آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۰۹ ژانویه ۱۸ ، ۲۲:۵۴ 839
  • ۰۸ ژانویه ۱۸ ، ۲۰:۴۹ 838
  • ۰۲ ژانویه ۱۸ ، ۲۰:۲۶ 832
  • ۲۸ دسامبر ۱۷ ، ۲۰:۲۶ 828
  • ۲۲ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۵۹ 822
  • ۱۷ دسامبر ۱۷ ، ۲۲:۱۵ 817
  • ۱۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۱۵ 811
  • ۰۴ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۰۶ 804
  • ۰۱ دسامبر ۱۷ ، ۲۱:۳۹ 801
  • ۲۴ نوامبر ۱۷ ، ۲۲:۵۳ 794

۲۳۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی در آمریکا» ثبت شده است

۲۲:۵۴۰۹
ژانویه

امروز خانمی توی موزه وقتی ازش خواستم تا کارت شناسایی اش رو در عوض آی پادی که قراره بهش بدم، تحویلم بده، گفت هیچ کارت شناسایی ای همراهش نیست. از شوهرش خواست تا کارتش رو بده. با تعجب با خودش تکرار می کرد: چرا من کارت شناسایی ندارم؟ من یه شهروند محترمم، مهاجر هم نیستم...! خیلی بهم برخورد. دلم می خواست ازش بپرسم مگه مهاجر بودن چه عیبی داره؟ چرا مهاجر بودن توی ذهنت با آدم هایی بی مدرک شناسایی و غیرقانونی گره خورده؟ از کی تا حالا مهاجر بودن معنی اش شهروند غیرقانونی بودن شده؟ خواستم تو صورتش بگم منم مهاجرم اما کارت شناسایی ام از ترس آدم هایی مثل تو همیشه همراهم. اما هیچی نگفتم، نباید می گفتم. فقط لبخند زدم و آی پاد رو بهش تحویل دادم.

در عوض خانم دیگه ای خیلی با احترام سراغم اومد، منو «مادام» صدا زد و بسیار محترمانه ازم آی پاد خواست. وقتی هم که برگشت تا تحویلش بده، آهی کشید و گفت: خیلی تاثیرگذار بود! تایید کردم و پرسیدم نمایشگاه طبقه ی بالا رو هم دیده؟ با بغض گفت دیگه بیش از این طاقت نداره. فرصت نیاز داره تا چیزهایی رو که در نمایشگاه جنگ جهانی اول دیده هضم کنه. با سر حرفش رو تایید کردم. کارتش رو گرفت، تشکر کرد و در حالی که اشک می ریخت رفت.

کار کردن توی موزه، حتی اگه مجبور باشی 4 ساعت تمام یک جا بشینی و با بی حوصلگی کتاب بخونی، این حداقل حسن رو داره که با طیف عظیمی از آدم ها روبرو می شی؛ آدم هایی که تو رو با تحقیر نگاه می کنن تا آدم هایی که یه نقاشی اشک به چشماشون میاره و متاثرشون می کنه.

آزاده
۲۰:۴۹۰۸
ژانویه

بالاخره تعطیلات هم تموم شد، از قدرت سرما هم کم شده و بالاخره داره بارون میاد و از همه مهمتر، سرماخوردگی من هم بعد از هشت روز جانگاه بیماری و خانه نشینی الحمدلله بهتر شده هر چند هنوز سرفه گاهی و بی گاه غافلگیرم می کنه. چند روز خونه نشینی و رختخواب خوابی منو به فکر آدم هایی انداخت که مدتهاست در بستر بیماری هستن. پیش خودم مرتب می گفتم من از یه سرماخوردگی ساده تا این اندازه به ستوه اومدم و بی تابی کردم وای به روز اون هایی که مدتهاست با بیماری های جدی دسته پنجه نرم می کنن و مدتهاست در انتظار رهایی و درمانن. امیدوارم خدا همه ی بیمارا رو شفا بده و به خودشون و خانواده اشون سعه ی صدر عطا کنه!

بعد از یک هفته بیماری، پنج شنبه شب خونه ی استاد محمد شام دعوت بودیم. محمد این ترم دستیار این استاد بود که البته پدرش هم از حجم کارهایی بهش محول شده بود، در اومد. با اینکه حالم چندان خوش نبود و سرفه های شدید می کردم و هوا بی نهایت سرد بود، رفتیم. دیوید 5 تا بچه داره که بزرگترینشون 14 سالشه. خونه ی بزرگی داشتن که چندان به سر و وضعش نمی اومد خونه ی یه استاد دانشگاه باشه. خانواده ی گرم و صمیمی ای داشت که مثل خودش بسیار مذهبی بودن. موقع شام همگی سر یه میز بزرگ نشستیم. دیوید اول دعا خوند و از خدا بخاطر غذا و دوستانش تشکر کرد. بعد پسرهای بزرگتر کاسه های ما رو برداشتن و بردن توی آشپزخونه و توش یه جور خورشت که به خاطر ما گیاهی تهیه شد بود، ریختن و آوردن. شام خیلی ساده بود؛ همین خورشت با تورتیلا و آواکادو. خیلی خوشمزه بود و منو بسیار متعجب کرد. اصلا انتظار نداشتم که استاد دانشگاهی اینطوری از ما پذیرایی کنه. از سادگی و صمیمی اتشون کیف کردم. توی ایران اول اینکه یه استاد دانشگاه جرات نمی کنه دانشجوش رو خونه اش دعوت کنه چون معلوم نیست بعدا چه حرف و حدیثی پشتش در بیاد. ثانیا گیرم هم که دعوت کرد، مجبوره نهایت تکلف رو به خرج بده تا بعدا پشت سرش نگن خسیس بود یا ندار بود یا در مهمونی اش در شان استاد دانشگاه نبود. اینکه دیوید و خانواده اش در حد توانشون ما رو در داشته هاشون شریک کردن، خیلی بهم چسبید. من همیشه به محمد می گم یکی از بارزترین صفت های آمریکایی ها برای من سخاوتمندی اشون بوده. آمریکایی ها واقعا در نهایت سادگی بقیه رو در داشته هاشون شریک می کنن و اگه چیزی برای به اشتراک گذاشتن و بخشیدن داشته باشن، دریغ نمی کنن. شب خوبی بود و به ما خیلی خوش گذشت هر چند من چند بار حمله ی سرفه داشتم و کار یه کم به جاهای باریک کشید اما در نهایت به خیر گذشت.

روز جمعه تولد پوریا بود که خونه اشون دعوت بودیم. شقایق یه پیتزای خوشمزه پخته بود و یه کیک عالی چند لایه درست کرده بود. پوریا از اول تعطیلات ماها رو وادار کرده باهاش ارباب حلقه ها ببینیم. قبلا نصف فیلم یک رو دیده بودیم. اون شب بقیه ی فیلم یک رو دیدیم. البته پوریا اصرار داشت که یه استراحتی بکنیم و فیلم دو رو هم شروع بکنیم که به نرمی جلوش گرفته شد.

روز شنبه با اینکه یه کم بیماری برگشته بود و خسته بودم اما به پیشنهاد محمد رفتیم دریاچه و قدم زدیم. فوق العاده بود. سوز وحشتناکی از هوا می اومد اما ذره ذره ی بدنم به وجد اومده بود. کل دریاچه یخ زده بود به جز یه دایره ی کوچیک وسطش که مرغابی ها اونجا نشسته بودن. حتی لاک پشت های توی آب هم یخ زده بودن و ما فقط امیدوار بودیم لاک پشت بیچاره توی لاک یخ زده اش سالم باشه. برخلاف همیشه مسیر پیاده روی خیلی خلوت بود. نمی دونم بخاطر سرما بود یا اینکه چون سر ظهر بود مراجعه کننده کمتر داشت. به هر حال این خلوتی و سکوت باعث شد همه چی بیشتر به ما بچسبه. بعد هم با هم رفتیم بیرون ناهار خوردیم که باعث شد کلی حال و هوامون عوض بشه.

محمد از امروز صبح دوباره برگشته دانشگاه. شمارش معکوس برای امتحان جامع شروع شده. این ترم هم یک درس داره که باید به عنوان دستیار استاد بره سرکلاس. خوشبختانه دیگه واقعا واقعا تکالیف و واحدهاش تموم شده و فقط باید روی امتحان جامع تمرکز کنه. من اما امروز رفتم خونه ی پروشات و با هم فیلم دیدیم. قرار بر این بود که هفته ای یه بار با خانوما بریم پیاده روی اما امروز بارونی بود و بجاش تصمیم گرفتیم دور هم جمع بشیم که دست کم برنامه بهم نخوره. تنوع بدی نبود. باید کم کم شروع کنم برای خودم برنامه ریزی کردن بلکه از این رخوت در بیام. کم کم داره یک سال میشه که از ایران برگشتم. بالاخره باید این ماجرا رو پشت سر بذارم و برگردم دوباره سر کار. دارم فکر می کنم برم و یه کتابخونه ی جدید توی شهر پیدا کنم شاید یه فضای تازه با خودش انرژی بیشتری رو هم بیاره. کی می دونه؟ شاید منم بالاخره بتونم از شر این رساله راحت شم و خودم و از شرش خلاص کنم.

آزاده
۲۰:۲۶۰۲
ژانویه

دمای هوا این روزها تا منفی بیست و یک درجه هم رسیده! جالب تر اینکه از خوش شانسی ما و برخلاف تصور همه نه از برف خبریه و نه از بارون؛ هوا صاف و آفتابیه، خشک و یخبندون! عملا توی خونه حبس شدیم. در بهترین حالت صبح ها میشه رفت بیرون و با ماشین یه چرخی زد به شرط اینکه بیشتر از فاصله ی بین مغازه تا ماشین رو نخوای توی هوای آزاد بمونی. از همه ی اینا بدتر اینکه از جمعه تا حالا سرماخوردم. با گلو درد بد شروع شده و کم کم به سرفه های شدید رسیده. شکر خدا تب ندارم اما سرفه امانم رو بریده. روزها خوبم؛ حتی خیلی راحت می تونم به کارای روزانه ام برسم. اما امان از زمانی که هوا رو به تاریکی می ره. چنان سرفه هایی سراغم میان که می خوام پشت و رو بشم. دیشب از شدت سرفه بالا می آوردم. اینقدر ترسیدیم که می خواستیم بریم اورژانس اما در نهایت عقل کردیم و به دوست دکترمون زنگ زدیم. گفت با توجه به نشانه ها، سرماخوردگی ویروسی ست که این روزها خیلی شایع شده. کاریش نمیشه کرد جز صبر کردن تا تموم شدن دوره ی بیماری. هر دارو و توصیه ای که به گوشمون رسیده رو عملی کردم. از جوشنده های مختلف گرفته تا دم کرده ی آویشن یا زنجبیل و لیمو. بالاخره دیشب محمد توی این سرما رفت فروشگاه و شربتی رو پیدا کرد که تا حدی آبی بر آتیش بود. دیشب رو به خیر گذروندم اما امروز عصر دوباره سرفه ها شروع شدن. کارم شده توی رختخواب موندن. صبح ها بلند میشم صبحانه می خوریم، بعد معمولا سوپ درست می کنم و به کارای خونه می رسم. ناهار می خوریم و بعد من دیگه توی رختخوابم. خودم رو با دیدن فیلم یا خوندن کتاب سرگرم می کنم. خدایی اش برنامه ی این هفته ام استراحت بود اما نه استراحت مطلق و حبس شدن توی خونه! هنوز چند روزی از تعطیلات مونده. امیدی به گرم شدن هوا توی این هفته نیست البته امیدوارم حال من رو به بهبودی بره. خبرهای سردی هم که از ایران میرسه حال ما رو هی بد و بدتر می کنه. امیدوارم روزهای آروم و کمی گرم تری در راه باشه بیش از اینکه خیلی دیر بشه.

آزاده
۲۰:۲۶۲۸
دسامبر

هفته ی شلوغ ما تقریبا رو به اتمامه. مهمونی کریسمس خیلی خوب و صمیمی برگزار شد. من آلبالو پلو با مرغ درست کرده بودم. هر چند پلو به کلی شفته شده بود و کلا قیافه نداشت اما مزه اش بی نهایت خوشمزه شده بود. به عنوان اولین تجربه ام به نظرم تقریبا قابل قبول بود. اینجا آلبالو گیر نمیاد. سالی یکبار نزدیک کریسمس بعضی از فروشگاه ها کمپوتش رو میارن. مجبور شدم کمپوت آلبالو رو فرآوری کنم که در این مورد واقعا به خودم افتخار می کنم. باورش عجیبه که پارسال هم کریسمس خونه ی زهرا اینا بودیم. به این زودی یک سال گذشته. 

مهمونای ما فردا کریسمس ساعت 2 بعدازظهر رسیدن. اسامه به همراه همسر و سه فرزندش: عمر، ده ساله، رغد، نه ساله و انس سه ساله. بچه های بی نهایت با ادب و شیرینی بودن هر چند شیطنت های خاص خودشون رو داشتن. عمر یک لحظه از سوال کردن باز نمی ایستاد. رغد دخترک بسیار زیبا و باهوشی بود که وقتی مادرش اون دور و برا نبود که بهش بگه این کار رو بکنه یا نکنه، بسیار صمیمی و مهربان بود با رگه هایی از شوخ طبعی که کمی بیشتر از سنش بود. انس دور خونه می چرخید و می چرخید و با زبونی که یه کم می گرفت بسیار فصیح انگلیسی حرف می زد. دامنه ی لغاتش برای یه بچه ی سه ساله بیش از اندازه بود. اسامه و خانواده اش اهل مصرن و اسامه تقریبا هم رشته ای محمد محسوب میشه در دانشگاه ایندیانا. خانمش زن بسیار مهربان و خجالتی ای بود که بی نهایت زیبا بود. متاسفانه نه اون اسم منو فهمید نه من اسم اونو فهمیدم نه اونو مال منو واسه همین تمام مدت همدیگه رو خواهر صدا می کردیم! جالب تر اینکه این جور نام گذاری منو اذیت نمی کرد. نمی دونم چرا شاید بخاطر اینکه واقعا احساس می کردم وقتی میگه خواهر، از یه اعتقاد قلبی سرچشمه می گیره و لق لقه ی زبونش نیست. بسیار محجبه بود. حتی توی خونه هم مانتوی بلند و مقنعه ی بلند سرش بود. اولش که وارد شدن به نظرم رسید نمی تونه انگلیسی حرف بزنه. از رغد پرسیدم بهم گفت می تونه. یه کم سخت سر حرف زدن باهاش باز شد اما بعد معلوم شد بسیار صمیمی و ساده است. سال پیش پدرش فوت شده بود و نتونسته بود برگرده قاهره چون مثل ما دیگه ویزا نداره. خیلی دل شکسته و ناراحت بود مخصوصا که مادرش راضی نمی شد که بیاد و بیچاره می ترسید ترامپ قانونی علیه مصری ها هم تصویب کنه. حرفمون رفت سمت حجاب و مسائل حاشیه ایش. ازش پرسیدم تا حالا کسی به خاطر لباسش حرفی بهش زده یا اذیتش کرده؟ گفت توی کلاس زبان یه خانم چینی هست که خیلی بی ادبه. مسخره اش می کنه و مثلا با تحقیر ازش می پرسه چند لایه لباس پوشیدی؟ یه بار هم اومده کنارش نشسته و بی مقدمه مقعنه اش رو زده بالا. وقتی پرسیده چرا، گفته می خواسته ببینه زیر مقنعه مو هست یا کچله!!! خیلی عصبانی شدم. بی شعوری بعضی از آدما ته نداره. ناهار براشون مرغ پرتغالی درست کرده بودم. بچه ها خیلی دوست داشتن. عصر هم رفتیم چراغ های کریسمس رو توی اپری میلز دیدیم. وحشتناک شلوغ بود. در کنار شلوغی هوا چنان سرد بود که مرگ رو به چشم می دیدی. می گفت ایندیانا الان منفی ده درجه است! باورش سخت بود که منفی چندین درجه تا این اندازه کشنده است حالا منفی ده درجه دقیقا ممکنه چقدر سردتر باشه. شب که برگشتیم برنامه داشتم شام براشون ماهی درست کنم مخصوصا که ظهر از بچه ها پرسیده بودم و بی نهایت استقبال کرده بودن. اجازه نداد. گفت باید شام سبک بخورن و زود بخوابن. هر چند توی ذوق بچه ها و من خورد اما توی دلم خیلی تحسینش کردم. بچه های باهوش و با ادب با همچین تربیتی بار میان. صبح سه شنبه باید می رفتم موزه. محمد صبح زودتر بلند شد و براشون صبحانه آماده کرد. عمر هم اومد و به محمد در درست کردن تخم مرغ کمک کرد. من رفتم سر کار و اونا با هم رفتم باغ وحش. موزه برخلاف انتظار چندان شلوغ نبود. سر ناهار توی یه رستوران هندی نزدیک موزه بهشون پیوستم. بچه ها بی نهایت از باغ وحش خوششون اومده بود. حتی عمر واسه منی که اونجا نبودم هم فیلم و عکس گرفته بود تا از لذت اکتشافش محروم نشم. غذای هندی رو خیلی خیلی دوست داشتن. بعد از ناهار هم تصمیم گرفتن که برگردن. اسامه عجله داشت که زودتر برگرده. با اینکه کمتر از یک روز پیشمون بودن و باید اعتراف کنم یه لحظه هایی بچه ها و همهمه اشون منو به مرز جنون رسونده بودن اما وقتی گفتن می خوان برن دلم گرفت. آشنایی باهاشون واقعا غنیمتی بود. امیدوارم دوباره دیدارشون دست بده. برامون از ایندیانا نون سنگک و بربری و ایستک انار آورده بودن. خونه امون واقعا روشن شد. به همین مناسبت امروز صبح شقایق اینا رو دعوت کردیم برای صبحانه خونه امون. یه صبحانه ی مفصل تدارک دیدم با نون ایرانی. خیلی چسبید. فردا تولد دعوتیم. شاید یکشنبه هم برای جشن سال نو جایی بریم اما در کل به نظر می رسه بالاخره توی سراشیبی کارها و فعالیت ها افتادیم.

آزاده
۲۱:۵۹۲۲
دسامبر

امروز تمام امروز رو توی رختخواب بودم. اینقدر خسته بودم که حتی نمی تونستم از تخت بیرون بیام. فقط ساعت دوازده و نیم بلند شدم صبحونه خوردم و دوباره رفتم خوابیدم تا ساعت 5 عصر. دیشب یکی از خسته کننده ترین شب های اخیر و یکی از سخت ترین مهمونی هایی بود تا به حال داده بودم. بیش از بیست نفر مهمون داشتیم که از این تعداد سه تاشون زیر ده سال سن داشتن و تمام مدت در حال جیغ کشیدن و بالا و پایین پریدن از در و دیوار بودن. مهمونی، مهمونی شام نبود به خاطر همین باید مرتب چایی آماده می شد تا با یه عالمه شیرینی و میوه و تنقلاتی که آماده کرده بودم و بقیه زحمت آوردنش رو کشیده بودن، خورده بشه. در تمام طول شب توی آشپزخونه بودن در حال آماده کردن چایی، چایی ریختن، شستن لیوان و بشقاب و دوباره و دوباره این کارا رو کردن تا ساعت یک نصفه شب. اصلا فرصت حرف زدن با کسی پیدا نشد. قرار بر این بود که حافظ بخونیم و معنی کنیم اما یکی از دوستان فال حافظ پرینت گرفته بود و آورده بود که زیبا بسته بندی شده و پیچیده شده بود واسه همین قسمتی که قرار بود مثلا من حرف بزنم کلا به شوخی و خنده و مسخره بازی گذشت و حداکثر کاری که کردم تصحیح روخوانی بقیه بود. حتی یک نفر نپرسید معنی این کلمه یا بیت چیه؟! حالم خیلی گرفته شد. راستش باید اعتراف کنم که اصلا بهم خوش نگذشت هر چند این طور که به نظر می رسه بقیه اوقات خوشی رو سپری کردند که جای خوشحالی و خوشبختی داره. این جور مواقع وقتی می خوام به نیمه ی پر لیوان نگاه کنم می گم من خیلی خوش شانسم که این فرصت رو توی زندگی ام داشتم که چیزی رو تجربه کنم که قبلا ازش کاملا بی خبر بودم گیر این تجربه خوش آیند نبوده باشه. فهمیدن اینکه این همه سال جاهایی که مهمون بودم خانم هایی که میزبان مراسم بودن چه سختی و خستگی ای رو تحمل می کردن واقعا جای تحسین داره. تازه من این همه کمک دور و بر خودم دارم از آدما و دوستان گرفته تا تکنولوژی اما بیچاره اونایی که همه ی این کارا رو دست تنها و یک تنه انجام می دادن و می دن و در نهایت برای تشکر بهشون یا پشت سرشون می گفتن "فلانی عجب خانمی ایه! یه کدبانوی تمام عیار!" حالا که خوب فکرش رو می کنم می بینم همین دو تا جمله ی ساده سالیان سالا که ماها رو به چه کارهای سخت و احمقانه ای که وا نداشته، فقط و فقط برای شنیدن همین دو جمله ی ساده. دیشب هر چند به من خوش نگذشت اما با افتخار و تمایل از مهمونام میزبانی کردم و خوشحالم که بهشون خوش گذشته. اینکه خاطره ی خوبی از شب یلدا با ما دارن یک دنیا می ارزه اما خستگی روحی و جسمی بعدش واقعا با هیچ چیز قابل مقایسه نیست.

آزاده
۲۲:۱۵۱۷
دسامبر
کارهای هفته ی گذشته رو به دو دسته ی اساسی میشه تقسیم کرد: نی نی داری و بدو بدوهای نزدیک کریسمس. نی نی داری که از دوشنبه شروع شده بود به سه شنبه هم رسید. صبح سه شنبه از موزه به رضا زنگ زدم که در چه حالید؟ کمک لازم ندارید؟ اول بهم گفت خبرت می دیم اما بعد بلافاصله زنگ زد که وقتی از دکتر برگشتیم بهت زنگ می زنیم لطفا بیا پیشمون. حدود 5 و نیم اونجا بودم. خدیجه که از خستگی غش کرده بود. رضا هم گیج بود. خوشبختانه نشانه های زردی هانا رو به کم شدن بود و نگرانی ها داشت برطرف می شد. به رضا کمک کردم پوشک دخترک رو عوض کنه، بعد با شیشه بهش شیر بده و بخوابونتش. هانا که خوابش برد، به رضا هم گفتم بره بخوابه من از بچه مراقبت می کنم. زیاد مقاومت نکرد. برام میوه و شیرینی گذاشت و رفت خوابید. منم کتاب به دست بالای سر دخترک نشستم. به رضا گفته بودم واسه ساعت 8 زنگ ساعت رو تنظیم کنه که به بچه دوباره شیر بدیم. همون روند قبلی تکرار شد. رضا رو فرستادم بخوابه و خودم مشغول کتاب خوندن شدم. دخترک آروم خوابیده بود. نکته اینجاست که توی این فرایند فقط پدر و مادر نیستن که خسته می شن، بچه هم کلافه می شه. طول می کشه بهم عادت کنن. ساعت ده دیگه هانا هوشیار و بیدار و واقعا گشنه بود. خدیجه هم دیگه کم کم بیدار شد. من فقط در حد سلام و علیک دیدمش. بچه رو به پدر و مادری که یه کم خستگی اش در رفته بود سپردم و حدود ده و نیم شب خونه بودم. آخرین اخبار از این خانواده می گه که اوضاع شکر خدا رو به بهبودی ست. دخترک حالا دیگه شب ها چند ساعتی می خوابه و پدر و مادر هم به بی خوابی عادت کردن. 
روزهای آخر سال وقتی خرید و مهمونیه. برای من حال و هوای عید رو داره هر چند وقتی یادم می افته که عیدی در کار نیست حالم گرفته میشه. این سومین کریسمس ما اینجاست. انگار به شکل ناخودآگاه شور و هیجان کریسمس رو جایگزین عیدهای سوت و کور اینجا کردم. دانشگاه تعطیل شده و بچه ها فقط واسه امتحان دادن میرن مدرسه. محمد دوشنبه برگه هاش رو تصحیح کرده و تحویل داده. روز پنج شنبه مدیر مرکز دانشجوهای بین الملل دانشگاه که ایرانی ست بهمون پیام داد که واسه گردهمایی ایرانی ها بریم دفتر. علی شما مفصلی تدارک دیده بود و معلوم شد هدف تشکیل انجمنی از ایرانیان مقیم دانشگاه و نشویله. تعدادمون زیاد نبود اما به هر حال هر کس پیشنهادی داد و نظرها به بحث گذاشته شد. در نهایت اعضای اصلی انجمن مشخص شدن و علی اعلام کرد برای ثبت انجمن در دانشگاه اقدام می کنه تا به این ترتیب بشه برای برگزاری برنامه ها بودجه گرفت. قرار بر این شد که چند تا دورهمی کوچیک فعلا داشته باشیم تا کم کم برای برنامه ی اصلی که جشن نوروزه آماده بشیم.
پنج شنبه آخرین جلسه ی کلاس زبانم هم بود. برای کارول یه ماگ که شکل آدم برفی بود خریده بودم. معلوم شد چند روز قبل تولد 80 سالگی اش هم بوده. فکر نمی کردم یه هدیه ای به این کوچیکی اینقدر خوشحالش کنه. با هم از برنامه های تعطیلاتمون حرف زدیم و در نهایت بحثمون به دستور پخت برنج ایرانی ختم شد. مفصل براش توضیح دادم و بعد هم برای اینکه مطمئن بشم چیزی رو از قلم ننداختم یه ویدئو توی یوتیوب بهش نشون دادم. از خوشحالی نمی دونست چیکار کنه. گفت پسرش همیشه مسخره اش می کنه که برنجی که درست می کنه از برنج کارول بهتره. کارول بهم گفت قصد داره با درست کردن این پلو روی پسرش رو کم کنه. خوشحال از هم خداحافظی کردیم. این خوشحالی تا فردا صبح هم کش اومد وقتی که ایمیل کارول رو دیدم که باز هم به خاطر ماگ و خوشحالی غیر منتظره اش ازم تشکر کرده بود.
جمعه روز موعد بود؛ روز مهمونی کریسمس فرانک! خیلی عجیب و یه کم دردناکه که ظرف این سه سال با چه آدمای مختلف و متفاوتی آشنا شدیم که امروز دیگه کنارمون نیستن. فرانک برای تعیین روز مهمونی اول به ما زنگ زده بود واسه همین هیچ راهی نداشت که نریم. برای مهمونی یه جور کتلت با گل کلم پخته بودم. من اهل کوکو و کتلت درست کردن نیستم اونم به یه علت مهم: از هم زدن و ور رفتن با غذا با دست بدم میاد! این کتلت مزیتش این بود که زیاد دستکاری احتیاج نداشت. باید گل کلم رو آبپز می کردی، بد توی مخلوط کن خرد می کرده و در نهایت با مواد دیگه قاطی می کردی. اصل غذا با گوشت خوکه اما من به جای گوشت خوک توش بوقلمون ریختم. اعتراف می کنم به عنوان اولین تلاش برای درست کردن کتلت، نتیجه ی بسیار خوب و موفقیت آمیزی داد. کتلت های کوچولوی خوبی از آب در اومدن و خورندگان محترم هم از مزه اش راضی بودند. خونه ی فرانک مثل همیشه گرم و دلچسب و فرانک و آدری مثل همیشه بسیار مهمان نواز و مهربان بودن. بودن در کنارشون آرامشی رو بهم می ده که کم نظیره. فرانک بهم گفت دارن فکر می کنن خونه رو بفروشن و برن یه جای کوچیک تر. می گفت دیگه از عهده ی نگه داری خونه به تنهایی برنمیان. گفتنش خیلی ناراحت کننده است اما این یه واقعیته که هر بار که فرانک رو می بینم از دفعه ی قبل پیرتر به نظر می رسه. شب خیلی خوبی بود؛ آدم های خوب، غذاهای خوشمزه و آرامش و شادی ای خواستنی.
توی مهمونی پروشات بهم زنگ زد که پسرا دارن شنبه بعدازظهر می رن سینما جاستیس لیگ رو ببینن. گفت اگه بخوام می تونم منم باهاشون برم. مدتها بود که بهش سپرده بودم هر وقت خواستن برن این فیلم رو ببینن خبرم کنن چون همه ی دوستای من خودشون رفتن و فیلم رو دیدن و این جور فیلما رو تنهایی دیدن کیف نمی ده. خلاصه شنبه ساعت سه سینما بودم. سینا و پویا رسیدن. ماماناشون به علاوه النا قرار بود ساعت چهار و نیم برن و کارتون کوکو رو ببینن. پویا برامون از قبل بلیط خریده بود. فیلم بدی نبود هر چند نفهمیدم چرا باید اینقدر خرج می کردن و توی فیلم اول سوپرمن رو می کشتن که توی این فیلم دوم دوباره سوپرمن رو زنده کنن؟؟؟! واقعا اگه پای بتمن این وسط نبود اصلا امکان نداشت پول خرج دیدن این فیلم کنم. همچنان هم معتقدم بن افلک یکی از بدترین بتمن های تاریخ فیلم های کمیکه! بعد از تموم شدن فیلم تقریبا یک ساعت و نیم وقت داشتیم تا فیلم مامانا تموم بشه. بچه ها می خواستن برن توی فروشگاه بگردن. ازشون اجازه گرفتم تا منم همراهی اشون کنم. قبول کردن. فرصت خوبی بود که بیشتر بشناسمشون، با افکارشون و علایقشون آشنا بشم و از همه مهمتر خودم رو امتحان کنم که ببینم هنوز می تونم با نوجوون ها ارتباط برقرار کنم یا نه. از چرخ زدن که خسته شدیم رفتیم قهوه خوردیم تا مامانا رسیدن. النا که از خستگی هلاک بود. زهرا و پروشات هم اینقدر موقع دیدن فیلم گریه کرده بودن که نا نداشتن. کوکو واقعا فیلم خوبیه. بعدازظهر خوبی بود. فکر اینکه تونستم چند نفر رو اینجا پیدا کنم که طرفدار فیلم های کمیک هستن و به فارسی هم حرف می زنن واقعا امیدوار کننده است.
امروز خبر رسید که قراره 25 ام برامون مهمون بیاد. اسامه دوست محمده که توی سفر ویرجینا باهاش آشنا شدیم. اسامه و خانم و بچه هاش ایندیانا زندگی می کنن. قرار شده دو روزی رو بیان اینجا و مهمون ما باشن. خبر فوق العاده اینکه بهمون قول دادن برامون نون سنگک، بربری و دلستر اناری ایستک بیارن! گویا یه آقای ایرانی ای رو اونجا می شناسن که میشه این اجناس رو ازش خرید. ما که سر از خوشحالی سر از پا نمی شناسیم.
هفته ی پیش رو قراره از هفته ی قبل هم شلوغ تر باشه. امسال ما میزبان شب یلدا هستیم و تقریبا تا این لحظه 25 نفر مهمون داریم. خرید و آماده سازی های مهمونی یه طرف، کارهای دیگه ای هم که به هر حال در طول هفته باید انجام بشن یه طرف دیگه. 24 ام هم که میشه شب کریسمس خونه ی زهرا اینا دعوتیم. خلاصه اینکه این روزها به شلوغی روزهای آخر اسفنده اما حیف که خبری از عید و بهار نیست.
آزاده
۲۱:۱۵۱۱
دسامبر

این روزها عضو تازه ای به خانواده ی ایرانی ها ساکن نشویل اضافه شده. برخلاف همیشه این عضو جدید ایرانی ای تازه رسیده به آمریکا نیست بلکه دختر تازه متولد شده ی خدیجه و رضا است. هانا روز جمعه به دنیا اومد. خدیجه ی بیچاره بیش از 24 ساعت درد کشید تا بالاخره دخترک رو به دنیا آورد. گویا اینجا تا سه روز درد کشیدن هم جز فرایند طبیعی زایمان محسوب می شه. من و جمعی از خانم های گروه روز شنبه صبح رفتیم بیمارستان دیدنشون. هر سه بی نهایت خسته بودن. ساعت ها بی خوابی یک طرف، استرسی که کشیده بودن و البته دردی که خدیجه تحمل کرده بود از پا انداخته بودشون. دخترک هم از گریه و بی تابی کم نذاشته بود. پرسنل بیمارستان برای رسیدگی به این همه مادر در حال زایمان کافی نبوده و خدیجه ساعت ها مجبور شده توی اتاق انتظار بشینه تا بهش اتاق بدن. خلاصه با اینکه همه ی بازدید کنندگان بر این باور بودن که خدیجه باید بره خدا رو شکر کنه که توی ایران زایمان نکرده؛ اما به هر حال خدیجه و رضا معتقد بودن انتظارتشون اصلا برآورده نشده.

ما برای اینکه کمکی بهشون کرده باشیم تصمیم گرفتیم تا هر کدوم واسه سه روز غذا درست کنیم و براشون ببریم تا دست کم نگران این مورد نباشن و سرشون فقط گرم بچه باشه. از اونجایی که خونه ی ما با خدیجه اینا فقط ده دقیقه فاصله داره و من بقیه ی هفته رو گرفتارم، قرار بر این شد که نوبت اول با من باشه. امروز صبح زود محمد بیدارم کرد که رضا توی گروه پیام گذاشته که به کمک احتیاج دارن، می تونی بری؟ گویا هانا دیشب رو تا صبح گریه کرده بوده و خدیجه فقط نیم ساعت تونسته بوده بخوابه. داشتن بچه رو می بردن دکتر و احتیاج داشتن وقتی برمی گردن یکی بره کمکشون. منم که باید به هر حال غذا می بردم براشون، اعلام آمادگی برای کمک های بعدی رو هم کردم.از اونجایی که ساعت نه و نیم وقت دکتر داشتن، زمان زیادی برای من باقی نمی موند تا غذا درست کنم. بلافاصله بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه. خلاصه به هر بدبختی ای بود و به قیمت ترکوند آشپزخونه ام از بالا تا پایین، حدود ساعت ده چهار جور غذا حاضر و بسته بندی شده بود. خوشبختانه اینقدر فرصت کردم که تمیزکاری هام رو بکنم تا رضا زنگ بزنه. من حدود یه ربع به یک خونه اشون بودم. دخترک در حال گریه کردن بود. دکتر گفته بود همه چی طبیعیه و فقط باید در کنار شیر مادر بهش یه جور شیرخشک هم بدن که سیر بشه. کمک کردم خدیجه غذاها رو جاسازی کنه و براشون غذا کشیدم. بعد هم نی نی رو بغل کردم و خوابوندم تا اونا بتونن یه نفسی بکشن و یه چیزی بخورن. خدیجه می گفت هانا خیلی جلوی غریبه ها آبروداری می کنه. تا یه کسی می آد بهشون سر بزنه دخترک آروم می خوابه و دست از سر و صدا برمی داره اما امان از اون وقتی که مهمون مورد نظر از شعاع مورد نظر سرکار خانم دور بشه! من یه دو ساعتی اونجا بودم و وقتی که می خواستن استراحت کنن زدم بیرون. قرار شد اگه بازم کمک لازم داشتن خبرم کنن که دیگه ازشون خبری نشده. این روزا خیلی روزهای سختی برای هر سه خواهد بود اما خیلی زود همه اشون به خاطره های خنده داری تبدیل خواهند شد.

آزاده
۲۱:۰۶۰۴
دسامبر

مهمترین خبر این روزها اومدن ویزای شقایقه. بعد از کلی استرس و سختی کشیدن، بالاخره ویزا به موقع رسید و ایشالا از ژانویه می تونه بره سرکلاس. نکته ی جالب در مورد حل شدن مشکل شقایق راهیه که از طریقش اقدام کردن. گویا اینجا رسمه که وقتی توی کارهای اداری مهم وقفه می افته و فرایند طولانی تر از اونی میشه که انتظار می ره، با سناتور ایالتی تماس می گیرن تا کار از طریق دفتر سناتور پیگیری بشه! اولین باری که این توصیه به شقایق شد که به سناتور نامه بنویسه، فکر می کردن طرف داره باهاشون شوخی می کنه یا همین طوری یه حرفی می زنه. برای ما ایرانی ها فکر اینکه بتونیم مستقیما با نماینده امون تماس بگیریم و در مرحله ی بعد نماینده ی محترم واقعا پیگیر کارمون باشه و گره از مشکلمون برداره، خیلی عجیب و دور از ذهنه اما اینجا اینطوری نیست. از اونجایی که هر دو سناتور تنسی جمهوری خواه هستند، تماس گرفتن باهاشون عملا بی فایده بود. پس شقایق با یکی از نماینده های مجلس که دموکراته و سابقه ی طولانی ای در حمایت از اقلیت ها و گره گشایی از کارشون داره تماس گرفت. اول روی پیغامگیر دفتر نماینده پیام گذاشتن. بلافاصله فردا صبح یکی از دفتر نماینده باهاشون تماس گرفت و جزئیات رو پرسید و ازشون خواست تا مدارک مورد نیاز رو براش اسکن و ایمیل کنن. بچه ها سریع این کار رو کردن اما فکرش رو هم نمی کردن که کار به این زودی ها جلو بره. اما برخلاف انتظار همه ظرف یک ماه ویزای شقایق اومد و ماجرا ختم به خیر شد. واقعا برام جالبه که می بینم اینجا وقتی مسوولی کاری رو انجام میده این کار رو وظیفه ی خودش می دونه نه لطفی که به مردم می کنه. اخیرا برای بررسی شرایط مالیاتی امون رفته بودیم دیدن یکی از مسوولین دانشگاه. با جزئیات تمام همه ی اعداد و ارقام رو برام توضیح داد و بعد هم معلوم شد کارایی رو که ما باید آنلاین انجام می دادیم خودش برامون انجام داده. وقتی ازش تشکر کردیم بهمون گفت: اگه بخاطر شما نبود من این شغل رو نداشتم! قصد دفاع از آمریکا و سیستم اداری اش رو ندارم. بوروکراسی ای که اینجا در جریانه اگر بیشتر از ایران نباشه تقریبا به همون اندازه است اما فرق بزرگش اینه که می دونی بالاخره کارت انجام میشه؛ دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره.

آزاده
۲۱:۳۹۰۱
دسامبر
امروز وندی برنامه داشت که در مورد مراسم سنتی در تعطیلات کشورها و فرهنگ های مختلف حرف بزنه. کلا 5 نفر بیشتر نیومده بودن. اکثر خانما هستن چون قاعدتا مردا صبح ها میرن سر کار واسه همین گاهی روزا میان سرکلاس و روزای دیگه نه. وندی خودش یهودیه. شمعدون یهودیا رو آورده بود با شمع هایی که بچه ها باید روشنش کنن. از اونجایی که امروز هیچ بچه ای سرکلاس ما نبود، من به نمایندگی از بچه ها به عنوان جوان ترین شخص کلاس شمع ها رو روشن کردم. وندی دعای مخصوص رو خوند و برامون معنی کرد. بعد گفت سال یهودی ها هم مثل سال مسلمون ها قمری است با این تفاوت که یه حرکت خاصی می زنن که هر سال هانوکا می افته توی زمستون. گفت سال ها پیش که مادربزرگش اومده بوده آمریکا، فقط می دونسته که روز هانوکا به دنیا اومده اما نمی دونسته به تقویم میلادی میشه چه سالی! وندی گفت یهودی ها به خاطر اینکه آواره بودن معمولا شناسنامه نداشتن و معمولا برای زنها شناسنامه نمی گرفتن چون ممکنه بوده اونا ازدواج کنن و برن یه سرزمین دیگه و خدا می دونه سر از کجا در بیارن. بعد بقیه از مراسم کریسمس گفتن. بجز نازی که عید نوروز رو جشن می گیره، بقیه همه آمریکای لاتینی هستن و مسیحی. اونا از غذاهایی که در این ایام می خورن، کارهایی که می کنن، جاهایی که میرن و هدیه هایی که دادن و گرفتن حرف زن؛ با انگلیسی شکسته و بسته. وندی وادارشون کرد سرودهای کریسمس رایج توی کشورشون رو هم بخونن. نازی اوضاعش خیلی خیلی خراب تر از بقیه است اما خوشبختانه تونستیم یه حداقلی رو با هم کار کنیم که بتونه معرفی کنه. بعدش من در مورد هفت سین و عیدی گفتم و سنت نظافت قبل از تحویل سال. جالب بود که یهودی ها هم رسم های مشابه داشتن به ویژه اینکه اونا هم چیزی مثل هفت سین دارن با این تفاوت که هر کدوم از چیزهای سر سفره نماد یکی از اشیایی ست که موسی در هجرت خودش از مصر در اختیار داشته. وندی که پای کدو حلوایی خیلی بزرگ هم با خودش آورده بود که صد البته خیلی خوشمزه بود. این بار دومی بود که من امتحانش می کردم. بعد وندی در مورد کلمات رایج در کریسمس و مرتبط با کریسمس پرسید و همه رو روی تخته نوشت. بعد تصویر اون شی یا کلمه رو که روی کاغذ پرینت گرفته بود با چسب پشتمون چسبوند. بقیه می دونستن شی مورد نظر چیه اما تو باید با پرسیدن سوال و تنها شنیدن بله یا نه، حدس می زدی مورد سوال مورد نظر چی هست. اینطوری هم کلمه ها یادشون می موند هم سوال و جواب کردن رو یاد می گرفتن.
مری هم امروز سرکلاس اومد. اومده بود فرایند پیشرفت کلاس رو با مصاحبه با بچه ها بسنجه. آخرش هم به همه گفتن اگه بچه دارن هفته ی آینده توی برنامه ی ویژه ای که انجمن تدارک دیده شرکت کنن تا به شکل قانونی تکلیف سرپرستی بچه در صورت نبودشون مشخص بشه. طبق این لایحه ی جدیدی که ترامپ احمق در حال تصویبشه می تونن به راحتی والدینی رو که به شکل غیر قانونی توی آمریکا هستن یا مهاجرت کردن به امید اینکه کارشون درسته بشه، پس بفرستن و بچه هاشون رو اینجا نگه دارن. مو به تن آدم سیخ می شه وقتی بهش فکر می کنه!
روز خوبی بود. مثل همیشه چیزای جدیدی یاد گرفتم. فردا دوباره مهمونی و دورهمی دوستان ایرانی ست. از صبح باید مشغول آشپزی باشم تا از شب تا صبح بریم به خوردن!
آزاده
۲۲:۵۳۲۴
نوامبر

امسال اولین سالی بود که ما به معنای واقعی کلمه عید شکرگزاری داشتیم؛ اونم نه در کنار آمریکایی ها بلکه با حضور ایرانی های عزیز. زهرا زحمت کشیده و بوقلمون رو حاضر کرده بود. پروشات سبزیجات پخته رو آماده کرده بود در کنار لوبیا پلو و باقالی قاتق. من و خدیجه هم دسر برده بودیم. دسر مخصوص روز شکرگزاری یا پای سیبه یا پای کدو. از اونجایی که معمولا پای کدو حلوایی به ذائقه ی ما چندان کارگر نیست، خدیجه یه پای سیب فوق العاده آورده بود و منم مافین موز و شکلات درسته کرده بودم. غذاها بسیار خوشمزه بود و ساعات واقعا خوش و گرمی رو دور هم گذروندیم که جای شکر داره. خوشبختانه این دوستان جدید ایرانی امون آدم های بسیار خوب و قابل معاشرتی هستند. تا اینجا که از هموطن خارج نشین شانس آوردیم.

هوا بعد از چند روز فوق العاده سرد، دوباره گرم شده. نزدیکای ظهر که فقط هوا خنکه. امروز رفتیم دریاچه قدم زدیم. هم هوا عالی بود و هم اینکه شامی که شب قبل خورده بودیم رو باید می سوزوندیم می رفت! خیلی خیلی شلوغ بود. به سختی می شد جای پارک پیدا کرد چون خیلی ها احتمالا با اهداف مشابه از خونه زده بودن بیرون. به هر حال بخت با ما یار بود و تونستی نزدیک به یک ساعت قدم بزنیم. از اونجایی که امروز جمعه ی سیاه هم بود، بعد از پیاده روی رفتیم یکی از مراکز خرید نزدیک خونه و تونستیم چند دست لباس با قیمتهای عالی پیدا کنیم که گنجینه ی لباس های زمستونیم بالاخره کامل بشه.

امروز آخرین روز تعطیلات دو نفره ی ما بود. درسته که فردا و پس فردا هم تعطیله اما به هر حال آخر هفته است و بیاد خودمون رو برای شروع هفته ی دیگه آماده کنیم. این چند روز به معنای واقعی کلمه، بعد از مدتها، برای من تعطیلات مطلق بود. تنها کارم استراحت و تفریح کردن و گذرون وقت با محمد بود که بهش احتیاج داشتم. یادم نمیاد آخرین بار کی اینطور استراحت کرده بودم اما خوشحالم که این فرصت فراهم شد. هر دو تامون بهش احتیاج داشتیم.


آزاده
۲۱:۱۴۲۲
نوامبر

تعطیلات ما با موفقیت شروع شده! دیروز زدیم به جاده و رفتیم سفر. به پیشنهاد کارول برای سفر یک روزه رفتیم به لویی ویل در ایالت کنتاکی. حدود دو ساعت و نیم با نشویل فاصله داره. از اونجایی که مدتها بود تنها با هم نرفته بودیم سفر، هر دو خیلی خیلی مصمم بودیم که این دفعه این تصمیم رو عملی کنیم. واسه همین صبح بدون معطلی ساعت 6 از خواب بیدار شدیم و ساعت 7 زدیم به راه. مسیر رفتن رو من رانندگی کردم. اولین تجربه ی رانندگی در سفر و اولین تجربه ی رانندگی طولانی. خیلی خیلی خواب آلود بودم اما طاقت آوردم. محمد بیشتر راه رو برام هفت پیکر نظامی خوند و وقتی محمد یه متن ادبی رو می خونه باید بیت به بیت و کلمه به کلمه اش رو دقیق معنی کنه و بفهمه. این شد که مجبور بودم حواسم رو جمع کنم که به سوال هاش جواب بدم و به این ترتیب یه کمی خوابم پرید. مستقیم رفتیم جایی که معرفه به چهار پل بزرگ. این چهار تا پل روی رودخانه ی اوهایو ساخته شدن. زمانی قدیمی ترین پل از این چهارتا اولین پل بزرگی بوده که خط راه آهن ازش رد می شده و دو سر رودخونه ی عظیم اوهایو رو به هم وصل می کرده. الان اون پل قدیمی دیگه به مسیر پیاده روی و دوچرخه سواری تبدیل شده اما سه پل غول پیکر دیگه در کنارش ساخته شدن که همون کار رو می کنن. هوا روی رودخونه وحشتناک سرد بود و به قول محمد سوز مریضی می اومد اما روز بسیار زیبا و منظره ی خیلی قشنگی بود. به محمد گفتم این سرزمین خیلی غنیه، پر آب و سرسبز؛ یکی از علتاش هم اینه که فقط سیصد چهارصد سال از کشفش به وسیله ی مردم متمدن گذشته! اگه مثه ایران سه هزار سال پیش مردم بهش رسیده بودن الان با خاک یکسان شده بود. به هر حال بعد از پیاده روی روی رودخانه و گذشتن ازش، توی شهر چرخ زدیم و صد البته لازم به یادآوری است که بیش از چهار پنج دفعه موقع عبور از پل ها خروجی ها رو اشتباه رفتیم و هی از این ایالت وارد ایالت دیگه شدیم و برعکس!

ناهار رو توی یه رستوران اتیوپیایی خوردیم. بار اولمون بود. صاحب رستوران مرد بسیار بسیار گرم و صمیمی ای بود. گفت عربی می دونه و سالها پیش سعی کرده فارسی یاد بگیره اما الان چیزی یادش نمیاد. گفت ایران سابقا توی کشورش یه کنسولگری داشته که متعلق به پدر این آقا بوده و پدر ایشون یه عکس خیلی بزرگ داره که در کنار شاه و کندی و پادشاه اتیوپی گرفته! نکته ی جالب در مورد غذای اتیوپیایی اینه که به شکل سنتی با دست خورده میشه و مهمتر اینکه با یه جور نون خاص آماده میشه که با گندم پخته نشده! یه بشقاب خیلی بزرگ و گرد برامون آوردن که کفش رو با نونی قهوه ای رنگ با حباب های زیاد پوشنده بودن. وسط این نون خورشت بود و سبزیجات و طرف دیگه ی بشقاب چند تکه نون دیگه. صاحب رستوران که حالا دیگه با ما آشنایی ای به هم زده بود سراغمون اومد و به من توضیح داد چطوری باید با دست غذا بخورم. بعد هم رفت و یه بشقاب برنج به حساب خودش برامون آورد چون موقع سفارش ما دو دل بودیم که نون یا برنج و در نهایت نون رو انتخاب کرده بودیم. اینقدر مهربون بود و مهمون نواز بود که به فکر ما باشه. البته ما اصلا به برنج نرسیدیم چون اینقدر حجم نون توی بشقابامون زیاد بود که نمی شد برنج خورد. نون مورد نظر خیلی نرم و لطیف بود و یه کم ته مزه ی ترشی داشت. صاحب رستوران برامون گفت که با آرد گیاهی پخته میشه که توی اون منطقه رشد می کنه و جالب تر اینکه تقریبا کالری این نون صفره!!! بعد هم روی گوشی اش تحقیقات انجام شده در مورد خواص این گیاه رو بهمون نشون داد که باعث تعجب بیشتر ما شد. وقتی دید من نون کف بشقابم رو نخوردم و فقط خورشت وسطش رو خوردم بهم گفت اینجا غذای اصلی اون گوشت یا خورشت محسوب میشه اما توی اتیوپی غذای اصلی نونه نه خورشت! جالب تر اینکه این رستوران کباب هم داشت واسه همین در همون حینی که ما اونجا بودیم دو تا خانم ایرانی هم اومدن که غذا بخورن که البته ما آشنایی ندادیم. خلاصه اینکه هم غذای خوشمزه و جدیدی خوردیم، هم اطلاعات تازه ای کسب کردیم و هم با آدم بسیار مهربونی آشنا شدیم که مثل بقیه ی آدمای مهربون دنیا دیدنش غنیمته. بعد از ناهار به کافه ای رفتیم که کارول نشونی اش رو بهمون داده بود و قهوه و تارت لیمو و بلوبری گرفتیم که در نوع خودش بی نظیر بود. از اونجا زدیم به جاده. برگشتن رو محمد رانندگی کرد. تقریبا حدود 5 بعدازظهر خونه بودیم. خسته اما خوشحال.

امروز به نیت پیاده روی لب دریاچه زدیم بیرون اما هوا به طرز عجیبی سرد بود و اصلا تصور قدم زدن غیرممکن به نظر می رسید. واسه همین تصمیم گرفتیم بریم سینما. اونم چه فیلمی؟ کارتون جدید دیزنی: کوکو! حرف نداشت. تقریبا مطمئنم که اسکار امسال رو این فیلم خواهد برد. داستان فیلم یک طرف، هنری که در کشیدن و طراحی تصاویر به خرج داده بودن هم یک طرف. از همه جالب تر و مهم تر اینکه ساخته شدن همچین فیلم هایی اونم توسط کمپانی های بزرگی مثل دیزنی نشون میده که کم کم آمریکایی ها دارن فرهنگ لاتین رو به شکل رسمی در کشورشون می پذیرن. اینکه دیگه مکزیکی ها رو مسخره نکن و به جاش چشماشون رو باز کنن که همین الان زندگی آمریکایی بدون اینکه بفهمن چقدر متاثر از فرهنگ مکزیکی است، جای شکر داره. بعد از فیلم رفتیم رستوران تایوانی مورد علاقه امون و ناهار خوردیم. بعدشم رفتیم با هم خرید. فردا روز شکرگزاریه. امسال ما هم به یه مهمونی دعوتیم البته نه یه مهمونی آمریکایی بلکه یه مهمونی ایرانی! دوستان ایرانی جدیدمون ما رو فردا برای ناهار دعوت کردن. زهرا قراره بوقلمون بپزه، پروشاد قراره سبزیجات و مخلافاتش رو درست کنه، خدیجه قراره پای کدو بیاره و منم قول دادم دسر درست کنم.

هنوز خیلی از تعطیلات باقی مونده.

آزاده
۱۹:۰۱۲۰
نوامبر

روز شنبه روز ابری و نه چندان سردی بود. همایش قرار بود توی یکی از شعبه های هتل هیلتون برگزار بشه. به من گفته بودن ساعت 10 صبح اونجا باشم. وقتی رسیدم کارکنای هتل مشغول چیدن میز ناهار بودن. به گرمی ازم استقبال شد و در کمال ناباوری منو یادشون بود. پیشت میز ثبت نام کنار لیزا نشستم. پارسال محمد با لیزا تماس گرفته بود تا ازش در مورد گیرافتادن من و شرایط حقوقی و کمکی که اونا می تونن ارائه بدن بپرسه. اصلا فکرش رو هم نمی کردم منو یادش باشه اما نه تنها منو شناخت بلکه احوال محمد رو هم پرسید. گفت یکی از خاطره انگیزترین روزهای زندگی اش روزیه که محمد بهش تلفن زده... . کم کم کسانی که برای حضور در همایش ثبت نام کرده بودن رسیدن. همه جور آدم از هر نژاد و طبقه ای. تقریبا بیش از سی کشور در همایش حضور داشتن. اکثر کشورها آفریقایی یا آمریکای جنوبی بودن. از عراق و سوریه چند نفری بودن. از ایران فقط من. ناهار خوب اما بسیار غیرتجملاتی ای سفارش داده بودن: ساندویچ! مخلفات ساندویچ روی میز چیده شده بود و خودت باید واسه خودت ساندویچ می گرفتی. در حین خوردن ناهار یه سخنرانی افتتاحی کوتاهی کردن و بعد هم رای گیری شورای اصلی انجمن برگزار شد. ناهار که تموم شد تازه کار اصلی من شروع شد. مری منو برد بخش نگهداری از بچه ها! از نوزادان یکی دو ساله تا نوجوون های چهارده پانزده ساله همه توی اتاق نشسته بودن و هر کدوم مشغول تولید صدای مخصوص به خودشون بودن. خیلی شلوغ پلوغ بود. نوزادها کسی رو می خواستن که دنبال سرشون راه بره. سه تا فسقلی داشتیم؛ دو تا دختر بسیار بسیار خوش لباس و یه پسر بامزه با یه کیف کوله ی هزار منی. بجز یکی اشون که بسیار خوش اخلاق بود، اون دو تای دیگه با گریه دهن همه رو سرویس کرده بودن. بچه های هشت نه ساله بیشترین جمعیت حاضر رو تشکیل می دادن. بیشترشون پسر بود اما چندتاشون بدجور بی ادب و شیطون بودن تا جایی که به منم متلک انداختن و منو هم دست انداختن. خوشبختانه یکی از داوطلبا مرد بود و این گروه بیشتر سرشون با اون بدبخت گرم بود. من خودم رو با پنج شش ساله ها سرگرم کردم. من هیچ وقت بلد نبودم بازی کنم و راستش زیادم حوصله بازی کردن ندارم که البته به تازگی متوجه شدم این یکی از عیب های شخصیتی من محسوب می شه. به هر حال کاری که از دست من برمی اومد رنگ آمیزی بود. با بچه ها مشغول رنگ کردن شخصیت های مختلف کارتونی و منظره های مختلف شدیم. در همین حین روی صفحه ی بزرگ برای بچه ها کارتون های دیزنی رو هم پخش می کردن که اگه کسی خواست فیلم ببینه. چندین بالش سرتاسر اتاق پخش بود. یه گوشه هم بچه ها مشغول خونه سازی بودن. حالا به این شوربا، گریه و زاری اون سه تا فسقلی رو هم اضافه کنید! مری اومد سراغم و بهم گفت توی اتاق بغلی کلاسی در مورد پناهنده ها در حال برگزاریه. اگه بخوام می تونم برم. من اعتراض کردم که نیومدم توی کلاس شرکت کنم و برای کمک اومدم اما مری با مهربونی گفت اگه کمک لازم داشتیم بهت خبر می دم. به احترامش رفت توی اتاق بغلی. همه در حال معرفی خودشون بودن. منم مجبور شدم خودم رو معرفی کنم. بعد مسوول نشست شروع کرد به حرف زدن و گفتن از اهداف انجمن و... . دیدم حوصله ی کار جدی و مشق نوشتن و درگیر کردن ذهنم با خبرهای بد و قانون هایی که علیه ماست رو ندارم. نیم ساعتی نشستم و بعد برگشتم توی اتاق بچه ها. یکی از فسقلی های جیغ جیغو رفته بود و اون یکی از خستگی غش کرده بود. اتاق ساکت تر و خلوت تر شده چون بچه ها مشغول تماشای فیلم بودن. منم برگشتم سر نقاشی کردن. کلا باید بگم اتفاق خاصی از ساعت یک بعدازظهر تا 5 که پدر و مادرها کلاساشون تموم شد و اومدن بچه ها رو برداشتن نیفتاد. تنها اینکه مجبور شدم یکی از پسر کوچولوها رو ببرم دستشویی که خوشبختانه خودش بلد بود چیکار کنه و نیازی به دخالت من نشد. وقتی مامان تنها فسقلی خوش لباس باقی مونده اومد دنبالش، می خواست پوشک دخترک رو که صفا اسمش بود عوض کنه. نمیدونم از کدوم کشور آفریقایی اومده بودن اما خانوما به سبک خانوم های ایرانی مانتوی بسیار بلندی پوشیده بود که اپل های مانتو منو یاد مانتوهای دهه ی هفتاد انداخت! البته فقط اپل ها شبیه بود والا مانتوی بسیار زیبا و خوش دوخت و متناسبی بود که با روسری خانم به رنگ سورمه ای ست شده بود. خلاصه وقتی مادر صفا خواست پوشکش رو عوض کنه، مادرش با خنده ای معذب و دودلی گفت آخه دلم نمی خواد کسی تو رو ببینه! یکدفعه من پرت شدم به بیست سال قبل. یادم به مامان و خاله های خودم افتاد که موقع پوشک عوض کردن نمی ذاشتن پسرا توی اتاق باشن یا اگه نوزاد پسر بود دخترا اجازه ی ورود نداشتن. اینجا این چیزا اصلا مطرح نیست واسه همین کسی متوجه منظورش نشد. من گرفتم قضیه از چه قراره. رفتم جلوش وایسادم و گفتم من اینجا می ایستم تا کسی شما رو نبینه و مزاحم کارتون نشه. راحت بچه رو عوض کنید. خیلی تشکر کرد. هر چند دو تا پسربچه ی شیطون گیر داده بودن که ببینن اون پشت چه خبره و دهن منو صاف کردن تا مادر بچه تونست کارش رو انجام بده.

بعد از اینکه کار ما تموم شد و بچه ها رو تحویل والدینشون دادیم به بقیه برای شام پیوستیم. شام چی بود؟ پاستا! خیلی برام جالب و بسیار احترام برانگیز بود که پول بیخود خرج تشریفات نکردن. در عین حالی که دو وعده غذا دادن اما همه چیز ساده و به نسبت ارزون برگزار شد. کیف کردم از اینکه پولی رو از مردم و خیرین جمع می کنن خرج چیزای بیخود نمی کنن. موقع شام با آدم های بیشتری آشنا شدم. آدم هایی که هر کدوم از یه جای متفاوت اومده بودن اما همه هدف مشترکی داشتن: حمایت از آدم هایی که نیاز به کمک دارن. برنامه ی موسیقی و رقص تدارک دیده بودن که بسیار به دل نشست. اول یه گروه موسیقی عربی نواختن. عرب ها بلند شدن و رقصیدن. بعد یه گروه از برمه اومدن و رقص سنتی اشون رو با چوب های بلند بامبو انجام دادن که دهن همه از این همه سرعت و مهارت باز موند. بعد دخترکی هندی اومد رقصید و آخرش هم گفت هر کی بخواد هندی رقصیدن یادبگیر من بهش یاد می دم. داوطلبان رفتن جلو. چند تا حرکت دست مثلا ساده بهشون یاد داد و بعد موسیقی گذاشتن تا برقصن. شلیک خنده بود که هوا می رفت! آخر کار هم اعضای انجمن اومدن و شعری رو به اسپانیایی خوندن. اکثر جمعیت انجمن اسپانیایی زبان هستن. بعضیاشون حتی انگلیسی هم نمی تونن حرف بزنن واسه همین مترجم همزمان انگلیسی به اسپانیایی هم داشتن. یکی از مترجما 13 سال بود که با انجمن همکاری می کرد. این آدم ها رو دوست دارم. حس بودن در کنارشون با حسی که موقع کار کردن در موزه دارم خیلی فرق می کنه. توی موزه زبان مشترک زیبایی و هنره، شادی و رنگه اما اینجا غم و غربته، تنهایی و فقر که زبون مشترک آدم هاست. توی انجمن آدم ها خیلی با هم مهربونترن و آغوششون برای پذیرایی از همه بازه. موقع خداحافظی به مری گفتم دلم می خواد بیشتر باهاشون همکاری کنم. امیدوارم این فرصت جور بشه.

تجربه ی عالی ای بود هر چند روز خوبی نبود. بودن در اون جمع هر چند دلم رو گرم کرد اما بی نهایت غمگینم هم کرد. یادآوری خاطرات اون روزهای سخت بدجور شکستم. روزهایی که تقریبا یک سال ازشون گذشته.

از امروز تعطیلات شکرگزاری شروع شده. دیشب بچه ها شام خونه ی ما بودن و امروز راهی سفر شدن. این تعطیلات با تعطیلات سال های قبل دو فرق اساسی داره: برای اولین بار محمد در تعطیلات شکرگزاری درس و مشق و تکلیف نداره و اینکه ما فقط خودمون دو تا هستیم. کلی برنامه های کوچولو کوچولو واسه خودم چیدیم. فردا اگه خدا بخواد می خوایم یه سفر یک روزه بریم. دلم می خواد از لحظه لحظه ی این یک هفته نهایت استفاده رو ببرم. کی می دونه آینده چی تو چنته داره؟!

آزاده
۲۳:۲۴۱۷
نوامبر

امروز برای اولین بار نقش مترجم رو بازی کردم! نازی، همون خانم ایرانی کلاس، به سختی انگلیسی می فهمه. وندی تصمیم گرفته بود امروز بچه ها رو با کتابخونه و فعالیت ها و امکاناتش آشنا کنه. به همین خاطر یه خانم بسیار جوان به نام ژاکلین که از کارمندان کتابخونه بود و می تونست اسپانیایی هم حرف بزنه به کلاس پیوست تا در این مورد توضیح بده. لاتین های کلاس دیگه نیازی به مترجم نداشتن و فقط نازی مونده بود که من این کار رو براش انجام دادم. جالب تر اینکه با اینکه من عضو کتابخونه ی نشویل هستم اما نمی دونستم اینقدر امکانات داره! مثلا کتاب های صوتی یا بسته های کتابی که علاوه بر اینکه کتاب صوتی داشتن خود کتاب هم توی بسته بود که می شد در حین گوش دادن روخوانی و تلفظ رو هم تمرین کرد. یا کتاب های چند زبانه که متاسفانه فارسی جز زبان ها نبود اما دست کم عربی بود. در کنار همه ی این خدمات، کلاس های آموزشی و تفریحی ای که در محیط کتابخونه برگزار می شه هم جالبه؛ از رقص تا یوگا، از خیمه شب بازی تا نمایش فیلم. مهم تر از همه اینکه همه این خدمات به شکل مجانی ارائه می شن! ژاکلین برای همه فرم ثبت نام آورده بود و رسما همه بچه ها به عضویت کتابخونه دراومد. در پایان کلاس هم رفتیم توی کتابخونه ی موسسه چرخی زدیم تا بچه ها از نزدیک همه چیز رو ببینن. از اونجایی که همه اشون بچه دارن آشنا شدنشون با این امکانات هم به نفع خودشونه هم به نفع بچه هاشون.

مترجم بودن تجربه ی تازه ای بود. من خط به خط ترجمه نمی کردم و فقط مطالب مهم رو به شکل خلاصه می گفتم. نمی خواستم خیلی هم نازی احساس بی نیازی از زبان انگلیسی کنه. آدمایی که میان کلاس به سختی می تونن یک جمله به انگلیسی بگن. بعضیاشون بیش از چند کلمه در کل بلد نیستن. گاهی فکر می کنم چه ترسی آدم رو احاطه می کنه وقتی جایی زندگی می کنه که نمی فهمه مردمش چی میگن. یه جورایی این حال رو می فهمم. ژاکلین امروز حرف خوبی می زد: یاد گرفتن یه زبون دیگه واقعا شجاعت می خواد!

آزاده
۲۲:۴۷۱۶
نوامبر

در این دو هفته ی شلوغ که هنوز به پایان نرسیده، کارها و مشغولیت های زیادی بود که باید بهشون رسیدگی می شد. اما بهترین و لذت بخش ترین بخشش روز خانواده در موزه بود. یکشنبه روزی بود که همه می تونستن مجانی وارد موزه بشن و نه تنها از نمایشگاه ها بازدید کنن بلکه از برنامه های جنبی هم می تونستن استفاده کنن. سالی یک بار همچین روزی در موزه ی هنرهای تصویری نشویل برگزار میشه. من به خودم جرات دادم و داوطلب شدم چون پیش خودم فکر کردم می شه برای اولین بار به جای خوش آمد گفتن به مردم و جواب دادن به سوال «دستشویی» کجاست؟، واقعا کاری در ارتباط با هنر و بچه ها انجام داد. خوشبختانه تیرم به هدف خورد. روز یکشنبه ظهر در حالی که تازه موج دوم سرماخوردگی دامنم رو گرفته بود به همراه حدود سی داوطلب دیگه توی سرسرای اصلی موزه جمع شدیم. به جز رونی که مسوول هماهنگی داوطلبا بود، فقط یکی از خانم ها رو که معمولا سه شنبه ها شیفت بعد از من رو برمی داره می شناختم. موزه برنامه های مفصلی تدارک دیده بود؛ از ساختن مجسمه با بادکنک تا سالن رقص ساکت! قرار بود توی سالن رقص، همه چی مثل دیسکو باشه با این تفاوت که هیچ آهنگی پخش نمیشه. برای رقصیدن با آهنگ باید حتما گوشی روی گوشت بذاری. واسه همینه که بهش می گفتن سالن رقص ساکت! خلاصه من به همراه سه خانم داوطلب دیگه و دو تا خانمی که سرپرست ما بودن به اتاقی فرستاده شدیم که قرار بود بچه ها بیان اونجا و صورتاشون رو رنگ کنن. از این هیجان انگیزتر هم ممکنه؟! یه میز بلند و باریک یک طرف اتاق بود که هر دو طرفش پنج تا صندلی چیده شده بود. هر کدوم از داوطلبا یک سمت میز می نشست و بچه ها باید روبرومون می نشستن. یه آینه، یه پالت رنگ و یک عالمه گوش پاک کن هم اونجا بود. هر نفر فقط سه دقیقه وقت داشت که این زمان با یک بار برگردوندن ساعت شنی مشخص می شد. اولش یه کم استرس داشتم. می ترسیدم زبونم نچرخه یا بچه ها نفهمن چی می گم یا مسخره ام کنن اما هیچکدوم از اینا اتفاق نیفتاد. درها رو ساعت یک باز کردن. اولش خیلی خلوت بود اما بعدش سیل جمعیت بود که سرازیر شد. بیرون اتاق صف کشیده بودن و بزرگ و کوچیک منتظر رنگ کردن صورتشون بودن. مهم ترین قانون و البته سخت ترین قسمت کار این بود که باید به بچه ها می گفتی وقتی گوش پاک کن رو به صورتشون زدن دوباره توی رنگ نزنن؛ به خاطر جلوگیری از انتقال احتمالی میکروب. بچه ها هیجان زده تر از این بودن که گوش بدن یا یادشون بمونه چی شنیدن! جالب تر از همه این بود که اکثر دختربچه ها می خواستن گربه بشن یا روی صورتشون رنگین کمان بکشن. پسرها از قانون خاصی پیروی نمی کردن اما تمایلشون در استفاده از رنگ قرمز جالب بود. اینقدر سرمون شلوغ بود که نفهمیدیم چطور ساعت 5 شد. ساعت 5 هم درها رو بستن که اتاق رو تمیز کنیم و تحویل بدیم والا مطمئنم هنوز هم آدمایی بودن که می خواستن بیان داخل. قبل از 5 و نیم کارمون تموم شد و رفتیم پایین. یک عالمه جمعیت داشتن از موزه می رفتن بیرون. معلوم شد بیش از 2000 نفر ظرف این 5 ساعت از موزه بازدید کردن! هرگز این شکل خوشحالی رو پیش از این تجربه نکرده بودن. فقط و فقط سر و کار داشتن با بچه ها و بازی کردن تجربه ی تازه و نابی بود که تا حالا در این وسعت نصیبم نشده بود. خوشحالم که بچه ها ازم نترسیدن یا مسخره ام نکردن. از قیافه ی خیلی هاشون پیدا بود که من و لهجه ام به نظرشون عجیب میایم اما چیزی متوقفشون نکرد. دنیای بچه ها گاهی می تونه خیلی بزرگ باشه، اگه بخوان با کسی شریکش بشن!

فردا روز سومی خواهد بود که به عنوان داوطلب در مرکز مهاجران حاضر خواهم شد. شنبه اما روز بزرگیه: گردهمایی همه ی مسوولان و مهمانان مرکز مهاجران و پناهنده در نشویل خواهد بود. منم قراره برای کمک برم. از ساعت ده صبح تا 6 عصر. صبح قراره در اسم نویسی کمک کنم و بعدازظهر در نگهداری از بچه ها همکاری کنم.

از دوشنبه تعطیلات عید شکرگزاری شروع میشه. امیدوارم برای ما هم تعطیلاتی در کار باشه.


آزاده
۲۲:۱۰۰۷
نوامبر

پروژه ی امروز با موفقیت تمام شد! جیل می خواست برای خدیجه مهمونی سورپرایز بگیره. از اونجایی که ما قبلا برای خدیجه با دوستان دیگه مهمونی گرفته بودیم، من پیشنهاد دادم که مهمونی خونه ی ما باشه اما به جای اینکه ما هم کادو بخریم یا در خریدن کادو شریک بشیم، تهیه ی غذا و کیک رو برعهده بگیریم. جیل هم با رضایت خاطر قبول کرد. امروز روز موعود بود. به خدیجه گفته بودم شقایق قراره بیاد نشویل و اگه اون هم وقت آزاد داره می تونه واسه ناهار به ما بپیونده. خدیجه هم قبول کرد و قرار شد ساعت 12 و نیم اینجا باشه. من و شقایق مسوول تهیه ی ناهار بودیم. من سوپ بروکلی و چدار پختم با قارچ شکم پر و کیک شکلاتی. شقایق هم عدس پلو درست کرده بود. جیل مسوول خرید هدیه و تزئینات بود. یه ربع به دوازده پیداش شد. به اندازه ی تزئین یه سالن عروسی با خودش زلم زیمبو آورده بود. جالب تر اینکه همه رو هم خودش درست کرده بود! تمام پذیرایی رو از بالا تا پایین به کمک بقیه ی بچه ها که یکی یکی از راه رسیدن بادکنک و کاغذ رنگی و قلب و... چسبوندن. جیل حتی با شوهر خدیجه تماس گرفته بود و چند تا از لباسای بچه رو برای آویزون کردن به در و دیوار قرض گرفته بود! خلاصه نیم ساعت هر جا رو نگاه می کردی یه نفر از مشغول چسب زدن و آویزون کردن چیزی بود تا اینکه خدیجه بی خبر از همه جا از راه رسید و واقعا هم سورپرایز شد.

سفره رو چیدیم. شقایق یه حرکت جذاب زد اونم اینکه دو تا دیس عدس پلو کشید؛ روی یکی اش گوشت ریخت و روی اون یکی چهار تا تخم مرغ سرخ کرده گذاشت. اینطوری شد که گیاه خواران عزیز هم در مهمانی ما مورد توجه ویژه قرار گرفتن. در کمال شگفتی همه از غذاها خیلی خیلی راضی بودن. کیک رو هم بسیار دوست داشتن. جیل چهار تا بازی طراحی کرده بود که حوصله امون سر نره. شب قبلش از همه خواسته بود سه تا کلمه در ارتباط با بچه بگن. بعد همه رو روی کارت نوشته بود. در مرحله ی اول ما باید هر کلمه رو بازی می کردیم تا بقیه حدس بزنن. توی بازی بعدی ما باید کلمه رو برای خدیجه حدس می زدیم که اون حدس بزنه. بازی بعدی این بود که باید یه بادکنک رو می ذاشتیم زیر لباسمون که عین زن حامله بشیم بعد اونوقت سعی کنیم بدونم اینکه بادکنک بترکه بند کفشمون رو ببندیم! در نهایت هم جیل کلمات رو به شکل در هم نوشته بود و برد روی دیوار راهرو چسبوند. باید از کلمات درهم حدس می زدی که کلمه درست چیه و از روی دیوار برش می داشتی. نمی دونم چند ساعت صرف این کار کرده بود اما دهنمون صاف شد! عجیب تر اینکه برنده ی هر مرحله جایزه هم می گرفت! خلاصه اینکه ماموریت امروز به خوبی و خوشی برگزار شد. واقعا خوش گذشت.

خیلی خسته ام. شاید پروژه فردا صبح رو کنسل کنم.

آزاده
۲۳:۱۶۰۶
نوامبر

آخر هفته ی شلوغی داشتیم. چهارشنبه ی گذشته تولد شقایق بود و پوریا تصمیم گرفته بود براش یه مهمونی سورپرایز بگیره. بعد از کلی رفت و برگشت و پرس و جو، بالاخره شنبه به عنوان روز مهمونی نهایی شد. قرار بر این بود که من کیک بپزم و تزئینات تولد رو آماده کنم بعد بریم خونه ی اشکان منتظر بمونیم تا پوریا شقایق رو به بهانه ای بیاره. روزهای شنبه معمولا روز شلوغ منه چون باید همه چیز رو سر و سامون بدم و آشپزی کنم. وقتایی هم که برنامه های اینجوری پیش میاد دیگه کارم در اومده. این بار برخلاف همیشه تصمیم گرفتم به جای کیک شکلاتی، کیک قرمز (ولوت) درست کنم اونم دو طبقه. طبقه ی وسط خامه ی سفید و روش هم شکلات سفید. خوشبختانه عملیات با موفقیت انجام شد هر چند یه کم تزئین کیک خرابکاری از آب دراومد ولی در نهایت قابل قبول بود. ما پنج و نیم خونه ی اشکان بودیم و مشغول تزئینات شدیم. پوریا قرار بود به بهانه ی خراب بودن ماشین اشکان شقایق رو بیاره اونجا. جالب تر اینکه شنبه شب اونا خودشون جای دیگه ای مهمون بودن و یه زوج ایرانی دیگه در همسایگی اشون شام برای اولین بار دعوتشون کرده بود. شقایق بیچاره فکر می کرده دارن میرن اون مهمونی واسه همین کلی آماده شده بود. از طرفی، شقایق همه امون رو برای ناهار یکشنبه دعوت کرده بود که مثلا واسه خودش تولد گرفته باشه بی خبر از نقشه های ما. واسه همین بیچاره هیچ جوره حدس نزده بود که ما در حال انجام چه برنامه های پلیدی هستیم و وقتی وارد شد و منو کیک به دست دید اینقدر تعجب کرد که تا نیم ساعت بعدش بنده ی خدا هوش و حواسش سر جا نیومده بود و هی هر پنج دقیقه یکبار از همه تشکر می کرد! پوریا پیتزا سفارش داده بود و از اونجایی که خرید تنقلات با آقایون بود، واسه یه مهمونی پنج نفره اندازه یه مهمونی پنجاه نفره چیپس و پفک و غیره و ذلک خریده بودن. ماجرا اما به همین جا ختم نشد. معلوم شد از اونجایی که پوریا مجبور شده دعوت همسایه های جدید رو رد کنه، واسه یکشنبه شب شام دعوتشون کنه بدون اینکه شقایق در جریان باشه! این شد که ما نه تنها شنبه شب مهمون بودیم بلکه به مهمونی یکشنبه شب هم دعوت شدیم. 

خوشبختانه هر چی شنبه ها روزهای پر کار و خسته کننده ای هستن، یکشنبه ها آروم و خواب آورن؛ مخصوصا وقتی قرار نباشه غذا آماده کنی و مهمون باشی. از ساعت 2 نصفه شب شنبه ساعت ها رو یک ساعت عقب کشیدن واسه همین ساعت 5 بعدازظهر شده مثه ساعت 7 شب. ما شش و نیم خونه بچه ها بودیم اما مهمونای اصلی گفته بودن هفت میان. هفت شد هفت و ربع، نیومدن. هفت ربع شد هفت و نیم، بازم نیومدن و ما رو گشنه با بوی فسنجون و کباب معطل کردن. بالاخره دوستان یک ربع به هشت از راه رسیدن. مسعود و صهبا. یک سالی بود که مرفیس برو بودن چون هر دو همونجا دانشگاه می رفتن. مسعود دانشجوی دکتری و صهبا دانشجوی لیسانس. هر دو کرمانی. شب خوبی بود، شام خوشمزه ای بود و خوش گذشت. بیشتر خوش می گذشت اگه ما مجبور نبودیم زود بلند شیم که زودتر برسیم خونه. واقعا این یک ساعت رانندگی ای که بینمون فاصله انداخته بعضی وقتا خیلی دردسر ساز میشه.

از فردا یک دهه ی پر کار برای من شروع خواهد شد. تقریبا تا ده روز آینده می تونم بگم هیچ استراحتی نخواهم داشت. کلی کار و برنامه در پیشه. هوا دوباره داره سرد میشه و الان مثل سیل داره از آسمون بارون می باره.

آزاده
۲۱:۲۸۳۱
اکتبر

امشب شلب هالووینه؛ مسخره ترین جشنی که از نظر من میشه برگزار کرد. دو سال گذشته ما هیچ شرکتی در این مراسم نکردیم و هیچ بچه ای هم در خونه امون نیومد. یکی از دلایلش هم این بود که ما توی آپارتمان زندگی می کردیم. امسال شرایط ما فرق می کنه؛ هم توی خونه داریم زندگی می کنیم هم محله امون کاملا با محله ی سابق متفاوته. دو سال گذشته همسایه های ما رو بیشتر آمریکای لاتینی ها تشکیل می دادن اما امسال آمریکایی ها. مامانم از چند روز پیش گفته بود که باید خودم رو آماده کنم که اگه بچه ها اومدن در خونه شوکه نشم اما یادمه پارسال کارلا بهم گفته بود بچه ها فقط در خونه هایی میرن که از قبل اسمشون رو برای این مراسم ثبت کردن. انگار یه جور نظارت غیرمستقیم باشه که هرکس در چه خونه ای میره تا اگه اتفاقی افتاد بشه پیگیری کرد. رو همین حساب من به مامانم گفتم خبری نخواهد شد و خلاص.

امروز عصر حدود 5 و نیم با صدای چند تا بچه بیدار شدم. دور و برم تاریک و ساکت بود چون محمد رفته بود طبقه ی بالا درس بخونه و من بی نهایت سردم بود. لرز لرزون بلند شدم و رفتم پشت پنجره ببینم این صدا از کجاست اما خبری نبود. بی حوصله و بداخلاق بودم و از اونجایی که ظهر حموم رفته بودم همه ی موهام وز کرده بود بالای سرم. اتوی مو رو زدم به برق تا گرم شه تا موهام رو مرتب کنم. همینطور که جلوی آینه نشسته بودم از دلم گذشت که کاش بچه ها در خونه ی ما هم بیان! کاش ما هم این فرصت رو داشتیم که توی این گردهمایی اجتماعی شریک باشیم. کاش... هنوز آرزو کردنم تموم نشده بود که در زدن! یکدفعه از جا پریدم. خودشون بودن، بچه ها! رفتم در رو باز کردم. دو تا دختربچه ی کوچولو بودن با ماماناشون. ما که هیچی آماده نداشتیم که! ماه قبل ظرفی از دوست قرض گرفته بودم و بعد که کارم با ظرف تموم شد، طبق عادت قدیمی، ظرف رو پر شکلات کردم و گذاشتم کنار که بهش برگردونم اما یادم رفته بود. به محمد گفتم بره و ظرف رو بیاره. دخترک ها ساکت بودن و خجالتی. یکی اشون یه تل گربه ای روی سرش بود. قیافه ی من کم از جادوگر شهر اوز نداشت؛ موهام وز کرده بود رو سرم و از هیجان غرق می ریختم توی این سرما! بهشون شکلات تعارف کردم. ریختن توی کیسه هاشون. اینقدر یکی اشون کوچولو بود که کیسه اش از خودش بزرگتر بود و مجبور بود روی زمین بکشدش. چنان از برآورده شدن آرزوم خوشحال شدم که همه ی سنگینی و بداخلاقی ام از بین رفت. چنان شادی ای زیر پوست دوید که نگو. فکر نمی کردم دیگه سراغمون بیان اما محض احتیاط خونه رو واسه خوردنی زیر و رو کردیم. به جز دو سه تا شکلات، دیروز مافین شکلاتی پخته بودم و بیسکویت داشتیم. موهام رو که مرتب کردن، دوباره در زدن. این بار پسرکی بود که لباس بتمن پوشیده بود. باباش هم بتمن بود و مامانش دلقک. اول مافین رو تعارف کردم، سرگردون نگام کرد. بعد که سه تا شکلات باقی مونده رو نشونش دادم خیلی مودبانه فقط یکی برداشت و گذاشت توی سطلش. دلم غش رفت. قضیه داشت جدی می شد. مراجعه کننده های بعدی یه گروه بودن که بی برو برگرد همه ی مافین هام رو برداشتن. بعدش نوبت به پسرک بسیار بامزه ای رسید که اسپایدرمن شده بود. حالا دیگه فقط دو تا شکلات و چند تا بیسکوییت داشتیم. تعارفش که کردم یه دونه شکلات برداشت و یه دونه بیسکوییت. اینقدر هیجان زده شده بود که یادش رفت بگه تریک اور تریت. گروه آخر از همه بدشانس تر بودن چون فقط بیسکوییت داشتیم. از سر ناچاری و ادب برداشتن اما می شد نارضایتی رو توی چشمهاشون دید. از اونجایی که فردا همگی باید برن مدرسه، دیگه از هشت به بعد خبری ازشون نشد. باورم نمیشه اینقدر زود آرزوم برآورده شد. برای اولین بار در زندگی ام احساس کردم هالووین هم می تونه دوست داشتنی و لذت بخش باشه اگه به جای آدم های دیوانه، بچه ها پیش قدم بشن.

آزاده
۲۲:۰۴۲۹
اکتبر

دیروز از اون روزهای سرتاسر کار بود. بعدازظهر باید می رفتیم بی بی شاور یا همون مهمونی سیسمونی خدیجه و در کنارش همه ی کارهای روز شنبه هم اضافه شده بود. این گروه از دوستان ایرانی هر دو هفته یکبار دور هم جمع میشین و این بار این مناسبت خاص به دور همی حال و هوای بهتری داده بود. مثل همیشه هر کس باید غذای خودش رو می آورد. هر خانواده کادو خریده بود و یکی هم مسوول خرید کیک شده بود و زهرا و پروشات هم مسوول تزئینات. پروشات از آموزن دایپر کیک (کیکی که با پوشک بچه درست شده) و یک عالمه شیشه شیر کوچولوی صورتی خریده بود. زهرا هم خونه رو با بادکنک و کاغذ کشی تزئین کرده بود. خانواده ی ما و شقایق اینا با هم کادو خریده بودیم. ظرف غذای بچه با یه روروک که شبیه زرافه است.

من از صبح در حال بدو بدو و آماده کردن غذا واسه هفته ی پیش روی خودمون بودم. قرار هم بر این شده بود که من سوپ درست کنم و شقایق پیتزا. ساعت 6 باید اونجا می بودیم اما زهرا گفته بود زودتر بیایم که وقتی خدیجه اینا میان همه چی آماده باشه و سورپرایز بشن. هوا این چند روز بی نهایت سرد شده. ما به موقع لرزان لرزان از سرما رسیدیم اما هنوز خبری از بقیه نبود. کمی اوضاع رو سر و سامان دادیم تا همه رسیدین. خدیجه و رضا واقعا خوشحال شدن. مهمونی قشنگی بود، کادوها خیلی خوب بودن و غذاها هم بسیار خوشمزه. بعد از شام این بار نوبت پویا، پسر شهرام و پروشات، بود که در مورد نمونه گیری آماری صحبت کنه. آخرش هم به گفتگو و خنده گذشت که خستگی هفته رو از تنمون به در برد.

امروز بعد از مدتها معنی یک روز تعطیل داشتن رو فهمیدم. هفته ی گذشته اینقدر شلوغ و پر کار بود که تقریبا هیچ روزی خونه نبودم. به یه استراحت کاملا مطلق احتیاج داشتم که خوشبختانه امروز بهش رسیدیم. صبح 11 بیدار شدم و به ول چرخیدن و نرمش کردن گذشت. فردا امیدوارم روز بهتری برای شروع کار کردن باشه.

آزاده
۲۲:۲۲۲۷
اکتبر
تقریبا یک سال پیش که برای دومین بار وارد خاک آمریکا شدم، (چقدر برام عجیب و غیرقابل تصور و باوره که یک سال از اون روزهای تاریک و سخت گذشته! هر روزش یک سال به من گذشت اما بالاخره از سرم گذشت) وقتی که هواپیما توی فرودگاه جان اف کندی نشست و من منتظر بودم تا پیاده بشم در حالی که نمی دونستم بهم اجازه ی ورود می دن یا نمی دن و تلفنم مرتب زنگ می خورد تا آخرین توصیه ها قبل از مواجه شدن با افسر بهم بشه؛ بیش از اینکه ناراحت باشم عصبانی بودم! چنان خشمی در خودم احساس می کردم که دیگه هیچ چی برام مهم نبود. محمد بهم می گفت فیلم های تظاهرات علیه ترامپ توی دانشگاه رو از روی اینستاگرامت بردار  چون ممکنه چکش کنن و من گفتم نه! هرگز این کار رو نمی کنم. آب از سر من دیگه گذشته. به جهنم. اگه اجازه ی ورود بهم ندادن نه التماس می کنم و نه اعتراض. از همون راهی که اومدم برمی گردم... توی اون خشم و غم عمیقی که توی قلبم ریشه دونده بود، وقتی که از پنجره ی هواپیما به بیرون نگاه می کردم به خودم یه قولی دادم و با خودم یه عهدی بستم: اینکه اگر از این سد به سلامت رد بشم و دوباره سر خونه و زندگی ام برگردم، به آدم های مثل خودم کمک کنم و هر طور شده در کنارشون برای رسیدن به حقشون مبارزه کنم. من به سلامت رد شدم اما حقیقتش سالم نبودم. ماه ها با افسردگی و بیماری های جسمی و روحی دست و پنجه نرم کردم و حتی الان هم می کنم. در همه ی این 10 ماه هر روز به قولم به خودم فکر می کردم و مرتب خودم رو سرزنش می کردم که چرا قدمی برنمی دارم. تا اینکه بالاخره هفته ی پیش محمد با یکی از مراکز حمایت مهاجران و پناهنده ها که سر جریان من خیلی از ما حمایت کردن، دوباره تماس گرفت و بهشون گفت ما هر دو تا آماده ی همکاری هستیم به شرطی که کار به راهپیمایی نکشه چون ما از نظر قانونی اجازه ی این کار رو نداریم. محمد ایمیل من رو بهشون داده بود و گفته بود خانومم وقتش آزادتره. گذشت تا روز جمعه ی گذشته. ایمیلی برام اومد از طرف مسوول آموزش مرکز. پرسیده بودن هنوز مایلم به شکل داوطلب باهاشون همکاری کنم یا نه؟ اگر آره، یه کلاس زبان دارن که داوطلبا می تونن در آموزش زبان به غیرانگلیسی زبان ها شرکت کنن و یه همایش بزرگ دارن که توی نوامبر برگزار میشه و به کمک نیاز دارن. باورم نمی شد! بعد از این همه مدت بالاخره شرایط داشت فراهم می شد. توی ده ماه گذشته همیشه بهانه ای داشتم: یا نمی تونستم توی بزرگراه رانندگی کنم یا حوصله و اعتماد به نفس نداشتم یا بهانه ی رساله بود؛ اما این بار نه تنها همه چیز درست و به موقع بود، بلکه کاری بهم پیشنهاد شده بود که دقیقا اون چیزی بود که می خواستم! جواب دادم که مشتاقانه در خدمتم. سه روز در هفته کلاس زبان صبح ها برگزار می شه و سه روز عصرها. من باید توی یکی اشون شرکت می کردم. قرارمون جمعه صبح ها شد ساعت نه تا یازده و نیم. محل کلاس توی یکی از شهرک های اطراف نشویل به اسم آنیتوک هست.
بعد از ماه ها صبح ساعت 7 از خواب بیدار شدم. هوا تاریک بود و محمد استثنا خواب. سریع حاضر شدم و بعد از هزار بار چک کردن نقشه  برای مطمئن شدن از ترافیک، حدود هشت و پنج دقیقه زدم بیرون. بیست دقیقه رانندگی بود که خوشبختانه از سمتی که من می رفتم خبری از ترافیک نبود. وقتی به آدرس مورد نظر رسیدم دیدم که به جای یه مرکز عمومی یه مدرسه وجود داره. خوشحال شدم که زودتر رسیدم. رفتم داخل تا دنبال سالن مورد نظر بگردم. خانمی که پشت میز اطلاعات نشسته بود تا منو دید گفت عربی حرف می زنی؟ خندیدم گفتم نه. بهم گفت کتابخونه رو به یه آدرس دیگه منتقل کردن. بهم راه رو نشون داد. پنج دقیقه رانندگی بود. یه ساختمون بسیار بزرگ و نوساز بود که توش کتابخونه و همه ی امکانات تفریحی از جمله باشگاه داشت. کلاس توی یکی از اتاقای ساختمون بود. بهم گفته بودن باید سراغ وندی رو بگیرم. خانم میانسالی بود با قیافه ی خیلی جدی. کمی متعجب شد که من با این قیافه و لهجه به عنوان داوطلب اومدم که همکاری کنم اما به هر حال خیلی استقبال کرد. گفت امروز قراره اسم اعضای بدن رو یاد بگیرن. روی میز پر از فلش کارت بود که یه سمتش شکل عضو مورد نظر بود و سمت دیگه اسمش به انگلیسی. دانش آموزا یکی یکی اومدن. هشت نفر بزرگسال. به جز یک نفرشون بقیه تقریبا نمی تونستن انگلیسی حرف بزنن. بیشترشون از آمریکای جنوبی بودن، یک نفر از مصر، یک نفر از یمن و یک نفر از ایران؛ یه خانم اصفهانی به اسم نازی که حتی یک کلمه هم نمی تونست انگلیسی حرف بزنه! یه دواطلب دیگه هم به ما پیوست که آقای جوانی بود به اسم دین. اول باید با بچه ها درس هفته های قبل رو مرور می کردیم. من عکس رو نشون می دادم و اونا باید کلمه رو می گفتن. هر کس حداقل 50 تا فلش کارت داشت. بعد از این کار وندی گفت ما یه عضو جدید داریم واسه همین دایره ببندید تا این عضو جدید با شما آشنا بشه. دو به دو سلام و احوالپرسی می کردیم و خودمون رو معرفی می کردیم. بعد وندی شعری رو که با اعضای بدن ساخته بود با آهنگ خوند و همه با رقص و آواز تکرار کردیم. بعدش نوبت جدول بود و در نهایت هر کس باید یه کتاب کودک برمی داشت و برای ما روخوانی می کرد. تجربه ی فوق العاده ای بود. نه تنها احساس می کردم دارم به عده ای کمک می کنم تا زندگی اشون راحت تر بشه بلکه باید اعتراف کنم منم خیلی کلمه ی تازه یاد گرفتم! یه کم معذبم چون به هر حال لهجه ی من آمریکایی نیست ولی امیدوارم وجودم برای این آدما مفید باشه. همه ی اینا به کنار، آشنایی با وندی خودش یه نعمته. معلم فوق العاده ایه. واقعا بهش غبطه می خورم. کاملا به کار و وظیفه اش آگاهه و میشه پیشرفت رو توی بچه ها دید. آدمایی مثل وندی قهرمانای واقعی زندگی هستن. بی سر و صدا دارن مفیدترین کار رو انجام میدن. از این به بعد جمعه صبح ها قراره به این گروه ملحق بشم. بی نهایت از این فرصت پیش اومده خوشحالم و عمیقا امیدوارم بتونم با این مرکز بیشتر همکاری کنم و به آدم های بیشتری کمک کنم.
بعد از کلاس با چند تا از بچه ها قرار ناهار داشتیم. ناهار خوب و خوشمزه ای خوردیم و از همصحبتی با هم لذت بردیم. امروز بعد از مدتها روز سرتاسر خوب و خوشی بود. تا باد چنین بادا!
آزاده
۲۲:۲۰۲۳
اکتبر

در این تقریبا بیست روزی که چیزی ننوشتم، اتفاق های کم و بیش مهمی افتاده که از دو تا از مهمترین هاش می نویسم:

کلاس دفاع شخصی هفته پیش با موفقیت تموم شد. جلسه ی دوم به مدت چهار ساعت تمرین کردیم تا جایی که وقتی رسیدم خونه نمی تونستم راه برم و عملا تا یک هفته بعدش از کمر درد و پا درد به خودم می پیچیدم. هفته ی پیش که آخرین جلسه بود برامون برنامه ی ویژه ای داشتن: شبیه سازی! دو تا از افسرهای پلیس سرتا پا محافظ پوشیدن و ما هم کلاه و دستکش و زانوبند و آرنج بند گذاشتیم. شبیه سازی سه مرحله داشت. مرحله اول ما مثلا داشتیم توی خیابون راه می رفتیم که یه نفر بهمون حمله می کرد و باید از خودمون دفاع می کردیم. مرحله ی بعد ما توی عابربانک ایستاده بودیم و یکی از پشت سر بهمون حمله می کرد. مرحله ی سوم که مهمترین و وحشتناک ترین مرحله بود، ما همه بیرون سالن منتظر بودیم. سالن رو تاریک کرده بودن. سالیوان می اومد و یکی یکی ما رو می برد داخل. باید چشم هامون رو می بستیم و تا وقتی که بهمون حمله نکرده بودن بازشون نمی کردیم. توی این مرحله مجبور بودیم به متلک ها و حرف ها و صداهایی که برای ترسوندن ما از خودشون در میارن گوش بدیم و صد البته این بار با دو تا متهاجم درگیر بشیم. اعتراف می کنم که تا سر حد مرگ ترسیده بودم. تصور اینکه توی تاریکی مطلقی و منتظری تا هر لحظه بهت حمله باشه و باید به اعصابت مسلط باشی، واقعا وحشتناکه. از اونجایی که من از اول گفته بودم که کمر درد دارم، مهاجمان در هر سه مرحله خیلی بهم سخت نگرفتن واسه همین برای نجات خودم زیاد مبارزه نکردم اما به هر حال تونستم در برم. بقیه اما خیلی خیلی خوب از خودشون دفاع کردن. در توجیه خودم باید بگم اونا یا همه ورزشکار بودن یا قبلا این کلاس رو گذرونده بودن. منم ایشالا دو سه ماه دیگه دوباره همین کلاس رو می گیرم تا تمرین باشی. شبیه سازی که تموم شد، پیتزا آوردن و فیلمی که در این سه مرحله از ما گرفته بودن رو بهمون نشون دادن تا عکس العمل خودمون رو ببینیم و بتونیم خودمون رو ارزیابی کنیم. تجربه ی بی نظیری بود. به معنای واقعی کلمه اعتماد به نفس همه امون رو بالا برد. متاسفانه علاوه بر اعتماد به نفس، من از ایو سرماخوردگی هم گرفتم و خستگی شدید و کمر درد قدیمی، حسابی زمینم زد. پنج شنبه بدجور مریض بودم اما خوشبختانه از سرم رد شد. متاسفانه هنوز کمر و پام درد می کنه که دیگه باید کج دار و مریز باهاشون تا کنم. بیشتر از قبل باید ورزش کنم و بدنم رو برای حوادث این چنینی آماده نگه دارم.

اتفاق مهم دیگه مهمونی جمعی از ایرانیان ساکن در منطقه در منزل ما بود. این دوستان همونایی هستن که کریسمس پارسال خونه اشون دعوت بودیم. کل مهمونا 15 نفری می شدن. مهمونی رو پات لاک برگزار کردیم تا به میزبان، که من باشم، خیلی فشار نیاد. مهمونی عصر شنبه ساعت 6 بود و برای اینکه فقط حالت تفریحی هم نداشته باشه، قرار شد یک نفر هر بار در مورد موضوعی که درش تخصص داره یه سخنرانی کوچیکی بکنه. خلاصه، من که فسنجون درست کرده بودم و شقایق هم زحمت رولت رو کشیده بود. خدایی اش سفره ی رنگارنگی انداختیم: از عدس پلو و قورمه سبزی تا فسنجون و باقالا قاتوق که به افتخار من پخته شده بود. الحمدلله همه راضی بودن. بعد هم رضا در مورد کیهان و سیارات مطلبی ارائه داد که من با اون بخشش که فهمیدم موافق نبودم اما به هر حال قابل بحث و گفتگو بود. بخش علمی مراسم هم که تمام شد، نوجونای گروه پیشنهاد دادن بازی کنیم. اول پانتومیم بازی کردیم و بعد مافیا. تا 12 شب مهمونا بودن و اگه بخاطر النا خانم خواب آلود نبود و بچه هایی که باید استراحت کنن، شاید دیرتر هم می موندن. بعد از مدتها مهمونی ای در این حد شلوغ بهم خوش گذاشت. بهترین بخشش شاید این بود که ظرف ها رو ماشین ظرفشویی شست، نه ما! ماشین ظرفشویی نعمتیه که آدم تا نداشته باشدش ازش بی خبره. همین گروه محترم شنبه ی آینده خونه ی یکی دیگه از بچه ها جمع خواهند شد که اتفاقا مهمونی سیسمونی خدیجه، همسر رضا، هم خواهد بود.

خبرهای دیگه ای هم هست، اتفاقای دیگه ای هم قراره بیفته که نوشتنش اینجا فقط باعث میشه توی این همه کلمه گم بشن. اما فکر می کنم شاید بعد از مدتها کمی از خودم راضی هستم و نسبت به خودم احساس بهتری دارم.

آزاده