آزاده در سرزمین عجایب

یادداشت های روزانه یک مهاجر

یادداشت های روزانه یک مهاجر

این وبلاگ دفترچه ی خاطرات آنلاین منه که توش درباره ی زندگی جدیدم در آمریکا خواهم نوشت. نظرات این وبلاگ بسته است و بسته خواهد ماند. لطفا درباره ی نوشته ها و جزییاتش ازم چیزی نپرسید چون به هر حال بی جواب خواهید موند! شماره ای که بالای هر پست وبلاگ خواهد اومد نشانگر تعداد روزهایی که از اقامتم در این سرزمین جدید می گذره. همین و تمام.

منوی بلاگ
آخرین مطالب
  • ۱۵ ژانویه ۱۹ ، ۲۲:۱۹ 1210
  • ۱۱ ژانویه ۱۹ ، ۲۲:۳۳ 1206
  • ۱۰ ژانویه ۱۹ ، ۲۲:۳۵ 1205
  • ۰۱ ژانویه ۱۹ ، ۲۳:۱۷ 1196
  • ۲۷ دسامبر ۱۸ ، ۲۲:۵۰ 1191
  • ۱۹ دسامبر ۱۸ ، ۲۰:۱۸ 1183
  • ۲۴ نوامبر ۱۸ ، ۲۳:۱۲ 1158
  • ۱۴ نوامبر ۱۸ ، ۱۳:۲۷ 1148
  • ۰۷ نوامبر ۱۸ ، ۲۲:۳۷ 1141
  • ۰۵ نوامبر ۱۸ ، ۱۹:۳۴ 1139

1196

سه شنبه, ۱ ژانویه ۲۰۱۹، ۱۱:۱۷ ب.ظ

امروز اولین روز سال 2019 بود. هر چقدر امروز به سکوت و آرامش گذشت، دیشب شلوغ و پر سر و صدا بود. دیشب با گروهی از دوستان رفتیم تماشای آتیش بازی سال نو. برنامه ی موسیقی از ساعت چهار و نیم بعدازظهر شروع شده بود. ما حدود ساعت 11 و نیم زدیم بیرون و خیلی خیلی خوش شانس بودیم که در آخرین لحظات، نزدیک جایی که مراسم برگزار می شد تونستیم جای پارک گیر بیاریم و بیست دقیقه به 12 توی پارک باشیم. دو روز بود که مثل سیل بارون می اومد اما دیشب هوا بسیار خوب و صاف بود. طبق آمار خودشون، راست یا دروغ، چیزی حدود 200 هزار نفر توی مراسم شرکت کرده بودن! وقتی ما رسیدیم کیت اربن، همسر خانم نیکل کیدمن، در حال نواختن بود. راس دوازده آتیش بازی شروع شد و انصافا هم زیبا بود. در واقع زمان بندی از این بهتر نمی شد؛ به موقع برای مراسم اصلی رسیدیم و بدون اینکه خسته بشیم آتیش بازی رو تماشا کردیم و زدیم بیرون. علاوه بر اینکه خیلی خیلی شلوغ بود، صدا هم به صدا نمی رسید. من صدای لرزش موسیقی رو مستقیم توی دیافراگمم احساس می کردم! بعدش تصمیم گرفتیم یه سر بریم مرکز شهر و ببینیم اوضاع از چه قراره. تقریبا نیم ساعت تو ترافیک بودیم تا رسیدیم. «شلوغ» فقط مال یه دقیقه اش بود! به شلوغی و پر سر و صدایی اش، آدم های شاد و مستی که این ور اون ور می رفتن، بالا می آوردن، تنه می زدن، متلک می گفتن و سر و صدای اضافه ایجاد می کردن رو هم باید اضافه کرد. به زحمت راه خودمون رو بین این جمعیت عجیب و غریب باز کردیم و رسیدیم تا رودخونه. روی پل چند تا عکس گرفتیم و برگشتیم. توی راه برگشت دو تا پلیس رو دیدیم که که دست و پای یه خانوم بیهوش رو گرفته بودن و از بار بیرون می آوردن! خلاصه تا رسیدیم خونه و رفتیم توی رختخواب حدود سه صبح بود! تجربه ی جالبی بود که به شخصه مایل به تکرارش نیستم. به جز آتیش بازی که بار دومی بود می دیدیم، بقیه اش اصلا لذت بخش نبود. بیش از اندازه بلند و استرس زا بود. به هر حال بعد از گذروندن چهار سال میلادی در آمریکا، این بخشش رو هم باید از نزدیک می دیدیم.

فردا اولین روز کاری سال جدیده و من باید برم موزه. امیدوارم روزهای پر انرژی تری در انتظارم باشن.