفتیم دنبال خدیجه اینها و بردیمشون فرودگاه. الان توی راهن که برن ایران برای سه هفته تعطیلات. هانا صبح هیجان زده بود اما توی ماشین خوابش برد و نشد حسابی ازش بوس خداحافظی بگیرم. وقتی برگردن باید خیلی بزرگ شده باشه. تقریبا هشت و نیم بود که از فرودگاه زدیم بیرون. از قبل تصمیم گرفته بودیم بریم با هم صبحانه بخوریم. از اونجایی که مطابق معمول همه ی پنج شنبه ها من صبح ساعت ده کلاس زبان دارم، رفتیم یه کافه نزدیک کلاس. این کافه به وسیله ی زن ها اداره میشه و هدفش کمک کردن به زنان محروم و بی سرپرسته. محیط خیلی قشنگی داره مثلا از سقف به جای لوستر معمولی، یک عالمه فنجون جورواجور آویزونه! من پنکیک سفارش دادم. از اونجایی که معمولا پنکیک با بیکن همراهه، من خواستم که بیکن نذاره. خانمی که سفارش می گرفت گفت پس می گم بیشتر برات میوه بذاره. توی منو نوشته بود دو تا پنکیک اما وقتی بشقاب رو آورد سه تا بود. خیلی کیف کردم که آشپز پیش خودش فکر کرده حالا که بیکن نمی خوره پس دو تا کمشه و بذار بکنمش سه تا پنکیک. صبحانه ی خیلی خوبی خوردیم. بعدش من رفتم دستشویی که دیدم صابون مایع توی دستشویی، کرم مرطوب کننده و خوشبوکننده ای که توی دستشویی گذاشتن از محصولات طبیعی خودشونه. فوق العاده بودن و بوی بی نظیری داشتن. همین باعث شد که یه سر به مغازه اشون هم بزنیم اما همه چی اینقدر گرون بود که متاسفانه جز تماشا کردن کاری ازمون بر نمی اومد. محمد من رو رسوند کلاس و خودش رفت کتابخونه ی پارک مشغول درس خوندن شد. امروز هوا بارونی ملسی بود که جوون می داد واسه خوابیدن. منم هوا رو ناامید نکردم و تا رسیدیم خونه پریدم توی رختخواب در نیومدم.

امشب آخرین جلسه ی کلاس مرکز مهاجرا بود. من ساعت 4 با زحمت از تخت بیرون اومدم و زدم بیرون. قرار بود امشب پاتلاک باشه و هر کس با خودش چیزی بیاری. من که هنوز خسته ی مهمونی داری و آشپزی جمعه ی پیشم حوصله ی درست کردن چیزی نداشتم و دونات خریده بودم. به خاطر بارون ترافیک سرسام آور بود. نزدیک کلاس که بودم بکا زنگ زد که لطفا یخ بخر بیار. وقتی رسیدم دیدم دارم میز می چینن. یک عالمه کیک روی میز بود. توی دل گشنه ام گفتم ای داد بیداد! گیر یکی دیگه از پاتلاکای آمریکایی افتادم که هیچکس جز کیک و چیپس چیزی نمی یاره؛ مخصوصا که این بار خودمم دست خالی بودم! خوشبختانه حدسم اشتباه بود. مهر، خانم پاکستانی کلاس، بریانی درست کرده بود. مارتا طبق قولی که بهم داده بود پاستای آلفردو پخته بود. بقیه هم هر کدوم غذایی از کشورشون آورده بودن. میز رنگینی شد. غذا خوردن که تموم شد، بکا گواهی پایان کلاس رو به بچه ها داد. بعد همه با هم عکس گرفتیم. به داوطلب ها هم یکی یه آهن ربا دادن با مهر موسسه. قشنگترین بخشش این بود که از بچه ها خواسته بودن خطاب به یکی از داوطلب ها نامه ی تشکر بنویسن و بیارن. مهر دو تا کارت تشکر برای من نوشته بود. خیلی خیلی خوشحال شدم. یه حال خوبی بعد از مدتها توی دلم پیدا شد. به هر حال کلاس فعلا تا اول تابستونه تعطیله. همه کارای زیادی دارن که انجام بدن و نیاز به یه فرصت کوتاه برای استراحت دارن.

آزاده نجفیان
۱۹:۵۱۲۴
آوریل

مدتها بود که می خواستم فرانک و آدری رو برای شام خونه امون دعوت کنم اما هر بار کاری پیش می اومد یا اتفاقی می افتد که نمی شد. از اونجایی که ما تقریبا فقط یک ماه دیگه توی این خونه هستیم، تصمیم گرفتیم هر چه سریعتر این خواسته رو عملی کنیم چون با اسباب کشی به یه آپارتمان کوچولو دیگه امکان مهمونی دادن رسمی وجود نداره. این شد که جمعه ی گذشته، فرانک و آدری و الن رو به همراه شقایق و پوریا واسه شام دعوت کردیم. بعد از کلی فکر و مشورت تصمیم گرفتن ته چین درست کنم و کوکوی سبزی. این بار برنامه ام این بود که ته چین رو برخلاف همیشه که توی پیرکس درست می کردم و بی دردسر توی فر می ذاشتم تا بپزه، توی قابلمه درست کنم که بتونم برش گردونم توی دیس و شکل قشنگ تری داشته باشه. از طرفی من هیچ وقت تا حالا هیچ جور کوکوی ای درست نکردم و چند باری هم که کتلت خوردیم محمد درست کرده بوده. بنابراین با دو تا چالش بزرگ برای این مهمونی رودربایستی دار روبرو بودم: اول اینکه ته چین رو درسته از توی دیگ در بیارم، دوم اینکه کوکو سبزی قشنگی بپزم. در مورد اول شقایق راهنمایی داد و در مورد دوم محمد کمک. سبزی کوکو رو از مغازه ی اینترنشنال ها خریدیم و بعد از خیس کردنش بهش زرشک و گردو اضافه کردم. محمد اون اندازه ای که مناسب می دونست بهش تخم مرغ اضافه کرد و به شکل زیبایی توی تابه سرخشون کرد. برای دسر هم شیرینی کشمشی و نارگیلی پخته بودم با مربای توت فرنگی. خلاصه اینکه اینقدر میز قشنگی چیده بودم که آدری نذاشت هیچ کس غذا بکشه تا بتونه ازش عکس بگیره! من که کوکو سبزی دوست ندارم و نمی خورم اما همه از مزه اش راضی بودن. خودم هم بی نهایت از ته چینی که پخته بودم رضایت داشتم. همه چیز شکر خدا خوب و مناسب بود و شب خاطره انگیزی رو برامون رقم زد. اما این پایان ماجراهای آخر هفته ی ما نبود.

از اونجایی که خیلی دیر شده بود، به شقایق و پوریا گفتیم شب بمونن و فرداش تصمیم بگیرن میخوان چیکار کنن. اتفاق مهم این بود که دوستان جدید ما، شیما و میثم، که همسایه ی شقایق اینا هم هستن به خاطر دردسرهای ویزا به شکل جداگانه رفتن سفارت و اسمشون به عنوان زن و شوهر توی پاسپورت همدیگه نیست. یعنی از نظر قوانین آمریکا زن و شوهر محسوب نمی شن. از قضا به خاطر مسائل حقوقی مجبور بودن هر چه زودتر عقدشون رو رسمی کنن. بهشون گفته بودن اول باید حاکم شرعتون عقدتون کنه تا بعد مدارک رو بفرستید دفتر حافظ منافع ایران تا سند ازدواج براتون صادر بشه. این بندگان خدا هم بعد کلی جستجو تونسته بودن یه آخوند شیعه رو پیدا کنن توی حومه ی نشویل و با هزار بدبختی راضی اش کنن که آخر هفته عقدشون کنه. شقایق و پوریا قرار بود شاهدشون بشن. تا صبح شنبه ساعت عقد معلوم نبود تا اینکه نزدیکای ظهر خبر دادن که پنج و نیم باید فلان جا باشیم. این شد که ما یکدفعه عروسی افتادیم اونم نه فقط به عنوان مهمون بلکه به عنوان تنها فامیل عروس و داماد و البته شهدای عقد! خلاصه ساعت پنج چهارتایی در حالی که برای احتیاط روسری با خودمون برده بودیم، با گل و شیرینی رسیدیم خونه ی عاقد. عاقد عرب عراق بود اما فارسی حرف می زد و می فهمید. خونه اش پر از المان های اسلامی و شیعی بود و یه عالمه زینگول پینگول به همه جا وصل کرده بود. ما خوشحال و مودب و هیجان زده رفتیم  نشستیم تا اول برگه ها امضا بشه. به قول پوریا ما در همه ی زندگی امون به اندازه ی اون لحظه این قدر مهم نبودیم، حتی توی عروسی های خودمون! خلاصه، کلی مسخره بازی و شوخی درآوردیم تا بالاخره امضاها تموم شد و نوبت خوندن خطبه رسید. ما چهارتایی روی یه مبل روبروی عروس و داماد چپیده بودیم. شقایق که کنار من نشسته بود مسوول فیلم برداری بود. عاقد اصرار زیاد داشت که خطبه رو نه تنها به عربی بخونه، بلکه عروس و داماد هم به عربی جواب بدن. عروس که بله رو گفت، به تشویق محمد کل زدیم. وسط خطبه ی داماد بودیم که خانواده ی عاقد از راه رسیدن و از وسط ما و خطبه رد شدن و رفتن آشپزخونه. خلاصه ی ماجرا اینکه تا این دو تا عقد کنن و کار تموم بشه، ما از خنده و مسخره بازی مرده بودیم. بامزه بود برام که این سر دنیا همه گیر هم افتادیم و بعد اون همه تشریفات توی ایران، آخرش همین خنده ها تنها چیزیه که بسمونه. خانم آقای عاقد بسیار زیبا و فصیح فارسی حرف می زد و بی اندازه مهربون بود. از غربت و خانواده حرف زدیم و کلی دلمون باز شد. بعد از خداحافظی هم توی حیاطشون از عروس و داماد و با عروس و داماد عکس گرفتیم. من که معتقد بودم عروس باید از بالا رو چمنا غلط بزنه بیاد پایین که ما ازش فیلم بگیرم اما متاسفانه کسی به نصایاح من توجهی نکرد.

میثم اصرار داشت که ما رو به افتخار این ماجرا شام دعوت کنه اما من و محمد باید می رفتیم خونه ی یکی از استادای دانشگاه که جشن چاپ کتابش بود. بچه ها تصمیم گرفتن برن و یه رستوران پیدا کنن ما هم بریم و یه سر بزنیم و برگردیم. از قضا، برخلاف همیشه که آمریکایی ها اینجور مهمونی ها رو خودمونی و خیلی دورهمی برگزار می کنن، این دوستان عزیز آشپز و خدمتکار استخدام کرده بودن و میزها چیده بودن! مهمونی خیلی خیلی شلوغ شد تا جایی که ما توی بالکن با صاحبخونه ی میزبان نشسته بودیم و نمی دونستیم چی بگیم. به هر حال بچه ها خبر دادن که دارن میرن رستوران ایتالیایی و ما هم تونستیم بهانه بیاریم و خودمون رو از شر این مراسم خلاص کنیم. دوباره به رفقا پیوستیم و شام خوبی خوردیم. دو روز بسیار خوب و هیجان انگیز با کلی خاطره ی قشنگ رو پشت سر گذاشتیم. از اون روزهایی که تا زنده ایم فراموش نخواهند شد.

آزاده نجفیان
۲۱:۲۶۱۳
آوریل

روز سه شنبه بعدازظهر شری، خانم همسایه، اومد و بسته ای رو به محمد تحویل داد که به نظرش پستچی اشتباهی دم در خونه ی اونا گذاشته بود. روی جعبه اسم محمد نوشته شده بود ولی هیچکدوممون یادمون نمی اومد همچین حجمی رو سفارش داده باشیم! بسته رو که باز کردیم در کمال تعجب دیدیم از اون دوربین هایی ست که روی دوچرخه یا کلاه کاسکت نصب می کنند و در حرکت فیلم می گیرن! مطمئن شدیم این بسته مال ما نیست اما چرا اسم ما روش نوشته شده بود؟ اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که یکی اطلاعات حسابمون رو هک کرد. بعد که سراغ بسته رفتم دیدم ای بابا! آدرس شری اینا روی بسته است نه مال ما! به محمد گفتم بیا و بسته رو ببر بهشون پس بده. شاید اونا بدونن چی شده. مارتین و شری از ما بی خبرتر و متعجب تر بودن و حاضر نشدن بسته رو از محمد تحویل بگیرن. معما اینجا بود که چرا روی بسته اسم ماست اما آدرس اونا و بسته مال هیچکدوممون نیست؟ حسابمون رو چک کردیم ببینیم پولی کم شده یا نه که دیدیم خوشبختانه اتفاقی نیفتاده! ماجرا خیلی عجیب و پیچیده بود. تنها کاری که می شد کرد این بود که بسته رو ببریم یو پی اس و تحویل بدیم. محمد امروز ظهر این کار رو کرد. توی اداره ی پست گفته بودن که نمی تونن بسته رو ازش تحویل بگیرن و اگه می خواد برش گردونن به اداره ی مرکزی باید پول پستش رو بده! اون طرفی که اونجا بود با تعجب به محمد گفته بود چرا ناراحتی؟ فکر کن یه کی بهت کادو داده!!! محمد باورش نشده بود یارو این حرف رو بهش زده. خلاصه یه مشتری دیگه که دلش به حال محمد و سرگردونی اش سوخته بود بهش گفته بود بهترین کار اینه که به شرکت تولید کننده ی محصول زنگ بزنه و ماجرا رو گزارش بده. محمد اومد خونه و همین کار رو کرد. جواب چی بود؟ می تونید دوربین رو نگه دارید!!! خانمی که مسوول جوابگویی بوده گفته بود اگه کسی واقعا این دوربین رو سفارش داده باشه با ما تماس می گیره که بسته اش نرسیده، اون وقت ما دوباره یکی دیگه براش می فرستیم، خلاص! باورمون نمی شد. یه همچین دوربینی که به نظر ارزون هم نمی اومد، بدون هیچ دلیل و نشونی، سر از خونه ی ما درآورده و همه هم می گن خب نگه اش دارید، مشکلتون چیه؟!! به هر حال ما الان صاحب یه همچین دوربین تخصصی ای هستیم که طبق جستجوهای من نزدیک به 60 دلار می ارزه، تازه مموری کارت و دو تا باطری اضافه هم روشه!!!! متاسفانه ما نه موتور سوار یا دوچرخه سوار حرفه ای هستیم، نه اهل کایت رانی و اسکی روی آب. ولی شاید این دوربین رو جلوی ماشین نصب کنیم که وقتی می ریم دور دور از مغازه ها و در و دیوار برامون فیلم بگیره!

آزاده نجفیان
۲۱:۲۶۰۹
آوریل

داره برامون همسایه ی جدید می یاد. البته نمی تونم این آدمای جدید رو کاملا همسایه ی جدید به حساب بیارم چون ما حدود یک ماه و نیم دیگه از این جا بلند می شیم و می ریم یه خونه ی دیگه. به هر حال تا اون موقع، این آدما همسایه های ما خواهند بود. ما فقط یک بار باهاشون صحبت کردیم اونم روزی که اومده بودن خونه رو تحویل بگیرن. محمد توی حیاط بود و اونا توی بالکنشون داشتن می چرخیدن که چشمون به محمد افتاد و سلام و احوالپرسی کردن. محمد هم منو صدا کرد تا باهاشون آشنا بشم. گفتن ظرف چند هفته ی آینده خواهند اومد چون خونه نیاز به تغییرات داره. اما وقتی که بیان یه مهمونی توی حیاطشون می گیرن و ما رو هم دعوت خواهند کرد تا بیشتر آشنا بشیم. به جز این گفتگوی کوتاه چند دقیقه ای، بقیه ی مواقع من از پشت پنجره ی آشپزخونه رفت و آمدشون رو دیدم؛ می دونم دو تا بچه ی کوچیک دارن با دو تا سگ گنده. هر روز کارگرا از صبح زود میان و تا حدود شش و هفت عصر مشغول کار کردن هستن. آخر هفته ها هم معمولا دوستاشون رو میارن تا خونه رو ببینن. راستش زیاد ازشون خوشم نمیاد. همه اش خدا خدا می کنم قبل از اینکه ما از اینجا بریم نیان و ساکن نشن. چرا؟ پیش خودم فکر میکنم زیادی سفیدن، زیادی آمریکایی ان! شکل لباس پوشیدن و حرف زدن و ژستاشون رو دوست ندارم. بهم حس راحتی نمی ده. خانومه جوونه اما نمی دونم چرا یه جور دافعه نسبت بهش احساس می کنم. شاید یکی از دلایلش این باشه که فکر می کنم اونا هم احتمالا دلشون نمی خواد همسایه ی ما باشن! اونا هم احتمالا فکر می کنن ما خیلی غیرسفید و غیر آمریکایی هستیم و واقعا عجیبه و دلیلی نداره که توی این محله زندگی کنیم. احساس می کنم اونا هم مثل من نسبت به ما پیشداوری دارن. مخصوصا از این ناراحتم که اولین باری که باهاشون صحبت کردیم من در بدترین سر و شکل ممکن بودم: موهام نامرتب و وز کرده بود، لباسام درب و داغون و البته اینکه پیش بند آشپزخونه بسته بودم چون در حال آشپزی بودم. پیش خودم فکر می کنم یعنی اونا با دیدن من توی این وضعیت چه فکری در موردم کردن. لابد پیش خودشون گفتن: "نمونه ی یه زن شرقی! بیچاره احتمالا تنها کاری که می تونه بکنه آشپزی و توی خونه مونده!" این تصویر اذیتم می کنه. من با این تصویر خیلی فاصله دارم. از اون روز به بعد مرتب با خودم فکر می کنم هر بار احتمالا این آدم ها به شکل اتفاقی ظرف این چند هفته من رو دیدن از طریق پنجره ی آشپزخونه بوده در حالی که من داشتم می شستم و می پختن با همون پیشبند کذایی! نمی دونم چرا اینقدر همچین چیزی اذیتم می کنه. اصلا شاید برخلاف تصور من اونا همچین فکری نکرده باشن اما بازم... . بعد با خودم می گم: همونقدر که پیش داوری من در مورد اونها می تونه غیرمنصفانه و اشتباه باشه، پیش داوری احتمالی اونها در مورد ما و به خصوص من هم اشتباهه. ما از ظاهر آدم ها در اولین برخورد در موردشون قضاوت می کنیم. واسه همینه که می گن اولین برخورد خیلی مهمه. من به عنوان یک غیرآمریکایی اونم از نوع زن شرقی اش، همیشه توی چشمم. احساس می کنم همیشه همه ی نگاه ها به سمت منه تا ببینن من، ما، چقدر شبیه به تصاویر و گفته هایی هستیم که رسانه ها از ما ارائه می دن و این واقعا آزاردهنده است. هر کاری بکنی توی چشمی، قضاوت می شی و این قضاوت به فرهنگ و کشورت هم تعمیم داده میشه و این منصفانه نیست. می دونم که من مثل همیشه دارم قضیه رو زیادی بزرگش می کنم اما به هر حال به قول فرانک ما سفیران سرزمینمون هستیم. نمی دونم. با این وجود دلم می خواد همسایه های جدید وقتی ساکن بشن که ما از اینجا رفته باشیم. به هر حال... .

آزاده نجفیان
۲۱:۵۵۰۸
آوریل

آخرین دفعه ای که خونه ی فرانک بودم دیدم داره کتابی رو می خونه درباره ی ماری شلی و ماری ولستون کرافت. موضوع کتاب برام خیلی جالب بود واسه همین بهش گفتم اگه ممکنه بعد از اینکه خوندن کتاب رو تموم کرد بهم قرض بدتش. گذشت تا اینکه دیروز صبح ایمیل داد که کتاب رو تموم کرده و اگه من خونه ام می تونه برام بیارتش. ما در حال بیرون رفتن از خونه بودیم واسه همین بهش گفتم می تونم قبل از اینکه بریم بیام یه سر خونه اشون و کتاب رو بردارم. اما تا فرانک ایمیل رو دید ما از شهر زده بودیم بیرون. واسه همین قرار بر این شد که امروز ساعت 11 من برم و کتاب رو ازش بگیرم. صبح پاشدم و شروع کردم به تند تند غذا درست کردن که زودتر برم و برگردم. هوا خیلی قشنگ بود اما دوباره خیلی خیلی سرد شده. خلاصه وقتی رسیدم و در زدم، آدری با قیافه ی متعجب در رو باز کرد و گفت: فرانک 4 دقیقه ی پیش از خونه زده بیرون که کتاب رو واسه ی تو بیاره! معلوم شد هر دومون فکر کردیم اون یکی مسوول تحویل کتابه. من سریع سوار ماشین شدم و برگشتم خونه. توی راه به محمد زنگ زدم که فرانک داره میاد خونه ی ما، لطفا نگه اش دار تا من برسم. وقتی رسیدم دیدم محمد چایی رو گذاشته و با فرانک مشغول حرف زدنن. فرانک هم اون کتابی رو که می خواستم برام آورده بود و هم یه کتاب مرتبط دیگه. کتاب رو بهم هدیه کرد. تقریبا نیم ساعتی نشسته بود و از هر دری حرف زدیم. اشتیاق این زوج به زندگی واقعا من رو متحیر می کنه.

آزاده نجفیان
۲۰:۲۳۰۱
آوریل

ما دیروز سیزده امون رو به در کردیم! از اونجایی که سیزدهم دوشنبه است و هیچکدوم از ما نمی تونستیم تعطیل کنیم و بریم بیرون، به این نتیجه رسیدیم وقتی که قرار نیست روزش بریم بیرون چه فرقی می کنه چه روزی باشه؟ بنابراین تصمیم بر روز شنبه شد چون تنها روز غیر بارونی هفته و آخر هفته بود. قرار شده بود هر کس به اندازه ی خانواده ی خودش جوجه درست کنه و با خودش بیاره که اینطوری همه ی زحمتا گردن یه نفر نیفته. از اونجایی که حدس می زدیم احتمالا خاورمیانه ای های دیگه ای هم مثل ما فکر کردن، باید صبح زود می رفتیم و جا می گرفتیم. دو تا از بچه ها از هشت و نیم نه رفتن و آلاچیق رو گرفتن ما هم ده بهشون پیوستیم. انصافا صبح بسیار زیبایی بود و هوا هم نه سرد بود و نه گرم. خانوما همه با هم رفتیم و قدم مفصلی هم در دل جنگل زدیم البته از اونجایی که امسال به نسبت پارسال خوشبختانه هنوز هوا گرم نشده، درختا هم اونجوری که باید سبز نشدن اما به هر حال خیلی شاداب و قشنگ بودن. مردا دست به کار شدن و جوجه ها رو به سیخ کشیدن و آماده کردن. هر کس به یه سبکی آماده کرده بود: من به شیوه ی لاری توی ماست خوابونده بودمش، شقایق توی سس مایونز و بقیه هم توی زعفرون. ما توی آفتاب دل انگیز بهاری دراز کشیدیم و مردا غذا رو آماده کردن. غذا عالی بود، دسر هم عالی بود هر چند متوجه شدیم در این مدتی که ما رفته بودیم پیاده روی آقایون دخل چایی ها رو آوردن! نزدیک به 5 فلاسک چایی رو خالی کرده بودن! آلاچیق کناری امون رو کردها گرفته بودن. زن ها لباس عوض کرده بودن و همه مشغول رقصیدن و پایکوبی بودن. بعد از ناهار دوباره رفتیم قدم بزنیم که زنگ زدن که آلاچیق واسه ساعت 4 رزرو شده بوده. برگردید که باید هر چه سریع تر تخلیه کنیم. ما که رسیدیم همه ی وسایل رو ریخته بودن توی ماشینا و منتظر ما بودن که راه بیفتن. از اونجایی که ساعت تازه چهار بود، تصمیم بر این شد که بریم آلاچیق دیگه ای پیدا کنیم چون هنوز کلی وقت باقیه و هوا هم عالی. بعد از کلی گشتن، اون دور دورا، یه آلاچیق کوچیک فقط اندازه ی گذاشتن وسایلمون روی میز کوچیک وسطش، پیدا شد. از صبح همه مشغول بازی بودن و با مستقر شدن دوباره، بازی رو هم از سر گرفتن. کم کم هوا داشت تاریک می شد و قصد برگشتن داشتیم که یه خانواده ی آمریکایی از راه رسیدن با سه تا بچه ی کوچیک و ما رو به حرف گرفتن. پسرک دومشون حرف نمی زد و به نظر می رسید اوتیسم داشته باشه. دخترک که کوچیکتر از همه بود و بسیار بامزه هم به سختی و نامفهوم حرف می زد. خانواده ی خیلی گرم و صمیمی ای بودن اما واقعا دلمون می خواست بریم خونه. هی منتظر شدیم بعد از چند بار خداحافظی برن اما دیدیم نمی شه. من به بچه ها گفتم پاشید وسایل بازی اتون رو جمع کنید ببینن ما داریم می ریم بلکه دست بکشن. خوشبختانه کلکم گرفت و بالاخره رفتن. نزدیک ساعت هفت و نیم هشت بود که رسیدیم خونه. از خستگی له شده بودیم. حال خوب اما در عین حال غمگینی برای من داشت. همه ی اون سبزی ها و درخت های بلند منو به یاد سپیده می انداخت و قلبم رو می شکست. یعنی الان کجاست؟

فردا قراره میزبان گروهی از خانوم ها بشم که قراره بیان و در مورد کتاب اتاقی از آن خود ویرجینیا ولف حرف بزنیم. امیدوارم روز خوبی در پیش داشته باشیم.

آزاده نجفیان
۲۱:۲۳۲۶
مارس

با هر کس حرف می زنم ازم می پرسه: «عیدت چطور بود؟» مجبورم به همه بگم که اینجا عملا از عید خبری نیست چون تعطیلی و جشن گرفتنی در کار نیست. امسال ما خوش شانس ترین خانواده در بین دوستانمون بودیم که لحظه ی سال تحویل رو سر کار نبودیم و پیش هم بودیم. از فردای سال تحویل هم که همه رفتن سر کار و زندگی خودشون و تقریبا فراموش کردیم سال نو شده. چند روز اول وقتی می رفتم بیرون خیلی تعجب می کردم که چطور این آدما دارن زندگی عادی اشون رو می کنن در حالی که بهار از راه رسیده و یه سال جدید شروع شده اما کم کم خودمم هم به این آدما پیوستم. جریان زندگی آدم رو با خودش می بره؛ حالا هر چی هم که برخلاف جریان شنا کنی بازم در نهایت باید حل بشی.

محمد روز جمعه برای ارائه ی مقاله توی کنفرانسی رفت مینیاپولیس. نزدیک به 14 ساعت رانندگیه و واقعا برامون نمی صرفید بخوایم با ماشین یا دو تایی با هم بریم. بخاطر همین جمعه صبح زود رفت و شنبه شب هم برگشت. بلیط رفتش مستقیم نبود واسه همین با اینکه ساعت هفت و نیم صبح پرواز داشت ساعت سه تازه رسید و حسابی خسته شد. صبح کله ی سحر بردمش فرودگاه و از ترس گیر افتادن در ترافیک برگشت، جلوی ورودی شرکت هواپیمایی مورد نظر پیداش کردم و رفتم. وقتی رسیدم خونه هوا هنوز تاریک بود و حال عجیبی داشتم. اولین باری نبود که محمد تنها جایی می رفت اما اولین باری بود که من می بردمش فرودگاه و تازه بدون خداحافظی درست و حسابی برمی گشتم. قرار بر این بود که شب برم پیش شقایق اینا بمونم که تنها نباشم. از اونجایی که خودم کلی کار داشتم و شقایق هم سرش خیلی شلوغ بود، گفته بودم حدود هفت عصر میام. روز شنبه قرار بود بریم خونه ی زهرا اینا عید دیدنی و گردهمایی دو هفته یکبارمون رو این بار به این شکل برگزار کنیم. باید خونه رو مرتب می کردم و برای شنبه غذا حاضر می کردم. ساندویچ درست کردم و شیرینی کشمشی پختم. وقتی همه ی کارام تمو شد ساعت 5 بود و تازه باید آماده می شدم که یک ساعت رانندگی کنم تا خونه ی شقایق اینا. خلاصه کلی خسته رسیدم مورفیس برو. شقایق و شیما، همسایه ی ایرانی جدیدشون، شام خوشمزه ای پخته بودن و جمع امون جمع بود اما جای محمد خیلی خالی بود. شب خیلی دیر خوابیدیم اما مهم نبود چون فرداش من کاری نداشتم انجام بدم جز لم دادن روی مبل و کتاب خوندن. البته یه کم هم به شقایق در وارد کردن نمره ها کمک کردم. پوریا گفت بخاطر گرفتاری و درس با ما نمیاد مهمونی واسه همین ما دو تا نزدیک پنج زدیم بیرون چون یک ساعت هم از خونه ی شقایق اینا تا خونه ی زهرا اینا رانندگی بود اونم توی بارون. خلاصه وقتی رسیدیم، حجت گفت شوهراتون کجان؟ بعد هم تلفن رو گرفت و به پوریا زنگ زد که پاشو بیا، عید دیدنیه، کلی خوراکی اینجاست، حیفه! پوریا هم گفت باشه. از اون ور هم محمد ساعت نه و نیم می رسید و قرار بود من برم فرودگاه دنبالش اما واقعا دلم نمی اومد مهمونی ای رو که تازه شروع شده بود ول کنم. محمد حتما می خواست بره خونه استراحت کنه چون این دو روز رو هلاک شده بود اما من می خواستم برگردم مهمونی. این شد که اشکان هم که نیومده بود مهمونی ساعت ده رفت دنبال محمد و ده و نیم به ما پیوستن. شب خوب و پر شادی ای بود. با اینکه از شیرینی کشمشی ام راضی نبودم اما مورد استقبال ویژه قرار گرفت. بعد هم همه برگشتیم سر زندگی عادی امون، انگار نه انگار که خانی اومده یا رفته. امروز محمد از صبح زود رفته و هنوز برنگشته. منم و یه عالمه کار و کتاب و کاغذ که روی دلمن اما حوصله ی انجام دادنشون رو ندارم و هی بهشون نوک می زنم. نه، واقعا اینجا از عید خبری نیست.

آزاده نجفیان