آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۵ 811
  • ۰۴ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۰۶ 804
  • ۰۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۳۹ 801
  • ۲۴ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 794
  • ۲۲ نوامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۴ 792
  • ۲۰ نوامبر ۱۷ ، ۱۹:۰۱ 790
  • ۱۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 787
  • ۱۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۴۷ 786
  • ۰۷ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۰ 777
  • ۰۶ نوامبر ۱۷ ، ۲۳:۱۶ 776

۲۱:۱۵۱۱
دسامبر

این روزها عضو تازه ای به خانواده ی ایرانی ها ساکن نشویل اضافه شده. برخلاف همیشه این عضو جدید ایرانی ای تازه رسیده به آمریکا نیست بلکه دختر تازه متولد شده ی خدیجه و رضا است. هانا روز جمعه به دنیا اومد. خدیجه ی بیچاره بیش از 24 ساعت درد کشید تا بالاخره دخترک رو به دنیا آورد. گویا اینجا تا سه روز درد کشیدن هم جز فرایند طبیعی زایمان محسوب می شه. من و جمعی از خانم های گروه روز شنبه صبح رفتیم بیمارستان دیدنشون. هر سه بی نهایت خسته بودن. ساعت ها بی خوابی یک طرف، استرسی که کشیده بودن و البته دردی که خدیجه تحمل کرده بود از پا انداخته بودشون. دخترک هم از گریه و بی تابی کم نذاشته بود. پرسنل بیمارستان برای رسیدگی به این همه مادر در حال زایمان کافی نبوده و خدیجه ساعت ها مجبور شده توی اتاق انتظار بشینه تا بهش اتاق بدن. خلاصه با اینکه همه ی بازدید کنندگان بر این باور بودن که خدیجه باید بره خدا رو شکر کنه که توی ایران زایمان نکرده؛ اما به هر حال خدیجه و رضا معتقد بودن انتظارتشون اصلا برآورده نشده.

ما برای اینکه کمکی بهشون کرده باشیم تصمیم گرفتیم تا هر کدوم واسه سه روز غذا درست کنیم و براشون ببریم تا دست کم نگران این مورد نباشن و سرشون فقط گرم بچه باشه. از اونجایی که خونه ی ما با خدیجه اینا فقط ده دقیقه فاصله داره و من بقیه ی هفته رو گرفتارم، قرار بر این شد که نوبت اول با من باشه. امروز صبح زود محمد بیدارم کرد که رضا توی گروه پیام گذاشته که به کمک احتیاج دارن، می تونی بری؟ گویا هانا دیشب رو تا صبح گریه کرده بوده و خدیجه فقط نیم ساعت تونسته بوده بخوابه. داشتن بچه رو می بردن دکتر و احتیاج داشتن وقتی برمی گردن یکی بره کمکشون. منم که باید به هر حال غذا می بردم براشون، اعلام آمادگی برای کمک های بعدی رو هم کردم.از اونجایی که ساعت نه و نیم وقت دکتر داشتن، زمان زیادی برای من باقی نمی موند تا غذا درست کنم. بلافاصله بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه. خلاصه به هر بدبختی ای بود و به قیمت ترکوند آشپزخونه ام از بالا تا پایین، حدود ساعت ده چهار جور غذا حاضر و بسته بندی شده بود. خوشبختانه اینقدر فرصت کردم که تمیزکاری هام رو بکنم تا رضا زنگ بزنه. من حدود یه ربع به یک خونه اشون بودم. دخترک در حال گریه کردن بود. دکتر گفته بود همه چی طبیعیه و فقط باید در کنار شیر مادر بهش یه جور شیرخشک هم بدن که سیر بشه. کمک کردم خدیجه غذاها رو جاسازی کنه و براشون غذا کشیدم. بعد هم نی نی رو بغل کردم و خوابوندم تا اونا بتونن یه نفسی بکشن و یه چیزی بخورن. خدیجه می گفت هانا خیلی جلوی غریبه ها آبروداری می کنه. تا یه کسی می آد بهشون سر بزنه دخترک آروم می خوابه و دست از سر و صدا برمی داره اما امان از اون وقتی که مهمون مورد نظر از شعاع مورد نظر سرکار خانم دور بشه! من یه دو ساعتی اونجا بودم و وقتی که می خواستن استراحت کنن زدم بیرون. قرار شد اگه بازم کمک لازم داشتن خبرم کنن که دیگه ازشون خبری نشده. این روزا خیلی روزهای سختی برای هر سه خواهد بود اما خیلی زود همه اشون به خاطره های خنده داری تبدیل خواهند شد.

آزاده
۲۱:۰۶۰۴
دسامبر

مهمترین خبر این روزها اومدن ویزای شقایقه. بعد از کلی استرس و سختی کشیدن، بالاخره ویزا به موقع رسید و ایشالا از ژانویه می تونه بره سرکلاس. نکته ی جالب در مورد حل شدن مشکل شقایق راهیه که از طریقش اقدام کردن. گویا اینجا رسمه که وقتی توی کارهای اداری مهم وقفه می افته و فرایند طولانی تر از اونی میشه که انتظار می ره، با سناتور ایالتی تماس می گیرن تا کار از طریق دفتر سناتور پیگیری بشه! اولین باری که این توصیه به شقایق شد که به سناتور نامه بنویسه، فکر می کردن طرف داره باهاشون شوخی می کنه یا همین طوری یه حرفی می زنه. برای ما ایرانی ها فکر اینکه بتونیم مستقیما با نماینده امون تماس بگیریم و در مرحله ی بعد نماینده ی محترم واقعا پیگیر کارمون باشه و گره از مشکلمون برداره، خیلی عجیب و دور از ذهنه اما اینجا اینطوری نیست. از اونجایی که هر دو سناتور تنسی جمهوری خواه هستند، تماس گرفتن باهاشون عملا بی فایده بود. پس شقایق با یکی از نماینده های مجلس که دموکراته و سابقه ی طولانی ای در حمایت از اقلیت ها و گره گشایی از کارشون داره تماس گرفت. اول روی پیغامگیر دفتر نماینده پیام گذاشتن. بلافاصله فردا صبح یکی از دفتر نماینده باهاشون تماس گرفت و جزئیات رو پرسید و ازشون خواست تا مدارک مورد نیاز رو براش اسکن و ایمیل کنن. بچه ها سریع این کار رو کردن اما فکرش رو هم نمی کردن که کار به این زودی ها جلو بره. اما برخلاف انتظار همه ظرف یک ماه ویزای شقایق اومد و ماجرا ختم به خیر شد. واقعا برام جالبه که می بینم اینجا وقتی مسوولی کاری رو انجام میده این کار رو وظیفه ی خودش می دونه نه لطفی که به مردم می کنه. اخیرا برای بررسی شرایط مالیاتی امون رفته بودیم دیدن یکی از مسوولین دانشگاه. با جزئیات تمام همه ی اعداد و ارقام رو برام توضیح داد و بعد هم معلوم شد کارایی رو که ما باید آنلاین انجام می دادیم خودش برامون انجام داده. وقتی ازش تشکر کردیم بهمون گفت: اگه بخاطر شما نبود من این شغل رو نداشتم! قصد دفاع از آمریکا و سیستم اداری اش رو ندارم. بوروکراسی ای که اینجا در جریانه اگر بیشتر از ایران نباشه تقریبا به همون اندازه است اما فرق بزرگش اینه که می دونی بالاخره کارت انجام میشه؛ دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره.

آزاده
۲۱:۳۹۰۱
دسامبر
امروز وندی برنامه داشت که در مورد مراسم سنتی در تعطیلات کشورها و فرهنگ های مختلف حرف بزنه. کلا 5 نفر بیشتر نیومده بودن. اکثر خانما هستن چون قاعدتا مردا صبح ها میرن سر کار واسه همین گاهی روزا میان سرکلاس و روزای دیگه نه. وندی خودش یهودیه. شمعدون یهودیا رو آورده بود با شمع هایی که بچه ها باید روشنش کنن. از اونجایی که امروز هیچ بچه ای سرکلاس ما نبود، من به نمایندگی از بچه ها به عنوان جوان ترین شخص کلاس شمع ها رو روشن کردم. وندی دعای مخصوص رو خوند و برامون معنی کرد. بعد گفت سال یهودی ها هم مثل سال مسلمون ها قمری است با این تفاوت که یه حرکت خاصی می زنن که هر سال هانوکا می افته توی زمستون. گفت سال ها پیش که مادربزرگش اومده بوده آمریکا، فقط می دونسته که روز هانوکا به دنیا اومده اما نمی دونسته به تقویم میلادی میشه چه سالی! وندی گفت یهودی ها به خاطر اینکه آواره بودن معمولا شناسنامه نداشتن و معمولا برای زنها شناسنامه نمی گرفتن چون ممکنه بوده اونا ازدواج کنن و برن یه سرزمین دیگه و خدا می دونه سر از کجا در بیارن. بعد بقیه از مراسم کریسمس گفتن. بجز نازی که عید نوروز رو جشن می گیره، بقیه همه آمریکای لاتینی هستن و مسیحی. اونا از غذاهایی که در این ایام می خورن، کارهایی که می کنن، جاهایی که میرن و هدیه هایی که دادن و گرفتن حرف زن؛ با انگلیسی شکسته و بسته. وندی وادارشون کرد سرودهای کریسمس رایج توی کشورشون رو هم بخونن. نازی اوضاعش خیلی خیلی خراب تر از بقیه است اما خوشبختانه تونستیم یه حداقلی رو با هم کار کنیم که بتونه معرفی کنه. بعدش من در مورد هفت سین و عیدی گفتم و سنت نظافت قبل از تحویل سال. جالب بود که یهودی ها هم رسم های مشابه داشتن به ویژه اینکه اونا هم چیزی مثل هفت سین دارن با این تفاوت که هر کدوم از چیزهای سر سفره نماد یکی از اشیایی ست که موسی در هجرت خودش از مصر در اختیار داشته. وندی که پای کدو حلوایی خیلی بزرگ هم با خودش آورده بود که صد البته خیلی خوشمزه بود. این بار دومی بود که من امتحانش می کردم. بعد وندی در مورد کلمات رایج در کریسمس و مرتبط با کریسمس پرسید و همه رو روی تخته نوشت. بعد تصویر اون شی یا کلمه رو که روی کاغذ پرینت گرفته بود با چسب پشتمون چسبوند. بقیه می دونستن شی مورد نظر چیه اما تو باید با پرسیدن سوال و تنها شنیدن بله یا نه، حدس می زدی مورد سوال مورد نظر چی هست. اینطوری هم کلمه ها یادشون می موند هم سوال و جواب کردن رو یاد می گرفتن.
مری هم امروز سرکلاس اومد. اومده بود فرایند پیشرفت کلاس رو با مصاحبه با بچه ها بسنجه. آخرش هم به همه گفتن اگه بچه دارن هفته ی آینده توی برنامه ی ویژه ای که انجمن تدارک دیده شرکت کنن تا به شکل قانونی تکلیف سرپرستی بچه در صورت نبودشون مشخص بشه. طبق این لایحه ی جدیدی که ترامپ احمق در حال تصویبشه می تونن به راحتی والدینی رو که به شکل غیر قانونی توی آمریکا هستن یا مهاجرت کردن به امید اینکه کارشون درسته بشه، پس بفرستن و بچه هاشون رو اینجا نگه دارن. مو به تن آدم سیخ می شه وقتی بهش فکر می کنه!
روز خوبی بود. مثل همیشه چیزای جدیدی یاد گرفتم. فردا دوباره مهمونی و دورهمی دوستان ایرانی ست. از صبح باید مشغول آشپزی باشم تا از شب تا صبح بریم به خوردن!
آزاده
۲۲:۵۳۲۴
نوامبر

امسال اولین سالی بود که ما به معنای واقعی کلمه عید شکرگزاری داشتیم؛ اونم نه در کنار آمریکایی ها بلکه با حضور ایرانی های عزیز. زهرا زحمت کشیده و بوقلمون رو حاضر کرده بود. پروشات سبزیجات پخته رو آماده کرده بود در کنار لوبیا پلو و باقالی قاتق. من و خدیجه هم دسر برده بودیم. دسر مخصوص روز شکرگزاری یا پای سیبه یا پای کدو. از اونجایی که معمولا پای کدو حلوایی به ذائقه ی ما چندان کارگر نیست، خدیجه یه پای سیب فوق العاده آورده بود و منم مافین موز و شکلات درسته کرده بودم. غذاها بسیار خوشمزه بود و ساعات واقعا خوش و گرمی رو دور هم گذروندیم که جای شکر داره. خوشبختانه این دوستان جدید ایرانی امون آدم های بسیار خوب و قابل معاشرتی هستند. تا اینجا که از هموطن خارج نشین شانس آوردیم.

هوا بعد از چند روز فوق العاده سرد، دوباره گرم شده. نزدیکای ظهر که فقط هوا خنکه. امروز رفتیم دریاچه قدم زدیم. هم هوا عالی بود و هم اینکه شامی که شب قبل خورده بودیم رو باید می سوزوندیم می رفت! خیلی خیلی شلوغ بود. به سختی می شد جای پارک پیدا کرد چون خیلی ها احتمالا با اهداف مشابه از خونه زده بودن بیرون. به هر حال بخت با ما یار بود و تونستی نزدیک به یک ساعت قدم بزنیم. از اونجایی که امروز جمعه ی سیاه هم بود، بعد از پیاده روی رفتیم یکی از مراکز خرید نزدیک خونه و تونستیم چند دست لباس با قیمتهای عالی پیدا کنیم که گنجینه ی لباس های زمستونیم بالاخره کامل بشه.

امروز آخرین روز تعطیلات دو نفره ی ما بود. درسته که فردا و پس فردا هم تعطیله اما به هر حال آخر هفته است و بیاد خودمون رو برای شروع هفته ی دیگه آماده کنیم. این چند روز به معنای واقعی کلمه، بعد از مدتها، برای من تعطیلات مطلق بود. تنها کارم استراحت و تفریح کردن و گذرون وقت با محمد بود که بهش احتیاج داشتم. یادم نمیاد آخرین بار کی اینطور استراحت کرده بودم اما خوشحالم که این فرصت فراهم شد. هر دو تامون بهش احتیاج داشتیم.


آزاده
۲۱:۱۴۲۲
نوامبر

تعطیلات ما با موفقیت شروع شده! دیروز زدیم به جاده و رفتیم سفر. به پیشنهاد کارول برای سفر یک روزه رفتیم به لویی ویل در ایالت کنتاکی. حدود دو ساعت و نیم با نشویل فاصله داره. از اونجایی که مدتها بود تنها با هم نرفته بودیم سفر، هر دو خیلی خیلی مصمم بودیم که این دفعه این تصمیم رو عملی کنیم. واسه همین صبح بدون معطلی ساعت 6 از خواب بیدار شدیم و ساعت 7 زدیم به راه. مسیر رفتن رو من رانندگی کردم. اولین تجربه ی رانندگی در سفر و اولین تجربه ی رانندگی طولانی. خیلی خیلی خواب آلود بودم اما طاقت آوردم. محمد بیشتر راه رو برام هفت پیکر نظامی خوند و وقتی محمد یه متن ادبی رو می خونه باید بیت به بیت و کلمه به کلمه اش رو دقیق معنی کنه و بفهمه. این شد که مجبور بودم حواسم رو جمع کنم که به سوال هاش جواب بدم و به این ترتیب یه کمی خوابم پرید. مستقیم رفتیم جایی که معرفه به چهار پل بزرگ. این چهار تا پل روی رودخانه ی اوهایو ساخته شدن. زمانی قدیمی ترین پل از این چهارتا اولین پل بزرگی بوده که خط راه آهن ازش رد می شده و دو سر رودخونه ی عظیم اوهایو رو به هم وصل می کرده. الان اون پل قدیمی دیگه به مسیر پیاده روی و دوچرخه سواری تبدیل شده اما سه پل غول پیکر دیگه در کنارش ساخته شدن که همون کار رو می کنن. هوا روی رودخونه وحشتناک سرد بود و به قول محمد سوز مریضی می اومد اما روز بسیار زیبا و منظره ی خیلی قشنگی بود. به محمد گفتم این سرزمین خیلی غنیه، پر آب و سرسبز؛ یکی از علتاش هم اینه که فقط سیصد چهارصد سال از کشفش به وسیله ی مردم متمدن گذشته! اگه مثه ایران سه هزار سال پیش مردم بهش رسیده بودن الان با خاک یکسان شده بود. به هر حال بعد از پیاده روی روی رودخانه و گذشتن ازش، توی شهر چرخ زدیم و صد البته لازم به یادآوری است که بیش از چهار پنج دفعه موقع عبور از پل ها خروجی ها رو اشتباه رفتیم و هی از این ایالت وارد ایالت دیگه شدیم و برعکس!

ناهار رو توی یه رستوران اتیوپیایی خوردیم. بار اولمون بود. صاحب رستوران مرد بسیار بسیار گرم و صمیمی ای بود. گفت عربی می دونه و سالها پیش سعی کرده فارسی یاد بگیره اما الان چیزی یادش نمیاد. گفت ایران سابقا توی کشورش یه کنسولگری داشته که متعلق به پدر این آقا بوده و پدر ایشون یه عکس خیلی بزرگ داره که در کنار شاه و کندی و پادشاه اتیوپی گرفته! نکته ی جالب در مورد غذای اتیوپیایی اینه که به شکل سنتی با دست خورده میشه و مهمتر اینکه با یه جور نون خاص آماده میشه که با گندم پخته نشده! یه بشقاب خیلی بزرگ و گرد برامون آوردن که کفش رو با نونی قهوه ای رنگ با حباب های زیاد پوشنده بودن. وسط این نون خورشت بود و سبزیجات و طرف دیگه ی بشقاب چند تکه نون دیگه. صاحب رستوران که حالا دیگه با ما آشنایی ای به هم زده بود سراغمون اومد و به من توضیح داد چطوری باید با دست غذا بخورم. بعد هم رفت و یه بشقاب برنج به حساب خودش برامون آورد چون موقع سفارش ما دو دل بودیم که نون یا برنج و در نهایت نون رو انتخاب کرده بودیم. اینقدر مهربون بود و مهمون نواز بود که به فکر ما باشه. البته ما اصلا به برنج نرسیدیم چون اینقدر حجم نون توی بشقابامون زیاد بود که نمی شد برنج خورد. نون مورد نظر خیلی نرم و لطیف بود و یه کم ته مزه ی ترشی داشت. صاحب رستوران برامون گفت که با آرد گیاهی پخته میشه که توی اون منطقه رشد می کنه و جالب تر اینکه تقریبا کالری این نون صفره!!! بعد هم روی گوشی اش تحقیقات انجام شده در مورد خواص این گیاه رو بهمون نشون داد که باعث تعجب بیشتر ما شد. وقتی دید من نون کف بشقابم رو نخوردم و فقط خورشت وسطش رو خوردم بهم گفت اینجا غذای اصلی اون گوشت یا خورشت محسوب میشه اما توی اتیوپی غذای اصلی نونه نه خورشت! جالب تر اینکه این رستوران کباب هم داشت واسه همین در همون حینی که ما اونجا بودیم دو تا خانم ایرانی هم اومدن که غذا بخورن که البته ما آشنایی ندادیم. خلاصه اینکه هم غذای خوشمزه و جدیدی خوردیم، هم اطلاعات تازه ای کسب کردیم و هم با آدم بسیار مهربونی آشنا شدیم که مثل بقیه ی آدمای مهربون دنیا دیدنش غنیمته. بعد از ناهار به کافه ای رفتیم که کارول نشونی اش رو بهمون داده بود و قهوه و تارت لیمو و بلوبری گرفتیم که در نوع خودش بی نظیر بود. از اونجا زدیم به جاده. برگشتن رو محمد رانندگی کرد. تقریبا حدود 5 بعدازظهر خونه بودیم. خسته اما خوشحال.

امروز به نیت پیاده روی لب دریاچه زدیم بیرون اما هوا به طرز عجیبی سرد بود و اصلا تصور قدم زدن غیرممکن به نظر می رسید. واسه همین تصمیم گرفتیم بریم سینما. اونم چه فیلمی؟ کارتون جدید دیزنی: کوکو! حرف نداشت. تقریبا مطمئنم که اسکار امسال رو این فیلم خواهد برد. داستان فیلم یک طرف، هنری که در کشیدن و طراحی تصاویر به خرج داده بودن هم یک طرف. از همه جالب تر و مهم تر اینکه ساخته شدن همچین فیلم هایی اونم توسط کمپانی های بزرگی مثل دیزنی نشون میده که کم کم آمریکایی ها دارن فرهنگ لاتین رو به شکل رسمی در کشورشون می پذیرن. اینکه دیگه مکزیکی ها رو مسخره نکن و به جاش چشماشون رو باز کنن که همین الان زندگی آمریکایی بدون اینکه بفهمن چقدر متاثر از فرهنگ مکزیکی است، جای شکر داره. بعد از فیلم رفتیم رستوران تایوانی مورد علاقه امون و ناهار خوردیم. بعدشم رفتیم با هم خرید. فردا روز شکرگزاریه. امسال ما هم به یه مهمونی دعوتیم البته نه یه مهمونی آمریکایی بلکه یه مهمونی ایرانی! دوستان ایرانی جدیدمون ما رو فردا برای ناهار دعوت کردن. زهرا قراره بوقلمون بپزه، پروشاد قراره سبزیجات و مخلافاتش رو درست کنه، خدیجه قراره پای کدو بیاره و منم قول دادم دسر درست کنم.

هنوز خیلی از تعطیلات باقی مونده.

آزاده
۱۹:۰۱۲۰
نوامبر

روز شنبه روز ابری و نه چندان سردی بود. همایش قرار بود توی یکی از شعبه های هتل هیلتون برگزار بشه. به من گفته بودن ساعت 10 صبح اونجا باشم. وقتی رسیدم کارکنای هتل مشغول چیدن میز ناهار بودن. به گرمی ازم استقبال شد و در کمال ناباوری منو یادشون بود. پیشت میز ثبت نام کنار لیزا نشستم. پارسال محمد با لیزا تماس گرفته بود تا ازش در مورد گیرافتادن من و شرایط حقوقی و کمکی که اونا می تونن ارائه بدن بپرسه. اصلا فکرش رو هم نمی کردم منو یادش باشه اما نه تنها منو شناخت بلکه احوال محمد رو هم پرسید. گفت یکی از خاطره انگیزترین روزهای زندگی اش روزیه که محمد بهش تلفن زده... . کم کم کسانی که برای حضور در همایش ثبت نام کرده بودن رسیدن. همه جور آدم از هر نژاد و طبقه ای. تقریبا بیش از سی کشور در همایش حضور داشتن. اکثر کشورها آفریقایی یا آمریکای جنوبی بودن. از عراق و سوریه چند نفری بودن. از ایران فقط من. ناهار خوب اما بسیار غیرتجملاتی ای سفارش داده بودن: ساندویچ! مخلفات ساندویچ روی میز چیده شده بود و خودت باید واسه خودت ساندویچ می گرفتی. در حین خوردن ناهار یه سخنرانی افتتاحی کوتاهی کردن و بعد هم رای گیری شورای اصلی انجمن برگزار شد. ناهار که تموم شد تازه کار اصلی من شروع شد. مری منو برد بخش نگهداری از بچه ها! از نوزادان یکی دو ساله تا نوجوون های چهارده پانزده ساله همه توی اتاق نشسته بودن و هر کدوم مشغول تولید صدای مخصوص به خودشون بودن. خیلی شلوغ پلوغ بود. نوزادها کسی رو می خواستن که دنبال سرشون راه بره. سه تا فسقلی داشتیم؛ دو تا دختر بسیار بسیار خوش لباس و یه پسر بامزه با یه کیف کوله ی هزار منی. بجز یکی اشون که بسیار خوش اخلاق بود، اون دو تای دیگه با گریه دهن همه رو سرویس کرده بودن. بچه های هشت نه ساله بیشترین جمعیت حاضر رو تشکیل می دادن. بیشترشون پسر بود اما چندتاشون بدجور بی ادب و شیطون بودن تا جایی که به منم متلک انداختن و منو هم دست انداختن. خوشبختانه یکی از داوطلبا مرد بود و این گروه بیشتر سرشون با اون بدبخت گرم بود. من خودم رو با پنج شش ساله ها سرگرم کردم. من هیچ وقت بلد نبودم بازی کنم و راستش زیادم حوصله بازی کردن ندارم که البته به تازگی متوجه شدم این یکی از عیب های شخصیتی من محسوب می شه. به هر حال کاری که از دست من برمی اومد رنگ آمیزی بود. با بچه ها مشغول رنگ کردن شخصیت های مختلف کارتونی و منظره های مختلف شدیم. در همین حین روی صفحه ی بزرگ برای بچه ها کارتون های دیزنی رو هم پخش می کردن که اگه کسی خواست فیلم ببینه. چندین بالش سرتاسر اتاق پخش بود. یه گوشه هم بچه ها مشغول خونه سازی بودن. حالا به این شوربا، گریه و زاری اون سه تا فسقلی رو هم اضافه کنید! مری اومد سراغم و بهم گفت توی اتاق بغلی کلاسی در مورد پناهنده ها در حال برگزاریه. اگه بخوام می تونم برم. من اعتراض کردم که نیومدم توی کلاس شرکت کنم و برای کمک اومدم اما مری با مهربونی گفت اگه کمک لازم داشتیم بهت خبر می دم. به احترامش رفت توی اتاق بغلی. همه در حال معرفی خودشون بودن. منم مجبور شدم خودم رو معرفی کنم. بعد مسوول نشست شروع کرد به حرف زدن و گفتن از اهداف انجمن و... . دیدم حوصله ی کار جدی و مشق نوشتن و درگیر کردن ذهنم با خبرهای بد و قانون هایی که علیه ماست رو ندارم. نیم ساعتی نشستم و بعد برگشتم توی اتاق بچه ها. یکی از فسقلی های جیغ جیغو رفته بود و اون یکی از خستگی غش کرده بود. اتاق ساکت تر و خلوت تر شده چون بچه ها مشغول تماشای فیلم بودن. منم برگشتم سر نقاشی کردن. کلا باید بگم اتفاق خاصی از ساعت یک بعدازظهر تا 5 که پدر و مادرها کلاساشون تموم شد و اومدن بچه ها رو برداشتن نیفتاد. تنها اینکه مجبور شدم یکی از پسر کوچولوها رو ببرم دستشویی که خوشبختانه خودش بلد بود چیکار کنه و نیازی به دخالت من نشد. وقتی مامان تنها فسقلی خوش لباس باقی مونده اومد دنبالش، می خواست پوشک دخترک رو که صفا اسمش بود عوض کنه. نمیدونم از کدوم کشور آفریقایی اومده بودن اما خانوما به سبک خانوم های ایرانی مانتوی بسیار بلندی پوشیده بود که اپل های مانتو منو یاد مانتوهای دهه ی هفتاد انداخت! البته فقط اپل ها شبیه بود والا مانتوی بسیار زیبا و خوش دوخت و متناسبی بود که با روسری خانم به رنگ سورمه ای ست شده بود. خلاصه وقتی مادر صفا خواست پوشکش رو عوض کنه، مادرش با خنده ای معذب و دودلی گفت آخه دلم نمی خواد کسی تو رو ببینه! یکدفعه من پرت شدم به بیست سال قبل. یادم به مامان و خاله های خودم افتاد که موقع پوشک عوض کردن نمی ذاشتن پسرا توی اتاق باشن یا اگه نوزاد پسر بود دخترا اجازه ی ورود نداشتن. اینجا این چیزا اصلا مطرح نیست واسه همین کسی متوجه منظورش نشد. من گرفتم قضیه از چه قراره. رفتم جلوش وایسادم و گفتم من اینجا می ایستم تا کسی شما رو نبینه و مزاحم کارتون نشه. راحت بچه رو عوض کنید. خیلی تشکر کرد. هر چند دو تا پسربچه ی شیطون گیر داده بودن که ببینن اون پشت چه خبره و دهن منو صاف کردن تا مادر بچه تونست کارش رو انجام بده.

بعد از اینکه کار ما تموم شد و بچه ها رو تحویل والدینشون دادیم به بقیه برای شام پیوستیم. شام چی بود؟ پاستا! خیلی برام جالب و بسیار احترام برانگیز بود که پول بیخود خرج تشریفات نکردن. در عین حالی که دو وعده غذا دادن اما همه چیز ساده و به نسبت ارزون برگزار شد. کیف کردم از اینکه پولی رو از مردم و خیرین جمع می کنن خرج چیزای بیخود نمی کنن. موقع شام با آدم های بیشتری آشنا شدم. آدم هایی که هر کدوم از یه جای متفاوت اومده بودن اما همه هدف مشترکی داشتن: حمایت از آدم هایی که نیاز به کمک دارن. برنامه ی موسیقی و رقص تدارک دیده بودن که بسیار به دل نشست. اول یه گروه موسیقی عربی نواختن. عرب ها بلند شدن و رقصیدن. بعد یه گروه از برمه اومدن و رقص سنتی اشون رو با چوب های بلند بامبو انجام دادن که دهن همه از این همه سرعت و مهارت باز موند. بعد دخترکی هندی اومد رقصید و آخرش هم گفت هر کی بخواد هندی رقصیدن یادبگیر من بهش یاد می دم. داوطلبان رفتن جلو. چند تا حرکت دست مثلا ساده بهشون یاد داد و بعد موسیقی گذاشتن تا برقصن. شلیک خنده بود که هوا می رفت! آخر کار هم اعضای انجمن اومدن و شعری رو به اسپانیایی خوندن. اکثر جمعیت انجمن اسپانیایی زبان هستن. بعضیاشون حتی انگلیسی هم نمی تونن حرف بزنن واسه همین مترجم همزمان انگلیسی به اسپانیایی هم داشتن. یکی از مترجما 13 سال بود که با انجمن همکاری می کرد. این آدم ها رو دوست دارم. حس بودن در کنارشون با حسی که موقع کار کردن در موزه دارم خیلی فرق می کنه. توی موزه زبان مشترک زیبایی و هنره، شادی و رنگه اما اینجا غم و غربته، تنهایی و فقر که زبون مشترک آدم هاست. توی انجمن آدم ها خیلی با هم مهربونترن و آغوششون برای پذیرایی از همه بازه. موقع خداحافظی به مری گفتم دلم می خواد بیشتر باهاشون همکاری کنم. امیدوارم این فرصت جور بشه.

تجربه ی عالی ای بود هر چند روز خوبی نبود. بودن در اون جمع هر چند دلم رو گرم کرد اما بی نهایت غمگینم هم کرد. یادآوری خاطرات اون روزهای سخت بدجور شکستم. روزهایی که تقریبا یک سال ازشون گذشته.

از امروز تعطیلات شکرگزاری شروع شده. دیشب بچه ها شام خونه ی ما بودن و امروز راهی سفر شدن. این تعطیلات با تعطیلات سال های قبل دو فرق اساسی داره: برای اولین بار محمد در تعطیلات شکرگزاری درس و مشق و تکلیف نداره و اینکه ما فقط خودمون دو تا هستیم. کلی برنامه های کوچولو کوچولو واسه خودم چیدیم. فردا اگه خدا بخواد می خوایم یه سفر یک روزه بریم. دلم می خواد از لحظه لحظه ی این یک هفته نهایت استفاده رو ببرم. کی می دونه آینده چی تو چنته داره؟!

آزاده
۲۳:۲۴۱۷
نوامبر

امروز برای اولین بار نقش مترجم رو بازی کردم! نازی، همون خانم ایرانی کلاس، به سختی انگلیسی می فهمه. وندی تصمیم گرفته بود امروز بچه ها رو با کتابخونه و فعالیت ها و امکاناتش آشنا کنه. به همین خاطر یه خانم بسیار جوان به نام ژاکلین که از کارمندان کتابخونه بود و می تونست اسپانیایی هم حرف بزنه به کلاس پیوست تا در این مورد توضیح بده. لاتین های کلاس دیگه نیازی به مترجم نداشتن و فقط نازی مونده بود که من این کار رو براش انجام دادم. جالب تر اینکه با اینکه من عضو کتابخونه ی نشویل هستم اما نمی دونستم اینقدر امکانات داره! مثلا کتاب های صوتی یا بسته های کتابی که علاوه بر اینکه کتاب صوتی داشتن خود کتاب هم توی بسته بود که می شد در حین گوش دادن روخوانی و تلفظ رو هم تمرین کرد. یا کتاب های چند زبانه که متاسفانه فارسی جز زبان ها نبود اما دست کم عربی بود. در کنار همه ی این خدمات، کلاس های آموزشی و تفریحی ای که در محیط کتابخونه برگزار می شه هم جالبه؛ از رقص تا یوگا، از خیمه شب بازی تا نمایش فیلم. مهم تر از همه اینکه همه این خدمات به شکل مجانی ارائه می شن! ژاکلین برای همه فرم ثبت نام آورده بود و رسما همه بچه ها به عضویت کتابخونه دراومد. در پایان کلاس هم رفتیم توی کتابخونه ی موسسه چرخی زدیم تا بچه ها از نزدیک همه چیز رو ببینن. از اونجایی که همه اشون بچه دارن آشنا شدنشون با این امکانات هم به نفع خودشونه هم به نفع بچه هاشون.

مترجم بودن تجربه ی تازه ای بود. من خط به خط ترجمه نمی کردم و فقط مطالب مهم رو به شکل خلاصه می گفتم. نمی خواستم خیلی هم نازی احساس بی نیازی از زبان انگلیسی کنه. آدمایی که میان کلاس به سختی می تونن یک جمله به انگلیسی بگن. بعضیاشون بیش از چند کلمه در کل بلد نیستن. گاهی فکر می کنم چه ترسی آدم رو احاطه می کنه وقتی جایی زندگی می کنه که نمی فهمه مردمش چی میگن. یه جورایی این حال رو می فهمم. ژاکلین امروز حرف خوبی می زد: یاد گرفتن یه زبون دیگه واقعا شجاعت می خواد!

آزاده
۲۲:۴۷۱۶
نوامبر

در این دو هفته ی شلوغ که هنوز به پایان نرسیده، کارها و مشغولیت های زیادی بود که باید بهشون رسیدگی می شد. اما بهترین و لذت بخش ترین بخشش روز خانواده در موزه بود. یکشنبه روزی بود که همه می تونستن مجانی وارد موزه بشن و نه تنها از نمایشگاه ها بازدید کنن بلکه از برنامه های جنبی هم می تونستن استفاده کنن. سالی یک بار همچین روزی در موزه ی هنرهای تصویری نشویل برگزار میشه. من به خودم جرات دادم و داوطلب شدم چون پیش خودم فکر کردم می شه برای اولین بار به جای خوش آمد گفتن به مردم و جواب دادن به سوال «دستشویی» کجاست؟، واقعا کاری در ارتباط با هنر و بچه ها انجام داد. خوشبختانه تیرم به هدف خورد. روز یکشنبه ظهر در حالی که تازه موج دوم سرماخوردگی دامنم رو گرفته بود به همراه حدود سی داوطلب دیگه توی سرسرای اصلی موزه جمع شدیم. به جز رونی که مسوول هماهنگی داوطلبا بود، فقط یکی از خانم ها رو که معمولا سه شنبه ها شیفت بعد از من رو برمی داره می شناختم. موزه برنامه های مفصلی تدارک دیده بود؛ از ساختن مجسمه با بادکنک تا سالن رقص ساکت! قرار بود توی سالن رقص، همه چی مثل دیسکو باشه با این تفاوت که هیچ آهنگی پخش نمیشه. برای رقصیدن با آهنگ باید حتما گوشی روی گوشت بذاری. واسه همینه که بهش می گفتن سالن رقص ساکت! خلاصه من به همراه سه خانم داوطلب دیگه و دو تا خانمی که سرپرست ما بودن به اتاقی فرستاده شدیم که قرار بود بچه ها بیان اونجا و صورتاشون رو رنگ کنن. از این هیجان انگیزتر هم ممکنه؟! یه میز بلند و باریک یک طرف اتاق بود که هر دو طرفش پنج تا صندلی چیده شده بود. هر کدوم از داوطلبا یک سمت میز می نشست و بچه ها باید روبرومون می نشستن. یه آینه، یه پالت رنگ و یک عالمه گوش پاک کن هم اونجا بود. هر نفر فقط سه دقیقه وقت داشت که این زمان با یک بار برگردوندن ساعت شنی مشخص می شد. اولش یه کم استرس داشتم. می ترسیدم زبونم نچرخه یا بچه ها نفهمن چی می گم یا مسخره ام کنن اما هیچکدوم از اینا اتفاق نیفتاد. درها رو ساعت یک باز کردن. اولش خیلی خلوت بود اما بعدش سیل جمعیت بود که سرازیر شد. بیرون اتاق صف کشیده بودن و بزرگ و کوچیک منتظر رنگ کردن صورتشون بودن. مهم ترین قانون و البته سخت ترین قسمت کار این بود که باید به بچه ها می گفتی وقتی گوش پاک کن رو به صورتشون زدن دوباره توی رنگ نزنن؛ به خاطر جلوگیری از انتقال احتمالی میکروب. بچه ها هیجان زده تر از این بودن که گوش بدن یا یادشون بمونه چی شنیدن! جالب تر از همه این بود که اکثر دختربچه ها می خواستن گربه بشن یا روی صورتشون رنگین کمان بکشن. پسرها از قانون خاصی پیروی نمی کردن اما تمایلشون در استفاده از رنگ قرمز جالب بود. اینقدر سرمون شلوغ بود که نفهمیدیم چطور ساعت 5 شد. ساعت 5 هم درها رو بستن که اتاق رو تمیز کنیم و تحویل بدیم والا مطمئنم هنوز هم آدمایی بودن که می خواستن بیان داخل. قبل از 5 و نیم کارمون تموم شد و رفتیم پایین. یک عالمه جمعیت داشتن از موزه می رفتن بیرون. معلوم شد بیش از 2000 نفر ظرف این 5 ساعت از موزه بازدید کردن! هرگز این شکل خوشحالی رو پیش از این تجربه نکرده بودن. فقط و فقط سر و کار داشتن با بچه ها و بازی کردن تجربه ی تازه و نابی بود که تا حالا در این وسعت نصیبم نشده بود. خوشحالم که بچه ها ازم نترسیدن یا مسخره ام نکردن. از قیافه ی خیلی هاشون پیدا بود که من و لهجه ام به نظرشون عجیب میایم اما چیزی متوقفشون نکرد. دنیای بچه ها گاهی می تونه خیلی بزرگ باشه، اگه بخوان با کسی شریکش بشن!

فردا روز سومی خواهد بود که به عنوان داوطلب در مرکز مهاجران حاضر خواهم شد. شنبه اما روز بزرگیه: گردهمایی همه ی مسوولان و مهمانان مرکز مهاجران و پناهنده در نشویل خواهد بود. منم قراره برای کمک برم. از ساعت ده صبح تا 6 عصر. صبح قراره در اسم نویسی کمک کنم و بعدازظهر در نگهداری از بچه ها همکاری کنم.

از دوشنبه تعطیلات عید شکرگزاری شروع میشه. امیدوارم برای ما هم تعطیلاتی در کار باشه.


آزاده
۲۲:۱۰۰۷
نوامبر

پروژه ی امروز با موفقیت تمام شد! جیل می خواست برای خدیجه مهمونی سورپرایز بگیره. از اونجایی که ما قبلا برای خدیجه با دوستان دیگه مهمونی گرفته بودیم، من پیشنهاد دادم که مهمونی خونه ی ما باشه اما به جای اینکه ما هم کادو بخریم یا در خریدن کادو شریک بشیم، تهیه ی غذا و کیک رو برعهده بگیریم. جیل هم با رضایت خاطر قبول کرد. امروز روز موعود بود. به خدیجه گفته بودم شقایق قراره بیاد نشویل و اگه اون هم وقت آزاد داره می تونه واسه ناهار به ما بپیونده. خدیجه هم قبول کرد و قرار شد ساعت 12 و نیم اینجا باشه. من و شقایق مسوول تهیه ی ناهار بودیم. من سوپ بروکلی و چدار پختم با قارچ شکم پر و کیک شکلاتی. شقایق هم عدس پلو درست کرده بود. جیل مسوول خرید هدیه و تزئینات بود. یه ربع به دوازده پیداش شد. به اندازه ی تزئین یه سالن عروسی با خودش زلم زیمبو آورده بود. جالب تر اینکه همه رو هم خودش درست کرده بود! تمام پذیرایی رو از بالا تا پایین به کمک بقیه ی بچه ها که یکی یکی از راه رسیدن بادکنک و کاغذ رنگی و قلب و... چسبوندن. جیل حتی با شوهر خدیجه تماس گرفته بود و چند تا از لباسای بچه رو برای آویزون کردن به در و دیوار قرض گرفته بود! خلاصه نیم ساعت هر جا رو نگاه می کردی یه نفر از مشغول چسب زدن و آویزون کردن چیزی بود تا اینکه خدیجه بی خبر از همه جا از راه رسید و واقعا هم سورپرایز شد.

سفره رو چیدیم. شقایق یه حرکت جذاب زد اونم اینکه دو تا دیس عدس پلو کشید؛ روی یکی اش گوشت ریخت و روی اون یکی چهار تا تخم مرغ سرخ کرده گذاشت. اینطوری شد که گیاه خواران عزیز هم در مهمانی ما مورد توجه ویژه قرار گرفتن. در کمال شگفتی همه از غذاها خیلی خیلی راضی بودن. کیک رو هم بسیار دوست داشتن. جیل چهار تا بازی طراحی کرده بود که حوصله امون سر نره. شب قبلش از همه خواسته بود سه تا کلمه در ارتباط با بچه بگن. بعد همه رو روی کارت نوشته بود. در مرحله ی اول ما باید هر کلمه رو بازی می کردیم تا بقیه حدس بزنن. توی بازی بعدی ما باید کلمه رو برای خدیجه حدس می زدیم که اون حدس بزنه. بازی بعدی این بود که باید یه بادکنک رو می ذاشتیم زیر لباسمون که عین زن حامله بشیم بعد اونوقت سعی کنیم بدونم اینکه بادکنک بترکه بند کفشمون رو ببندیم! در نهایت هم جیل کلمات رو به شکل در هم نوشته بود و برد روی دیوار راهرو چسبوند. باید از کلمات درهم حدس می زدی که کلمه درست چیه و از روی دیوار برش می داشتی. نمی دونم چند ساعت صرف این کار کرده بود اما دهنمون صاف شد! عجیب تر اینکه برنده ی هر مرحله جایزه هم می گرفت! خلاصه اینکه ماموریت امروز به خوبی و خوشی برگزار شد. واقعا خوش گذشت.

خیلی خسته ام. شاید پروژه فردا صبح رو کنسل کنم.

آزاده
۲۳:۱۶۰۶
نوامبر

آخر هفته ی شلوغی داشتیم. چهارشنبه ی گذشته تولد شقایق بود و پوریا تصمیم گرفته بود براش یه مهمونی سورپرایز بگیره. بعد از کلی رفت و برگشت و پرس و جو، بالاخره شنبه به عنوان روز مهمونی نهایی شد. قرار بر این بود که من کیک بپزم و تزئینات تولد رو آماده کنم بعد بریم خونه ی اشکان منتظر بمونیم تا پوریا شقایق رو به بهانه ای بیاره. روزهای شنبه معمولا روز شلوغ منه چون باید همه چیز رو سر و سامون بدم و آشپزی کنم. وقتایی هم که برنامه های اینجوری پیش میاد دیگه کارم در اومده. این بار برخلاف همیشه تصمیم گرفتم به جای کیک شکلاتی، کیک قرمز (ولوت) درست کنم اونم دو طبقه. طبقه ی وسط خامه ی سفید و روش هم شکلات سفید. خوشبختانه عملیات با موفقیت انجام شد هر چند یه کم تزئین کیک خرابکاری از آب دراومد ولی در نهایت قابل قبول بود. ما پنج و نیم خونه ی اشکان بودیم و مشغول تزئینات شدیم. پوریا قرار بود به بهانه ی خراب بودن ماشین اشکان شقایق رو بیاره اونجا. جالب تر اینکه شنبه شب اونا خودشون جای دیگه ای مهمون بودن و یه زوج ایرانی دیگه در همسایگی اشون شام برای اولین بار دعوتشون کرده بود. شقایق بیچاره فکر می کرده دارن میرن اون مهمونی واسه همین کلی آماده شده بود. از طرفی، شقایق همه امون رو برای ناهار یکشنبه دعوت کرده بود که مثلا واسه خودش تولد گرفته باشه بی خبر از نقشه های ما. واسه همین بیچاره هیچ جوره حدس نزده بود که ما در حال انجام چه برنامه های پلیدی هستیم و وقتی وارد شد و منو کیک به دست دید اینقدر تعجب کرد که تا نیم ساعت بعدش بنده ی خدا هوش و حواسش سر جا نیومده بود و هی هر پنج دقیقه یکبار از همه تشکر می کرد! پوریا پیتزا سفارش داده بود و از اونجایی که خرید تنقلات با آقایون بود، واسه یه مهمونی پنج نفره اندازه یه مهمونی پنجاه نفره چیپس و پفک و غیره و ذلک خریده بودن. ماجرا اما به همین جا ختم نشد. معلوم شد از اونجایی که پوریا مجبور شده دعوت همسایه های جدید رو رد کنه، واسه یکشنبه شب شام دعوتشون کنه بدون اینکه شقایق در جریان باشه! این شد که ما نه تنها شنبه شب مهمون بودیم بلکه به مهمونی یکشنبه شب هم دعوت شدیم. 

خوشبختانه هر چی شنبه ها روزهای پر کار و خسته کننده ای هستن، یکشنبه ها آروم و خواب آورن؛ مخصوصا وقتی قرار نباشه غذا آماده کنی و مهمون باشی. از ساعت 2 نصفه شب شنبه ساعت ها رو یک ساعت عقب کشیدن واسه همین ساعت 5 بعدازظهر شده مثه ساعت 7 شب. ما شش و نیم خونه بچه ها بودیم اما مهمونای اصلی گفته بودن هفت میان. هفت شد هفت و ربع، نیومدن. هفت ربع شد هفت و نیم، بازم نیومدن و ما رو گشنه با بوی فسنجون و کباب معطل کردن. بالاخره دوستان یک ربع به هشت از راه رسیدن. مسعود و صهبا. یک سالی بود که مرفیس برو بودن چون هر دو همونجا دانشگاه می رفتن. مسعود دانشجوی دکتری و صهبا دانشجوی لیسانس. هر دو کرمانی. شب خوبی بود، شام خوشمزه ای بود و خوش گذشت. بیشتر خوش می گذشت اگه ما مجبور نبودیم زود بلند شیم که زودتر برسیم خونه. واقعا این یک ساعت رانندگی ای که بینمون فاصله انداخته بعضی وقتا خیلی دردسر ساز میشه.

از فردا یک دهه ی پر کار برای من شروع خواهد شد. تقریبا تا ده روز آینده می تونم بگم هیچ استراحتی نخواهم داشت. کلی کار و برنامه در پیشه. هوا دوباره داره سرد میشه و الان مثل سیل داره از آسمون بارون می باره.

آزاده
۲۱:۲۸۳۱
اکتبر

امشب شلب هالووینه؛ مسخره ترین جشنی که از نظر من میشه برگزار کرد. دو سال گذشته ما هیچ شرکتی در این مراسم نکردیم و هیچ بچه ای هم در خونه امون نیومد. یکی از دلایلش هم این بود که ما توی آپارتمان زندگی می کردیم. امسال شرایط ما فرق می کنه؛ هم توی خونه داریم زندگی می کنیم هم محله امون کاملا با محله ی سابق متفاوته. دو سال گذشته همسایه های ما رو بیشتر آمریکای لاتینی ها تشکیل می دادن اما امسال آمریکایی ها. مامانم از چند روز پیش گفته بود که باید خودم رو آماده کنم که اگه بچه ها اومدن در خونه شوکه نشم اما یادمه پارسال کارلا بهم گفته بود بچه ها فقط در خونه هایی میرن که از قبل اسمشون رو برای این مراسم ثبت کردن. انگار یه جور نظارت غیرمستقیم باشه که هرکس در چه خونه ای میره تا اگه اتفاقی افتاد بشه پیگیری کرد. رو همین حساب من به مامانم گفتم خبری نخواهد شد و خلاص.

امروز عصر حدود 5 و نیم با صدای چند تا بچه بیدار شدم. دور و برم تاریک و ساکت بود چون محمد رفته بود طبقه ی بالا درس بخونه و من بی نهایت سردم بود. لرز لرزون بلند شدم و رفتم پشت پنجره ببینم این صدا از کجاست اما خبری نبود. بی حوصله و بداخلاق بودم و از اونجایی که ظهر حموم رفته بودم همه ی موهام وز کرده بود بالای سرم. اتوی مو رو زدم به برق تا گرم شه تا موهام رو مرتب کنم. همینطور که جلوی آینه نشسته بودم از دلم گذشت که کاش بچه ها در خونه ی ما هم بیان! کاش ما هم این فرصت رو داشتیم که توی این گردهمایی اجتماعی شریک باشیم. کاش... هنوز آرزو کردنم تموم نشده بود که در زدن! یکدفعه از جا پریدم. خودشون بودن، بچه ها! رفتم در رو باز کردم. دو تا دختربچه ی کوچولو بودن با ماماناشون. ما که هیچی آماده نداشتیم که! ماه قبل ظرفی از دوست قرض گرفته بودم و بعد که کارم با ظرف تموم شد، طبق عادت قدیمی، ظرف رو پر شکلات کردم و گذاشتم کنار که بهش برگردونم اما یادم رفته بود. به محمد گفتم بره و ظرف رو بیاره. دخترک ها ساکت بودن و خجالتی. یکی اشون یه تل گربه ای روی سرش بود. قیافه ی من کم از جادوگر شهر اوز نداشت؛ موهام وز کرده بود رو سرم و از هیجان غرق می ریختم توی این سرما! بهشون شکلات تعارف کردم. ریختن توی کیسه هاشون. اینقدر یکی اشون کوچولو بود که کیسه اش از خودش بزرگتر بود و مجبور بود روی زمین بکشدش. چنان از برآورده شدن آرزوم خوشحال شدم که همه ی سنگینی و بداخلاقی ام از بین رفت. چنان شادی ای زیر پوست دوید که نگو. فکر نمی کردم دیگه سراغمون بیان اما محض احتیاط خونه رو واسه خوردنی زیر و رو کردیم. به جز دو سه تا شکلات، دیروز مافین شکلاتی پخته بودم و بیسکویت داشتیم. موهام رو که مرتب کردن، دوباره در زدن. این بار پسرکی بود که لباس بتمن پوشیده بود. باباش هم بتمن بود و مامانش دلقک. اول مافین رو تعارف کردم، سرگردون نگام کرد. بعد که سه تا شکلات باقی مونده رو نشونش دادم خیلی مودبانه فقط یکی برداشت و گذاشت توی سطلش. دلم غش رفت. قضیه داشت جدی می شد. مراجعه کننده های بعدی یه گروه بودن که بی برو برگرد همه ی مافین هام رو برداشتن. بعدش نوبت به پسرک بسیار بامزه ای رسید که اسپایدرمن شده بود. حالا دیگه فقط دو تا شکلات و چند تا بیسکوییت داشتیم. تعارفش که کردم یه دونه شکلات برداشت و یه دونه بیسکوییت. اینقدر هیجان زده شده بود که یادش رفت بگه تریک اور تریت. گروه آخر از همه بدشانس تر بودن چون فقط بیسکوییت داشتیم. از سر ناچاری و ادب برداشتن اما می شد نارضایتی رو توی چشمهاشون دید. از اونجایی که فردا همگی باید برن مدرسه، دیگه از هشت به بعد خبری ازشون نشد. باورم نمیشه اینقدر زود آرزوم برآورده شد. برای اولین بار در زندگی ام احساس کردم هالووین هم می تونه دوست داشتنی و لذت بخش باشه اگه به جای آدم های دیوانه، بچه ها پیش قدم بشن.

آزاده
۲۲:۰۴۲۹
اکتبر

دیروز از اون روزهای سرتاسر کار بود. بعدازظهر باید می رفتیم بی بی شاور یا همون مهمونی سیسمونی خدیجه و در کنارش همه ی کارهای روز شنبه هم اضافه شده بود. این گروه از دوستان ایرانی هر دو هفته یکبار دور هم جمع میشین و این بار این مناسبت خاص به دور همی حال و هوای بهتری داده بود. مثل همیشه هر کس باید غذای خودش رو می آورد. هر خانواده کادو خریده بود و یکی هم مسوول خرید کیک شده بود و زهرا و پروشات هم مسوول تزئینات. پروشات از آموزن دایپر کیک (کیکی که با پوشک بچه درست شده) و یک عالمه شیشه شیر کوچولوی صورتی خریده بود. زهرا هم خونه رو با بادکنک و کاغذ کشی تزئین کرده بود. خانواده ی ما و شقایق اینا با هم کادو خریده بودیم. ظرف غذای بچه با یه روروک که شبیه زرافه است.

من از صبح در حال بدو بدو و آماده کردن غذا واسه هفته ی پیش روی خودمون بودم. قرار هم بر این شده بود که من سوپ درست کنم و شقایق پیتزا. ساعت 6 باید اونجا می بودیم اما زهرا گفته بود زودتر بیایم که وقتی خدیجه اینا میان همه چی آماده باشه و سورپرایز بشن. هوا این چند روز بی نهایت سرد شده. ما به موقع لرزان لرزان از سرما رسیدیم اما هنوز خبری از بقیه نبود. کمی اوضاع رو سر و سامان دادیم تا همه رسیدین. خدیجه و رضا واقعا خوشحال شدن. مهمونی قشنگی بود، کادوها خیلی خوب بودن و غذاها هم بسیار خوشمزه. بعد از شام این بار نوبت پویا، پسر شهرام و پروشات، بود که در مورد نمونه گیری آماری صحبت کنه. آخرش هم به گفتگو و خنده گذشت که خستگی هفته رو از تنمون به در برد.

امروز بعد از مدتها معنی یک روز تعطیل داشتن رو فهمیدم. هفته ی گذشته اینقدر شلوغ و پر کار بود که تقریبا هیچ روزی خونه نبودم. به یه استراحت کاملا مطلق احتیاج داشتم که خوشبختانه امروز بهش رسیدیم. صبح 11 بیدار شدم و به ول چرخیدن و نرمش کردن گذشت. فردا امیدوارم روز بهتری برای شروع کار کردن باشه.

آزاده
۲۲:۲۲۲۷
اکتبر
تقریبا یک سال پیش که برای دومین بار وارد خاک آمریکا شدم، (چقدر برام عجیب و غیرقابل تصور و باوره که یک سال از اون روزهای تاریک و سخت گذشته! هر روزش یک سال به من گذشت اما بالاخره از سرم گذشت) وقتی که هواپیما توی فرودگاه جان اف کندی نشست و من منتظر بودم تا پیاده بشم در حالی که نمی دونستم بهم اجازه ی ورود می دن یا نمی دن و تلفنم مرتب زنگ می خورد تا آخرین توصیه ها قبل از مواجه شدن با افسر بهم بشه؛ بیش از اینکه ناراحت باشم عصبانی بودم! چنان خشمی در خودم احساس می کردم که دیگه هیچ چی برام مهم نبود. محمد بهم می گفت فیلم های تظاهرات علیه ترامپ توی دانشگاه رو از روی اینستاگرامت بردار  چون ممکنه چکش کنن و من گفتم نه! هرگز این کار رو نمی کنم. آب از سر من دیگه گذشته. به جهنم. اگه اجازه ی ورود بهم ندادن نه التماس می کنم و نه اعتراض. از همون راهی که اومدم برمی گردم... توی اون خشم و غم عمیقی که توی قلبم ریشه دونده بود، وقتی که از پنجره ی هواپیما به بیرون نگاه می کردم به خودم یه قولی دادم و با خودم یه عهدی بستم: اینکه اگر از این سد به سلامت رد بشم و دوباره سر خونه و زندگی ام برگردم، به آدم های مثل خودم کمک کنم و هر طور شده در کنارشون برای رسیدن به حقشون مبارزه کنم. من به سلامت رد شدم اما حقیقتش سالم نبودم. ماه ها با افسردگی و بیماری های جسمی و روحی دست و پنجه نرم کردم و حتی الان هم می کنم. در همه ی این 10 ماه هر روز به قولم به خودم فکر می کردم و مرتب خودم رو سرزنش می کردم که چرا قدمی برنمی دارم. تا اینکه بالاخره هفته ی پیش محمد با یکی از مراکز حمایت مهاجران و پناهنده ها که سر جریان من خیلی از ما حمایت کردن، دوباره تماس گرفت و بهشون گفت ما هر دو تا آماده ی همکاری هستیم به شرطی که کار به راهپیمایی نکشه چون ما از نظر قانونی اجازه ی این کار رو نداریم. محمد ایمیل من رو بهشون داده بود و گفته بود خانومم وقتش آزادتره. گذشت تا روز جمعه ی گذشته. ایمیلی برام اومد از طرف مسوول آموزش مرکز. پرسیده بودن هنوز مایلم به شکل داوطلب باهاشون همکاری کنم یا نه؟ اگر آره، یه کلاس زبان دارن که داوطلبا می تونن در آموزش زبان به غیرانگلیسی زبان ها شرکت کنن و یه همایش بزرگ دارن که توی نوامبر برگزار میشه و به کمک نیاز دارن. باورم نمی شد! بعد از این همه مدت بالاخره شرایط داشت فراهم می شد. توی ده ماه گذشته همیشه بهانه ای داشتم: یا نمی تونستم توی بزرگراه رانندگی کنم یا حوصله و اعتماد به نفس نداشتم یا بهانه ی رساله بود؛ اما این بار نه تنها همه چیز درست و به موقع بود، بلکه کاری بهم پیشنهاد شده بود که دقیقا اون چیزی بود که می خواستم! جواب دادم که مشتاقانه در خدمتم. سه روز در هفته کلاس زبان صبح ها برگزار می شه و سه روز عصرها. من باید توی یکی اشون شرکت می کردم. قرارمون جمعه صبح ها شد ساعت نه تا یازده و نیم. محل کلاس توی یکی از شهرک های اطراف نشویل به اسم آنیتوک هست.
بعد از ماه ها صبح ساعت 7 از خواب بیدار شدم. هوا تاریک بود و محمد استثنا خواب. سریع حاضر شدم و بعد از هزار بار چک کردن نقشه  برای مطمئن شدن از ترافیک، حدود هشت و پنج دقیقه زدم بیرون. بیست دقیقه رانندگی بود که خوشبختانه از سمتی که من می رفتم خبری از ترافیک نبود. وقتی به آدرس مورد نظر رسیدم دیدم که به جای یه مرکز عمومی یه مدرسه وجود داره. خوشحال شدم که زودتر رسیدم. رفتم داخل تا دنبال سالن مورد نظر بگردم. خانمی که پشت میز اطلاعات نشسته بود تا منو دید گفت عربی حرف می زنی؟ خندیدم گفتم نه. بهم گفت کتابخونه رو به یه آدرس دیگه منتقل کردن. بهم راه رو نشون داد. پنج دقیقه رانندگی بود. یه ساختمون بسیار بزرگ و نوساز بود که توش کتابخونه و همه ی امکانات تفریحی از جمله باشگاه داشت. کلاس توی یکی از اتاقای ساختمون بود. بهم گفته بودن باید سراغ وندی رو بگیرم. خانم میانسالی بود با قیافه ی خیلی جدی. کمی متعجب شد که من با این قیافه و لهجه به عنوان داوطلب اومدم که همکاری کنم اما به هر حال خیلی استقبال کرد. گفت امروز قراره اسم اعضای بدن رو یاد بگیرن. روی میز پر از فلش کارت بود که یه سمتش شکل عضو مورد نظر بود و سمت دیگه اسمش به انگلیسی. دانش آموزا یکی یکی اومدن. هشت نفر بزرگسال. به جز یک نفرشون بقیه تقریبا نمی تونستن انگلیسی حرف بزنن. بیشترشون از آمریکای جنوبی بودن، یک نفر از مصر، یک نفر از یمن و یک نفر از ایران؛ یه خانم اصفهانی به اسم نازی که حتی یک کلمه هم نمی تونست انگلیسی حرف بزنه! یه دواطلب دیگه هم به ما پیوست که آقای جوانی بود به اسم دین. اول باید با بچه ها درس هفته های قبل رو مرور می کردیم. من عکس رو نشون می دادم و اونا باید کلمه رو می گفتن. هر کس حداقل 50 تا فلش کارت داشت. بعد از این کار وندی گفت ما یه عضو جدید داریم واسه همین دایره ببندید تا این عضو جدید با شما آشنا بشه. دو به دو سلام و احوالپرسی می کردیم و خودمون رو معرفی می کردیم. بعد وندی شعری رو که با اعضای بدن ساخته بود با آهنگ خوند و همه با رقص و آواز تکرار کردیم. بعدش نوبت جدول بود و در نهایت هر کس باید یه کتاب کودک برمی داشت و برای ما روخوانی می کرد. تجربه ی فوق العاده ای بود. نه تنها احساس می کردم دارم به عده ای کمک می کنم تا زندگی اشون راحت تر بشه بلکه باید اعتراف کنم منم خیلی کلمه ی تازه یاد گرفتم! یه کم معذبم چون به هر حال لهجه ی من آمریکایی نیست ولی امیدوارم وجودم برای این آدما مفید باشه. همه ی اینا به کنار، آشنایی با وندی خودش یه نعمته. معلم فوق العاده ایه. واقعا بهش غبطه می خورم. کاملا به کار و وظیفه اش آگاهه و میشه پیشرفت رو توی بچه ها دید. آدمایی مثل وندی قهرمانای واقعی زندگی هستن. بی سر و صدا دارن مفیدترین کار رو انجام میدن. از این به بعد جمعه صبح ها قراره به این گروه ملحق بشم. بی نهایت از این فرصت پیش اومده خوشحالم و عمیقا امیدوارم بتونم با این مرکز بیشتر همکاری کنم و به آدم های بیشتری کمک کنم.
بعد از کلاس با چند تا از بچه ها قرار ناهار داشتیم. ناهار خوب و خوشمزه ای خوردیم و از همصحبتی با هم لذت بردیم. امروز بعد از مدتها روز سرتاسر خوب و خوشی بود. تا باد چنین بادا!
آزاده
۲۲:۲۰۲۳
اکتبر

در این تقریبا بیست روزی که چیزی ننوشتم، اتفاق های کم و بیش مهمی افتاده که از دو تا از مهمترین هاش می نویسم:

کلاس دفاع شخصی هفته پیش با موفقیت تموم شد. جلسه ی دوم به مدت چهار ساعت تمرین کردیم تا جایی که وقتی رسیدم خونه نمی تونستم راه برم و عملا تا یک هفته بعدش از کمر درد و پا درد به خودم می پیچیدم. هفته ی پیش که آخرین جلسه بود برامون برنامه ی ویژه ای داشتن: شبیه سازی! دو تا از افسرهای پلیس سرتا پا محافظ پوشیدن و ما هم کلاه و دستکش و زانوبند و آرنج بند گذاشتیم. شبیه سازی سه مرحله داشت. مرحله اول ما مثلا داشتیم توی خیابون راه می رفتیم که یه نفر بهمون حمله می کرد و باید از خودمون دفاع می کردیم. مرحله ی بعد ما توی عابربانک ایستاده بودیم و یکی از پشت سر بهمون حمله می کرد. مرحله ی سوم که مهمترین و وحشتناک ترین مرحله بود، ما همه بیرون سالن منتظر بودیم. سالن رو تاریک کرده بودن. سالیوان می اومد و یکی یکی ما رو می برد داخل. باید چشم هامون رو می بستیم و تا وقتی که بهمون حمله نکرده بودن بازشون نمی کردیم. توی این مرحله مجبور بودیم به متلک ها و حرف ها و صداهایی که برای ترسوندن ما از خودشون در میارن گوش بدیم و صد البته این بار با دو تا متهاجم درگیر بشیم. اعتراف می کنم که تا سر حد مرگ ترسیده بودم. تصور اینکه توی تاریکی مطلقی و منتظری تا هر لحظه بهت حمله باشه و باید به اعصابت مسلط باشی، واقعا وحشتناکه. از اونجایی که من از اول گفته بودم که کمر درد دارم، مهاجمان در هر سه مرحله خیلی بهم سخت نگرفتن واسه همین برای نجات خودم زیاد مبارزه نکردم اما به هر حال تونستم در برم. بقیه اما خیلی خیلی خوب از خودشون دفاع کردن. در توجیه خودم باید بگم اونا یا همه ورزشکار بودن یا قبلا این کلاس رو گذرونده بودن. منم ایشالا دو سه ماه دیگه دوباره همین کلاس رو می گیرم تا تمرین باشی. شبیه سازی که تموم شد، پیتزا آوردن و فیلمی که در این سه مرحله از ما گرفته بودن رو بهمون نشون دادن تا عکس العمل خودمون رو ببینیم و بتونیم خودمون رو ارزیابی کنیم. تجربه ی بی نظیری بود. به معنای واقعی کلمه اعتماد به نفس همه امون رو بالا برد. متاسفانه علاوه بر اعتماد به نفس، من از ایو سرماخوردگی هم گرفتم و خستگی شدید و کمر درد قدیمی، حسابی زمینم زد. پنج شنبه بدجور مریض بودم اما خوشبختانه از سرم رد شد. متاسفانه هنوز کمر و پام درد می کنه که دیگه باید کج دار و مریز باهاشون تا کنم. بیشتر از قبل باید ورزش کنم و بدنم رو برای حوادث این چنینی آماده نگه دارم.

اتفاق مهم دیگه مهمونی جمعی از ایرانیان ساکن در منطقه در منزل ما بود. این دوستان همونایی هستن که کریسمس پارسال خونه اشون دعوت بودیم. کل مهمونا 15 نفری می شدن. مهمونی رو پات لاک برگزار کردیم تا به میزبان، که من باشم، خیلی فشار نیاد. مهمونی عصر شنبه ساعت 6 بود و برای اینکه فقط حالت تفریحی هم نداشته باشه، قرار شد یک نفر هر بار در مورد موضوعی که درش تخصص داره یه سخنرانی کوچیکی بکنه. خلاصه، من که فسنجون درست کرده بودم و شقایق هم زحمت رولت رو کشیده بود. خدایی اش سفره ی رنگارنگی انداختیم: از عدس پلو و قورمه سبزی تا فسنجون و باقالا قاتوق که به افتخار من پخته شده بود. الحمدلله همه راضی بودن. بعد هم رضا در مورد کیهان و سیارات مطلبی ارائه داد که من با اون بخشش که فهمیدم موافق نبودم اما به هر حال قابل بحث و گفتگو بود. بخش علمی مراسم هم که تمام شد، نوجونای گروه پیشنهاد دادن بازی کنیم. اول پانتومیم بازی کردیم و بعد مافیا. تا 12 شب مهمونا بودن و اگه بخاطر النا خانم خواب آلود نبود و بچه هایی که باید استراحت کنن، شاید دیرتر هم می موندن. بعد از مدتها مهمونی ای در این حد شلوغ بهم خوش گذاشت. بهترین بخشش شاید این بود که ظرف ها رو ماشین ظرفشویی شست، نه ما! ماشین ظرفشویی نعمتیه که آدم تا نداشته باشدش ازش بی خبره. همین گروه محترم شنبه ی آینده خونه ی یکی دیگه از بچه ها جمع خواهند شد که اتفاقا مهمونی سیسمونی خدیجه، همسر رضا، هم خواهد بود.

خبرهای دیگه ای هم هست، اتفاقای دیگه ای هم قراره بیفته که نوشتنش اینجا فقط باعث میشه توی این همه کلمه گم بشن. اما فکر می کنم شاید بعد از مدتها کمی از خودم راضی هستم و نسبت به خودم احساس بهتری دارم.

آزاده
۲۱:۵۷۰۶
اکتبر

ما امروز به مراسم عید سوکُت دعوت بودیم! این عید مخصوص یهودی هاست و روزیه که قوم یهود مصر رو ترک کردن. فلیپ و یدیدا ما رو به همین مناسبت به خونه اشون دعوت کرده بودن. البته مراسم از این قرار بود که خیلی ها دعوت شده بودن اما به قول اینجایی ها مهمونی open house محسوب می شد یعنی توی حیاط پشتی خونه یه میز گذاشته بودن با کلی خوراکی، در حیاط باز بود و مهمونا می تونستن از ساعت 2 تا 5 بعدازظهر بیان و سرسلامتی ای بکنن و برن. ما که دو دفعه ی گذشته کلی در این جور مراسم ها سختی کشیده و دیده بودیم، این بار ناهار مفصلی خوردیم و نیم ساعت دیرتر رفتیم تا اگه مراسم رسمی ای در کاره، کمتر پر قبای ما رو بگیره و زجر کش نشیم. با اینکه ما دو و نیم اونجا بودیم اما بازم نفر اول بودیم. میزبانان عزیزمون به گرمی ازمون استقبال کردن و کمی هم حسرت خوردیم که چرا اینقدر ناهار خوردیم که نمیشه از خوراکی ها خورد. به هر حال حدود یک ساعت و نیم نشستیم و چند تا از استادای وندربیلت رو هم که اومدن و سر زدن دیدیم. یکی اشون یه سگ گنده داشت که خیلی شیطون بود و چشمای غمگینی هم داشت. سگه آروم نمی گرفت و مرتب چرخ می زد تا اینکه رفت و یه عروسک مخصوص سگا رو که جغجغه هم بود پیدا کرد. توی اون یک ساعتی که اونجا بود یک لهجه صدای ونگ ونگ اسباب بازی قطع نشد. آخرشم سگه هیجان زده شد و زد توری رو پاره کرد و رفت بیرون!

الان حدود سه هفته است که تقریبا به شکل منظم سه روز در هفته بعدازظهرها میرم اطراف خونه قدم می زنم و جدیدا دویدن هم اضافه شده. از این اپلیکیشن های قدم شمار دارم و خودم رو متعهد کردم تا کمی بیشتر تحرک داشته باشم و مراقب سلامتی ام باشم. معمولا یک ساعت قبل از غروب آفتاب می زنم بیرون. محله ی ما بی نهایت زیبا و سرسبزه و واقعا قدم زدن توش به آدم روحیه می ده. چند باری هم شده این اواخر محمد هم همراهی ام کنه. امروز تصمیم گرفتم یه مسیر دیگه ای رو برم که معمولا با ماشین همیشه از جلوش رد می شدیم. سر خیابون ما حالت میدون طور هست که چندین رستوران و پارک و زمین گلف و مغازه دورش ساخته شدن و واسه خودش یه گوشه ی کوچیک و شلوغ رو ساخته. در حالت عادی اون وقتی که من می رم بیرون آفتاب داره از اون سمت غروب می کنه و پیاده روی در اون حالت اصلا دلچسب نیست. بعدازظهر که برگشتیم خونه به محمد گفتم اگه پایه است بذاریم آفتاب که غروب کرد بریم اون طرف پیاده روی کنیم و یه چرخی اون جاها هم بزنیم. محمد هم قبول کرد. تقریبا یه ربع به هفت زدیم بیرون. هوا عالی بود و خیابون هم اینقدر شلوغ بود که آدم احساس عدم امنیت نمی کرد. به میدون که رسیدیم دیدیم یه بیمارستان حیوانات هم کنار پمپ بنزین هست. از اونجایی که تعداد قدم ها و مایلیج اپلیکیش می گفت از برنامه عقبیم، به محمد گفتم بیا میدون رو دور بزنیم و بریم سمت خونه. تقریبا رسیده بودیم اون طرف خیابون و داشتیم از خط عابر رد می شدیم که یکدفعه چشممون به یه سنجاب بیچاره افتاده که کف خیابون پهن شده بود. پیدا کردن و دیدن حیوون مرده توی خیابون اینجا چیزی عجیبی نیست. گاهی میشه که سنجاب های پرس شده روی آسفالت رو هم می بینی اما این یکی زنده بود، چشم هاش باز بود و جوون داشت. قلبم ترکید. به محمد گفتم برش داره از وسط خیابون. من پریدم وسط و ماشینی رو که می اومد نگه داشتم، محمد هم حیوون بی زبون رو بلند کرد و گذاشت رو چمنا. همه با تعجب ما رو نگاه می کردن. نمی دونستم باید چیکار کنیم که محمد یکدفعه گفت باید ببریمش بیمارستان! بعد هم دوید و رفت از یکی از رستورانا یه ظرف یک بار مصرف گرفت تا سنجاب رو بذاریم توش و ببریمش. سنجاب رو که بلند کردم، تقریبا مطمئن شدم که مرده اما یکدفعه تکون خورد. گذاشتیمش توی ظرف و دویدیم طرف بیمارستان. خوشبختانه باز بود. سه تا خانوم مهربون اومدن جلو و جزئیات رو پرسیدن و سنجاب بی زبون رو بردن پیش دکتر. متاسفانه خیلی دیر شده بود. دکتر تنها کاری که کرد این بود که سنجاب رو خلاص کنه تا کمتر زجر بکشه. وحشتناک بود، خیلی وحشتناک. خانم پرستار بهمون گفت شما بهترین کار رو کردین اما به هر حال سنجاب و ماشین عاقبتی غیر از این ندارن. خیلی خیلی ازمون تشکر کردن. یکدفعه چنان غمی اومد و هوار شد توی سینه ام که نگو. واقعا نمی تونم حالم و شرایط رو به خوبی توصیف کنم. دیدن جسد حیوونا توی خیابون یه چیزه و لمس کردن و شاهد مردنشون در دقایق آخر بودن یه چیز دیگه. غمگین راه افتادیم طرف خونه. کلا همه ی انرژی های مثبتی که از مهمونی و پیاده روی گرفته بودیم دود شد و رفت هوا. دویدیم بلکه کمی حالم بهتر بشه. محمد آواز خوند بلکه حالمون بهتر بشه. به هر حال کاریش نمی شد کرد. مسیر جدید با خودش تجربه های تلخ و شیرین جدید هم آورد. الان که خوب فکرش رو می کنم می بینم این بار هم نشد مغازه ها و رستوران های توی میدون رو ببینم. باید یه بار دیگه این مسیر رو امتحان کنیم.

آزاده
۲۳:۲۵۰۴
اکتبر

و اما کلاس دفاع شخصی! من سر وقت اونجا بودم و راهنمایی شدم به سمت لابی ساختمون تا منتظر شروع کلاس بشم. فقط یه خانم دیگه اونجا نشسته بود. امیلی هم سن و سال من بود و کشیش کلیسای بی خانمان ها بود. از جوونی و شغلش تعجب کردم. دختر بسیار مهربون و خجالتی ای بود. کم کم بقیه هم رسیدن. حدود ده نفر بودیم، همه تقریبا توی یه بازه ی سنی فقط یه خانم میانسال بود که با دختر 15 ساله اش اومده بود و این دو تا کمی از نظر سنی متفاوت بودن. مدرس کلاس یه افسر پلیس میانساله به اسم تری سالیوان! آخه اسم از این جنوبی تر و پلیسی تر؟! سالیوان حدود ده ساله که این کلاس ها رو درس میده، خونه اش یه جای دور افتاده ایه که نیم ساعتی یک بار هم ماشین از جلوش رد نمیشه و هر همسایه اش حدود یک هکتار باهاش فاصله داره. سالیوان 11 تا سگ و 22 تا اسلحه توی خونه اش داره و همسرش هم به خوبی خودش شلیک می کنه! همکار سالیوان، خانم جوانی بود که اسمش رو هنوز یاد نگرفتم. کارش تو حوزه ی مشاوره و مدیریته اما در حال آموزش دیدن برای پلیس شدنه. تقریبا دو ساله که داره دفاع شخصی درس میده. کلاس که جلوتر رفت از حرف هاش فهمیدم که همجنس گراست هر چند هیکل ورزشکاری و شکل مردونه لباس پوشیدن و حرف زدنش هم می تونست دلیل دیگه ای در تایید این موضوع باشه. حضورش در کلاس بی نهایت مفیده چون به نکاتی اشاره می کنه که سالیوان به عنوان یک مرد ممکنه بهشون توجه نکنه یا به یک شکل دیگه مطرحشون کنه. هر دو همکارای بسیار خوب و خوش اخلاقی هستن.

کلاس با مباحث تئوری در مورد اینکه اصلا تجاوز چیه و تعریفش چیه و دفاع شخصی به چی می گن شروع شد و هم در مورد مکان های خطرناک یا با ریسک بالا و اینکه چیکار کنیم که هدف متحرک نباشیم، ادامه پیدا کرد. سالیوان لهجه ی خیلی خیلی غلیظ جنوبی داره و تند تند حرف می زنه واسه همین گاهی واقعا فهمیدن اینکه چی میگه برام سخت می شد. از طرفی قرار گرفتن در این شرایط برام خوبه چون مدتها بود که توی جمع آدم های عادی قرار نگرفته بودم و گوشم از صدا افتاده. مطالب تئوری که تمام شد از اونجایی که هنوز کلی وقت داشتیم تصمیم گرفتن تا کمی عملی هم کار کنیم. روی گارد گرفتن تمرین کردیم و بعد هم کلاس رو استثنا زودتر تعطیل کردن تا هفته ی آینده.

در کل به نظرم کلاس خیلی خیلی خوبی بود. نکاتی که گفته شد ساده اما ضروری بودن. در نهایت هم حس خوب اینکه داری برای خودت کار مفیدی انجام می دی و قدم بزرگی بر می داری، حال آدم رو جا میاره. خوشبختانه از کلاس تا خونه ی ما حدود 5 دقیقه رانندگیه. امروز جلسه ی ماهانه ی هم رشته ای های محمد توی خونه ی ما هم بود. قبل از رفتن خوراکی ها و وسایل رو برای محمد آماده کرده بودم و با کلی تذکر و یادداشت و دستورالعمل از خونه زده بودم بیرون. وقتی که برگشتم خوشبختانه دیگه مهمونا رفته بودن و شکر خدا محمد این بار خوب از همه پذیرایی کرده بود. هنوز اشکان و پوریا خونه بودن که محمد براشون شام گذاشته بود و باید اعتراف کنم خیلی از این موضوع خوشحال شدم چون تا نرسیده بودم خونه نمی دونستم چقدر خسته ام و واقعا توان شام حاضر کردن نداشتم. تقریبا یک ساعتی میشه که بچه ها رفتن و منم حمام کردم و دارم از خستگی از حال میرم. حس خوبی نسبت به خودم دارم.

آزاده
۲۲:۲۸۰۳
اکتبر

تو نوشتن تنبل شدم و این خیلی بده. کمی روال همیشگی برنامه هام در حال تغییره و هنوز توی این مسیر جدید راه نیفتادم. گوش شیطون کر، دوباره شروع به کار کردن کردم. روزی حدود نیم ساعت، حداکثر یک ساعت. هنوز تمرکز کافی ندارم، ذهنم پراکنده است و باید اعتراف کنم که خیلی چیزا یادم رفته! بعد از تقریبا نه ماه لای کتاب و دفتر رو باز نکردن، دوباره به خط شدن و راه رو پیدا کردن کمی سخته و زمان می بره. خیلی دلم می خواد دوباره بخونم و بنویسم اما انگار که مغزم خاموش باشه، خیلی خوب باهام همکاری نمی کنه. ماهیچه ی مغزم تنبل شده و دیگه کم کم باید شروع کنم به روش کار کردن.

آخر هفته ای که گذشت بعد از مدتها زمانی بود فقط برای ما دو تا. صبح یکشنبه رفتیم بیرون و صبحانه خوردیم و بعد هم رفتیم خرید. فارغ و بی دغدغه. یادم نمیاد آخرین بار کی همچین حالی داشتم و داشتیم. فردا هم قراره یه تجربه ی جدید و خواستنی داشته باشم. وندربیلت برای خانم ها کلاس مجانی دفاع شخصی برگزار می کنه. سه جلسه است، هر جلسه تقریبا چهار ساعت؛ از ساعت 5 و نیم بعدازظهر تا 9 و نیم شب. گویا یه افسر پلیس میاد و نکات اساسی ای رو که در این باره لازمه که بدونی یا یاد بگیری، آموزش می ده. من و ایو برای کلاس این ماه ثبت نام کردیم و فردا اولین جلسه است. ممکنه به نظر خیلی ها احمقانه برسه اما من همیشه معتقد بودم و هستم که آدم باید در هر شرایطی آماده باشه و خودش رو برای هر شرایطی آماده کنه. من همیشه از غافلگیر شدن بدم می اومده. این محیط جدید توانایی های جدیدی لازم داره که باید اونا رو یاد گرفت. یکی از این توانایی ها اینه که همیشه بتونی روی پای خودت وایسی چون هیچ کسی نیست که کمکت کنه. یه بخشی از این ایده ترسناکه چون تنهایی عظیمی پشت سرش هست اما از زاویه ی دیگه به نظرم خیلی هم مفیده. کیه که از آماده بودن بدش بیاد؟! به هر حال مدتها بود که من این نیاز رو در خودم احساس می کردم، چه در ایران چه اینجا، که باید یه حداقلی از دفاع شخصی بدونم. حالا خوشبختانه شرایطش فراهم شده و امیدوارم به همون مفیدی که به نظر میرسه باشه.

آزاده
۲۳:۲۴۲۵
سپتامبر

چند روز گذشته برای ما تجربه ی جدیدی رو با خودش داشت. پوریا و محمد و اشکان، سه تایی، با هم رفتن اورلاندو، فلوریدا. در واقع این پوریا بود که باید در همایشی مقاله ارائه می داد و از اونجایی که نمی شد ده ساعت تنهایی رانندگی کنه، به بچه ها پیشنهاد داد که همراهی اش کنن؛ این طور هم کمک حالش باشن هم به هر حال هم فاله و هم تماشا. اشکان و محمد هم قبول کردن.انصاف باید داد که هر سه تاشون به این گردش با فراغت بال احتیاج داشتن. پوریا شنبه ارائه داشت. جمعه صبح شقایق اومد خونه ی ما و ظهر هم پوریا از دانشگاه اومد محمد رو برداشت و رفتن تا اشکان رو بردان و بزنن به راه. من و شقایق هم کلی برنامه واسه سرگرمی خودمون ریخته بودیم. ظهر ناهار رفتیم یه رستوران چینی جدید. با اینکه من غذای چینی دوست ندارم اما این رستوران حالت فست فود داشت و غذاهاش خیلی دست کاری شده بودن تا به مذاق آمریکایی ها و غیرچینی ها خوش بیان. در کنار گزینه های بسیاری که برای انتخاب داشتیم، هزینه ی کم غذا هم قابل توجه بود. خلاصه ما اینقدر هول شدیم این همه غذای مفصل و ارزون رو دیدن که به اندازه ی چهار نفر سفارش دادیم و دست آخر هم به اندازه ی یک وعده با خودمون غذا بردیم خونه. عصر هم با هم رفتیم پارک و حسابی قدم زدیم. بعد که برگشتیم خونه و دوش گرفتیم، شقایق گیر داد به من که چرا همیشه موهات رو صاف می کنی؟! بیا و یه بار همینطوری با فر طبیعی درستش کن ببین چی میشه. از من انکار و از شقایق اصرار. خلاصه اینکه تسلیم شدم اما ماجرا به همینجا ختم نشد. موهام که درست شد، شقایق پیشنهاد داد که آرایش بازی بکنیم! قرار بر این شد که اول اون منو آرایش کنه، بعد من اونو. خلاصه اینکه یک ساعت سرگرم رنگ آمیزی همدیگه بودیم. البته نتیجه ی قابل توجهی از آب دراومد. من یه قیافه ی جدید پیدا کردم و شقایق هم با آرایش عجیب و پررنگ من یه بعد تازه ای از خودش رو کشف کرد. از اونجایی که آقایون هنوز به مقصد نرسیده بودن، تصمیم گرفتیم فیلم ببینیم. شقایق که همون اول کار خوابش برد! من برای اینکه خوابم نبره تا ته فیلم رو نگاه کردم هر چند داشتم از خستگی بیهوش می شدم اما بازم خبری از بچه ها نشد. ساعت تقریبا یک نصفه شب بود که به وقت منطقه ی زمانی شرقی می شد دو نصفه شب. تقریبا یه نیم ساعتی در خواب و بیداری دراز کشیدیم تا بالاخره پوریا زنگ زد و گفت تازه رسیدن اورلاندو، اشکان رو بردن گذاشتن خونه ی داداشش، علی، اما الان باید تازه نیم ساعت رانندگی کنن تا برسن به هتل. تقریبا ساعت نزدیک سه به وقت اونا بود که رسیده بودن؛ خسته و له. من که به محض شنیدن خبر وصول، غش کردم.

صبح شنبه خونه موندیم، من یه کم آشپزی کردم و همینطور دور خودم چرخیدیم تا وقت ناهار. ناهار باقی مونده ی غذای چینی رو خوردیم. پوریا صبح رفته بود همایش، محمد هم با اشکان و علی رفته بودن باغ وحشی توی اورلاندو و تمساح و کروکودیل دیده بودن؛ در سایزهای مختلف! بعدازظهر ما رفتیم یه کافی شاپ جدید پیدا کردیم و یک ساعتی اونجا نشستیم و حرف زدیم، بعدشم رفتیم و یه خرید کوچولو کردیم. زیاد حال و حوصله ی قدم زدن نداشتیم واسه همین برگشتیم خونه. دوباره سعی کردیم فیلم ببینیم ولی بازم شقایق خانوم وسطش استعفا داد در نتیجه رفتیم و دراز کشیدیم هر چند خوابمون نبرد و افتادیم به حرف زدن. حداقل دو سال بود که از این گفتگوهای شبانه ی دخترونه نداشتم!

قرار بر این بود که یکشنبه صبح بریم مورفیس برو، خونه ی شقایق اینا چون مسیر برگشت بچه ها از اون ور بود. صبح کمی دیر بیدار شدیم و دیر هم زدیم به راه. بچه ها هم از اون ور خونه ی علی اینا ناهار مهمون بودن و خوشبختانه زودتر راه افتاده بودن. من بار اولم نبود توی بزرگراه رانندگی می کردم اما چون شقایق همراهم بود استرس مسوولیت منو گرفته بود. از قضا گوگل مپ عزیز هم نامردی نکرد و ما رو کلا برد یه مسیر اشتباه! نیم ساعت رانندگی کردیم به سمت مسیری که کلا مقصد ما نبود و بعد مجبور شدیم همون مسیر رو 40 دقیقه به سمت خونه شقایق اینا برگردیم. به هر حال با وجود همه ی این وقت تلف کردن ها، هنوز کلی وقت تا رسیدن بچه ها داشتیم. شقایق سریع یه زرشک پلوی خوشمزه درست کرد و بعد هم رفتیم هر دو دراز کشیدیم. بهش گفتم بیشترین میزان فعالیتی که من اون روز کردم حرکت در مسیر بین مبل تا رختخواب بوده! عصر تصمیم گرفتیم رولت خامه ای درست کنیم. دستور پخت رولت رو از نگار گرفتیم و خدایی هم خوب درستش می کنیم. بچه ها حدود 11 شب رسیدن؛ بی نهایت خسته و هلاک خواب. چایی و رولت خوردن و بعد هم من و محمد زدیم به راه که برگردیم خونه. از اونجایی که محمد توان رانندگی نداشت من نشستم و این شد اولین تجربه ی رانندگی من در شب در جاده. محمد از اورلاندو سوغاتی برام عروسک یه تمساح کوچولو آورده که چشماش تکون تکون می خورن!

تجربه ی خوبی بود. این تقریبا اولین باری بود که محمد بدون من می رفت سفر، اونم توی آمریکا. فکر می کردم خیلی سخت بگذره اما به لطف شقایق زود گذشت. واسه هر دوتامون فرصت خوبی برای نفس کشیدن و تجدید قوا بود. گاهی دوری ها این چنینی لازمه تا آدما دوباره حضور و وجود همدیگه رو احساس کنن.

آزاده
۲۳:۰۲۱۲
سپتامبر

دیشب دیانا برای عصرونه پیشمون اومد. گویا ماه اخیر رو در جنوب آفریقا در گشت و گذار بوده و به تازگی از مالی برگشته به همین علت حال و احوال گوارشی اش خوب نیست و خودش حدس می زنه احتمالا انگل گرفته باشه! به هر حال از وقتی برگشته آمریکا مریض بوده و نتونسته هیچی بخوره واسه همین قرار شام رو کنسل کرد و فقط اومد بهمون سر زد. از اونجایی که دیگه توی آمریکا بیمه نداره نمی تونه اینجا دکتر بره و باید حداقل یک هفته صبر کنه تا برگرده آفریقای جنوبی و بتونه اونجا بره دکتر!!! به سختی می تونم به چیزی مسخره تر از قانون بیمه در آمریکا فکر کنم. امیدوارم دیانا طاقت بیاره مخصوصا که برای برگشتن اول باید 14 ساعت تا دوبی پرواز کنه بعد از اونجا ده ساعت به سمت نیو کمپ! همه ی این گرفتاری ها جسمی به کنار، از نظر روحی داغون بود. بعد از 5 سال استاد دانشگاه بودن حالا تبدیل شده بود به خانم خونه دار در کشوری که به سفیدها، اونم از نوع خارجی اش، با تحقیر و خصومت نگاه می کنن. می گفت مجبور شدن برای برای رسیدگی به امور خونه، بعد از سه ماه مقاومت، خدمتکار استخدام کنن. خدمتکارها هم معمولا زنان سیاه پوستی هستن که حداقل تحصیلاتشون لیسانسه. می گفت نمی دونه از عذاب وجدان چه کنه؟! می گفت حال برده دارای آمریکایی رو دارم. جالب تر اینکه از سیستمی حرف می زد که براساس اون فقط میشه سیاه ها رو استخدام کرد و استخدام سفیدها، اونم از نوع خارجی اش، تقریبا غیرممکنه. می گفت به همین خاطره که اگه سفیدپوستی توی آفریقای جنوبی بیکار بشه، مطمئنه که دیگه هرگز کار پیدا نخواهد کرد واسه همین میاد خونه، اول افراد خانواده اش رو می کشه، بعد خودش رو. خیلی وحشتناک بود. آدم فکر می کنه نژادپرستی و برده داری به مرور زمان از بین رفته اما درسته که دیگه در ظاهر قانونی از برده داری حمایت نمی کنه اما قانون جدید طوری تنظیم شده که از برده دارهای سابق انتقام بگیره! سعی کردیم کمی بهش روحیه و دلداری بدیم. هر کی ندونه من خوب می دونم داره با چه شرایطی دست و پنجه نرم می کنه. از اونجایی که گردباد ایرما به سمت ما در حرکته، احتمال می داد پرواز فرداش کنسل بشه و جایی واسه موندن نداشت. ما هم پیشنهاد دادیم اگه این اتفاق افتاد بیاد و پیش ما بمونه هر چند من از صمیم قلب آرزو می کنم این اتفاق نیفته چون واقعا پذیرایی از یه مهمون رودربایستی دار دیگه که اتفاقا استاد محمد هم هست و گیاه خوار هم تشریف داره، برای مدتی نامعلوم، خارج از توان منه. تا این لحظه که خبری از لغو پروازها نیست. طوفان از بغل گوش ما رد شده و زده به جورجیا. اینجا هوا سرده و بارونی اما تا الان که اوضاع غیرعادی نشده. به هر حال من امروز بعدازظهر رفتن و اتاق بالا رو مرتبط کردم و ملافه ها رو شستم تا برای اومدن مهمان جدید آماده بشه.

امروز صبح دومین شیفتم توی موزه بود. خوشبختانه به علت تموم شدن نمایشگاه قبلی و البته هوای سرد و بارونی موزه خیلی خلوت بود و بیشتر وقتم به کتاب خوندن گذشت. امروز بی دردسر و بدون عذاب وجدان از ربع ساعت وقت استراحتم هم استفاده کردم و رفتم توی دفتر چایی خوردم. حتی فرصت شد با نگهبانا و داوطلبای دیگه هم کمی حرف بزنم و سر صحبت رو باز کنم که خودش موفقیت چشمگیری محسوب میشه.

آزاده
۲۳:۴۰۱۰
سپتامبر

امروز ظهر ریچارد رفت. خیلی برام عجیبه که جای خالی اش رو بسیار احساس می کنم و حتی کمی هم دلم براش تنگ شده. علت اینکه صاحبخونه ای که استاد راهنمای شوهر آدمه یکدفعه ظرف مدت کوتاهی اینقدر عزیز میشه، ملاحظه کاری و مبادی آداب بودن این مرده. هر روز ساعت 8 صبح می زد بیرون و زودتر از 12 شب برنمی گشت. بجز دیشب شام که ما ازش خواستیم بمونه و ناهارک امروز، هیچ وعده ی غذایی ای رو خونه نموند که من معذب بشم یا به زحمت بیفتم. حتی وقتی صبح زودتر بیدار شده بود و من هنوز خواب بودم و محمد هم رفته بود اما براش میز صبحانه رو چیده بود، بی سر و صدا صبحانه خورده بود و روی تخته وایت برد آشپزخونه برامون پیغام تشکر گذاشته بود. ریچارد به معنای واقعی کلمه آدم باشعوریه. می تونست این چند روز برای ما جهنم باشه اما اینقدر خونسرد و آسون رفتار کرد که نفهمیدیم چطور گذشت. توی همین چند روز پاسپورت کانادایی پسرکش هم رسید و به خوشحالی اش افزوده شد. امروز هم از صبح یه کم پرچین های حیاط رو با کمک محمد تعمیر کردن و به خونه رسیدگی کردن و مطمئن شد مشکلی نیست یا اگر هست چطور میشه برطرفش کرد تا کسی به دردسر نیفته. این چند شب وقتی می خواستم بخوابم یه جورایی خیالم راحت بود که توی خونه تنها نیستیم و یه نفر، یه آدم قابل اطمینان که می دونه چیکار باید بکنه، دیرتر خواهد اومد. یه جورایی احساس امنیت می کردم با اینکه اصلا خونه نبود اما فکر اینکه آخر شب میاد یه جور اطمینان خاطر بود. هر چند به نظر می رسه ریچارد از میزبانی ما راضی بود اما من در کل از عملکرد آشپزی خودم راضی نیستم. هیچکدوم از غذاها به اون خوبی که انتظارش رو داشتم نشدن. شاید یکی از دلایلش این بود که من واقعا این چند روز توی حال و هوای آشپزی نبودم و تجربه بهم ثابت کرده این موضوع تاثیر مستقیم روی مزه ی غذاهام میذاره. به هر حال ریچارد الان دیگه باید رسیده باشه و دفعه ی دیگه احتمالا کریسمس به ما سر خواهد زد. جاش واقعا خالیه.

بعدازظهر رفتیم مورفیس برو پیش بچه ها. دیگه من توی جاده رانندگی می کنم هر چند هنوز تجربه ی به تنهایی رانندگی کردن رو ندارم، یه کم هنوز مضطربم می کنه. شام خوشمزه ای خوردیم و یه جورایی رفع خستگی روحی شد. درسته که عملا این چند روز مهمونمون خونه نبود که زحمتی باشه اما به هر حال رسیدگی بهش ازم انرژی گرفت. البته هنوز ماجراهای طولانی ما تموم نشده چون فردا دیانا، یکی از استادای محمد که رفته بود آفریقای جنوبی، قراره شام بیاد خونه امون و من هنوز نمی دونم قراره چی درست کنم. دیگه از فکر اینکه «حالا چی بپزم؟؟» حالم بهم می خوره.

هفته ای که در پیشه هفته ی شلوغی خواهد بود. تا الان که هر روزش به کاری اختصاص داده شده و من واقعا نمی دونم توانش رو دارم از پس این همه کار بربیام یا نه. به هر حال به نظر میرسه سخت ترین خوان رو، که پذیرایی از ریچارد بود، پشت سر گذاشتیم. تا خدا چی بخواد.

آزاده