آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۶ اکتبر ۱۷ ، ۲۱:۵۷ 746
  • ۰۴ اکتبر ۱۷ ، ۲۳:۲۵ 744
  • ۰۳ اکتبر ۱۷ ، ۲۲:۲۸ 743
  • ۲۵ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۲۴ 735
  • ۱۲ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۰۲ 722
  • ۱۰ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۴۰ 720
  • ۰۶ سپتامبر ۱۷ ، ۲۳:۳۸ 716
  • ۰۱ سپتامبر ۱۷ ، ۲۲:۳۷ 711
  • ۲۸ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۴۳ 707
  • ۲۴ آگوست ۱۷ ، ۲۲:۱۳ 703

۲۱:۵۷۰۶
اکتبر

ما امروز به مراسم عید سوکُت دعوت بودیم! این عید مخصوص یهودی هاست و روزیه که قوم یهود مصر رو ترک کردن. فلیپ و یدیدا ما رو به همین مناسبت به خونه اشون دعوت کرده بودن. البته مراسم از این قرار بود که خیلی ها دعوت شده بودن اما به قول اینجایی ها مهمونی open house محسوب می شد یعنی توی حیاط پشتی خونه یه میز گذاشته بودن با کلی خوراکی، در حیاط باز بود و مهمونا می تونستن از ساعت 2 تا 5 بعدازظهر بیان و سرسلامتی ای بکنن و برن. ما که دو دفعه ی گذشته کلی در این جور مراسم ها سختی کشیده و دیده بودیم، این بار ناهار مفصلی خوردیم و نیم ساعت دیرتر رفتیم تا اگه مراسم رسمی ای در کاره، کمتر پر قبای ما رو بگیره و زجر کش نشیم. با اینکه ما دو و نیم اونجا بودیم اما بازم نفر اول بودیم. میزبانان عزیزمون به گرمی ازمون استقبال کردن و کمی هم حسرت خوردیم که چرا اینقدر ناهار خوردیم که نمیشه از خوراکی ها خورد. به هر حال حدود یک ساعت و نیم نشستیم و چند تا از استادای وندربیلت رو هم که اومدن و سر زدن دیدیم. یکی اشون یه سگ گنده داشت که خیلی شیطون بود و چشمای غمگینی هم داشت. سگه آروم نمی گرفت و مرتب چرخ می زد تا اینکه رفت و یه عروسک مخصوص سگا رو که جغجغه هم بود پیدا کرد. توی اون یک ساعتی که اونجا بود یک لهجه صدای ونگ ونگ اسباب بازی قطع نشد. آخرشم سگه هیجان زده شد و زد توری رو پاره کرد و رفت بیرون!

الان حدود سه هفته است که تقریبا به شکل منظم سه روز در هفته بعدازظهرها میرم اطراف خونه قدم می زنم و جدیدا دویدن هم اضافه شده. از این اپلیکیشن های قدم شمار دارم و خودم رو متعهد کردم تا کمی بیشتر تحرک داشته باشم و مراقب سلامتی ام باشم. معمولا یک ساعت قبل از غروب آفتاب می زنم بیرون. محله ی ما بی نهایت زیبا و سرسبزه و واقعا قدم زدن توش به آدم روحیه می ده. چند باری هم شده این اواخر محمد هم همراهی ام کنه. امروز تصمیم گرفتم یه مسیر دیگه ای رو برم که معمولا با ماشین همیشه از جلوش رد می شدیم. سر خیابون ما حالت میدون طور هست که چندین رستوران و پارک و زمین گلف و مغازه دورش ساخته شدن و واسه خودش یه گوشه ی کوچیک و شلوغ رو ساخته. در حالت عادی اون وقتی که من می رم بیرون آفتاب داره از اون سمت غروب می کنه و پیاده روی در اون حالت اصلا دلچسب نیست. بعدازظهر که برگشتیم خونه به محمد گفتم اگه پایه است بذاریم آفتاب که غروب کرد بریم اون طرف پیاده روی کنیم و یه چرخی اون جاها هم بزنیم. محمد هم قبول کرد. تقریبا یه ربع به هفت زدیم بیرون. هوا عالی بود و خیابون هم اینقدر شلوغ بود که آدم احساس عدم امنیت نمی کرد. به میدون که رسیدیم دیدیم یه بیمارستان حیوانات هم کنار پمپ بنزین هست. از اونجایی که تعداد قدم ها و مایلیج اپلیکیش می گفت از برنامه عقبیم، به محمد گفتم بیا میدون رو دور بزنیم و بریم سمت خونه. تقریبا رسیده بودیم اون طرف خیابون و داشتیم از خط عابر رد می شدیم که یکدفعه چشممون به یه سنجاب بیچاره افتاده که کف خیابون پهن شده بود. پیدا کردن و دیدن حیوون مرده توی خیابون اینجا چیزی عجیبی نیست. گاهی میشه که سنجاب های پرس شده روی آسفالت رو هم می بینی اما این یکی زنده بود، چشم هاش باز بود و جوون داشت. قلبم ترکید. به محمد گفتم برش داره از وسط خیابون. من پریدم وسط و ماشینی رو که می اومد نگه داشتم، محمد هم حیوون بی زبون رو بلند کرد و گذاشت رو چمنا. همه با تعجب ما رو نگاه می کردن. نمی دونستم باید چیکار کنیم که محمد یکدفعه گفت باید ببریمش بیمارستان! بعد هم دوید و رفت از یکی از رستورانا یه ظرف یک بار مصرف گرفت تا سنجاب رو بذاریم توش و ببریمش. سنجاب رو که بلند کردم، تقریبا مطمئن شدم که مرده اما یکدفعه تکون خورد. گذاشتیمش توی ظرف و دویدیم طرف بیمارستان. خوشبختانه باز بود. سه تا خانوم مهربون اومدن جلو و جزئیات رو پرسیدن و سنجاب بی زبون رو بردن پیش دکتر. متاسفانه خیلی دیر شده بود. دکتر تنها کاری که کرد این بود که سنجاب رو خلاص کنه تا کمتر زجر بکشه. وحشتناک بود، خیلی وحشتناک. خانم پرستار بهمون گفت شما بهترین کار رو کردین اما به هر حال سنجاب و ماشین عاقبتی غیر از این ندارن. خیلی خیلی ازمون تشکر کردن. یکدفعه چنان غمی اومد و هوار شد توی سینه ام که نگو. واقعا نمی تونم حالم و شرایط رو به خوبی توصیف کنم. دیدن جسد حیوونا توی خیابون یه چیزه و لمس کردن و شاهد مردنشون در دقایق آخر بودن یه چیز دیگه. غمگین راه افتادیم طرف خونه. کلا همه ی انرژی های مثبتی که از مهمونی و پیاده روی گرفته بودیم دود شد و رفت هوا. دویدیم بلکه کمی حالم بهتر بشه. محمد آواز خوند بلکه حالمون بهتر بشه. به هر حال کاریش نمی شد کرد. مسیر جدید با خودش تجربه های تلخ و شیرین جدید هم آورد. الان که خوب فکرش رو می کنم می بینم این بار هم نشد مغازه ها و رستوران های توی میدون رو ببینم. باید یه بار دیگه این مسیر رو امتحان کنیم.

آزاده
۲۳:۲۵۰۴
اکتبر

و اما کلاس دفاع شخصی! من سر وقت اونجا بودم و راهنمایی شدم به سمت لابی ساختمون تا منتظر شروع کلاس بشم. فقط یه خانم دیگه اونجا نشسته بود. امیلی هم سن و سال من بود و کشیش کلیسای بی خانمان ها بود. از جوونی و شغلش تعجب کردم. دختر بسیار مهربون و خجالتی ای بود. کم کم بقیه هم رسیدن. حدود ده نفر بودیم، همه تقریبا توی یه بازه ی سنی فقط یه خانم میانسال بود که با دختر 15 ساله اش اومده بود و این دو تا کمی از نظر سنی متفاوت بودن. مدرس کلاس یه افسر پلیس میانساله به اسم تری سالیوان! آخه اسم از این جنوبی تر و پلیسی تر؟! سالیوان حدود ده ساله که این کلاس ها رو درس میده، خونه اش یه جای دور افتاده ایه که نیم ساعتی یک بار هم ماشین از جلوش رد نمیشه و هر همسایه اش حدود یک هکتار باهاش فاصله داره. سالیوان 11 تا سگ و 22 تا اسلحه توی خونه اش داره و همسرش هم به خوبی خودش شلیک می کنه! همکار سالیوان، خانم جوانی بود که اسمش رو هنوز یاد نگرفتم. کارش تو حوزه ی مشاوره و مدیریته اما در حال آموزش دیدن برای پلیس شدنه. تقریبا دو ساله که داره دفاع شخصی درس میده. کلاس که جلوتر رفت از حرف هاش فهمیدم که همجنس گراست هر چند هیکل ورزشکاری و شکل مردونه لباس پوشیدن و حرف زدنش هم می تونست دلیل دیگه ای در تایید این موضوع باشه. حضورش در کلاس بی نهایت مفیده چون به نکاتی اشاره می کنه که سالیوان به عنوان یک مرد ممکنه بهشون توجه نکنه یا به یک شکل دیگه مطرحشون کنه. هر دو همکارای بسیار خوب و خوش اخلاقی هستن.

کلاس با مباحث تئوری در مورد اینکه اصلا تجاوز چیه و تعریفش چیه و دفاع شخصی به چی می گن شروع شد و هم در مورد مکان های خطرناک یا با ریسک بالا و اینکه چیکار کنیم که هدف متحرک نباشیم، ادامه پیدا کرد. سالیوان لهجه ی خیلی خیلی غلیظ جنوبی داره و تند تند حرف می زنه واسه همین گاهی واقعا فهمیدن اینکه چی میگه برام سخت می شد. از طرفی قرار گرفتن در این شرایط برام خوبه چون مدتها بود که توی جمع آدم های عادی قرار نگرفته بودم و گوشم از صدا افتاده. مطالب تئوری که تمام شد از اونجایی که هنوز کلی وقت داشتیم تصمیم گرفتن تا کمی عملی هم کار کنیم. روی گارد گرفتن تمرین کردیم و بعد هم کلاس رو استثنا زودتر تعطیل کردن تا هفته ی آینده.

در کل به نظرم کلاس خیلی خیلی خوبی بود. نکاتی که گفته شد ساده اما ضروری بودن. در نهایت هم حس خوب اینکه داری برای خودت کار مفیدی انجام می دی و قدم بزرگی بر می داری، حال آدم رو جا میاره. خوشبختانه از کلاس تا خونه ی ما حدود 5 دقیقه رانندگیه. امروز جلسه ی ماهانه ی هم رشته ای های محمد توی خونه ی ما هم بود. قبل از رفتن خوراکی ها و وسایل رو برای محمد آماده کرده بودم و با کلی تذکر و یادداشت و دستورالعمل از خونه زده بودم بیرون. وقتی که برگشتم خوشبختانه دیگه مهمونا رفته بودن و شکر خدا محمد این بار خوب از همه پذیرایی کرده بود. هنوز اشکان و پوریا خونه بودن که محمد براشون شام گذاشته بود و باید اعتراف کنم خیلی از این موضوع خوشحال شدم چون تا نرسیده بودم خونه نمی دونستم چقدر خسته ام و واقعا توان شام حاضر کردن نداشتم. تقریبا یک ساعتی میشه که بچه ها رفتن و منم حمام کردم و دارم از خستگی از حال میرم. حس خوبی نسبت به خودم دارم.

آزاده
۲۲:۲۸۰۳
اکتبر

تو نوشتن تنبل شدم و این خیلی بده. کمی روال همیشگی برنامه هام در حال تغییره و هنوز توی این مسیر جدید راه نیفتادم. گوش شیطون کر، دوباره شروع به کار کردن کردم. روزی حدود نیم ساعت، حداکثر یک ساعت. هنوز تمرکز کافی ندارم، ذهنم پراکنده است و باید اعتراف کنم که خیلی چیزا یادم رفته! بعد از تقریبا نه ماه لای کتاب و دفتر رو باز نکردن، دوباره به خط شدن و راه رو پیدا کردن کمی سخته و زمان می بره. خیلی دلم می خواد دوباره بخونم و بنویسم اما انگار که مغزم خاموش باشه، خیلی خوب باهام همکاری نمی کنه. ماهیچه ی مغزم تنبل شده و دیگه کم کم باید شروع کنم به روش کار کردن.

آخر هفته ای که گذشت بعد از مدتها زمانی بود فقط برای ما دو تا. صبح یکشنبه رفتیم بیرون و صبحانه خوردیم و بعد هم رفتیم خرید. فارغ و بی دغدغه. یادم نمیاد آخرین بار کی همچین حالی داشتم و داشتیم. فردا هم قراره یه تجربه ی جدید و خواستنی داشته باشم. وندربیلت برای خانم ها کلاس مجانی دفاع شخصی برگزار می کنه. سه جلسه است، هر جلسه تقریبا چهار ساعت؛ از ساعت 5 و نیم بعدازظهر تا 9 و نیم شب. گویا یه افسر پلیس میاد و نکات اساسی ای رو که در این باره لازمه که بدونی یا یاد بگیری، آموزش می ده. من و ایو برای کلاس این ماه ثبت نام کردیم و فردا اولین جلسه است. ممکنه به نظر خیلی ها احمقانه برسه اما من همیشه معتقد بودم و هستم که آدم باید در هر شرایطی آماده باشه و خودش رو برای هر شرایطی آماده کنه. من همیشه از غافلگیر شدن بدم می اومده. این محیط جدید توانایی های جدیدی لازم داره که باید اونا رو یاد گرفت. یکی از این توانایی ها اینه که همیشه بتونی روی پای خودت وایسی چون هیچ کسی نیست که کمکت کنه. یه بخشی از این ایده ترسناکه چون تنهایی عظیمی پشت سرش هست اما از زاویه ی دیگه به نظرم خیلی هم مفیده. کیه که از آماده بودن بدش بیاد؟! به هر حال مدتها بود که من این نیاز رو در خودم احساس می کردم، چه در ایران چه اینجا، که باید یه حداقلی از دفاع شخصی بدونم. حالا خوشبختانه شرایطش فراهم شده و امیدوارم به همون مفیدی که به نظر میرسه باشه.

آزاده
۲۳:۲۴۲۵
سپتامبر

چند روز گذشته برای ما تجربه ی جدیدی رو با خودش داشت. پوریا و محمد و اشکان، سه تایی، با هم رفتن اورلاندو، فلوریدا. در واقع این پوریا بود که باید در همایشی مقاله ارائه می داد و از اونجایی که نمی شد ده ساعت تنهایی رانندگی کنه، به بچه ها پیشنهاد داد که همراهی اش کنن؛ این طور هم کمک حالش باشن هم به هر حال هم فاله و هم تماشا. اشکان و محمد هم قبول کردن.انصاف باید داد که هر سه تاشون به این گردش با فراغت بال احتیاج داشتن. پوریا شنبه ارائه داشت. جمعه صبح شقایق اومد خونه ی ما و ظهر هم پوریا از دانشگاه اومد محمد رو برداشت و رفتن تا اشکان رو بردان و بزنن به راه. من و شقایق هم کلی برنامه واسه سرگرمی خودمون ریخته بودیم. ظهر ناهار رفتیم یه رستوران چینی جدید. با اینکه من غذای چینی دوست ندارم اما این رستوران حالت فست فود داشت و غذاهاش خیلی دست کاری شده بودن تا به مذاق آمریکایی ها و غیرچینی ها خوش بیان. در کنار گزینه های بسیاری که برای انتخاب داشتیم، هزینه ی کم غذا هم قابل توجه بود. خلاصه ما اینقدر هول شدیم این همه غذای مفصل و ارزون رو دیدن که به اندازه ی چهار نفر سفارش دادیم و دست آخر هم به اندازه ی یک وعده با خودمون غذا بردیم خونه. عصر هم با هم رفتیم پارک و حسابی قدم زدیم. بعد که برگشتیم خونه و دوش گرفتیم، شقایق گیر داد به من که چرا همیشه موهات رو صاف می کنی؟! بیا و یه بار همینطوری با فر طبیعی درستش کن ببین چی میشه. از من انکار و از شقایق اصرار. خلاصه اینکه تسلیم شدم اما ماجرا به همینجا ختم نشد. موهام که درست شد، شقایق پیشنهاد داد که آرایش بازی بکنیم! قرار بر این شد که اول اون منو آرایش کنه، بعد من اونو. خلاصه اینکه یک ساعت سرگرم رنگ آمیزی همدیگه بودیم. البته نتیجه ی قابل توجهی از آب دراومد. من یه قیافه ی جدید پیدا کردم و شقایق هم با آرایش عجیب و پررنگ من یه بعد تازه ای از خودش رو کشف کرد. از اونجایی که آقایون هنوز به مقصد نرسیده بودن، تصمیم گرفتیم فیلم ببینیم. شقایق که همون اول کار خوابش برد! من برای اینکه خوابم نبره تا ته فیلم رو نگاه کردم هر چند داشتم از خستگی بیهوش می شدم اما بازم خبری از بچه ها نشد. ساعت تقریبا یک نصفه شب بود که به وقت منطقه ی زمانی شرقی می شد دو نصفه شب. تقریبا یه نیم ساعتی در خواب و بیداری دراز کشیدیم تا بالاخره پوریا زنگ زد و گفت تازه رسیدن اورلاندو، اشکان رو بردن گذاشتن خونه ی داداشش، علی، اما الان باید تازه نیم ساعت رانندگی کنن تا برسن به هتل. تقریبا ساعت نزدیک سه به وقت اونا بود که رسیده بودن؛ خسته و له. من که به محض شنیدن خبر وصول، غش کردم.

صبح شنبه خونه موندیم، من یه کم آشپزی کردم و همینطور دور خودم چرخیدیم تا وقت ناهار. ناهار باقی مونده ی غذای چینی رو خوردیم. پوریا صبح رفته بود همایش، محمد هم با اشکان و علی رفته بودن باغ وحشی توی اورلاندو و تمساح و کروکودیل دیده بودن؛ در سایزهای مختلف! بعدازظهر ما رفتیم یه کافی شاپ جدید پیدا کردیم و یک ساعتی اونجا نشستیم و حرف زدیم، بعدشم رفتیم و یه خرید کوچولو کردیم. زیاد حال و حوصله ی قدم زدن نداشتیم واسه همین برگشتیم خونه. دوباره سعی کردیم فیلم ببینیم ولی بازم شقایق خانوم وسطش استعفا داد در نتیجه رفتیم و دراز کشیدیم هر چند خوابمون نبرد و افتادیم به حرف زدن. حداقل دو سال بود که از این گفتگوهای شبانه ی دخترونه نداشتم!

قرار بر این بود که یکشنبه صبح بریم مورفیس برو، خونه ی شقایق اینا چون مسیر برگشت بچه ها از اون ور بود. صبح کمی دیر بیدار شدیم و دیر هم زدیم به راه. بچه ها هم از اون ور خونه ی علی اینا ناهار مهمون بودن و خوشبختانه زودتر راه افتاده بودن. من بار اولم نبود توی بزرگراه رانندگی می کردم اما چون شقایق همراهم بود استرس مسوولیت منو گرفته بود. از قضا گوگل مپ عزیز هم نامردی نکرد و ما رو کلا برد یه مسیر اشتباه! نیم ساعت رانندگی کردیم به سمت مسیری که کلا مقصد ما نبود و بعد مجبور شدیم همون مسیر رو 40 دقیقه به سمت خونه شقایق اینا برگردیم. به هر حال با وجود همه ی این وقت تلف کردن ها، هنوز کلی وقت تا رسیدن بچه ها داشتیم. شقایق سریع یه زرشک پلوی خوشمزه درست کرد و بعد هم رفتیم هر دو دراز کشیدیم. بهش گفتم بیشترین میزان فعالیتی که من اون روز کردم حرکت در مسیر بین مبل تا رختخواب بوده! عصر تصمیم گرفتیم رولت خامه ای درست کنیم. دستور پخت رولت رو از نگار گرفتیم و خدایی هم خوب درستش می کنیم. بچه ها حدود 11 شب رسیدن؛ بی نهایت خسته و هلاک خواب. چایی و رولت خوردن و بعد هم من و محمد زدیم به راه که برگردیم خونه. از اونجایی که محمد توان رانندگی نداشت من نشستم و این شد اولین تجربه ی رانندگی من در شب در جاده. محمد از اورلاندو سوغاتی برام عروسک یه تمساح کوچولو آورده که چشماش تکون تکون می خورن!

تجربه ی خوبی بود. این تقریبا اولین باری بود که محمد بدون من می رفت سفر، اونم توی آمریکا. فکر می کردم خیلی سخت بگذره اما به لطف شقایق زود گذشت. واسه هر دوتامون فرصت خوبی برای نفس کشیدن و تجدید قوا بود. گاهی دوری ها این چنینی لازمه تا آدما دوباره حضور و وجود همدیگه رو احساس کنن.

آزاده
۲۳:۰۲۱۲
سپتامبر

دیشب دیانا برای عصرونه پیشمون اومد. گویا ماه اخیر رو در جنوب آفریقا در گشت و گذار بوده و به تازگی از مالی برگشته به همین علت حال و احوال گوارشی اش خوب نیست و خودش حدس می زنه احتمالا انگل گرفته باشه! به هر حال از وقتی برگشته آمریکا مریض بوده و نتونسته هیچی بخوره واسه همین قرار شام رو کنسل کرد و فقط اومد بهمون سر زد. از اونجایی که دیگه توی آمریکا بیمه نداره نمی تونه اینجا دکتر بره و باید حداقل یک هفته صبر کنه تا برگرده آفریقای جنوبی و بتونه اونجا بره دکتر!!! به سختی می تونم به چیزی مسخره تر از قانون بیمه در آمریکا فکر کنم. امیدوارم دیانا طاقت بیاره مخصوصا که برای برگشتن اول باید 14 ساعت تا دوبی پرواز کنه بعد از اونجا ده ساعت به سمت نیو کمپ! همه ی این گرفتاری ها جسمی به کنار، از نظر روحی داغون بود. بعد از 5 سال استاد دانشگاه بودن حالا تبدیل شده بود به خانم خونه دار در کشوری که به سفیدها، اونم از نوع خارجی اش، با تحقیر و خصومت نگاه می کنن. می گفت مجبور شدن برای برای رسیدگی به امور خونه، بعد از سه ماه مقاومت، خدمتکار استخدام کنن. خدمتکارها هم معمولا زنان سیاه پوستی هستن که حداقل تحصیلاتشون لیسانسه. می گفت نمی دونه از عذاب وجدان چه کنه؟! می گفت حال برده دارای آمریکایی رو دارم. جالب تر اینکه از سیستمی حرف می زد که براساس اون فقط میشه سیاه ها رو استخدام کرد و استخدام سفیدها، اونم از نوع خارجی اش، تقریبا غیرممکنه. می گفت به همین خاطره که اگه سفیدپوستی توی آفریقای جنوبی بیکار بشه، مطمئنه که دیگه هرگز کار پیدا نخواهد کرد واسه همین میاد خونه، اول افراد خانواده اش رو می کشه، بعد خودش رو. خیلی وحشتناک بود. آدم فکر می کنه نژادپرستی و برده داری به مرور زمان از بین رفته اما درسته که دیگه در ظاهر قانونی از برده داری حمایت نمی کنه اما قانون جدید طوری تنظیم شده که از برده دارهای سابق انتقام بگیره! سعی کردیم کمی بهش روحیه و دلداری بدیم. هر کی ندونه من خوب می دونم داره با چه شرایطی دست و پنجه نرم می کنه. از اونجایی که گردباد ایرما به سمت ما در حرکته، احتمال می داد پرواز فرداش کنسل بشه و جایی واسه موندن نداشت. ما هم پیشنهاد دادیم اگه این اتفاق افتاد بیاد و پیش ما بمونه هر چند من از صمیم قلب آرزو می کنم این اتفاق نیفته چون واقعا پذیرایی از یه مهمون رودربایستی دار دیگه که اتفاقا استاد محمد هم هست و گیاه خوار هم تشریف داره، برای مدتی نامعلوم، خارج از توان منه. تا این لحظه که خبری از لغو پروازها نیست. طوفان از بغل گوش ما رد شده و زده به جورجیا. اینجا هوا سرده و بارونی اما تا الان که اوضاع غیرعادی نشده. به هر حال من امروز بعدازظهر رفتن و اتاق بالا رو مرتبط کردم و ملافه ها رو شستم تا برای اومدن مهمان جدید آماده بشه.

امروز صبح دومین شیفتم توی موزه بود. خوشبختانه به علت تموم شدن نمایشگاه قبلی و البته هوای سرد و بارونی موزه خیلی خلوت بود و بیشتر وقتم به کتاب خوندن گذشت. امروز بی دردسر و بدون عذاب وجدان از ربع ساعت وقت استراحتم هم استفاده کردم و رفتم توی دفتر چایی خوردم. حتی فرصت شد با نگهبانا و داوطلبای دیگه هم کمی حرف بزنم و سر صحبت رو باز کنم که خودش موفقیت چشمگیری محسوب میشه.

آزاده
۲۳:۴۰۱۰
سپتامبر

امروز ظهر ریچارد رفت. خیلی برام عجیبه که جای خالی اش رو بسیار احساس می کنم و حتی کمی هم دلم براش تنگ شده. علت اینکه صاحبخونه ای که استاد راهنمای شوهر آدمه یکدفعه ظرف مدت کوتاهی اینقدر عزیز میشه، ملاحظه کاری و مبادی آداب بودن این مرده. هر روز ساعت 8 صبح می زد بیرون و زودتر از 12 شب برنمی گشت. بجز دیشب شام که ما ازش خواستیم بمونه و ناهارک امروز، هیچ وعده ی غذایی ای رو خونه نموند که من معذب بشم یا به زحمت بیفتم. حتی وقتی صبح زودتر بیدار شده بود و من هنوز خواب بودم و محمد هم رفته بود اما براش میز صبحانه رو چیده بود، بی سر و صدا صبحانه خورده بود و روی تخته وایت برد آشپزخونه برامون پیغام تشکر گذاشته بود. ریچارد به معنای واقعی کلمه آدم باشعوریه. می تونست این چند روز برای ما جهنم باشه اما اینقدر خونسرد و آسون رفتار کرد که نفهمیدیم چطور گذشت. توی همین چند روز پاسپورت کانادایی پسرکش هم رسید و به خوشحالی اش افزوده شد. امروز هم از صبح یه کم پرچین های حیاط رو با کمک محمد تعمیر کردن و به خونه رسیدگی کردن و مطمئن شد مشکلی نیست یا اگر هست چطور میشه برطرفش کرد تا کسی به دردسر نیفته. این چند شب وقتی می خواستم بخوابم یه جورایی خیالم راحت بود که توی خونه تنها نیستیم و یه نفر، یه آدم قابل اطمینان که می دونه چیکار باید بکنه، دیرتر خواهد اومد. یه جورایی احساس امنیت می کردم با اینکه اصلا خونه نبود اما فکر اینکه آخر شب میاد یه جور اطمینان خاطر بود. هر چند به نظر می رسه ریچارد از میزبانی ما راضی بود اما من در کل از عملکرد آشپزی خودم راضی نیستم. هیچکدوم از غذاها به اون خوبی که انتظارش رو داشتم نشدن. شاید یکی از دلایلش این بود که من واقعا این چند روز توی حال و هوای آشپزی نبودم و تجربه بهم ثابت کرده این موضوع تاثیر مستقیم روی مزه ی غذاهام میذاره. به هر حال ریچارد الان دیگه باید رسیده باشه و دفعه ی دیگه احتمالا کریسمس به ما سر خواهد زد. جاش واقعا خالیه.

بعدازظهر رفتیم مورفیس برو پیش بچه ها. دیگه من توی جاده رانندگی می کنم هر چند هنوز تجربه ی به تنهایی رانندگی کردن رو ندارم، یه کم هنوز مضطربم می کنه. شام خوشمزه ای خوردیم و یه جورایی رفع خستگی روحی شد. درسته که عملا این چند روز مهمونمون خونه نبود که زحمتی باشه اما به هر حال رسیدگی بهش ازم انرژی گرفت. البته هنوز ماجراهای طولانی ما تموم نشده چون فردا دیانا، یکی از استادای محمد که رفته بود آفریقای جنوبی، قراره شام بیاد خونه امون و من هنوز نمی دونم قراره چی درست کنم. دیگه از فکر اینکه «حالا چی بپزم؟؟» حالم بهم می خوره.

هفته ای که در پیشه هفته ی شلوغی خواهد بود. تا الان که هر روزش به کاری اختصاص داده شده و من واقعا نمی دونم توانش رو دارم از پس این همه کار بربیام یا نه. به هر حال به نظر میرسه سخت ترین خوان رو، که پذیرایی از ریچارد بود، پشت سر گذاشتیم. تا خدا چی بخواد.

آزاده
۲۳:۳۸۰۶
سپتامبر

ریچارد اینجاست و در کمال تعجب تا این لحظه که حضورش نه تنها آزاردهنده نبوده بلکه بهمون خوش هم گذشته! امروز عصر حدود چهار و نیم رسید و محمد رفت از فرودگاه برش داشت. تا رسید به همه جای خونه سر کشید. مستقیم رفت توی زیرزمین و دستگاه های اونجا رو چک کرد و بعد هم با اینکه در اتاقمون رو بسته بودیم، بی مقدمه رفت توی اتاق! در کمال شگفتی گفت من فکر نمی کردم شماها وسایل داشته باشین! به هر حال از تغییرات خونه ناراضی نبود. با خودش هیچ لباسی نیاورده اما یه ساعت عتیقه آورده که بلافاصله برد گذاشت روی سر شومینه! خلاصه اینکه گرم و زنده همه جای خونه چرخیده و حرف زده. 

محمد و بچه های مطالعات دین، پارسال ماهی یک بار خونه ی ریچارد جمع می شدن و درباره ی کارها و پروژه هاشون حرف می زدن و مشورت می گرفتن. امسال با اینکه ریچارد نیست اما ما تصمیم گرفتیم بنا بر سنت دیرین به برگزار کردن این جلسات توی این خونه ادامه بدیم. از قضا اومدن ریچارد با اولین جلسه ی این سلسله جلسات مصادف شده بود. من از صبح کله ی سحر بلند شدم و مشغول آماده کردن خوراکی واسه عصر شدم. بچه ها حدود ساعت شش و نیم کم کم شروع کردن به اومدن. من اولش با چند نفری سلام و علیک کردم اما بعد دیدم کلا حواساشون پرت تر از اینیه که جواب بدن. میز رو که چیده بودم. تدارک رو به محمد سپردم و رفتم توی اتاق. حدود ساعت هشت و نیم آخرین نفر هم رفت و وقتی من رفتم بیرون دیدم ساندویچ ها دست نخوردن، یکی دو تا بیشتر کوکی خورده نشده و چایی به جز اونی که من بار اول ریخته بودم، دست نخورده! معلوم شد محمد خان کلا یادشون رفته پذیرایی کنن و سلفون روی ساندویچ ها رو هم برنداشته واسه همین کسی سراغشون نرفته. اون همه زحمت دود شد رفت هوا. تازه باید وایمیساده ام شام هم درست می کردم. تصمیم گرفتم یه سوپ سردستی درست کنم. توی همین فاصله ریچارد و محمد هم رفتن ماشین ریچارد رو بردن کارواش. سوپ خوبی شده بود اما نمی دونم چرا اینقدر تندش کرده بودم! ریچارد سر میز کلی از تاریخچه ی خونه اش برامون گفت. الان هم تازه رفته دانشگاه که به اتاق کارش سر بزنه و یه سری چیزها رو مرتب کنه. در واقع علت این موقع اومدنش این بود که از فردا تا روز شنبه یه همایش توی بخششون برگزار میشه که باید حضور داشته باشه واسه همین کلا این چند روز رو از صبح تا شب خونه نیست که البته خبر بسیار خوبی برای من محسوب می شه. به هر حال اینم تجربه ی جدیدی از مهمون داریه. ببینم آخرش به کجا ختم میشه.

آزاده
۲۲:۳۷۰۱
سپتامبر

تگزاس رو عملا آب برده! روزانه ده ها عکس می بینم از مردمی که توی خونه هاشون تا کمر توی آب گیر افتادن و منتظر کمکن یا نیروهای امدادی که سخاوتمندانه و بدون خستگی، شبانه روز، در حال امدادرسانی هستن اما بارون امان نمی ده. هر جا پا می ذاری یا میری خرید ازت می پرسن می خوای به صلیب سرخ کمک کنی یا نه؟ عجیب ترین عکسی که دیدم عکسی بود که تایمز توی صفحه ی اینستاگرامش گذاشته بود. 6 پیرزن و 3 گربه توی خانه ی سالمندان گیر افتاده بودن. عکس پیرزن ها رو نشون می داد که روی مبل نشستن در حالی که تا کمر توی آبن و گربه ها روی دسته ی صندلی ها چمباتمه زده بودن. اتفاقات که به خبر تبدیل می شن کم کم از چشم و توجه آدم می افتن تا اینکه اون اتفاق برای خود آدم می افته. از نشویل تا هیوستون تقریبا دو روز رانندگی و سه چهار ساعت پرواز با هوایپماست اما طوفان سریع تر از این ها حرکت می کنه! از پریروز اینجا بارون شروع به باریدن کرد اما دیروز یکدفعه شدت گرفت. بارون خیلی شدید که اتفاقا طولانی هم بباره چیز عجیبی توی نشویل نیست به شرطی که این ابرها از تگزاس نیومده باشن و گردبادی هم در کار نباشه. از حدود ساعت 6 بعدازظهر آژیرهای خطر  که خبر از گردباد می دادن شروع کردن در سرتا سر شهر به گوش رسیدن. من اولش فکر کردم صدای آژیر آمبولانسه اما محمد گفت آژیر خطره، مثل زمان جنگ! طوفان و گردباد در حال گذر کردن از تنسی بود و داشت از نشویل هم رد می شد. سیل بعضی از خیابونا رو برداشته بود و مجبور شده بودن بعضی محله ها رو تخلیه کنن. رادیو پشت سر هم اعلامیه می داد که پناه بگیرن و تحت هیچ شرایطی رانندگی نکنین. از دانشگاه هم مرتب پیام و ایمیل می اومد که بچه ها رو راهنمایی کنه. بچه هایی رو که دیروز عصر رفته بودن باشگاه دانشگاه ورزش کنن فرستاده بودن توی اتاق رختکن که زیرزمینه و اونجا نگه اشون داشته بودن تا خطر رفع بشه. ما مونده بودیم بریم توی زیرزمین یا نه. دیدیم همسایه ها نرفتن، ما هم نرفتیم. تقریبا یک ساعت آژیر بی وقفه به صدا دراومد تا اینکه ساکت شد اما به شدت بارون اضافه شد و حالا خطر سیل ما رو تهدید می کرد. اعتراف می کنم که ترسیده بودم با اینکه یه جورایی می دونستم خطری ما رو تهدید نمی کنه چون خبری از آب گرفتگی توی محله ی ما نبود. محمد رفت و زیرزمین رو هم چک کرد که نکنه آب اونجا جمع شده باشه اما خوشبختانه همه چی در حالت عادی بود. من از ترس قطع شدن برق یا مجبور به فرار و پناه گرفتن فوری شدن، چراغ قوه ها رو توی خونه پخش کردم و سر دست گذاشتم و گوشی هامون رو شارژ کردم. آژیر یک بار دیگه حدود ساعت یازده و نیم هم به صدا دراومد اما این بار حدود بیست دقیقه بیشتر نبود. برای آدمی مثل من که بارون همیشه یه چیز رمانتیک و خواستنی بوده و هر لحظه چشم به آسمون داشتم که بباره، ترسیدن از بارون و آرزوی بند اومدنش چیز عجیبی بود. همون چند ساعت کافی بود که به فکر اون آدم هایی بیفتم که الان روزهاست آرزو می کنن بارون بند بیاد و منتظرن کسی نجاتشون بده یا برگردن سر خونه و زندگی اشون؛ خونه ای که به احتمال زیاد الان در آب شناوره.

امروز تقریبا همه چی اینجا عادیه. صبح از بارون خبری نبود اما هوا به طرز عجیبی از سی و چند درجه به 15-16 درجه رسیده و سرد شده. ظهر چند ساعتی طوفانی شد اما فعلا فقط باد می یاد. پیش بینی ها می گن ابرهای عصبانی تگزاس امشب تنسی رو ترک می کنن تا شهر و ایالت دیگه ای رو خراب کنن. از فردا اینجا آفتابی خواهد بود و کم کم همه این چند شب رو فراموش می کنن و خاطره اش تبدیل میشه به یکی از دوران های پر باران نشویل اما اون آدم هایی که زندگی اشون رو آب برده تا ابد این چند روز رو به خاطر خواهند داشت.

آزاده
۲۲:۴۳۲۸
آگوست
امروز تجربه ی جدیدی رو پشت سر گذاشتم که میشه بهش گفت: life changing! توی جاده و در بزرگراه رانندگی کردم! از وقتی که بچه ها رفتن مورفیسبرو، یه چند باری توی شهر، توی بزرگراه رانندگی کرده بودم اما هنوز جرات نداشتم خارج از شهر رانندگی کنم. امروز باید واسه قراری ساعت سه بعدازظهر فرانکلین می بودم. با رانندگی در بزرگراه تقریبا بیست دقیقه فاصله است و اگه بخوای از غیر بزرگراه بری میشه حدود 45 دقیقه. قصد داشتم از توی شهر برم که معلوم شد محمد اون ساعت کلاس نداره. خواهش کردم منو برسونه. گفت باهام میاد اما باید خودم بشینم پشت ماشین و از بزرگراه برم! یه کم مخالفت کردم اما چیزی نگفتم. امروز از صبح بارونی بود. واقعا توی هوای بارونی توی جاده رانندگی کردن خطرناکه چون سرعت بالای ماشینا اینقدر آب به این ور و اون ور می پاشه که دیگه از یه جایی به بعد اصلا چیزی دیده نمیشه، حتی چراغ ماشین ها. با دودلی ظهر رفتم دانشگاه دنبال محمد اما هر چی اصرار کردم بشینه، قبول نکرد. با اینکه می ترسیدم اما راستش زیادم بدم نمی اومد این کار رو بکنم. فقط چون محمد باهام بود یه کم ترسم بیشتر بود که نکنه خدای ناکرده اتفاقی واسه جفتمون بیفته. خوشبختانه بارون قطع شد و جاده واقعا اونقدری که انتظار داشتم شلوغ نبود واسه همین لاین عوض کردن خیلی سخت نبود. خیلی ترسیدم و اولش حسابی استرس داشتم اما موقع برگشتن می تونم بگم دیگه دستم اومده بود باید چیکار کنم. این تجربه برام خیلی ارزش داره. چرا؟ چون راه های بیشتری رو برام باز می کنه و امکانات بیشتری رو برام فراهم می کنه. حالا تنهایی و با صرف وقت کمتر می تونم جاهایی رو برم که قبلا نمی تونستم. خوشحالم که با اصرار محمد بالاخره بهش تن دادم.
آزاده
۲۲:۱۳۲۴
آگوست

سه شنبه روز خوبی بود. شلوغ تر از اون چیزی که فکرش رو می کردم اما در نهایت رضایت بخش. صبح همه به جز من زود از خواب بیدار شدن چون پوریا باید واسه امتحان زودتر می رفت دانشگاه. محمد هم همراهش رفت. من حدود هشت و نیم بیدار شدم و تقریبا نه و ربع زدم بیرون و شقایق رو با اون همه استرس خونه تنها گذاشتم. این بار از ورودی پارکینگ وارد شدم و مثل آدم بلیط گرفتم. از اونجایی که موزه ساعت ده باز میشه، هنوز کلی جای پارک بود و زحمتی برای پیدا کردن جای خالی نداشتم. رفتم و با شماره ای که بهم داده بودن اعلام ورود کردم. بعد هم رفتم و کارت شناسایی ام رو گرفتم. خانمی که توی باجه ی فروش بلیط بود اومد و بهم گفت باید چیکار کنم. باید به بازدید کننده ها راه استفاده از آی پاد روی برای تور صوتی تصویری نشون می دادم، کارت شناسایی اشون رو می گرفتم و بهشون یه آی پاد و هدفن می دادم. بعد هم که پسش آوردن، باید هدفن رو با دستمال مرطوب تمیز می کردم و می ذاشتم توی یه جعبه تا آخر روز ببرن و دوباره بسته بندی کنن. رونی، رئیسمون، هم اومد و سر زد و خوش آمد گفت. خیلی هم تشکر کرد که دارم باهاشون همکاری می کنم. گفت حدس می زنه امروز باید خیلی شلوغ باشه چون توریست های زیادی برای دیدن کسوف روز قبل اومده بودن به نشویل. راس ده درا رو باز کردن.

ساختمون موزه قبلا اداره ی پست نشویل بوده. واسه همین خیلی تغییرش ندادن و فقط تغییر کاربری داده. یه هال خیلی بزرگ داره که چهار دری ورودی در چهار سمتش داره. ابتدای هر راهرو یه نگهبان نشسته. سرتاسر راهرو از مرمر سیاهه و سقف خیلی بلندی داره. هنوز میشه بقایای اداره ی پست سابق رو درش دید. آخر هال میز خرید بلیط هست. مشکل اینجاست که میز من اولین چیزیه که بازدیدکننده هایی که از چهار ورودی وارد می شن می بینن! بنابراین روز سه شنبه بیش از اینکه بخوام دستگاه امانت بدم، به سوالات بازدیدکننده ها جواب دادم. سوال هایی از قبیل: از کجا باید بلیط بخریم؟ ورودی گالری کجاست؟ قدمت ساختمون چقدره و چه سالی ساخته شده؟ و از همه مهم تر، دستشویی کجاست!؟ البته از حق نباید گذاشت که تقریبا ده نفری هم برای امانت گرفتن دستگاه اومدن و یکی از عزیزان هم آی پاد بدبخت رو محکم کوبید زمین و ترکوندش! البته خوشبختانه دستگاه آسیب جدی ندید اما تا وقتی که من شیفت رو تحویل می دادم همچنان توی شوک بود. شیفت من از ساعت یه ربع به ده تا یه ربع به دو بود. در این چهار ساعت ربع ساعت میشه برای استراحت میز رو ترک کرد. اما مشکل اینجا بود که اینقدر موزه شلوغ بود و مراجعه کننده زیاد بود که من جرات نکردم برم واسه استراحت چون می ترسیدم میز رو ترک کنم و یکی بیاد و بخواد دستگاه رو تحویل بده. فقط سریع رفتم دستشویی و برگشتم. هر چی به ظهر نزدیک تر می شدیم خسته و خسته تر می شدم و البته تعداد مراجعه کننده ها هم کمتر می شد. نزدیک تموم شدن شیفت رونی اومد سر بزنه و وقت فهمید من استراحت نکردم گفت باید زودتر برم. بهش گفتم می تونم وایسم و شیفتم رو پر کنم اما رونی گفت این غیرقانونیه که من بدون استراحت 4 ساعت پشت سر هم کار کنم! بهم گفت باید زودتر برم و خودش یه فکری برای پر کردن جای من می کنه. خوشبختانه نفر بعدی زودتر اومده بود و رونی رفت و آوردش و منو مرخص کرد. خیلی هم تشکر کرد بابت زحمتی که کشیده بودم. موقع خروج هم قاعدتا ما باید یه بلیط مخصوص رو به دستگاه نشون بدیم تا بذاره مجانی بیرون بیایم اما از شانس من نگهبانی که دقیقا کنار من اون روز کشیک داده بود دم در وایساده بود و خودش در رو برام باز کرد و لازم نشد با دستگاه ور برم. در کل تجربه ی خوبی بود. اعتراف می کنم که اولش خیلی هول شدم و کمی هم نامفهوم و در هم حرف زدم اما در نهایت نتیجه رضایت بخش بود. این ماه دیگه شیفتی ندارم تا ماه آینده.

خوشبختانه پوریا هم امتحانش رو بد نداده بود و حدود ساعت سه اومد و شقایق رو برداشت. شنبه آخرین امتحانش خواهد بود و فردا دوباره میان خونه ی ما که شب رو بمونن. این هفته با سرعت عجیبی رو به تموم شدنه. نمی تونم بگم از این موضوع ناراحتم!

آزاده
۲۳:۰۳۲۱
آگوست

امروز برای دومین بار در زندگی ام خورشید گرفتگی کامل رو دیدم! یادمه اولین بار یازده دوازده سالم بود که خورشید گرفت. یادمه از پشت فیلم سونوگرافی یه بار بهش نگاه کردم و شکل تاریکی هوا رو هم یادمه اما نه چیزی بیشتر. این چند وقت که همه جا حرف کسوف بود و شنیده ها خبر از این می داد که همه ی هتل ها توی نشویل پر شدن و سیل جمعیت به این طرف سرازیره، همه ازم می پرسیدن برنامه ات برای دیدن کسوف چیه و من خیلی عادی می گفتم: هیچی! بار اولم نیست. اما امروز وقتی اتفاق افتاد فهمیدم مهم نیست چند بار در زندگی ات دیده باشیش، هر بار بار اول خواهد بود.

شقایق امروز از صبح خونه ی ما بود و محمد و پوریا دانشگاه بودن. فردا اولین امتحان از مجموع امتحانات جامع پوریا ست واسه همین بچه ها اومدن شب رو اینجا بمونن که فردا مجبور نشن توی جاده با استرس رانندگی کنن. خلاصه اینکه از صبح با شقایق زدیم به فاز شیرینی پزی: اول رولت درست کردیم اما چون خامه اش خیلی زیاد بود مجبور شدیم کیک شکلاتی هم درست کنیم و بهش خامه اضافه کنیم بلکه از هدر رفتن خامه های عزیز جلوگیری بشه. کارمون که تموم شد من رفتم حموم. ساعت حدود یک بود. شقایق گفت کسوف کامل حدود یک و نیمه، زود بیا که بریم ببینیم. من که از حموم پریدم بیرون شقایق رفته بود توی حیاط جلویی. هوا هم داشت کم کم تاریک می شد. سریع لباس پوشیدم و موهای خیسم رو همینطور شونه کردم و رفتم بیرون. دیدم شقایق با خانم همسایه امون، گرم، مشغول اختلاط کردنه! منو که دیدن معلوم شد که خانم همسایه شقایق رو با من اشتباه گرفته. خلاصه اینکه شری عینک داشت، چیزی که ما نداشتیم، و بهمون اجازه داد با عینکش به خورشید نگاه کنیم. ماشاالله چونه ی خیلی خیلی گرمی داشت و یک دقیقه از حرف زدن غافل نمی شد. شری سایه های روی زمین رو بهمون نشون داد؛ صدها سایه ی هلالی شکل که تصویر ماه روی خورشید بودن! خیابون به طرز عجیبی ساکت بود. هیچ ماشینی رد نمی شد. هر چی هوا تاریک و تاریک تر می شد، صدای پرنده ها و حشره هایی که شب ها در میان بیشتر و بیشتر می شد. بیچاره ها حسابی قاطی کرده بودن. بعد اون لحظه ی طلایی تاریک رسید. خورشید کاملا پوشیده شد. تعجب کردم که اینقدر خوب شکل تاریکی هوا رو یادم مونده بود. با اینکه خورشید کاملا پشت ماه بود اما هوا کاملا تاریک نبود، مثله دم دمای غروب تاریک بود نه تاریک آخر شب. حال عجیبی بود، خیلی عجیب. اول اینکه تازه می فهمیدی خورشید چقدر قدرتمنده که با وجود اینکه در نقابه اما کوچک ترین گدازه اش اینطور همه جا رو روشن می کنه. دوم فکر اینکه اگه خورشید از اون پشت در نیاد، چی میشه، آدم رو میخکوب می کرد. حتی تصور اینکه مثلا مردمان هزار سال پیش در چنین وضعیتی چه حالی بهشون دست می داده هم ترسناک و در عین حال خنده داره. کل کسوف کامل دو دقیقه طول کشید. به محض اینکه ماه کمی حرکت کرد، همون نقطه ی کوچیکی که از خورشید پیدا شد، همه جا رو روشن کرد و صداهای طبیعت به همون سرعتی که بیدار شده بودن، دوباره خاموش شدن البته به جز صدای خانم همسایه!!! لحظه ای از حرف زدن نمی ایستاد. خیلی خانم مهربان و خونگرمی بود. ما رو دعوت کرد توی بالکنش بشینیم و برامون آب آورد. غذاش روی اجاق بود. از هر دری حرف می زد و ما حتی فرصت نمی کردیم درمقابل حرفاش عکس العمل نشون بدیم. شوهر و بچه هاش رفته بودن پارک خورشید گرفتگی رو ببینن. هوا بیرون هی گرم و گرم تر می شد. من که داشتم دنبال راه فرار می گشتم بهش گفتم غذاش رو اجاق نسوزه که گفت زیرش رو خاموش کرده. بعد تعارف کرد بریم تو. رفتیم. یه خونه ی بزرگ و شلوغ با دیوارهایی به رنگ قرمز روشن. همه جا پر از عکس و نقاشی بود. شروع کرد یکی یکی در مورد نقاشی ها برامون حرف زدن که من یادم اومد در خونه رو باز گذاشتم. اجازه گرفتم که برم در رو ببندم که دیدم بچه هاش دارن میان توی خونه و اگه ببینن یه غریبه داره در خونه رو باز می کنه خدا می دونه چه فکری پیش خودشون خواهند کرد و چه واکنشی نشون خواهند داد. سریع برگشتم توی اتاق و به شری گفتم بچه هاش دارن بر می گردن. همون موقع سر رسیدن و از تعجب دیدن من شاخشون در اومده بود. سریع خودم رو معرفی کردم و معلوم شد اونا هم به گرمی و پر سر و صدایی مادرشون هستن. خلاصه اینکه این خانواده ایرانیان زیادی رو می شناختن و عاشق سوپر مارکت های ایرانی نشویل بودن. شری بلند شد که بره واسه ما نوشیدنی بیاره که من گفتم اگه اجازه بدید ما مرخص بشیم. کلی تشکر کردیم و زدیم بیرون. اینم یه چشمه ی دیگه از مهمون نوازی جنوبی ها بود که در همسایگی ما خودش رو نشون داد.

پوریا و محمد حدود 8 اومدن خونه و شام مفصلی که تدارک دیده بودم و شیرینی مفصلی که پخته بودیم رو خوردیم و حالا هم بچه ها رفتن که بخوابن و من هم کم کم دارم از هوش می رم. فردا برای من روز مهمیه. چرا؟ چون اولین روز کاری ام در موزه خواهد بود. کم کم دارم استرس می گیرم اما خوشحالم که اینقدر خسته ام که نمی تونم زیاد بهش فکر کنم. کاش فردا روز خوب و درخشانی باشه. مدتهاست چشم به راه همچین روزی ام.

آزاده
۲۲:۵۸۱۳
آگوست
تصویر این ده روزی که گذشته اینقدر در ذهن من بهم ریخته است که به سختی می تونم مرتبش کنم تا ازش بنویسم. اینقدر اتفاقای مختلف مهم و بی اهمیت افتاده و اینقدر به بدو بدو گذشته که توی ذهنم مثل یک دیوار سرتاسر خط خطی نقش بسته.
اول از همه اینکه با احتساب امروز، ما الان دو سال و دو روزه که به خاک آمریکا وارد شدیم! باورش برام خیلی سخته که به این زودی دو سال گذشته. چرا؟ چون از نظر منطقی نمیشه این همه اتفاق فقط توی یک سال اخیر افتاده باشه!!! در عین حالی که این دو سال زود گذشته، خیلی هم کشدار و نفس بر گذشته. خستگی دقیقه به دقیقه اش رو روی شونه هام احساس می کنم.
کارلا و لوریس پنج شنبه نشویل رو به مقصد بوستون ترک کردن و الان اونجا مشغول جاگیر شدن هستن. دوشنبه ی گذشته بچه ها رو برای صرف عصرانه خونه دعوت کردم. جمع امون هر روز داره کوچیک و کوچیک تر میشه. این بار فقط کارلا و ایو و ارسولا بودن که کارلا هم رفت. فکر کردن به رفتنش خیلی سخت بود و واقعا هم سخت گذشت اما این خاصیته روزگاره که آدمیزاد کم کم به همه چیز عادت می کنه. نشویل بدون کارلا دیگه نشویل سابق نیست اما هنوز شهریه پر از آدم های دوست داشتنی و فرصت های دوستی.
توی همین هفته بالاخره از موزه ی هنرهای معاصر برام ایمیل اومد که بک گراند چک رو با موفقیت پشت سر گذاشتم و الان به شکل رسمی یکی از داوطلبان موزه به حساب میام. کمی نگران بودم که نکنه  شرایط مساعد پیش نره اما الحمدلله بخیر گذشت. فکر اینکه بالاخره قراره یه کار جدید روی شروع کنم، واقعا حالم رو بهتر می کنه.
توی همین هفته، ایمیل سرنوشت ساز دیگه ای هم دریافت کردم. یکشنبه ی پیش از دفتر مجله بهم ایمیل دادن و مقاله ام رو برای اصلاحات برگردوندن. یک هفته وقت داشتم که فرمایشات استادان محترم رو در مقاله اعمال کنم و برگردونم. اعتراف می کنم که خیلی سخت و استرس زا بود. اوایل حتی نمی تونستم لپ تاپم رو باز کنم و پشت میز بشینم. چنان اضطراب و بی قراری ای همه ی وجودم رو می گرفت که می خواستم با بالاترین سرعت ممکن فرار کنم. اما کم کم آرامش برگشت، گیرم با همه ی اون خاطرات وحشتناک و دردناک. مقاله و نامه ی جواب به سردبیر رو دیشب ایمیل کردم. راستش اصلا انتظار نداشتم این کار اینقدر سریع پیش بره. درست وقتی که دلت می خواد دنیا یه کم معطل کنه که تو دوباره سر پا بشی، پاش رو میذاره روی گاز. خدا نکنه وقتی که بخوای همه چی سریع تر انجام بشه! عجیب ترین چیزی که توی این یک هفته فرصت تعیین شده تجربه کردم، حس خودم نسبت به سرانجام این مقاله بود. نمی دونستم واقعا می خوام پذیرش بگیره یا نه؟! در نهایت به این نتیجه رسیدم که انگار دارم به سمت یه سیاهچاله حرکت می کنم. سیاهچاله ای که همه چیز رو در خودش می بلعه و هر روز نزدیک و نزدیک تر و بزرگ و بزرگ تر میشه. عجیبه که آدم در عین ناامیدی می تونه این همه احمقانه امیدوار باشه.
کمتر از ده روز دیگه اشکان و پوریا امتحان جامع دارن. یادم میاد چند سال پیش که خودم در این شرایط بودم، و بماند که چه شرایط گندی بود، شب امتحان توی فیس بوک نوشتم که فردا قراره آخرین امتحان زندگی ام رو بدم! اون موقع نمی دونستم روزگار قراره امتحانایی رو پیش روم بذاره که امتحان جامع انگشت کوچیکش هم نیست. به هر حال از اونجایی که تقریبا هر روز پوریا میاد نشویل که بره کتابخونه ی دانشگاه درس بخونه، شقایق هم میاد پیش من که از صبح تا شب اونجا و توی اون خونه تنها نباشه. من کارای روزانه ام رو می کنم و در ضمنش حرف می زنیم. خوبه که هر دو هم صحبت داریم و تنها نیستیم. امیدوارم امتحان بچه ها هم به خیر و خوشی بگذره و خلاص بشن.
در کنار همه ی این فکر و خیال ها و استرس ها، پروژه ی دکتر رفتن و پرونده ی پزشکی تشکیل دادن هم همچنان در جریانه. کلینیکی که این بار منو ویزیت می کنه توی فرانکلینه که نیم ساعت رانندگی هم به بقیه ی انتظارها اضافه شده. الان که دارم می نویسم تازه می فهمم چرا این ده روز اینقدر تصویر آشفته ای در ذهن من داره؛ این همه استرس و رفت و آمد و فکر و خیال، چطور ممکنه شکل دیگه ای تصویر بشن؟! امیدوارم هفته ای که در پیشه با خودش آرامش و راحتی بیشتری همراه داشته باشه.
آزاده
۲۲:۵۳۰۴
آگوست

فردا اولین روز تعطیلی ما بعد از سه هفته اسباب کشی ست! در کمال شگفتی هیچ برنامه ای نداریم که بخوایم بخاطرش بدو بدو کنیم یا استرس داشته باشیم. فکر می کردیم ریچارد قراره واسه چند روز بیاد نشویل و هر دو خیلی استرس داشتیم که زودتر طبقه ی بالا رو مرتب و تمیز کنیم اما خوشبختانه معلوم شد قراره ماه دیگه بیاد. شنیدن این خبر چنان نور امیدی در دلم زنده کرد که ظرف چند دقیقه احساس کردم همه ی تابستون دوباره بهم برگشته! خوب که نگاه می کنم می بینم این تابستون هیچ کار مفیدی نکردم. یاد اون روزهایی بخیر که تابستون بهار کتاب بود و می خوندم و می خوندم و می خوندم... .

امشب به مهمونی خداحافظی لوریس و کارلا دعوت بودیم. در واقع خودشون توی یه بار مهمونی گرفته بودن و همه رو دعوت کرده بودن. بار مورد نظر توی مرکز شهر بود و در واقع خودشون آبجو رو تولید می کردن. ما که آبجو خور نیستیم واسه همین تا حالا پامون به این جور جاها باز نشده بود و دلیلی هم نداشتیم که بریم. از طرفی این اواخر واقعا احساس امنیت نمی کردیم توی جاهایی که سفیدهای مست جمع هستن ظاهر بشیم ولی به هر حال امشب به چند دلیل فرق می کرد: اول اینکه میزبان عزیزی داشتیم و دوم هم اینکه بیش از بیست نفر آدم بودیم که با خودش امنیت میاره. کارلا و لوریس پیتزا خریده بودن اما جالب تر اینکه هیچ کس انتظار نداشت میزبان پول آبجوش رو بده. همه رفتن و خودشون سفارش دادن. از این حرکت خیلی خوشم اومد. غرض دور هم جمع شدن بود نه توی خرج انداختن میزبان هر چند میزبانان محترممون شام میهمانانشون رو هم خریده بودن. شب خوبی بود و دور همی لذت بخشی شد. هوا بسیار بسیار عالی بود. واقعا انگار کمر گرما شکسته. امروز بعدازظهر بارون شدیدی اومد و دور از انتظار نبود که عصر هوا خنک باشه. ما قبل از 9 بلند شدیم اما فکر کنم هنوز بچه ها اونجا باشن. 

خداحافظی با کارلا برام خیلی خیلی سخته. فکر کردن بهش دردی رو توی سینه ام بیدار می کنه که دو سال پیش همین روزها تجربه اش کردم. روزگار دزده؛ تا می بینه به چیزی یا کسی دل خوشی، به یه بهانه ای ازت می گیرتش. من که خداحافظی نکردم. هنوز یک هفته وقت هست. کاش می شد این هفته کش بیاد و طولانی تر بشه.

آزاده
۲۳:۴۲۰۲
آگوست

بالاخره دور اول اسباب کشی ها تمام شد! دیروز شقایق و پوریا رفتن مورفیسبرو و به سلامتی مستقر شدن. خونه اشون شکر خدا جای خوبیه و خوب و خوشگله فقط حیف که از ما دورن. نگار و احمد و بچه هاشون هم روز دوشنبه به سمت بوستون حرکت کردن. یکشنبه ظهر رفتیم به اونا هم کمک کردیم. دور اسباب کشی ها آخر این ماه شروع میشه و امیدوارم که آخرین دور باشه. با اینکه تقریبا دو هفته است که توی این خونه مستقر شدیم اما هنوز به نظرم همه جا بهم ریخته و نامرتبه. هنوز وقت نکردم همه چی رو اونطور که میخوام نظم بدم و مرتب کنم. فقط هم اسباب کشی عامل حواس پرتی و خستگی نبوده، خیلی چیزهای دیگه هم این وسط اتفاق افتادن که مانع از استراحت ذهنم شدن. مثلا اینکه توی همین ده روز اخیر رفتیم و برای من پرونده ی پزشکی تشکیل دادیم. از اونجایی که من بیمه ندارم، بیمارستان های کمی هستن که حاضرن من رو پذیرش کنن. بالاخره یه بیمارستان معقول پیدا کردیم که خیلی هم دور نیست و در عین تمیز و مرتب بودن، خوب هم رسیدگی می کنن. خانم دکتری منو به شکل کلی معاینه و ویزیت کرد بعد براساس مشکلات و شکایت هام منو به دکترهای متخصص ارجاع داد. امروز صبح باید می رفتم رادیولوژی تا از کمرم عکس بگیرم بلکه برای این درد بی امان ده ساله نامی و راه حلی پیدا بشه. نکته ی جالب توی این رفتن ها و اومدن ها و از این ساختمون و به اون ساختمون کردن ها هست اینه که هر بار تلفظ اسمم رو به شکل متفاوتی می شنوم! وقتی توی اتاق انتظار نشستیم تا صدام بزنن، هر پرستاری که فقط مجموعه ای از اصوات از دهنش موقع صدا زدن بیمار در می اومد، یعنی داشت منو صدا می کرد. یکی از نگرانی هایی که مثلا امروز برای عکس برداری داشتم این بود که بهم از این لباسا بدن که پشتش بازه و من کلی معذب بشم. از اونجایی که این مجموعه ی درمانی مورد نظر متعلق به کلیسا است و خطوط قرمز مذهبی داره، پرستاری که منو صدا زد و رخت کن رو بهم نشون داد، دو تا گان بهم داد که از جلو و عقب بپوشم و کاملا پوشیده باشم! همه چیز خیلی تمیز و مرتب بود و خیلی سریع انجام شد بدون حرف یا حرکتی اضافه. قراره تا فردا نتیجه ی عکسبرداری رو واسه دکترم بفرستن و دکتر باید بهم زنگ بزنه تا توضیحات لازم رو بده. اگر از اونا خبری نشه من باید خودم زنگ بزنم.

از اونجایی که پنج شنبه دیگه کارلا داره میره، داریم سعی می کنیم تا جایی که وقتش اجازه می ده ببینیمش. امروز بعدازظهر باهاش رفتیم سینما، جدیدترین فیلم کریستفر نولان: دان کرک. فیلم یقینا یکی از بهترین کارهای نولان نیست اما واقعا فیلم خوب و نفس گیریه. در همه ی اون یک ساعت و نیمی که توی سینما بودیم نفس از کسی در نمی اومد چون هر لحظه منتظر بودیم اتفاق بدی بیفته. هر چند فیلم تاریخی ژانر مورد علاقه ی نولان نیست اما هنرش اونجاست که حتی وقتی فیلم تاریخی هم می سازه از زاویه ی دید متفاوتی روایتش می کنه. خیلی بامزه بود که تعداد زیادی خانم ها و آقایون مسن و سن بالا برای دیدن فیلم اومده بودن. به شوخی به بچه ها می گفتم اینا متعلق به همون زمانی هستن که فیلم داره روایت می کنه، این چیزا براشون خاطره ای بیش نیست. چقدر دلم می خواد بدونم اونا در مورد فیلم چه فکری می کنن.

هنوز خیلی کار مونده تا این هفته تموم بشه. باید زودتر بخوابم چون فردا کلاس زبان دارم اما خوابم نمی بره چون تیزر دو تا فیلم ترسناک رو توی سینما دیدم و محمد هم زود رفته خوابیده و منو با این خونه ی درندشت ساکت تنها گذاشته. هر کاری کردم تمرکز کنم دیدم نمی شه. الان همه ی درا رو قفل و چک کردم و وسایلم رو آوردم توی تخت و دارم می نویسم بلکه کمی از وحشت و بی خوابی ام کم بشه! امیدوارم زود خوابم ببره.

آزاده
۱۱:۵۵۲۹
جولای
کارول به مدت 15 سال توی موزه ی هنرهای معاصر نشویل به شکل داوطلب کار می کرده. چند هفته قبل ازش خواهش کردم که بهم کمک کنه تا من هم به عنوان داوطلب اونجا مشغول به کار بشم. با ویزایی که من دارم که ویزای دانشجویی اونم از نوع وابسته محسوب میشه، توی آمریکا اجازه ی کار ندارم و تنها می تونم توی فعالیت هایی شرکت کنم که توش دست کم به شکل قانونی پولی رد و بدل نمیشه! کارول به مسوول موزه ایمیل زد و با جزئیات من رو بهشون معرفی کرد و گفت می تونم کمک خوبی در بخش آموزش باشم. خیلی استقبال کرده بودن و گفتن اتفاقا الان وقتیه که اپلیکیشن داوطلبان روی سایت باز شده و من باید برم اونجا و رسما درخواستم رو ارسال کنم. منم این کار رو کردم و بلافاصله ایمیل پذیرفته شدن به عنوان داوطلب در موزه رو دریافت کردم! امروز صبح همه ی داوطلبان جدید توی موزه جمع شدن برای آموزش قبل از شروع کار و شیفت بندی.
نه و نیم برنامه شروع می شد. خوشبختانه این خونه ی جدید به همه جا خیلی نزدیکتره و فقط ده دقیقه رانندگی تا موزه بود. هوا هم برعکس هفته ی گذشته خیلی عالی بود. وقتی که رسیدیم اول کلی دردسر کشیدم تا پارکینگ موزه رو پیدا کردم. بعدش هم مثله خنگا از گیت خروجی وارد شدم که همین باعث شد نتونم اون کاغذی که موقع ورود به پارکینگ می گیری رو بگیرم و کلی هول شدم. راه برگشتی نبود. من توی پارکینگ بودم و راهی برای خارج شدن هم نبود. به هر حال رفتم پارک کردم و رفتم داخل. دم در به نگهبان گفتم چی شده و جواب داد موقع خارج شدن اون دکمه ی راهنمایی رو بزن، بهت می گن چیکار کنی.
یه خانم مسن اما بسیار خوش اخلاق منتظر بود تا منو راهنمایی کنه. خودش رو معرفی کرد و راه رو بهم نشون داد. من اولین نفر بودم و ساعت تازه نه بود. بهم یه کیف و چند تا فرم و دفترچه دادن که باید پر می کردم. صبحانه هم آماده روی میز بود. کم کم بقیه هم رسیدن. برخلاف تصورم نه تنها همه پیر نبودن بلکه بینشون همسن و سال های من و حتی نوجوون ها هم بودن. باز هم برخلاف تصور من و دلگرمی های کارول، متاسفانه توی بخش آموزش نیفتاده بودم و منو گذاشته بودن بخش بازدیدکننده ها. معلوم شد در نهایت کارم اینه که در بهترین حالت به بازدید کننده ها رو راهنمایی کنم و بهشون خوش آمد بگم. خیلی حالم گرفته شد. من داوطلب شده بودم تا با آدمای جدید آشنا بشم و کارای جدید یاد بگیرم نه اینکه پشت یه میز یه گوشه بشینم و منتظر بشم کسی از در داخل بیاد. اولش فکر کردم چون خارجی ام قبولم نکردن بعد دیدم یه پسر هندی واسه بخش آموزش پذیرفته شده. مسوول هماهنگی داوطلبا، رونی، گفت اگر توی بخشی افتادید که الویت اولتون نبوده علتش اینه که ما افراد رو براساس روزهای آزادی که می تونن توی موزه باشن و اینکه کی زودتر اپلیکیشن رو پر کرده و درخواست داده توی بخش های مختلف قرار دادیم. بنابراین کسی که زودتر از شما فرم رو پر کرده و برخلاف شما روز مورد نظر ما خالی بوده، کار رو گرفته اما شما در الویت دومتون براساس توانایی هاتون قرار داده شدید. ما باید فعلا 32 ساعت توی موزه کار کنیم، که میشه حدود چهار ماه، ماهی حداکثر دو شیفت چهار ساعته. بعد از این چهار ماه، گویا میشه به بخش های دیگه خودت رو منتقل کنی. رونی توضیحات کلی در مورد شیوه کار موزه و انتظارات از ما و بعد هم نحوه ی چک کردن شیفت و... داد و رفتیم توی موزه یه دور زدیم و با بخش هایی که باهاش سر و کار داریم آشنا شدیم. شیفت من از 22 آگوست شروع میشه؛ دومین و چهارمین سه شنبه ی ماه.
آدم های بسیار خوبی به نظر می رسیدن. هر چند خیلی توی ذوقم خورد اما به هر حال باید از یه جایی شروع کنم. این کار کمترین حسنش اینه که منو با آدم های جدید آشنا می کنه و بهم فرصت کسب تجربه های جدید رو می ده. کی می دونه بعدش قراره چی بشه و روزگار چه برنامه هایی در سر داره؟!
نگار اینا روز دوشنبه به سمت بوستون حرکت می کنن و فردا قراره وسایلشون رو بار بزنن. ما هم طبیعتا داریم می ریم کمک. سه شنبه هم شقایق اینا اسباب کشی دارن. نمی دونم این ماجراهای اسباب کشی قراره کی تموم بشه اما من که کم کم دارم از پا می افتم.
آزاده
۲۳:۳۰۲۶
جولای

امروز میشه 5 روز که ساکن خونه ی جدید هستیم. اسباب کشی به خوبی و خوشی گذشت. ضرب المثلی هست که میگه چشم می ترسه و دست کار می کنه. فکر و خیال اسباب کشی از خودش سخت تره. البته اشاره به این نکته ضروریه که اگر کمک دوستان نبود بعید می دونم کار به این آسونی ها برگزار می شد.

محمد صبح روز شنبه رفت و یه وانت اجاره کرد و بعد هم وسایل رو کم کم بار زدن. توی اسباب کشیه که آدم تازه می فهمه چقدر وسیله داشته و باورش نمی شه این همه وسیله رو توی یه آپارتمان یه خوابه جا داده بوده! تقریبا ساعت یک و نیم بعدازظهر بود که همه ی وسایل توی خونه ی جدید بارگذاری شدن و بچه ها خسته و له برگشتن خونه هاشون. ما هم هر چی سعی کردیم کمی استراحت کنیم نشد و تقریبا از حدود چهار بلند شدیم به جمع و جور کردن و مرتب کردن. خوبی کار اونجا بود که من قبلا خونه رو تمیز و مرتب کرده بودم و خیلی از وسایل رو از جمله وسایل آشپزخونه رو آورده بودن و جا داده بودم واسه همین فقط باید خرده ریزها و البته خیل عظیم کتاب ها رو سر و سامون می دادیم. بسته بندی وسایلمون یک هفته طول کشید و در آوردن و دوباره چیدنشون کمتر از نصف روز! حدود نه و نیم شب بود که همه چی از کارتن ها دراومده و سر جاش رفته بود. حتی محمد تخت رو هم دوباره سر هم کرده بود. از اونجایی که اینترنت نداشتیم مجبور شدیم شب بریم زودتر بخوابیم اما مشکل از اونجایی شروع شد که همین که دراز کشیدم و چشمم گرم شد، از شدت خفگی از خواب پریدم. بلند شدم و همینطور بی هوا توی خونه قدم زدم. به اتاق که برگشتم فهمیدم بوی موندگی و بوی گربه توی اتاق منو از خواب بیدار کرده! خلاصه اینکه شب اول توی این خونه به خستگی زیاد و بی خوابی گذشت. یکشنبه مبلا و میزها رو سر و سامون دادیم و کم کم شکلش رو برگردوندیم به حالت عادی. بعد هم رفتیم و اینترنت خریدیم که قرار شد دوشنبه بیان و وصل کنن. آدم این جور مواقع ست که متوجه میشه چقدر اینترنت نقش تعیین کننده ای در زندگی اش بازی می کنه.

این چند روز خرد خرد و یواش یواش با خونه آشنا شدم. هنوز تمیزکاری و مرتب کردنش اون اندازه که من می خوام به انجام نرسیده اما دیگه به جایی برای زندگی تبدیل شده. خیلی بزرگه. من بچه ی زندگی آپارتمانی هستم و فقط شش سال اول زندگی ام رو توی ساختمونی که میشه بهش گفت یه خونه ی بزرگ و واقعی زندگی کردم. راستش همیشه زندگی آپارتمانی رو ترجیح دادم به چند دلیل: اول اینکه مسوولیت کمتری متوجه شخص آدمه. تو پول شارژ رو پرداخت می کنه و مسوول ساختمون به خیلی از موارد رسیدگی می کنه و در نهایت اگر هم مشکلی پیش بیاد با خیلیای دیگه درش شریکی که حل کردنش رو سرعت می بخشه. دوم اینکه من از خونه هایی که سوراخ سنبه دارن می ترسم. اینکه هر دری رو باز می کنی پشتش یه در دیگه است و هر گوشه ای یه درز و کشو داره منو به وحشت می ندازه چون دیگه نمی دونم همزمان توی همه ی این جاها که خونه ی من هستن چه خبره! این خونه خیلی سوراخ سنبه داره. هنوز جاهایی رو پیدا می کنم و چیزهایی رو می بینم که قبلا ندیده بودم اما کم کم داره چم و خمش دستم میاد. کلا کاری با طبقه ی بالا نداریم البته فعلا. هنوز هم فرصت کشف حیاط رو پیدا نکردم که مهمترین دلیلش گرما و هزاران پشه ی خون خواری ست که آزادانه بیرون می چرخن. خیلی کار برای انجام دادن هست. یه خونه واقعا به نگهداری و توجه نیاز داره؛ هر چی بزرگتر باشه این نیاز هم بیشتر میشه. در نهایت اما باید بگم الحمدلله ما مستقر شدیم و فردا هم اگه خدا بخواد میریم و کلید اون یکی خونه رو پس می دیم. امیدوارم روزهای خوبی در این خونه ی جدید در انتظارمون باشه.

آزاده
۱۲:۱۰۲۱
جولای

فردا روز موعوده! شب ها نمی تونم بنویسم چون خسته تر از اونی هستم که بتونم کار دیگه ای انجام بدم. این چند روز همه اش در رفت و آمد بین این خونه و اون خونه گذشته. کم کم وسایل رو بردم و اونجا چیدم و یه کم اونجا رو تمیزکاری کردم تا قابل زندگی بشه. متوجه شدم از گربه ها متنفرم و بهشون حساسیت دارم. موی گربه همه جا هست و دو ماه خالی بودن خونه و گرد و خاک هم مزید بر علت شده که نشه به راحتی اونجا نفس کشید. پریروز نزدیک به یک ساعت فقط داشتم روی فقط یک کاناپه رو جارو می کشیدم بلکه بشه روش نشست! تازه بعد از این همه جارو کشیدن هنوز نمیشه با اطمینان گفت کامل تمیز شده. دیروز به راهنمایی کارول توی اینترنت سرچ کردم که چطور میشه از شر موی گربه راحت شد و راه کارهای مفصلی هم پیدا کردم که هنوز وقت پیاده کردنشون رو پیدا نکردم. فعلا خونه رو در حد قابل تحمل پاکسازی کردم تا بعد از اینکه کامل منتقل شدیم برم سراغ تمیزکاری بنیادی.

تقریبا همه چیز جمع و توی کارتن ها بسته بندی شده. این «تقریبا» مایه ی عذاب و اضطراب منه چون هنوز چیزهایی هست که تا لحظه ی آخر بهشون نیازه یا اینکه نمی دونی چیکارشون کنی و کجا جاشون بدی و دیدنشون دور و برت عذابت می ده. مثل مرغ سرکنده شدم! نمی تونم دو دقیقه یه جا آروم بشینم. همه اش احساس می کنم باید کاری کنم یا چیزی رو بسته بندی کنم اما در نهایت واقعا کاری نمونده. امروز عصر با محمد می ریم و آخرین کارتن ها و وسایلی رو که میشه با ماشین برد رو می بریم و اونجا جا می دیم. اگر اون خونه پر از وسایل نبود، میشد همه چیز رو گذاشت و یه روزه بار زد و برد خالی کرد اما ما رسما داریم به یه خونه ی کامل اسباب کشی می کنیم واسه همین هی باید ریز ریز وسایل رو جا بدیم که جا واسه بعدی  ها باز بشه.

کمرم به شدت درد می کنه و به سختی می تونم سر پا وایسم. متاسفانه به خاطر معده ی داغونم مدتیه که دیگه حتی مسکن هم نمی تونم بخورم واسه همین شرایط یه کم سخت تر شده. نگرانی ام دو بخش شده: یکی اسباب کشی، یکی جا دادن و مرتب کردن وسایل. فکر اینکه تازه وقتی همه ی این وسایل رو بردیم اون ور من باید حداقل یک هفته وقت بذارم تا جا براشون باز کنم و خونه رو مرتب کنم داره منو از پا می ندازه. به محمد می گم فکر کنم سر و سامون دادن اون خونه اینقدر طول بکشه که وقتی همه چی سر جاش قرار گرفت یک سال شده و ما باید بلند شیم! روز یکشنبه باید برگردیم و همین خونه رو تمیزکاری و واسه تحویل آماده اش کنیم. اگه خونه مرتب و تمیز نباشه جریمه می کنن و از پول پیشمون کم می کنن. باید نهایت تلاشم رو بکنم که بهانه دستشون ندم بیش از معمول ازمون پول کم کنن. 

شقایق و پوریا و اشکان فردا صبح میام واسه کمک. شقایق حتی قراره زحمت بکشه و ناهار درست کنه. خودشون آخر هفته ی دیگه اسباب کشی دارن. پوریا و اشکان هم توی آگوست باید امتحان جامع بدن. اینکه با این همه گرفتاری واسه ما وقتشون رو خالی کردن واقعا مایه ی دلگرمیه. نمی دونم دفعه ی دیگه ای که این وبلاگ رو به روز می کنم کی خواهد بود. جدا از فردا و پس فردا که احتمالا وقت نفس کشیدن هم نداشته باشیم، اینترنت اون خونه هنوز خیلی به راه نیست و کمی طول می کشه دوباره دسترسی کامل داشته باشم. لطفا دعای خیرتون رو روانه ی ما کنید تا این کار هم به خیر و سلامتی تموم بشه.

آزاده
۲۳:۳۴۱۶
جولای

ما در کل خیلی وسیله و خرت و پرت نداریم اما حالا که داریم به خونه ای نقل مکان می کنیم که خودش پر از وسایله، همین چهارتا تیکه وسیله هم خیلی به چشم می یاد و نمی دونیم باهاشون چیکار کنیم. در همین راستا (!) تصمیم گرفتم کتابخونه امون رو بفروشم. کتابخونه ی ما خیلی هم کتابخونه نیست. چند تا قفسه است که به سختی کنار هم چسبونده شده اما در کمال تعجب خیلی خوب و محکم ایستاده و این دو سال حجم نامنظم کتابای ما رو تحمل کرده. از اونجایی که نقل و انتقال و تغییر مکان یه حرکت کاملا معمولی در آمریکا به شمار می یاد، سایت های زیادی هم هستن که کمک می کنن این جور مواقع بتونی وسایلت رو بفروشی یا وسایل دیگران رو بخری. این سایت ها ایالت به ایالت و شهر به شهر دسته بندی می شن و حتی می تونی توی یه منطقه ی خاص دنبال وسایل مورد نظرت بگردی. به هر حال سایت دنگ و فنگ خاص خودش رو داره اما میشه از اپلیکیشن هایی با همین کاربری اما کاربرد راحت تر هم استفاده کرد. 

من سه عکس از سه زاویه متفاوت از کتابخونه امون گرفتم و توی یکی از این اپلیکیشن ها بارگذاری کردم. قیمت رو هم زدم 5 دلار چون محمد معتقد بود کسی واسه بیشتر از این به خودش زحمت نمی ده این قراضه رو برداره. بلافاصله یه نفر بهم پیام داد که می خواد بخردش. توی همین فاصله که در مورد جزئیات بحث می کردیم، مالا بهم پیام داد که یکی از دوستانش می خواد کتابخونه رو برداره. از اونجایی که گفتگوی من با خریدار ناشناس روی پیامگیر هم اپلیکیشن بود و وقتی بهش گفته بودم کدوم منطقه زندگی میکنیم دیگه خبری ازش نشده بود، با خوشحالی به مالا گفتم که به دوستش بگه ما شنبه صبح منتظرشیم بیاد و کتابخونه رو برداره. بلافاصله هم روی اپلیکیشن اعلام کردم که کتابخونه فروش رفته. خوشحال از اینکه به این زودی و راحتی از کتابخونه رو فروختم داشتم زندگی ام رو می کردم که حدود ساعت یک نصف شب دیدم مالا پیام داده می شه کتابخونه رو توی ماشین جا داد؟! شصتم خبردار شد که گند زدم! با سابقه ای که از مالا سراغ داشتم باید حدس می زدم که نباید بهش واسه کارهای مهم اطمینان کرد. پیام دادم که نه، جا نمیشه مگه اینکه درای ماشین رو از دو طرف باز بذارین! طبیعتا با نگرانی خوابیدم و صبح دیدم پیام داده شرمنده، من فکر اینجاش رو نکرده بودم! اگه می تونین وقتی دارین واسه بردن وسایلتون وانت می گیرین بذارینش توی وانت و بیارین دم خونه ی ما پیاده اش کنین یا صبر کنین دو هفته دیگه که دوستمون قصد اسباب کشی داره و وانت اجاره می کنه میاد و ازتون می گیرتش! از شدت عصبانی ات نمی دونستم چیکار کنم؟! جواب دادم چطور ممکنه فکر حمل و نقلش رو نکرده باشی؟! من اگه جا واسه کتابخونه توی وانت داشتم با خودم می بردمش و نیازی نبود بفروشمش. مخلص کلام اینکه بعد از کلی جر و بحث مالا عذرخواهی کرد و تمام. من موندم و اعصاب خرد و کتابخونه.

البته من ناامید نشدم. دوباره اطلاعات کتابخونه رو روی اپلیکیشن بارگذاری کردم اینبار با قیمت 7 دلار و توی یکی از سایت های مشهور خرید و فروش هم با قیمت ده دلار گذاشتمش. در کمال تعجب چند نفری پیام دادن که یکی اشون حتی واسه امروز ظهر حدود ساعت 1 یا 2 قرار گذاشت بیاد و کتابخونه رو ببره. صبح بلند شدم و کتابخونه رو خالی کردم و گذاشتیمش وسط خونه که تا اومد بدیم ببره اما هر چی صبر کردیم خبری ازش نشد. حدود 5 پیام داد که وانتم وسط راه خراب شده و با جرثقیل تازه رسوندمش خونه. نمی رسم امروز بیام و می افته واسه فردا. اگه می تونی تا فردا صبر کنی که هیچ اگر نه که از نظر من ایرادی نداره. من چند تا خریدار پشت دستم داشتم که پیام داده بودن و اظهار تمایل کرده بودن که مذاکره کنن که جواب هیچکدوم رو نداده بودم، بهش گفتم اگه کتابخونه فروش نرفت خبرت می دم. به بقیه پیام دادم اگر طالبن زودتر خبرم کنن که تا این لحظه خبری از هیچکدومشون نشده. نمی دونم اما احساس می کنم انگار این کتابخونه ی ما طلسم شده که تا مرحله آخر واسه فروشش پیش می ریم و در نهایت معامله سر نمی گیره. امیدوارم ظرف همین هفته بالاخره بتونم واقعا بفروشمش والا مجبوره این همه راه رو با ما بیاد و بعد هم بره توی انباری.

آزاده
۲۲:۳۹۱۵
جولای

بالاخره شمارش معکوس شروع شد! ایشالا آخر هفته ی آینده اسباب کشی خواهیم کرد. هفته ی پیش یه روز با شقایق رفتیم اون خونه و تا جایی که می شد بسته بندی و جمع کردیم. حالا مونده فقط یه تمیز کاری سرِ دستی و بعد هم کم کم بردن وسایل. اما توی این فاصله اتفاقات هیجان انگیز دیگه ای هم واسه ما افتاد که نوشتن ازشون دست کم دل من رو آروم می کنه.

چهارشنبه که با شقایق رفته بودیم اون خونه، موقع برگشتن هر کاری می کردم نمی تونستم از پارکینگ خونه بیام بیرون. پارکینگ خونه های حیاط دار اینجا اینطوریه که یه راهروی کوچیک کنار خونه است که می ره به سمت حیاطی پشت خونه که باید اونجا پارک کنی. خیلی از خونه ها همون پارکینگ پشتی رو هم ندارن و همون راه باریکه ی بین دو خونه میشه پارکینگ مشترک. از اونجایی که ماشین ریچارد هم توی پارکینگ پشت خونه پارکه، وقتی ما ماشینمون رو کنارش پارک می کنیم امکان سر و ته کردن ماشین خیلی کمتر میشه و گاهی هم غیرممکنه واسه همین باید دنده عقب همه ی این راه رو بیای بیرون. از یه ساعتی به بعد در شبانه روز هم همسایه ها توی اون راهروی مشترک پارک کردن که همین باعث میشه دنده عقب گرفتن مشکل تر بشه. اون روز چون ما حدود هفت داشتیم از خونه می زدیم بیرون، ماشین همسایه ها پارک بود و من هم هر کاری می کردم و هر چقدر ماشین رو جلو و عقب می بردم نمی تونستم سر و ته اش کنم که از ماشین رو از سر بیارم بیرون. هر چی هم دنده عقب می گرفتم از یه جایی به بعد گیر می کردم به لبه ی باغچه ها یا می ترسیدم بگیرم به ماشین همسایه ها و خلاصه اینکه بدجور اسیر شده بودم. خلاصه شقایق پیاده شد و به هر بدبختی ای بود به من فرمون داد تا بیام بیرون و بعد هم خیابون رو بست تا من بتونم وارد خیابون بشم و بریم! وقتی رسیدیم خونه اشون تصمیم گرفتیم بریم بیرون شام بخوریم که دیدم ای داد غافل که لاستیک عقب ماشین پنچره! اولش فکر کردم بخاطر اینکه کلی به در و دیوار مالیدم پنچرش کردم بعد دیدم اتفاقا این اون لاستیکه که اصلا امروز هیچ جوره درگیر نشده بوده. همه ی خاطرات وحشتناک پنچری ماشین و اتفاقاتی که پارسال همین موقع ها برامون افتاده بود، یکدفعه زنده شد. خوشبختانه این دفعه تنها نبودیم، جایی گیر نکرده بودیم و لوازم پنچرگیری هم همراهمون بود. پوریا به محمد کمک کرد تا تایر یدک رو ببندن و متوجه شدن یه میخ بزرگ رفته توی تایر. یادم اومد چند روزه که احساس می کردم لاستیک کم باد شده و هر بار چک کردنش رو انداخته بودیم یه وقت دیگه. دو ماشینه اومدیم خونه ی ما. صبح روز بعد محمد رفت لاستیک فروشی نزدیک خونه تا تایر رو عوض کنه. کاشف به عمل اومد که دفعه ی قبل که لاستیک هامون رو عوض کرده بود با بیست یا سی دلار اضافه لاستیک ها رو بیمه کرده بود که اگه اتفاقی مشابه پنچری با میخ پیش اومد و لاستیک قابل تعمیر بود بدون پرداخت هزینه تعمیرش کنن! این شد که لاستیک ماشین بدون هزینه تعمیر و به جای اولش بازگشت. اما ماجراهای ماشین ما به همینجا ختم نمیشه.

اینجا سالی یک بار باید پلاک ماشین رو تمدید کنی. این طوری هم مجبوری ماشین رو ببری معاینه ی فنی و هم اینکه سالی یک بار اطلاعاتت چک می شه و یه جورایی نظارت غیرمحسوس روی راننده ها و ماشین ها اعمال می شه. از اونجایی که ما پارسال جولای ماشین رو به نام کرده بودیم الانا دیگه وقتش بود که بریم و پلاک رو عوض کنیم. از اونجایی که ماشین ما قدیمی ست حتما باید می بردیم معاینه فنی. محمد دوشنبه برده بودش و گفته بودن چون چراغ چک ماشین روشنه مجوز نمی دن. هر چی محمد گفته بود بابا تعمیرگاه تایید کرده که این چراغه که خرابه نه موتور، زیر بار نرفته بودن. این شد که محمد جمعه صبح از تعمیرگاه وقت گرفته بود که ببره تکلیف اون چراغ لعنتی رو مشخص کنه. ساعت ده و نیم صبح از تعمیرگاه زنگ زد که بیچاره ها تونسته بودن چراغ رو خاموش کنن هر چند آخرش هم نفهمیده بودن مرگش چیه و البته پولی هم نگرفته بودن. داشت می رفت سمت معاینه فنی. حدود یک ساعت بعد زنگ زد که بعد کلی توی صف وایسادن طرف بهش گفته آفرین که تعمیرش کردی اما قانون می گه بعد از تعمیر اختلال باید صد مایل رانندگی کنی تا مطمئن بشیم ماشین ایرادی نداره و الکی دستکاری اش نکردین! صد مایل!؟ به محمد گفتم ولش کن و بیا خونه. توی هفته به هر حال اینقدر رانندگی می کنیم تا چوب خط پر بشه. قبول نکرد. گفت من دیگه نمی تونم وقت بذارم و این همه راه برم و بیام. همین امروز باید تکلیفش روشن بشه. گفت اگه حوصله داری میام دنبالت با هم بریم چرخ بزنیم. راستش حوصله نداشتم و هوا هم خیلی گرم و چسبناک بود اما دلم سوخت. خلاصه اینکه در نهایت حدود سه ساعت توی شهر چرخ چرخ کردیم تا بالاخره به صد مایل مورد نظر رسیدیم و رفتیم معاینه فنی. ساعت یه ربع به چهار بود و تا پنج بیشتر باز نبودن. خوشبختانه اگر ماشین مشکلی نداشته باشه اونا کارشون رو خیلی سریع انجام می دن. کلش توی ده دقیقه انجام شد و برگه رو بهمون دادن. یه اداره رانندگی نزدیک معاینه فنی بود. با اینکه امید نداشتیم کارمون رو این آخر وقتی راه بندازن اما سریع رفتیم و دیدیم از ما خوشحال ترا خیلیان که توی صف جلوی ما هستن و بعد از ما هم هنوز دارن میان. حدود بیست دقیقه توی صف وایسادیم و بعد ظرف ده دقیقه برچسب جدید رو صادر کردن و خلاص! محمد ساعت نه و نیم صبح از خونه زده بود بیرون و دوازده و نیم ظهر اومده بود دم خونه دنبال من؛ پنج و نیم بعدازظهر رسیدیم خونه در حالی که له بودیم اما کارا انجام شده بود! فعلا ماجراهای ماشین ما به نظر می رسه تموم شده باشه. امیدوارم هفته ی آینده نهایت همکاری رو با ما بکنه چون خیلی بهش نیاز داریم.


پی نوشت: در ضمن این ماجراهای ماشینی یاد دو صحنه از دو سریال تلویزیونی محبوبم افتادم. گیر کردنم توی پارکینگ منو یاد اون قسمتی از فرندز انداخت که راس مثلا ماشین رویاهاش رو خریده بود و گوشه ی خیابون پارک کرده بود اما دو تا ماشین چنان از جلو و عقب بهش چسبونده بودن که نمی تونست در بیاد. اونجایی که جویی داره بهش فرمون میده که بیاد بیرون دقیقا مثل وقتیه که شقایق داشت به من فرمون می داد و من در عین حالی که عصبی شده بودم یاد این صحنه ی فیلم افتاده بودم و توی ماشین بلند بلند می خندیدم.

ماجرای دوم منو یاد بیگ بنگ تئوری می ندازه که شلدون بارها و بارها به پنی می گه چراغ چک ماشینش روشنه اما پنی محل نمی ده تا اینکه موتور ماشین می سوزه! اینکه در عین بدبختی و درموندگی احساس کنی قهرمان یکی از سریال های کمدی هستی کمی از فشار موقعیت کم می کنه.

آزاده
۲۳:۳۰۰۹
جولای

از اون شبی که شام خونه ی کیانوش دعوت بودیم و با آشپزی و سفره آرایی اش متعجبمون کرد، چالشی به راه افتاد از این قرار که آقایون هم یک شب بدون گرفتن کمک از خانم هاشون یا کس دیگه ای، همه رو شام دعوت کنن تا ببینیم آشپزی اشون در چه حده و چند مرد حلاجن!؟

شنبه ی هفته ی پیش نوبت پوریا بود. همبرگر خونگی و چیکن استراگانف درست کرده بود. با اینکه من اصولا زیاد همبرگر خور نیستم اما واقعا همبرگر خوشمزه ای بود مخصوصا که پوریا اون سس مشهور همبر رو که متشکل از خیارشور رنده شده و مایونز بود رو هم درست کرده بود. چیکن استراگانفش هم که دیگه جای خود داشت.

این هفته محمد داوطلب شده بود. اول هم قرار بود شنبه باشه اما چون یه کم درس و مشقش این روزا زیاده تصمیم گرفت بذارتش یکشنبه. البته قابل ذکره که دیروز صبح هم ما برای صبحانه با گروه دیگه ای از دوستان ایرانی امون بیرون بودیم که اتفاقا تقریبا همگی اشون به تازگی از تعطیلات تابستانی در ایران برگشتن و در کنار عسل و شیره و نونی که از ایران آورده بودن ما رو در خاطراتشون شریک کردن.

به هر حال، امروز نوبت محمد بود که تصمیم گرفته بود خورشت بامیه و کباب شامی درست کنه. یکی از قوانین مسابقه می گه که در روز مورد نظر همسر شخص مسابقه دهنده نباید منزل باشه و باید به خانه ی یکی از مهمانان منتقل بشه تا از صحت و سلامت مسابقه اطمینان حاصل بشه! هفته پیش شقایق از ظهر خونه ما بود و امروز هم محمد منو برد گذاشت خونه ی اونا و خودش برگشت تا غذاها رو آماده کنه.

من و شقایق هم سر خودمون رو با تفریحات همیشگی که شامل غیبت کردن و فیلم دیدن میشه، گرم کردیم. فیلم 50 کیلو آلبالو رو دیدیم که به لعنت خدا هم نمی ارزید و فقط تلف کردن وقت بود. بیچاره شقایق که قبلا دو بار این فیلم رو دیده بود و امروز بار سومش بود. برای اینکه تا ساعت شش عصر از گشنگی نمیریم، یه نودل خوشمزه هم برام درست کرد که بسیار چسبید. خلاصه اینکه ما راس شش اینجا بودیم و محمد هم توی آشپزخونه سرگرم پختن و آماده کردن. خدایی اش ساعت سه بعدازظهر خورشت و کبابش حاضر بود اما آماده کردن بقیه ی مخلفات وقتش رو گرفته بود. حدود هفت غذا حاضر شد. خیلی باسلیقه سفره رو چید هر چند یه کم هول بود و هی بعضی چیزا رو یادش می رفت سر سفره بیاره اما در نهایت همه چیز عالی و بسیار خوشمزه بود. الان هم که مهمونا رفتن داره توی آشپزخونه ظرفا رو می شوره و تمیزکاری می کنه که دیگه از فردا صبح علی الطلوع بره سراغ درس و مشق چون تا دو هفته ی دیگه باید دو تا مقاله تحویل بده.

تجربه ی این چالش منو متوجه نکته ای در مورد خودم کرد که تا حالا ازش غافل بودم. من در همه ی زندگی آدم بسیار بسیار بدغذایی بودم؛ شکمو و بد غذا. همیشه مامانم و اطرافیانم از دستم در عذاب بودن که چی رو می خورم و چی رو نمی خورم. توی این دو سالی که سر خونه و زندگی خودمم اون مشکل بد غذایی بیش از 80 درصد برطرف شده و من دیگه اصلا اون ادا و اطوار سابق رو در خودم نمی بینم. امشب که مسوولیت غذا درست کردن توی خونه ی خودم با من نبود متوجه شدم علت از بین رفتن عادت های بد غذایی ام و بی میلی ام به غذا در عین اشتها اینه که من دو ساله که خودم واسه خودم آشپزی می کنم! توی این دو سال خیلی راحت چیزهایی رو که دوست نداشتم از برنامه غذایی حذف کردم یا روش استفاده ازشون رو تغییر دادم واسه همینه که دیگه با غذا خوردن مشکلی ندارم. یه مثال ساده اش اینه که همه می دونن من از پیاز متنفرم! می دونم خیلی عجیب و غیرمعموله اما من حالم از پیاز بهم می خوره. اون ماه های اول ازدواجمون هم همیشه محمد برام پیاز رنده می کرد تا من باهاش غذا درست کنم و همیشه هم از بوی پیاز در رنج و عذاب بودم اما کم کم شروع کردم به جای پیاز خام از پیاز سرخ شده ی آماده استفاده کردن که خیلی راحت و در بسته بندی از مغازه می خریدمش و الان تقریبا یک سالی میشه که حتی به جای اون پیاز سرخ کرده از پودر پیاز استفاده می کنم. پودر پیاز دقیقا همون کاربرد پیاز خام رو داره با این تفاوت که نه عذاب پوست کندن و خرد کردن رو تحمل می کنی و نه اینکه توی غذا پیداست و اتفاقا به غلظت خورشت هم اضافه می کنه. به همین راحتی من تونستم مشکل اساسی ام رو با آشپزی و بسیاری از غذاها حل کنم و بیشتر از قبل از خوردن لذت ببرم. اینکه آماده کردن غذا تحت کنترل منه و می تونم اونطوری که دوست دارم آماده اش کنم باعث شده تا عادت های بد غذایی ام تا حد زیادی کمرنگ یا برطرف بشن. از یه جنبه ممکنه این طور به نظر برسه که من بیماری کنترلگری دارم که البته پر بیراه هم نیست اما میشه گفت تا زمانی که این بیماری به کسی آسیبی نزده و بلکه زندگی من رو هم راحت تر کرده، میشه ازش چشم پوشی کرد.

آزاده